بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 121

مناجات کردن با خدای متعال نیست.

مثال دیگری برایتان عرض کنم: اگر شما آینه بسیار صافی را بعد از پاکیزه کردن، در فضای بسیار صافی که خوشتان میآید در آن تنفس کنید، روی یک میز بگذارید، بعد از مدتی میبینید روی آن گرد نشسته است. این گرد را شما قبلًا احساس نمیکردید، روی میز هم احساس نمیکنید، روی دیوار هم احساس نمیکنید. هرچه دیوار کثیفتر بشود، اثر و لکه سیاهی را کمتر نشان میدهد تا جایی که اگر سیاه و قیراندود باشد دود چراغ موشی هم به آن برسد اثرش ظاهر نمیشود.

پیغمبر اکرم در هیچ مجلسی نمینشست مگر آنکه بیست و پنج بار استغفار میکرد.

میفرمود:انّهُ لَیغانُ عَلیقَلْبی وَ انّی لَاسْتَغْفِرُ اللَّهَ کلَّ یوْمٍ سَبْعینَ مَرَّةً[1]. (اینها چیست؟! اصلًا ما چه میگوییم و چه میفهمیم؟!) میگفت: بر روی دلم آثار کدورت احساس میکنم و روزی هفتاد بار برای رفع این کدورتها استغفار میکنم. آن کدورتها چیست؟ آن کدورتها برای ما آینه است، برای ما نورانیت است، برای او کدورت است. او وقتی که با ما حرف میزند ولو حرفش را برای خدا میزند، ولو خدا را در آینه وجود ما میبیند، باز از نظر او این کدورت است.

امّ سلمه و دیگران گفتهاند که در یکی دو ماه مانده به وفات حضرت، دیدیم که هیچ جا برنمی خاست و نمینشست و عملی انجام نمیداد مگر اینکه میگفت:

سُبْحانَ اللَّهِ وَ اسْتَغْفِرُ اللَّهَ رَبّی وَ اتوبُ الَیه. این دیگر یک ذکر جدید بود. امّ سلمه میگوید عرض کردم: یا رسول اللَّه! چرا اینقدر اخیراً زیاد استغفار میکنید؟ فرمود:

اینطور به من امر شده است،نُعِیتْ الینَفْسی. بعد فهمیدیم که آخرین سورهای که بر وجود مقدسش نازل شده سوره «نصر» است. این سوره که نازل شد پیغمبر اکرم احساس کرد که اعلام مردن است یعنی تو دیگر وقتت تمام شده است، باید بروی.

سوره مبارکه این است:اذا جاءَ نَصْرُاللَّهِ وَ الْفَتْحُ.وَرَایتَ النّاسَ یدْخُلونَ فی دینِ اللَّهِ افْواجاً.فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّک وَاسْتَغْفِرْهُ انَّهُ کانَ تَوّاباً[2](این قرآن چقدر لذیذ است! چقدر زیباست! آدم حظ میکند که اینها را به زبان خودش جاری کند) ای پیغمبر! آنجا که یاری پروردگار بیاید، آنجا که دیگر یاریاش آمد و تو را بر مخالفین پیروز کرد، آنجا که

[1]سفینة البحار، ج 2/ ص 322.

[2]نصر/ 1- 3.


صفحه 122

فتح شهر یعنی فتح مکه نصیب تو شد، پس از اینکه دیدی مردم فوج فوج به دین اسلام وارد میشوندفَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکپروردگار خودت را تسبیح و تحمید کن و استغفار نما که او توبه پذیر است. چه رابطهای است میان آن مقدمه و این مؤخره؟

چرا پس از پیروزی و فتح و پس از اینکه مردم فوج فوج داخل اسلام میشوند، تسبیح کن؟ یعنی مأموریتت پایان یافت، تمام شد. (این آخرین سورهای است که بر پیغمبر اکرم نازل شده است؛ حتی از آیهالْیوْمَ اکمَلْتُ لَکمْ دینَکم[1]و آیهیا ایهَا الرَّسولُ بَلِّغْ ما انْزِلَ الَیک مِنْ رَبِّک[2]نصیحت علی علیه السلام

شخصی آمد خدمت مولای متقیان علی علیه السلام و گفت: یا امیرالمؤمنین! مرا نصیحت کن. علی علیه السلام نصایح زیادی کرد. دو جمله اولش را برایتان عرض میکنم، فرمود:

لا تَکنْ مِمَّنْ یرْجُو الْاخِرَةَ بِغَیرِ عَمَلٍ وَ یرَجِّی التَّوْبَةَ بِطولِ الْامَلِ، یقولُ فِی الدُّنْیا بِقَوْلِ

[1]مائده/ 3.

