خودت را غرق در حسرت ببینی، غرق در ندامت و پشیمانی ببینی. چشمت را بر روی گناهانت باز کن، یک محاسبة الاعمالی برای خودت درست کن، از خودت حساب بکش، ببین روزی چند گناه کبیره مرتکب میشوی. شیخ بهایی میگوید:
جدّ تو آدم بهشتش جای بود
قدسیان کردند بهر او سجود
یک گنه ناکرده گفتندش تمام
مُذنبی مذنب، برو بیرون خرام
تو طمع داری که با چندین گناه
داخل جنّت شویای روسیاه؟
رکن دوم:تصمیم به عدم بازگشت
شرط (رکن) دوم توبه چیست؟ فرمود:الْعَزْمُ عَلیتَرْک الْعَوْدِیک تصمیم مردانه، یک تصمیم جدی که دیگر من این عمل ناشایست را تکرار نمیکنم. البته شما را با این شعری که خواندم مأیوس نکرده باشم. نگویید پس کار تمام است؛ نه،لا تَقْنَطوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ[1]از رحمت الهی مأیوس نباشید. از هرچه گناه دارید برگردید، خدا میپذیرد. همه شرایط را ذکر کردهاند، ولی حد و اندازه برای گناه ذکر نکردهاند.
نگفتهاند اگر گناهت به این حد رسید توبهات قبول میشود و از آن بالاتر که شد نه، بلکه گفتهاند توبه کن قبول میشود اما به شرط اینکه واقعاً توبه کنی. اگر آتش درونی در تو پیدا بشود، انقلاب مقدس در روح تو پیدا بشود و تصمیم بر عدم عود بگیری، توبه تو قبول است اما به شرط اینکه تصمیم تو واقعاً تصمیم باشد، نه اینکه بیایی اینجا پچ پچی هم با خودت بکنی و بگویی عجب وضع بدی داریم و بیرون که رفتی فراموش کنی. این به درد نمیخورد و بدتر است. امام فرمود: کسانی که استغفار میکنند و باز گناه را تکرار میکنند، استغفارشان از استغفار نکردن بدتر است چون این مسخره کردن توبه است، استهزاء خداست، استهزاء توبه است.
ایندو رکن توبه است: اول ندامت، حسرت، اشتعال درونی، ناراحتی از گذشته، پشیمانی کامل از گناه؛ و دوم تصمیم قاطع و جدی برای تکرار نکردن گناه. اما توبه دو شرط هم دارد:
[1]زمر/ 53.
شرط اول توبه:بازگرداندن حقوق مردم
شرط اول این است که حقوق مردم، حق الناس را باید برگردانی. خدا عادل است، از حقوق بندگانش نمیگذرد. یعنی چه؟ مال مردم را خوردهای؟ باید یا آن مال را به صاحبش برگردانی یا لااقل او را راضی کنی. از مردم غیبت کردهای؟ باید استرضاء کنی؛ بروی خودت را بشکنی بگویی آقا من از تو غیبت کردهام، خواهش میکنم از من راضی باش.
