بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 111

1توبه

این فصل شامل دو سخنرانی است که در 4 و 5 آبان 1349 مطابق 25 و 26 رمضان 1390 قمری در حسینیه ارشاد ایراد شده است.

وَ ذَاالنّونِ اذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ انْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیهِ فَنادیفِی الظُّلُماتِ انْ لا الهَ الّا انْتَ سُبْحانَک انّی کنْتُ مِنَ الظّالِمینَ.فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کذلِک نُنْجِی الْمُؤْمِنینَ[1].

بحث ما درباره عبادت و دعا بود. در دو شب گذشته عرض کردم که عبادت و عبودیت اگر به شکل صحیحی صورت بگیرد، خواه ناخواه مستلزم تقرّب واقعی انسان به ذات اقدس الهی است. انسان به واسطه عبودیت بدون اینکه شائبه مجازی در کار باشد، به خدا نزدیک میشود و به عبارت دیگر عبودیت «سلوک» است، حرکت است، رفتن به سوی پروردگاراست.

امشب میخواهم درباره اولین منزل سلوک بحث کنم؛ اولین نقطهای که اگر انسان بخواهد به سوی پروردگارش سلوک کند و به مقام قرب پروردگار نایل گردد، باید از این منزل و از این مرحله و از این نقطه شروع کند، و آن چیزی که برای

[1]انبیاء/ 87 و 88.


صفحه 112

تحلیل توبه از نظر روانی

توبه یعنی چه؟ توبه از نظر روانی برای انسان چه حالتی است و از نظر معنوی برای انسان چه اثری دارد؟ در نظر بسیاری از ما توبه یک امر بسیار سادهای است؛ هیچ وقت به این فکر نیفتادهایم که توبه را از نظر روانی تحلیل کنیم. اساساً توبه یکی از مشخصات انسان نسبت به حیوانات است. یعنی انسان بسیاری ممیزات و مشخصات و کمالات و استعدادهای عالی دارد که هیچ کدام از آنها در حیوانات وجود ندارد؛ یکی از این استعدادهای عالی در انسان، همین مسئله توبه است. توبه به معنی و مفهومی که ان شاء اللَّه برای شما شرح میدهم، این نیست که ما لفظاسْتَغْفِرُاللَّهَ رَبّی وَ اتوبُ الَیهرا به زبان جاری کنیم؛ از مقوله لفظ نیست. توبه یک حالت روانی و روحی و بلکه یک انقلاب روحی در انسان است که لفظاسْتَغْفِرُاللَّهَ رَبّی وَ اتوبُ الَیهبیان این حالت است نه خود این حالت، نه خود توبه، مثل بسیاری از چیزهای دیگر که در آنها لفظْ خودش آن حقیقت نیست بلکه مبین آن حقیقت است. اینکه ما روزی چندین بار میگوییماسْتَغْفِرُاللَّهَ رَبّی وَ اتوبُ الَیهنباید خیال کنیم که روزی چند بار توبه میکنیم. ما اگر روزی یک بار توبه واقعی بکنیم، مسلّماً مراحل و منازلی از قرب به پروردگار را تحصیل میکنیم.

مقدمهای میخواهم عرض کنم، توجه بفرمایید. تفاوتی میان جمادات و نباتات و حیوانات وجود دارد و آن این است که جمادات این استعداد را ندارند که در مسیری که حرکت میکنند، خودشان از درون خودشان تغییر مسیر و تغییر جهت بدهند، مثل حرکتی که زمین به دور خورشید یا به دور خودش دارد یا حرکاتی که همه ستارگان در مدار خودشان دارند یا حرکت سنگی که از ارتفاع رها میشود و به طرف زمین میآید. این مسیر مسلّم و قطعی است؛ یعنی سنگی را که شما رها میکنید و در یک