[2]مائده/ 67.


صفحه 123

الزّاهِدینَ وَ یعْمَلُ فیها بِعَمَلِ الرّاغِبینَ[1]. همین دو جمله فعلًا ما را بس. فرمود:

نصیحت من به تو اینکه از آن کسان مباش که امید به آخرت دارد اما میخواهد بدون عمل به آخرت برسد؛ مثل همه ما. ما میگوییم حبّ علی بن ابی طالب کافی است. تازه حبّ ما حبّ حقیقی نیست؛ اگر حبّ حقیقی بود عمل هم پشت سرش بود. میگوییم همین وابستگی ظاهری کافی است! خیال میکنیم علی علیه السلام از کسانی است که احتیاج دارد، و اگر افرادی انتساب دروغین هم داشته باشند دیگر بسیار خوب، ما عجالتاً سیاهی لشکر میخواهیم، سیاهی لشکر هم کافی است! ما خیال میکنیم یک گریه دروغین بر امام حسین کافی است. ولی امیرالمؤمنین فرمود اینها دروغ است. اگر حبّ علی بن ابی طالب تو را به عمل کشاند، بدان حبّ تو صادق و راستین است. اگر گریه بر حسین بن علی تو را به سوی عمل کشاند، بدان که تو بر حسین بن علی گریه کردهای و گریه تو راستین است. اگر نه، فریب شیطان است.

جمله دوم:وَ یرَجِّی التَّوْبَةَ بِطولِ الْامَلِای مرد! از آن کسان مباش که احساس نیاز به توبه را در وجود خود دارند اما همیشه میگویند دیر نمیشود، وقت باقی است.

برادر! اگر علی بیاید و من و تو هم برویم خدمتش و بگوییم آقاجان! ما را نصیحت کن، چنین جملهای به ما میگوید:لا تَکنْ مِمَّنْ یرْجُو الْاخِرَةَ بِغَیرِ عَمَلٍ وَ یرجِّی التَّوْبَةَ بِطولِ الْامَلِ. تا کی بگوییم آقا دیر نمیشود، حالا وقت باقی است؟! تا هنوز جوان هستیم میگوییمای آقا! جوان بیست ساله که دیگر وقت توبه کردنش نیست.

عجیب این است که بعضی افراد پیر و کهنسال وقتی یک جوان را میبینند که متوجه عبادت است و به گناه خودش توجه دارد و در حال توبه و ندامت است، میگویند:

ای آقا! تو جوانی، هنوز وقت این حرفها برای تو نرسیده. اتفاقاً جوانی بهترین وقتش است. یک شاخه تا وقتی که هنوز تازه است، آمادگی بیشتری برای راست شدن دارد؛ هرچه بزرگتر و خشکتر بشود، آمادگیاش کمتر میشود. بعلاوه، چه کسی به این جوان قول داده که او پا به سن بگذارد، میانه مرد بشود، از میانه مردی بگذرد و پیر بشود؟ تا جوانیم میگوییم جوانیم. در میانه مردی هم که میگوییم حالا خیلی وقت داریم، توبه وقتش پیری است، وقتی که پیر شدیم، از همه کارها افتادیم و همه قدرتها از ما گرفته شد، آن وقت توبه میکنیم. نمیدانیم که اشتباه کردهایم؛

[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 142.


صفحه 124

آن وقت اتفاقاً هیچ توبه نمیکنیم، آن وقت دیگر حال توبه برایمان نمیماند، آنقدر در زیر بار معاصی کمر ما خم شده است که دل ما دیگر حاضر برای توبه کردن نیست. دل یک جوان آمادهتر است برای توبه کردن تا دل یک پیر. چه خوب میگوید مولوی:

خاربن در قوّت و برخاستن

خارکن در سستی و در کاستن

مثلی میآورد، میگوید شخصی خاری را در سر راه مردم کاشته بود. این خار بزرگ شد. گفتند: آقا بیا این خار را بکن. گفت: دیر نمیشود، بوته خاری است کنده میشود. دوباره گفتند. باز گفت: دیر نمیشود، حالا میکنیم، یک سال دیگر میکنیم! سال بعد بوته خار بزرگتر شد ولی خارکن چطور؟ پیرتر شده. گفتند: بیا بکن. گفت: دیر نمیشود، بعد میکنیم. سال به سال بوته خار بیشتر رشد میکرد، بیشتر ریشه میدوانید، تنهاش کلفتتر، خارهایش تیزتر و خطرش بیشتر میشد اما خارکن پیرتر و از نیرویش کاسته میشد:

خاربن در قوّت و برخاستن

خارکن در سستی و در کاستن

میخواهد بگوید این ملکات رذیله، اخلاق فاسد، روزبه روز در وجود تو مثل آن بوته خار بیشتر رشد میکند، بیشتر ریشه میدواند، تنهاش کلفتتر، خارهایش تیزتر و خطرش بزرگتر میشود، ولی تو خودت روزبه روز پیرتر میشوی و از نیرویت، از آن نیروهای مقدس تو کاسته میشود. وقتی که جوان هستی، مثل یک آدم قوی و نیرومندی هستی که میخواهد یک نهال را بکند؛ به سرعت میکنی، ریشهاش را هم میکنی میاندازی دور. اما وقتی که پیر شدی، مثل یک آدم سست قوّهای هستی که میخواهد یک درخت قوی را با دست خودش بکند، هرچه زور میزند درخت از ریشه در نمیآید.

به خدا قسم یک روزش یک روز است، یک ساعتش یک ساعت است، یک شب را اگر به تأخیر بیندازیم اشتباه میکنیم! نگویید فردا شب شب بیست و سوم ماه رمضان است، یکی از لیالی قدر است و برای توبه بهتر است؛ نه، همین امشب از فردا شب بهتر است، همین ساعت از یک ساعت بعد بهتر است، هر لحظه از لحظه بعدش بهتر است. عبادت بدون توبه قبول نیست، اول باید توبه کرد. گفت: «شستشویی کن و آنگه به خرابات خرام» اول باید شستشو کرد، بعد وارد آن محل پاک و پاکیزه شد.

ما تا توبه نکنیم، چه عبادتی میکنیم؟! ما توبه نمیکنیم و روزه میگیریم! توبه


صفحه 125

نمیکنیم و نماز میخوانیم! توبه نمیکنیم و به حج میرویم! توبه نمیکنیم و قرآن میخوانیم! توبه نمیکنیم و ذکر میگوییم! توبه نمیکنیم و در مجالس ذکر شرکت میکنیم! به خدا قسم اگر شما یک توبه بکنید تا پاک بشوید و بعد یک شبانه روز با حالت توبه و پاکی نماز بخوانید، همان یک شبانه روز به اندازه ده سال شما را جلو میبرد و به مقام قرب پروردگار میرساند. سوراخ دعا را گم کردهایم، راهش را بلد نیستیم.

شخصی آمد خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام استغفار کرد. او هم مثل ما خیال میکرد توبه کردن، گفتناسْتَغْفِرُاللَّهَ رَبّی وَ اتوبُ الَیهاست و اگر غیناش را هم خیلی غلیظ بگوییم دیگر توبه ما خیلی بهتر است! علی علیه السلام فهمید این بدبخت چقدر گمراه است. کم اتفاق میافتد که او اینجور حدّت به خرج بدهد و با لحن تندی سخن بگوید ولی اینجا با لحن تندی سخن گفت، فرمود:ثَکلَتْک امُّک، اتَدْری مَا الْاسْتِغْفارُ؟ الْاسْتِغْفارُ دَرَجَةُ الْعِلّیینَای خدا مرگت بدهد، ای مادرت به عزایت بنشیند! آیا تو میدانی استغفار چیست؟ استغفار درجه مردمان بلندمرتبه است. استغفار، حالت توبه و یک حالت مقدس است، یک جوّ مقدس و پاک است. شما حالت توبه را پیدا بکنید، واقعاً توبه بکنید، بعد خودتان را در یک جوّ و فضای مقدس میبینید، احساس میکنید که لطف و عنایت الهی بر روح شما سایه افکنده است، احساس میکنید گروهی از فرشتگان دور شما را گرفتهاند، پاک میشوید، چون در حالت توبه انسان خودبینی را از دست میدهد، خود را ملامت میکند و گناهان خویش را در نظر میگیرد.