جریانی من خودم دارم که نمیدانم گفتنش درست است یا نه. طلبه بودم. در ایام طلبگی هم البته کمتر از جاهای دیگر، ولی اتفاق میافتد که انسان در یک مجلسی مینشیند، عدهای از این آقا و آن آقا غیبت میکنند. یک وقت هم میبینی خود انسان گرفتار میشود. خدا رحمت کند مرحوم آیة اللَّه العظمی آقای حجت (رضوان اللَّه علیه) را. من یک دفعه در شرایطی قرار گرفتم و با اشخاصی محشور بودم که این مرد- که حق استادی به گردن من داشت و من سالها خدمت ایشان درس خوانده بودم و حتی در درس ایشان در یک مسابقه عمومی از ایشان جایزه گرفته بودم- مورد غیبت واقع شد. یک وقت احساس کردم که این درست نیست؛ من چرا در چنین شرایطی قرار گرفتم؟ ایشان در یک تابستانی به حضرت عبدالعظیم تشریف آورده بودند. یک روز بعدازظهری بود. رفتم درب خانه ایشان را زدم، گفتم بگویید فلانی است. ایشان در اندرون بودند. اجازه دادند. یادم هست که رفتم داخل. کلاهی به سر ایشان بود و بر بالشتی تکیه کرده بودند (پیرمرد و مریض بود، دو سه سال قبل از فوت ایشان بود). گفتم: آقا آمدهام مطلبی را به شما عرض کنم. فرمود: چیست؟ گفتم: من از شما غیبت کردهام ولی البته کم، اما غیبت نسبتاً زیادی شنیدهام، و من از این کار پشیمانم که چرا در جلسهای که از شما غیبت میکردند حاضر شدم و شنیدم و چرا احیاناً به دهان خودم هم غیبت شما آمد، و من چون تصمیم دارم که دیگر هرگز از شما غیبت نکنم و هرگز هم غیبت شما را از کسی استماع نکنم، آمدهام به خود شما عرض کنم که مرا ببخشید، از من بگذرید. این مرد با بزرگواریای که داشت، به من گفت: غیبت کردن از امثال ما دو جور است: یک وقت به شکلی است که اهانت به اسلام است و یک وقت به شخص ما مربوط میشود. من دانستم مقصود ایشان چیست. [گفتم] نه، من چیزی نگفتم و جسارتی نکردم که به اسلام توهین بشود؛ هرچه بوده مربوط به شخص خودتان است. گفت:
شرط دوم:ادای حقوق الهی
شرط دوم توبه این است که حقوق الهی را ادا کنی. حق الهی یعنی چه؟ مثلًا روزه حق اللَّه است، روزه مال خداست. روزههایی را که خوردهای باید قضا کنی.
نمازهایی را که ترک کردهای باید قضایش را بجا بیاوری. مستطیع بودهای و حج نرفتهای، حجت را باید انجام بدهی. اینها شوخی نیست. در مسئله حج وارد است که اگر کسی مستطیع بشود و هیچ عذر شرعی نداشته باشد (یعنی استطاعت طبیعی داشته باشد و از نظر راه مانعی نباشد، استطاعت مالی داشته باشد و امکانات ثروتش به او اجازه بدهد، استطاعت بدنی داشته باشد و مریض نباشد که قدرت رفتن نداشته باشد) و در عین حال به حج نرود و نرود تا بمیرد، چنین کسی هنگام مردن، مسلمان از دنیا نخواهد رفت. فرشتگان الهی میآیند و به او میگویند:مُتْ انْ شِئْتَ یهودِیاً وَ انْ شِئْتَ نَصْرانِیاً[1]تو که این رکن اسلامی را بجا نیاوردهای، حالا مخیر هستی، میخواهی یهودی بمیر، میخواهی نصرانی بمیر، تو دیگر نمیتوانی مسلمان بمیری.
چطور میشود انسان مسلمان باشد و نماز نخواند؟ یادم افتاد دو سه شب پیش که راجع به فضیل بن عَیاض صحبت کردم، بعد نامهای به من دادند از یک خانم
[1]وسائل، ج 8/ ص 20 و 21.
محترمهای که در آن نوشته بودند شما اگر به مستمعین خودتان احترام میگزارید، این را هم در جلسه بگویید. چون گفتنش مانعی ندارد بلکه بهتر هم هست، من میگویم:.
ایشان نوشته بود که من فقط یک شب برای اولین بار به اینجا[1]آمدم و شدیداً تحت تأثیر قرار گرفتم. تصمیم گرفتم باز هم به اینجا بیایم. امشب آمدهام و شبهای دیگر هم خواهم آمد. من لیسانسیه «علوم تربیتی» و مدیره هستم شما اینهمه گفتید فضیل بن عیاض یک آیه قرآن را شنید و منقلب شد. یا راجع به نماز و حضور قلب گفتید. منِ بدبخت که اساساً معنی قرآن را نمیفهمم چه کنم؟ من که معنی نماز را نمیفهمم، حضور قلب برای من چه مفهوم و معنایی دارد؟ به زبان حال کأنه نوشته که ما کودکستان رفتیم و دبستان و دبیرستان رفتیم و دانشگاه را طی کردیم ولی قرآن را به ما یاد ندادند که ندادند. پس شما در اینجا وسیلهای فراهم کنید برای اینکه زبان عربی را تعلیم بدهند تا حدودی که مردم کم و بیش با معانی قرآن آشنا بشوند، با معنی نماز آشنا بشوند و لااقل بتوانند نماز را با روح بخوانند، قرآن را با روح تلاوت کنند، یک آیه قرآن که خوانده میشود، بفهمند.