صفحه 113

مسیر معین حرکت میکند، در همان مسیر و در همان جهت به حرکت خودش ادامه میدهد. تغییر مسیر و تغییر جهت از ناحیه درون این سنگ امکان پذیر نیست. عاملی باید از خارج پیدا بشود تا مسیر این سنگ و این جماد را تغییر دهد، حال این عامل میخواهد مجسّم باشد و یا از قبیل یک موج باشد. مثلًا «آپولو» یا «لونا» را که به فضا میفرستند، از درون خودش هرگز تغییر مسیر نمیدهد مگر اینکه از خارج هدایتش کنند که تغییر مسیر بدهد. ولی موجودات زنده از قبیل نباتات و حیوانات، این استعداد را دارند که از درون خودشان تغییر مسیر بدهند؛ یعنی اگر به شرایطی برخورد کنند که با ادامه حیات آنها سازگار نباشد تغییر مسیر میدهند.

اما در مورد حیوانات بسیار واضح است. مثلًا یک گوسفند یا یک کبوتر و یا حتی یک مگس وقتی حرکت میکند، همین قدر که با یک مشکل مواجه میشود، فوراً مسیر خودش را تغییر میدهد و حتی ممکن است یک گردش صد و هشتاد درجهای هم بکند یعنی درست در خلاف جهت حرکت اولی خودش حرکت کند.

حتی نباتات هم اینطور هستند؛ یعنی گیاهان هم در یک شرایط و حدود معین از درون خودشان خود را هدایت میکنند، مسیر خود را تغییر میدهند. ریشه یک درخت که در زیر زمین حرکت میکند و به سویی میرود، اگر به صخرهای برخورد کند (حالا رسیده یا نرسیده) خودش مسیرش را عوض میکند. همین قدر که بفهمد که جای رفتن نیست و راهی ندارد، مسیرش را تغییر میدهد. بدیهی است که انسان هم تا این حدود مثل گیاه و حیوان است، یعنی تغییر مسیر میدهد.

توبه برای انسان تغییر مسیردادن است اما نه تغییر مسیر دادن ساده از قبیل تغییر مسیری که گیاه میدهد و یا تغییر مسیری که حیوان میدهد، بلکه یک نوع تغییر مسیری که مخصوص خود انسان است و از نظر روانی و روحی کاملًا ارزش تحلیل و بررسی و رسیدگی دارد.

توبه عبارت است از یک نوع انقلاب درونی، نوعی قیام، نوعی انقلاب از ناحیه خود انسان علیه خود انسان. این جهت از مختصات انسان است. گیاه تغییر مسیر میدهد ولی علیه خودش قیام نمیکند، نمیتواند قیام کند، این استعداد را ندارد.

همان طوری که میان گیاه و جماد این تفاوت هست که جماد از درون خود برای بقای خویش تغییر مسیر نمیدهد و این استعداد شگفت در نبات هست (در حیوان هم هست)، در انسان استعداد شگفت انگیزتری هست و آن اینکه از درون خودش


صفحه 114

انسان، یک شخص مرکب

علتش این است که انسان برخلاف آنچه که خودش خیال میکند، یک شخص نیست. یک شخص واحد است اما یک شخص مرکب نه بسیط؛ یعنی ما که اینجا نشستهایم (به همان تعبیری که در حدیث آمده است) یک جماد اینجا نشسته است، یک گیاه هم اینجا نشسته است، یک حیوان شهوانی هم اینجا نشسته است، یک سَبُع و درنده هم اینجا نشسته است، یک شیطان هم اینجا نشسته است و یک فرشته هم در همین حال اینجا نشسته است. یعنی یک انسان به قول شعرا طُرفه معجونی است که همه خصایص در وجود او جمع است. گاهی آن حیوان شهوانی- که مظهر آن را خوک میدانند- این خوکی که در وجود انسان هست، زمام امور را به دست میگیرد و مجال به آن درنده و شیطان و فرشته نمیدهد. یکمرتبه در ناحیه یکی از اینها علیه او قیام میشود، تمام اوضاع بهم میخورد و یک حکومت جدید بر وجود انسان حاکم میگردد. انسان گنهکار آن انسانی است که حیوان وجودش بر وجودش مسلط است یا شیطان وجودش بر او مسلط است یا آن درنده وجودش بر او مسلط است؛ یک فرشتگانی، یک قوای عالی هم در وجود او محبوس و گرفتار هستند.