در اسلام گفتهاند اگر میخواهی توبه کنی لازم نیست بروی پیش کشیش، پیش آخوند و گناه را به او بگویی؛ گناه را به خدای خودت بگو، چرا گناه را نزد یک بشر اقرار و اعتراف میکنی؟ نزد خدای غفّارالذّنوب خودت اقرار کن.قُلْ یا عِبادِی الَّذینَ اسْرَفوا عَلیانْفُسِهِمْ لاتَقْنَطوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ انَّ اللَّهَ یغْفِرُالذُّنوبَ جَمیعاً[1]. این ندای خداست: ای بندگان اسرافکار من، ای بندگان گنهکار من، ای بندگان معصیتکار من، ای بندگان من که بر خودتان ظلم کردهاید! از رحمت من ناامید مباشید، بیایید به سوی من، من میپذیرم، قبول میکنم، در جوّ و فضای توبه وارد بشوید.

[1]زمر/ 53.


صفحه 126

حدیث قدسی

این حدیث قدسی چقدر عالی توبه را توصیف میکند:انینُ الْمُذْنِبینَ احَبُّ الَی مِنْ تَسْبیحِ الْمُسَبِّحین. خدای تبارک و تعالی، این رحمت مطلقه و کامله فرمود: ناله گنهکاران در نزد من محبوبتر است از تسبیح تسبیح کنندگان. بروید به درگاه خدای خودتان ناله کنید. فکر کنید تا گناهان به یادتان بیاید. به کسی نگویید؛ اقرار به گناه پیش دیگران گناه است، ولی در دل خودتان گناهانتان را در نظر بگیرید. (خودتان که میدانید. خودتان قاضی و مؤاخذ وجود خودتان باشید.) بعد این گناهان را ببرید پیش ذات پروردگار، تقصیرهای خودتان را بگویید، ناله کنید، تضرّع کنید، طلب مغفرت کنید، طلب شستشو کنید. خدا شما را میآمرزد، روح شما را پاک و پاکیزه میکند، به دل شما صفا عنایت میکند، لطف خودش را شامل حال شما میکند و از آن پس یک لذتی، یک حالتی در شما ایجاد میشود که شیرینی عبادت را در ذائقه خودتان احساس میکنید، گناهان و لذات گناهان در نظر شما کوچک میشود، دیگر رغبت نمیکنید که بروید فلان فیلم شهوانی را ببینید، رغبت نمیکنید که به ناموس مردم نگاه کنید، رغبت نمیکنید که غیبت کنید، دروغ بگویید یا به مردم تهمت بزنید؛ میبینید اصلًا همه رغبتتان به کارهای پاک و خوب است.

بعد علی علیه السلام شش شرط برای استغفار ذکر کرد که دوتایش رکن توبه است، دوتایش شرط قبول توبه و دوتای دیگرش شرط کمال توبه. ان شاء اللَّه فردا شب این حدیث را برای شما شرح میدهم.

شما میبینید آن پاکترین پاکان لذتشان در این بوده که با خدای خودشان سخن بگویند؛ همواره از تقصیر و کوتاهی خودشان، از گناه خودشان- که گناه آنها به نسبت ما ترک اولی است و از ترک اولی هم یک درجه بالاتر است(حَسَناتُ الْأبْرارِ سَیئاتُ الْمُقَرَّبینَ)- سخن بگویند. دعای ابوحمزه را بخوانید، ببینید علی بن الحسین با خدای خودش چگونه حرف میزند، چه جور ناله میکند!(انینُ الْمُذْنِبینَ احَبُّ الَی مِنْ تَسْبیحِ الْمُسَبِّحین ).این دعای ابوحمزه ناله علی بن الحسین است، اندکی با این ناله بنده پاک خدا آشنا بشویم. اینها لذتشان در این بود که وقتی با خدای خودشان حرف میزنند همواره از نیستی خودشان، از فقر خودشان، از احتیاج و نیاز خودشان، از کوتاهی کردنهای خودشان بگویند. همواره میگویند خدایا آنچه از من است کوتاهی است و آنچه از توست رحمت و لطف است.مَوْلای


صفحه 127

مَوْلای اذا رَایتُ ذُنوبی فَزِعْتُ وَ اذا رَایتُ کرَمَک طَمِعْتُ[1]. از علی بن الحسین است: خدای من، مولای من، آقای من! چشمم که به گناهان خودم میافتد، خوف و فزع و ترس مرا فرا میگیرد اما یک نظر که به تو میکنم، رحمت تو را که میبینم، رجا و امید در دل من پیدا میشود؛ من همیشه در میان خوف و رجا هستم، به یک چشم به خودم نگاه میکنم خوف مرا میگیرد، به چشم دیگر به تو نگاه میکنم رجا بر من غالب میشود.