من میخواهم یک جواب عمومی بدهم (با مشورت رفقا). اینجا[2]همیشه اعلام کرده است و این را از اوجب واجبات میداند که مسلمانها با زبان عربی آشنا بشوند، بفهمند که در نماز چه میگویند، قرآن خودشان را بفهمند. ولی چه باید کرد، حرص دنیا آنچنان ما را گرفته است که چون زبان انگلیسی کلید درآمد و مادیات است، بچه هفت سالهمان را هم میفرستیم تا زبان انگلیسی یاد بگیرد. کمتر خانوادهای است که لااقل یک نفر در آن زبان انگلیسی را نداند ولی حاضر نیستیم یک کلاس عربی تشکیل بدهیم و زبان عربی را به خاطر خدا یاد بگیریم، به خاطر نمازمان یاد بگیریم، به خاطر قرآنمان یاد بگیریم. برای چندمین بار اعلام میکنیم که ما در اینجا آمادگی تشکیل دادن کلاس، هم برای زنان و هم برای مردان را داریم.
یک عده بیایند و نام نویسی کنند، خانمها در کلاس خودشان و آقایان در کلاس خودشان. این مؤسسه حاضر است برای اینها بهطور رایگان وسیله فراهم کند تا زبان عربی را یاد بگیرند، چون واجب است.
[1]. [حسینیه ارشاد]
[2]. [حسینیه ارشاد]
شرط اول کمال توبه
شرط دوم کمال توبه
ششمین شرط را هم برایتان عرض کنم. فرمود: به این بدن که اینهمه لذت معصیت را چشیده است، رنج طاعت را بچشان. از نازک نارنجی بودن بیرون بیا. با نازک نارنجیگری آدم بنده خدا نمیشود، اصلًا انسان نمیشود؛ آدم نازک نارنجی انسان نیست. روزه میگیری سخت است، مخصوصاً چون سخت است بگیر. شب میخواهی تا صبح احیا بگیری برایت سخت است، مخصوصاً چون سخت است این کار را بکن. یک مدتی هم به خودت رنج و سختی بده، خودت را تأدیب کن.
دو تعبیر قرآن
قرآن دو تعبیر دارد که این دو تعبیر را بعد از توبه ذکر کرده است؛ یکی اینکه توبه را با تطهیر توأم میکند، مثلًا میگوید:انَّ اللَّهَ یحِبُّ التَّوّابینَ وَ یحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ[1]خدا توبه کنندگان و شستشوگران را دوست میدارد. قرآن چه میخواهد بگوید؟
میگوید توبه کن و با آب توبه خودت را شستشو بده، پاک کن. چشم بینا داشته باش؛ نظافت تنها به نظافت هیکل و بدن نیست. نظافت بدن را خوب درک کردهایم.
البته این نه تنها عیب نیست که کمال هم هست، باید هم درک کنیم. پیغمبر ما از نظیف ترین مردم دنیا بود. هر روز میرویم دوش میگیریم، هر چند روز یک بار تمام بدن خودمان را صابون میزنیم، پیراهن خودمان را عوض میکنیم، کت و شلوار خودمان را مرتب لکه گیری میکنیم، چرا؟ میخواهیم پاکیزه باشیم. آخر تو فقط همین هیکل هستی؟! خودت را پاکیزه کن، روحت را پاکیزه کن، قلبت را پاکیزه کن، دلت را پاکیزه کن. این قلب و دل و روح را با آب توبه پاکیزه کن.انَّ اللَّهَ یحِبُّ التَّوّابینَ و یحِبُّ الْمُتَطَهِّرینَ..
