بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 114

انسان، یک شخص مرکب

علتش این است که انسان برخلاف آنچه که خودش خیال میکند، یک شخص نیست. یک شخص واحد است اما یک شخص مرکب نه بسیط؛ یعنی ما که اینجا نشستهایم (به همان تعبیری که در حدیث آمده است) یک جماد اینجا نشسته است، یک گیاه هم اینجا نشسته است، یک حیوان شهوانی هم اینجا نشسته است، یک سَبُع و درنده هم اینجا نشسته است، یک شیطان هم اینجا نشسته است و یک فرشته هم در همین حال اینجا نشسته است. یعنی یک انسان به قول شعرا طُرفه معجونی است که همه خصایص در وجود او جمع است. گاهی آن حیوان شهوانی- که مظهر آن را خوک میدانند- این خوکی که در وجود انسان هست، زمام امور را به دست میگیرد و مجال به آن درنده و شیطان و فرشته نمیدهد. یکمرتبه در ناحیه یکی از اینها علیه او قیام میشود، تمام اوضاع بهم میخورد و یک حکومت جدید بر وجود انسان حاکم میگردد. انسان گنهکار آن انسانی است که حیوان وجودش بر وجودش مسلط است یا شیطان وجودش بر او مسلط است یا آن درنده وجودش بر او مسلط است؛ یک فرشتگانی، یک قوای عالی هم در وجود او محبوس و گرفتار هستند.

توبه یعنی آن قیام درونی، اینکه مقامات عالی وجود انسان علیه مقامات دانی وجود او- که زمام امور این کشور داخلی را در دست گرفتهاند- یکمرتبه انقلاب


صفحه 115

میکنند، همه اینها را میگیرند و به زندان میاندازند و خودشان با قوا و جنود و لشکریان خود زمام امور را در دست میگیرند. این حالت و شکل است که در حیوان و نبات وجود ندارد. همانطور که عکسش هم هست، یعنی گاهی مقامات دانی وجود انسان علیه مقامات عالی وجود او قیام و انقلاب میکنند، آنها را میگیرند و به زندان میاندازند و زمام امور این کشور را دردست میگیرند.

اگر تجربه کرده باشید، افرادی هستند که فنّ تربیت را نمیدانند؛ نمیدانند در تربیت، تمام قوایی که در وجود انسان هست حکمت و مصلحتی دارند. اگر در ما غرایز شهوانی هست، لغو و عبث نیست. ما باید این غرایز شهوانی را در حد احتیاج طبیعی اشباع کنیم؛ یک حدی دارند، یک حقی دارند، یک حظّی دارند، حظّ اینها را به اندازه خودشان باید بدهیم. مثل این است که شما اسبی یا سگی در خانهتان داشته باشید. اگر این اسب را برای سواری یا این سگ را برای پاسبانی میخواهید، این اسب یا سگ احتیاج به خوراک دارد، خوراکش را باید بدهی. حالا یک آدمهای کج سلیقهای پیدا میشوند که به خودشان یا به بچهشان که تحت کفالت تربیتشان است، فشار میآورند. بچه احتیاج به بازی دارد و خود این احتیاج به بازی یکی از حکمتهای پروردگار است. یک مقدار انرژی در وجود کودک ذخیره است که او فقط به وسیله بازی میتواند این انرژی را دفع کند. بچه غریزهای دارد برای بازی کردن. حالا انسان اشخاصی را میبیند که میگویند میخواهم بچهام را تربیت کنم. خوب، چطور میخواهی تربیت کنی؟ نمیگذارد بچه پنج شش ساله برود با بچهها بازی کند، هر مجلسی که خودش میرود بچه را هم میبرد برای اینکه تربیت بشود، جلوی خنده او را میگیرد، جلوی خوراک او را میگیرد. یا یک افرادی پیدا میشوند (ما دیدهایم) که چون خود او مُعَمّم است، یک عبا و عمامه و نعلین تهیه میکند، بچه هشت ساله را عمامه سرش میگذارد، عبا به دوشش میاندازد و همراه خودش این طرف و آن طرف میبرد. بچه بزرگ میشود در حالی که احتیاجات طبیعی وجودش برآورده نشده است، همواره به او گفتهاند خدا، قیامت، آتش جهنم. تا در سنین بیست وچند سالگی، این قوای ذخیره شده، این شهوتها و تمایلات اشباع نشده یکمرتبه زنجیر را پاره میکند. این بچهای که شما میدیدید در اثر تلقین پدر در دوازده سالگی نمازش بیست دقیقه طول میکشید، نماز شب میخواند، دعا میخواند، یکمرتبه میبینید در بیست وپنج سالگی یک