بله، آنها چنین بودند. دو کلمه هم ذکر مصیبت برای شما بکنم.

در عصر تاسوعا لشکر عمر سعد طبق دستور عبیداللَّه زیاد حمله کردند. همین شبانه میخواهند با حسین علیه السلام بجنگند. حسین به وسیله برادرش ابوالفضل العبّاس از اینها میخواهد که یک شب را مهلت بدهند. میگوید: برادر جان! به اینها بگو همین امشب را به ما مهلت بدهند، من فردا میجنگم. من اهل تسلیم نیستم، میجنگم اما یک امشب را به ما مهلت بدهند (وقت غروب بود). بعد برای اینکه گمان نکنند که حسین میخواهد دفع الوقت کند، این جمله را گفت: برادر! خدا خودش میداند که من مناجات با او را دوست دارم. من میخواهم امشب را به عنوان شب آخر عمرم با خدای خودم مناجات کنم و شب توبه و استغفار خودم قرار بدهم.

آن شب عاشورا اگر بدانید چه شبی بود! معراج بود، یک دنیا شادی و بهجت و مسرّت حکمفرما بود. در آن شب خودشان را پاکیزه میکردند، حتی موهای بدنشان را میستردند. خیمهای بود به نام خیمه تنظیف. کسی داخل خیمه بود، دو نفر دیگر بیرون خیمه ایستاده و نوبت گرفته بودند. یکی از آنها- که ظاهراً بُرَیر است- با دیگری شوخی و مزاح میکرد. آن دیگری به او گفت: امشب شب مزاح نیست.

گفت: اساساً من اهل مزاح نیستم ولی امشب شب مزاح است! وقتی که دیگران آمدند این توّابین و مستغفرین را دیدند، میدانید دربارهشان چه گفتند؟ پس از آنکه از کنار خیمههای حسین گذشتند، گفتند (دشمن این حرف را میگوید): «لَهُمْ دَوِی کدَوِی النَّحْلِ مابَینَ راکعٍ وَ ساجِدٍ»[1]مثل اینکه انسان از کنار کندوی زنبور عسل

[1]دعای ابوحمزه ثمالی.

(1) دمع السجوم، ص 118.


صفحه 128

تائب صحرای کربلا

از یک تائب در صحرای کربلا برایتان نام ببرم و عرض آخر من باشد: یک توبه مقبول، یک توبه بسیاربسیار جدی در کربلا توبه حُرّ بن یزید ریاحی است. حر، مرد شجاع و نیرومندی است. اولین بار که عبیداللَّه زیاد میخواهد هزار سوار برای مقابله با حسین بن علی بفرستد، او را انتخاب میکند. او به اهل بیت پیغمبر ظلم و ستم کرده است. گفتم وقتی که جنایت بزرگ شد، وجدان انسان (اگر وجدان نیمه زندهای هم باشد) عکس العمل نشان میدهد. حالا ببینید عکس العمل نشان دادن مقامات عالی روح در مقابل مقامات دانی چگونه است؟ راوی میگوید حر بن یزید را در لشکر عمر سعد دیدم در حالی که مثل بید میلرزید. تعجب کردم. رفتم جلو، گفتم: حر! من تو را مرد بسیار شجاعی میدانستم و اگر از من میپرسیدند اشجع مردم کوفه کیست، من از تو نمیگذشتم. تو چطور ترسیدهای؟ لرزه به اندامت افتاده است. گفت: اشتباه میکنی، من از جنگ نمیترسم. از چه میترسی؟ من خودم را در سر دوراهی بهشت و جهنم میبینم، خودم را میان بهشت و جهنم مخیر میبینم، نمیدانم چه کنم، این راه را بگیرم یا آن راه را؟ اما عاقبت، راه بهشت را گرفت. آرام آرام اسب خودش را کنار زد به طوری که کسی نفهمید که چه مقصود و هدفی دارد. همینکه رسید به نقطهای که دیگر نمیتوانستند جلویش را بگیرند، یکمرتبه به اسب خودش شلّاق زد، آمد به طرف خیمه حسین بن علی. نوشتهاند سپر خودش را وارونه کرد به علامت اینکه من برای جنگ نیامدهام، برای امان آمدهام.

خودش را میرساند به آقا