تعبیر دیگر قرآن این است که توبه را در موارد دیگری مقرون به کلمه «اصلاح» میکند:فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ اصْلَحَ فَانَّ اللَّهَ یتوبُ عَلَیهِ انَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحیمٌ[2]. دیشب عرض کردم که یکی از مشخصات و خصوصیات انسان این است که گاهی نیمی از وجود او علیه نیم دیگر وجودش قیام و انقلاب میکند. و عرض کردم که این قیام و انقلاب، گاهی از طرف مقامات دانی وجود انسان است: شهوت قیام میکند، غضب قیام میکند، شیطنت قیام میکند، و گاهی از طرف مقامات عالی روح انسان است:
عقل قیام میکند، فطرت قیام میکند، وجدان قیام میکند، دل و عمق ضمیر قیام میکند. اگر قیام از طرف مقامات نامقدس وجود انسان باشد (اینجا که عالی و دانی میگوییم یعنی مقدس و غیرمقدس)، از طرف عناصر حیوانی باشد، نتیجه این قیام و انقلاب، بلبشوست، اسمش بلواست. دیشب مثال زدم: افرادی که به نام قدس و زهد و تقوا از لحاظ شهوات محرومیت کشیدهاند و به خودشان محرومیت دادهاند، یکمرتبه میبینید که افسارگسیخته میشوند، یک حالت بلوا و آشوب عجیبی بر آنها
[1]بقره/ 222.
[2]مائده/ 39.
حکمفرما میشود. اسم این جز انفجار و بلوا نیست. ولی این برخلاف قیام و انقلابی است که از طرف عناصر مقدس وجود انسان ایجاد میشود. انقلابی که عقل در وجود انسان بکند، کودتایی که فطرت خداشناسی و خداپرستی انسان در وجود او بکند، یک انقلاب مقدس است. انقلاب مقدس توأم با اصلاح است. انقلاب مقدس آثار شوم گذشته را از بین میبرد، انقلاب مقدس قصاص میکند.وَ لَکمْ فِی الْقِصاصِ حَیوةٌ یا اولِی الْالْبابِ[1]. عرض کردم که علی علیه السلام فرمود: از بدن خودت انتقام بکش، قصاص بگیر، گوشتهایی را که از حرام روییده است آب کن. این همان قصاص کردن و انتقام گرفتن از شهوات نفسانی است. انقلاب وقتی که مقدس شد، میخواهد آثار شوم گذشته را از میان ببرد و از میان هم میبرد. این است که قرآن اینطور تعبیر میکند:فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ اصْلَحَکار مختص انبیاء و اولیاء
یکی از مختصات و ممیزات انبیاء نسبت به سایر رهبران بشری این است که سایر رهبران بشری که انقلابی در اجتماع به وجود میآورند، حداکثر موفق میشوند گروهی، طبقه یا طبقاتی از افراد بشر را علیه طبقه یا طبقاتی دیگر برانگیزانند، دو جبهه در اجتماع به وجود بیاورند و یک جبهه را علیه جبهه دیگر برانگیزانند؛ به اصطلاح چوب به دست اینها بدهند، اسلحه به دست اینها بدهند و وادارشان کنند که بر سر آنها بکوبند. البته این کار خوبی است. در کجا کار خوبی است؟ در جایی که یک طبقه ظالم و یک طبقه مظلوم به وجود بیاید. دعوت کردن مظلوم به احقاق حق
[1]بقره/ 179.
خودش یک عمل انسانی است که در اسلام این عمل وجود دارد. پیغمبران هم این کار را میکردند و مخصوصاً در برنامه اسلام تشویق و تقویت مظلوم علیه ظالم هست. از وصایای علی علیه السلام به دو فرزند بزرگوارش حسن علیه السلام و حسین علیه السلام است که:کونا لِلظّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلومِ عَوْناً[1]توبه بُشر حافی
امام موسی بن جعفر علیه السلام از بازار بغداد میگذشت. (میدانیم وضع امام چطور بوده است، با کبکبه و طنطنه و این حرفها نبوده است.) از یک خانهای صدای ساز و آواز و طرب و بزن و بکوب بلند بود. وقتی که امام از جلوی آن خانه میگذشت، کنیزی از خانه بیرون آمده بود درحالی که ظرف خاکروبهای در دست داشت که آورده بود تا مثلًا مأمورین شهرداری آن را ببرند. امام از او پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ کنیز از این سؤال تعجب کرد، گفت: معلوم است که آزاد است.
[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 47.