توبه یعنی آن قیام درونی، اینکه مقامات عالی وجود انسان علیه مقامات دانی وجود او- که زمام امور این کشور داخلی را در دست گرفتهاند- یکمرتبه انقلاب


صفحه 115

میکنند، همه اینها را میگیرند و به زندان میاندازند و خودشان با قوا و جنود و لشکریان خود زمام امور را در دست میگیرند. این حالت و شکل است که در حیوان و نبات وجود ندارد. همانطور که عکسش هم هست، یعنی گاهی مقامات دانی وجود انسان علیه مقامات عالی وجود او قیام و انقلاب میکنند، آنها را میگیرند و به زندان میاندازند و زمام امور این کشور را دردست میگیرند.

اگر تجربه کرده باشید، افرادی هستند که فنّ تربیت را نمیدانند؛ نمیدانند در تربیت، تمام قوایی که در وجود انسان هست حکمت و مصلحتی دارند. اگر در ما غرایز شهوانی هست، لغو و عبث نیست. ما باید این غرایز شهوانی را در حد احتیاج طبیعی اشباع کنیم؛ یک حدی دارند، یک حقی دارند، یک حظّی دارند، حظّ اینها را به اندازه خودشان باید بدهیم. مثل این است که شما اسبی یا سگی در خانهتان داشته باشید. اگر این اسب را برای سواری یا این سگ را برای پاسبانی میخواهید، این اسب یا سگ احتیاج به خوراک دارد، خوراکش را باید بدهی. حالا یک آدمهای کج سلیقهای پیدا میشوند که به خودشان یا به بچهشان که تحت کفالت تربیتشان است، فشار میآورند. بچه احتیاج به بازی دارد و خود این احتیاج به بازی یکی از حکمتهای پروردگار است. یک مقدار انرژی در وجود کودک ذخیره است که او فقط به وسیله بازی میتواند این انرژی را دفع کند. بچه غریزهای دارد برای بازی کردن. حالا انسان اشخاصی را میبیند که میگویند میخواهم بچهام را تربیت کنم. خوب، چطور میخواهی تربیت کنی؟ نمیگذارد بچه پنج شش ساله برود با بچهها بازی کند، هر مجلسی که خودش میرود بچه را هم میبرد برای اینکه تربیت بشود، جلوی خنده او را میگیرد، جلوی خوراک او را میگیرد. یا یک افرادی پیدا میشوند (ما دیدهایم) که چون خود او مُعَمّم است، یک عبا و عمامه و نعلین تهیه میکند، بچه هشت ساله را عمامه سرش میگذارد، عبا به دوشش میاندازد و همراه خودش این طرف و آن طرف میبرد. بچه بزرگ میشود در حالی که احتیاجات طبیعی وجودش برآورده نشده است، همواره به او گفتهاند خدا، قیامت، آتش جهنم. تا در سنین بیست وچند سالگی، این قوای ذخیره شده، این شهوتها و تمایلات اشباع نشده یکمرتبه زنجیر را پاره میکند. این بچهای که شما میدیدید در اثر تلقین پدر در دوازده سالگی نمازش بیست دقیقه طول میکشید، نماز شب میخواند، دعا میخواند، یکمرتبه میبینید در بیست وپنج سالگی یک