صفحه 116

فاسق و فاجری از آب درمیآید که آن سرش ناپیداست. چرا؟ برای اینکه شما به بهانه مقامات عالیه روح، سایر غرایز او را سرکوب کردهاید. البته در غریزه بچه خدا بوده است، قیامت و عبادت بوده است، اما شما این غریزه خدا و عبادت و اینها را در حالی در این بچه تقویت کردهاید که جلوی سایر غرایز او را گرفتهاید، سایر غرایز او را حبس کردهاید، عصبانی و ناراحت کردهاید، به زندان انداختهاید، حق و حظّ آنها را ندادهاید، سهم آنها را ندادهاید؛ دنبال فرصتی میگردند. در یک فرصتی که برایشان پیش میآید، در یک وقت که بچه فیلمی را تماشا کند یا در مجلسی با یک زن جوان آشنا بشود، همان کافی است که این نیروهای ذخیره شده سرکوب شده، یکمرتبه زنجیرها را پاره کند و بکلی تمام آن ساختمانی را که پدر در وجود او به غلط ساخته است ویران سازد. درست مثل باروتی که منفجر بشود، منفجر میشود.

توبه، درست عکس این قضیه است. آدمی که گناه و معصیت میکند و غرق در شهوات و درندگی است، وقتی که فرشته وجودش را اینقدر آزار داد و اشباع نکرد، یکمرتبه فاجعهای به وجود میآید. آخر من و تو هم انسانیم. ما یک دهان نداریم.

اشتباه میکنی که خیال میکنی یک دهان داری و از همین یک دهان باید به تو غذا برسد؛ صدها دهان داری (عشق را پانصد سر است و هر سری ...) پانصد سر تو داری، پانصد دهان تو داری. از همه اینها باید به تو غذا برسد. یکی از این دهانهای تو دهان عبادت است. تو باید روح خودت را به عبادت کردن راضی کنی، یعنی این حق و حظ را باید به او بدهی. تو یک موجود ملکوتی صفات هستی، باید پرواز کنی به سوی آن عالم. وقتی این فرشته را زندانی میکنی، آیا میدانی بعد چه عوارض و ناراحتیهای زیادی دارد؟ یک وقت شما میبینید یک جوان مرفّه، جوانی که همه وسایل برایش فراهم بوده است، به یک بهانه کوچک خودکشی میکند. همه میگویند نمیدانیم چرا خودکشی کرد. ای آقا! این موضوع که خیلی کوچک بود! چرا خودکشی کرد؟! نمیداند که در وجود او نیروهای مقدسی زندانی بوده؛ آن نیروهای مقدس از این زندگی رنج میبردهاند، طاقت نمیآوردهاند، درنتیجه طغیانی به آن شکل به وجود آمده است. گاهی میبینید شخصی همه چیز دارد و ناراحت است و رنج میبرد. گفت:

آن یکی در کنج زندان مست و شاد

وان دگر در باغ، ترش و بیمراد


صفحه 117

میبینی در باغ و بوستان زندگی میکند، همه وسایل زندگی برایش فراهم است، اما ناراحت است، خوش نیست و از زندگی ناراضی است.

راه لذت از درون دان نز برون

احمقی دان جُستن از قصر و حصون

شرایط پیدایش توبه

اولًا این را بدانید که اگر در وجود انسان کاری بشود که آن عناصر مقدس وجود انسان بکلی از کار بیفتد، یک زنجیرهای بسیار نیرومندی به آنها بسته شده باشد که نتوانند آزاد بشوند، دیگر انسان توفیق توبه پیدا نمیکند. ولی همان طوری که در یک کشور آن وقت انقلاب میشود که عدهای (ولو کم) عناصر پاک در میان مردم آن کشور باقی مانده باشند، در وجود انسان هم اگر عناصر مقدس و پاکی فی الجمله باقی باشند، انسان توفیق توبه پیدا میکند و الّا هرگز توفیق توبه پیدا نمیکند. حالا در چه شرایطی انسان بازگشت میکند، پشیمان میشود، و اگر خدا را بشناسد به سوی خدا توبه میکند و اگر خدا را نشناسد حالت دیگری پیدا میکند، احیاناً جنون و دیوانگی پیدا میکند، وضع دیگری پیش میآید؟.

گفتیم توبه عکس العمل است. شما توپی را به دست میگیرید و به زمین میزنید.

توپ از زمین بلند میشود. زدن شما یعنی حرکت توپ به طرف زمین که با نیروی دست شما صورت میگیرد، عمل شماست و بلند شدن توپ از زمین عکس العملی است که در اثر خوردن توپ به زمین پیدا میشود. پس آن عمل است و این عکس العمل، آن فعل است و این به اصطلاح اعراب امروز «ردّالفعل»، آن کنش است و این واکنش. توپ را که شما به زمین میزنید چقدر بالا میرود؟ از یک طرف بستگی دارد به مقدار نیرویی که در آن فعل به کار میرود یعنی شدت ضربه


صفحه 118

شما، و از طرف دیگر بستگی دارد به چگونگی سطح زمین؛ هر مقدار زمین سفتتر و صافتر باشد و صلابت بیشتری داشته باشد، عکس العمل بیشتر میشود. پس میزان عکس العمل از یک طرف بستگی دارد به شدت عمل شما و از طرف دیگر به صلابت و صافی آن سطحی که توپ به آن برخورد میکند.

عکس العمل نشان دادن روح انسان در مقابل معاصی نیز بستگی به دو چیز دارد:

از یک طرف بستگی دارد به شدت عمل یعنی شدت معصیت، شدت ضربهای که مقامات دانی روح شما بر مقامات عالی روحتان وارد میکند. هرچه معصیت انسان کمتر و کوچکتر باشد، عکس العمل کمتری در روح ایجاد میکند و هرچه معصیت بزرگتر باشد، عکس العمل بیشتری به وجود میآورد. ولهذا افرادی که بسیار شقی و قسی القلب هستند، در عین اینکه شقی و قسی القلباند اگر جنایتشان خیلی بزرگ و فاحش باشد، همانها را هم میبینید که روحشان عکس العمل نشان میدهد. شما میبینید خلبان آمریکایی که میرود آن بمب را روی هیروشیما میاندازد، بعد که برمیگردد و یک نگاهی به اثر عمل خودش میکند، میبیند یک شهر را به آتش کشیده است، پیر و جوان، زن و مرد، کوچک و بزرگ دارند در یک جهنم سوزان میسوزند. از همان جا وجدانش به جنبش میآید، حرکت میکند، ملامتش میکند (درصورتی که چنین کسانی را از میان قسی القلبها انتخاب میکنند). برمیگردد به کشور خودش، از او استقبال میکنند، گل به گردنش میاندازند، درجهاش را بالا میبرند، حقوقش را زیاد میکنند، عکسش را در روزنامهها میاندازند، تشویقش میکنند. اما خیانت آنقدر عظیم بوده است، معصیت آنقدر بزرگ بوده است که وجدان چنین قسی القلبی را هم بیدار میکند؛ یعنی آنقدر ضربه بر روح شدید است که در یک چنین زمینه روحی آدم قسی القلبی هم باز عکس العمل پیدا میشود.

همین آدم در مجالس که مینشیند تبسّم میکند، نقل میکند چنین کردم و چنان، اما وقتی که با خود خلوت میکند، خودش با خودش است، در بستر میخواهد بخوابد، یکمرتبه آن منظره در نظرش مجسم میشود: ای وای، این من بودم که چنین جنایتی کردم؟! ای وای، چه جنایت بزرگی مرتکب شدم! درنتیجه، همین آدم دیوانه میشود و کارش به تیمارستان میکشد، چرا؟ چون جنایت خیلی بزرگ بوده است.

بسربن ارْطاة، یکی از سرداران معاویه، بسیار مرد قسی القلب و عجیبی است.