صفحه 116

فاسق و فاجری از آب درمیآید که آن سرش ناپیداست. چرا؟ برای اینکه شما به بهانه مقامات عالیه روح، سایر غرایز او را سرکوب کردهاید. البته در غریزه بچه خدا بوده است، قیامت و عبادت بوده است، اما شما این غریزه خدا و عبادت و اینها را در حالی در این بچه تقویت کردهاید که جلوی سایر غرایز او را گرفتهاید، سایر غرایز او را حبس کردهاید، عصبانی و ناراحت کردهاید، به زندان انداختهاید، حق و حظّ آنها را ندادهاید، سهم آنها را ندادهاید؛ دنبال فرصتی میگردند. در یک فرصتی که برایشان پیش میآید، در یک وقت که بچه فیلمی را تماشا کند یا در مجلسی با یک زن جوان آشنا بشود، همان کافی است که این نیروهای ذخیره شده سرکوب شده، یکمرتبه زنجیرها را پاره کند و بکلی تمام آن ساختمانی را که پدر در وجود او به غلط ساخته است ویران سازد. درست مثل باروتی که منفجر بشود، منفجر میشود.

توبه، درست عکس این قضیه است. آدمی که گناه و معصیت میکند و غرق در شهوات و درندگی است، وقتی که فرشته وجودش را اینقدر آزار داد و اشباع نکرد، یکمرتبه فاجعهای به وجود میآید. آخر من و تو هم انسانیم. ما یک دهان نداریم.

اشتباه میکنی که خیال میکنی یک دهان داری و از همین یک دهان باید به تو غذا برسد؛ صدها دهان داری (عشق را پانصد سر است و هر سری ...) پانصد سر تو داری، پانصد دهان تو داری. از همه اینها باید به تو غذا برسد. یکی از این دهانهای تو دهان عبادت است. تو باید روح خودت را به عبادت کردن راضی کنی، یعنی این حق و حظ را باید به او بدهی. تو یک موجود ملکوتی صفات هستی، باید پرواز کنی به سوی آن عالم. وقتی این فرشته را زندانی میکنی، آیا میدانی بعد چه عوارض و ناراحتیهای زیادی دارد؟ یک وقت شما میبینید یک جوان مرفّه، جوانی که همه وسایل برایش فراهم بوده است، به یک بهانه کوچک خودکشی میکند. همه میگویند نمیدانیم چرا خودکشی کرد. ای آقا! این موضوع که خیلی کوچک بود! چرا خودکشی کرد؟! نمیداند که در وجود او نیروهای مقدسی زندانی بوده؛ آن نیروهای مقدس از این زندگی رنج میبردهاند، طاقت نمیآوردهاند، درنتیجه طغیانی به آن شکل به وجود آمده است. گاهی میبینید شخصی همه چیز دارد و ناراحت است و رنج میبرد. گفت:

آن یکی در کنج زندان مست و شاد

وان دگر در باغ، ترش و بیمراد


صفحه 117

میبینی در باغ و بوستان زندگی میکند، همه وسایل زندگی برایش فراهم است، اما ناراحت است، خوش نیست و از زندگی ناراضی است.

راه لذت از درون دان نز برون

احمقی دان جُستن از قصر و حصون

شرایط پیدایش توبه

اولًا این را بدانید که اگر در وجود انسان کاری بشود که آن عناصر مقدس وجود انسان بکلی از کار بیفتد، یک زنجیرهای بسیار نیرومندی به آنها بسته شده باشد که نتوانند آزاد بشوند، دیگر انسان توفیق توبه پیدا نمیکند. ولی همان طوری که در یک کشور آن وقت انقلاب میشود که عدهای (ولو کم) عناصر پاک در میان مردم آن کشور باقی مانده باشند، در وجود انسان هم اگر عناصر مقدس و پاکی فی الجمله باقی باشند، انسان توفیق توبه پیدا میکند و الّا هرگز توفیق توبه پیدا نمیکند. حالا در چه شرایطی انسان بازگشت میکند، پشیمان میشود، و اگر خدا را بشناسد به سوی خدا توبه میکند و اگر خدا را نشناسد حالت دیگری پیدا میکند، احیاناً جنون و دیوانگی پیدا میکند، وضع دیگری پیش میآید؟.