صفحه 119

یکی از سیاستهایی که معاویه برای مضطر و بیچاره کردن علی علیه السلام انتخاب کرده بود این بود که یک مرد جانی نظیر «بُسر» یا «سفیان غامدی» را در رأس یک سپاه میفرستاد داخل مرزهای علی بن ابی طالب و میگفت دیگر به بیگناه و باگناه نگاه نکنید (نظیر همین کاری که امروز اسرائیل با کشورهای اسلامی انجام میدهد)، برای مستأصل کردن اینها بروید شبیخون بزنید، به آتش بکشید، با گناه و بیگناه را بکشید، به صغیر و کبیر رحم نکنید، مالشان را ببرید. این کار را میکردند. یک مرتبه همین بسربن ارطاة را فرستاد. او رفت. این طرف رفت، آن طرف رفت، وارد یمن شد، جنایتهای زیادی کرد، از جمله توانست بر بچههای عبداللَّه بن عباس بن عبدالمطّلب پسر عموی امیرالمؤمنین که والی یمن بود دست یابد. دو تا بچه صغیر بی گناه را گیر آورد، گردن آنها را زد. چون جنایت خیلی بزرگ بود کم کم وجدان همین آدم قسی القلب هم بیدار شد، بعد دچار عذاب وجدان شد. میخوابید، در خواب این جنایت خودش را میدید. راه میرفت، در جلوی چشمش این دو طفل، این دو کودک بیگناه مجسّم بودند و سایر جنایتهایش. کم کم کارش به جنون کشید و دیوانه شد. یک اسب چوبی سوار میشد، یک شمشیر چوبی هم به دست میگرفت و در خیابانها میدوید و شلّاق میزد. بچهها هم دورش را میگرفتند و هوهو میکردند.

گفتیم عامل دوم عکس العمل نشان دادن روح انسان این است که سطحی که ضربه بر آن وارد میشود صاف باشد، صلابت و استحکام داشته باشد یعنی آن وجدان انسانی، آن فطرت انسانی، آن ایمان شخص مستحکم و قوی باشد. در این صورت ولو ضربه کم باشد، عکس العمل نسبتاً زیاد است. ولهذا شما میبینید گناهان کوچک، صغائر گناهان و حتّی اعمالی که مکروه است و گناه شمرده نمیشود، در وجود مردم با ایمان، مردمی که روح محکمی دارند و آن فرشته معنوی، آن ایمانشان، آن وجدان معنویشان استحکام دارد، محکوم است و عکس العمل ایجاد میکند، اعمالی که من و شما روزی صدتایش را مرتکب میشویم و هیچ احساس نمیکنیم که یک عملی انجام دادهایم. پاکان، یک عمل مکروه که انجام میدهند، روحشان مضطرب میشود و مرتب پشت سر یکدیگر توبه و استغفار میکنند.


صفحه 120

یادی از مرحوم حاج میرزا علی آقا شیرازی

یک مرد بسیار بسیار بزرگ از نظر معنویت که من سال گذشته هم در ماه مبارک رمضان از این استاد بزرگ خودم یاد کردم، مرحوم حاج میرزا علی آقای شیرازی اصفهانی رضوان اللَّه علیه است که یکی از بزرگترین اهل معنایی است که من در عمر خودم دیدهام. یک شب ایشان در قم مهمان ما بودند و ما هم به تبع به منزل یکی از فضلای قم دعوت شدیم. بعضی از اهل ذوق و ادب و شعر نیز در آنجا بودند. در آن شب فهمیدم که این مرد چقدر اهل شعر و ادب است و چقدر بهترین شعرها را در عربی و فارسی میشناسد! دیگران شعرهایی میخواندند البته شعرهای خیلی عادی؛ شعرهای سعدی، حافظ و ... ایشان هم میخواند و میگفت این شعر از آن شعر بهتر است، این مضمون را این بهتر گفته است، کی چنین گفته و ... شعر خواندن آنهم اینجور شعرها که گناه نیست، امّا در شب شعر خواندن مکروه است. خدا میداند وقتی آمدیم بیرون، این آدم به شدّت داشت میلرزید. گفت من اینقدر تصمیم میگیرم که شب شعر نخوانم آخرش جلوی خودم را نمیتوانم بگیرم. مرتباسْتَغْفِرُاللَّهَ رَبِّی وَ اتوبُ الَیهمیگفت، مثل کسی که معصیت بسیار بزرگی مرتکب شده است. العیاذباللَّه اگر ما شراب خورده بودیم، اینقدر مضطرب نمیشدیم که این مرد به واسطه یک عمل مکروه مضطرب شده بود.

اینجور اشخاص چون محبوب خدا هستند از ناحیه خدا یک نوع مجازاتهایی دارند که ما و شما ارزش و لیاقت آن جور مجازاتها را نداریم. هر شب این مرد اقلًا از دو ساعت به طلوع صبح بیدار بود و من معنی شب زنده داری را آنجا فهمیدم، معنی «شب مردان خدا روز جهان افروز است» را آنجا فهمیدم، معنی عبادت و خداشناسی را آنجا فهمیدم، معنی استغفار را آنجا فهمیدم، معنی حال و مجذوب شدن به خدا را آنجا فهمیدم. آن شب این مرد وقتی بیدار شد که اذان صبح بود. خدا مجازاتش کرد.

تا بیدار شد ما را بیدار کرد، گفت: فلانی! اثر شعرهای دیشب بود! روحی که چنین ایمان مستحکمی دارد، یک چنین ضربه کوچکی هم که بر آن وارد میشود یعنی یک چنین حمله کوچکی هم که از مقامات دانی آن بر مقامات عالیاش وارد میشود، آن مقامات عالی عکس العمل نشان میدهند، ناراحتی نشان میدهند، حتی مجازات نشان میدهند که ببین! بی مجازات نمیماند! آدمی که در شب مرتب شعر بخواند، دو ساعت وقت خودش را صرف شعرخواندن کند، لایق دو ساعت


صفحه 121

مناجات کردن با خدای متعال نیست.

مثال دیگری برایتان عرض کنم: اگر شما آینه بسیار صافی را بعد از پاکیزه کردن، در فضای بسیار صافی که خوشتان میآید در آن تنفس کنید، روی یک میز بگذارید، بعد از مدتی میبینید روی آن گرد نشسته است. این گرد را شما قبلًا احساس نمیکردید، روی میز هم احساس نمیکنید، روی دیوار هم احساس نمیکنید. هرچه دیوار کثیفتر بشود، اثر و لکه سیاهی را کمتر نشان میدهد تا جایی که اگر سیاه و قیراندود باشد دود چراغ موشی هم به آن برسد اثرش ظاهر نمیشود.

پیغمبر اکرم در هیچ مجلسی نمینشست مگر آنکه بیست و پنج بار استغفار میکرد.

میفرمود:انّهُ لَیغانُ عَلیقَلْبی وَ انّی لَاسْتَغْفِرُ اللَّهَ کلَّ یوْمٍ سَبْعینَ مَرَّةً[1]. (اینها چیست؟! اصلًا ما چه میگوییم و چه میفهمیم؟!) میگفت: بر روی دلم آثار کدورت احساس میکنم و روزی هفتاد بار برای رفع این کدورتها استغفار میکنم. آن کدورتها چیست؟ آن کدورتها برای ما آینه است، برای ما نورانیت است، برای او کدورت است. او وقتی که با ما حرف میزند ولو حرفش را برای خدا میزند، ولو خدا را در آینه وجود ما میبیند، باز از نظر او این کدورت است.

امّ سلمه و دیگران گفتهاند که در یکی دو ماه مانده به وفات حضرت، دیدیم که هیچ جا برنمی خاست و نمینشست و عملی انجام نمیداد مگر اینکه میگفت:

سُبْحانَ اللَّهِ وَ اسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبّی وَ اتوبُ الَیه. این دیگر یک ذکر جدید بود. امّ سلمه میگوید عرض کردم: یا رسول اللَّه! چرا اینقدر اخیراً زیاد استغفار میکنید؟ فرمود:

اینطور به من امر شده است،نُعِیتْ الینَفْسی. بعد فهمیدیم که آخرین سورهای که بر وجود مقدسش نازل شده سوره «نصر» است. این سوره که نازل شد پیغمبر اکرم احساس کرد که اعلام مردن است یعنی تو دیگر وقتت تمام شده است، باید بروی.

سوره مبارکه این است:اذا جاءَ نَصْرُاللَّهِ وَ الْفَتْحُ.وَرَایتَ النّاسَ یدْخُلونَ فی دینِ اللَّهِ افْواجاً.فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّک وَاسْتَغْفِرْهُ انَّهُ کانَ تَوّاباً[2](این قرآن چقدر لذیذ است! چقدر زیباست! آدم حظ میکند که اینها را به زبان خودش جاری کند) ای پیغمبر! آنجا که یاری پروردگار بیاید، آنجا که دیگر یاریاش آمد و تو را بر مخالفین پیروز کرد، آنجا که

[1]سفینة البحار، ج 2/ ص 322.

[2]نصر/ 1- 3.