گفتیم توبه عکس العمل است. شما توپی را به دست میگیرید و به زمین میزنید.

توپ از زمین بلند میشود. زدن شما یعنی حرکت توپ به طرف زمین که با نیروی دست شما صورت میگیرد، عمل شماست و بلند شدن توپ از زمین عکس العملی است که در اثر خوردن توپ به زمین پیدا میشود. پس آن عمل است و این عکس العمل، آن فعل است و این به اصطلاح اعراب امروز «ردّالفعل»، آن کنش است و این واکنش. توپ را که شما به زمین میزنید چقدر بالا میرود؟ از یک طرف بستگی دارد به مقدار نیرویی که در آن فعل به کار میرود یعنی شدت ضربه


صفحه 118

شما، و از طرف دیگر بستگی دارد به چگونگی سطح زمین؛ هر مقدار زمین سفتتر و صافتر باشد و صلابت بیشتری داشته باشد، عکس العمل بیشتر میشود. پس میزان عکس العمل از یک طرف بستگی دارد به شدت عمل شما و از طرف دیگر به صلابت و صافی آن سطحی که توپ به آن برخورد میکند.

عکس العمل نشان دادن روح انسان در مقابل معاصی نیز بستگی به دو چیز دارد:

از یک طرف بستگی دارد به شدت عمل یعنی شدت معصیت، شدت ضربهای که مقامات دانی روح شما بر مقامات عالی روحتان وارد میکند. هرچه معصیت انسان کمتر و کوچکتر باشد، عکس العمل کمتری در روح ایجاد میکند و هرچه معصیت بزرگتر باشد، عکس العمل بیشتری به وجود میآورد. ولهذا افرادی که بسیار شقی و قسی القلب هستند، در عین اینکه شقی و قسی القلباند اگر جنایتشان خیلی بزرگ و فاحش باشد، همانها را هم میبینید که روحشان عکس العمل نشان میدهد. شما میبینید خلبان آمریکایی که میرود آن بمب را روی هیروشیما میاندازد، بعد که برمیگردد و یک نگاهی به اثر عمل خودش میکند، میبیند یک شهر را به آتش کشیده است، پیر و جوان، زن و مرد، کوچک و بزرگ دارند در یک جهنم سوزان میسوزند. از همان جا وجدانش به جنبش میآید، حرکت میکند، ملامتش میکند (درصورتی که چنین کسانی را از میان قسی القلبها انتخاب میکنند). برمیگردد به کشور خودش، از او استقبال میکنند، گل به گردنش میاندازند، درجهاش را بالا میبرند، حقوقش را زیاد میکنند، عکسش را در روزنامهها میاندازند، تشویقش میکنند. اما خیانت آنقدر عظیم بوده است، معصیت آنقدر بزرگ بوده است که وجدان چنین قسی القلبی را هم بیدار میکند؛ یعنی آنقدر ضربه بر روح شدید است که در یک چنین زمینه روحی آدم قسی القلبی هم باز عکس العمل پیدا میشود.

همین آدم در مجالس که مینشیند تبسّم میکند، نقل میکند چنین کردم و چنان، اما وقتی که با خود خلوت میکند، خودش با خودش است، در بستر میخواهد بخوابد، یکمرتبه آن منظره در نظرش مجسم میشود: ای وای، این من بودم که چنین جنایتی کردم؟! ای وای، چه جنایت بزرگی مرتکب شدم! درنتیجه، همین آدم دیوانه میشود و کارش به تیمارستان میکشد، چرا؟ چون جنایت خیلی بزرگ بوده است.

بسربن ارْطاة، یکی از سرداران معاویه، بسیار مرد قسی القلب و عجیبی است.