خودش یک عمل انسانی است که در اسلام این عمل وجود دارد. پیغمبران هم این کار را میکردند و مخصوصاً در برنامه اسلام تشویق و تقویت مظلوم علیه ظالم هست. از وصایای علی علیه السلام به دو فرزند بزرگوارش حسن علیه السلام و حسین علیه السلام است که:کونا لِلظّالِمِ خَصْماً وَ لِلْمَظْلومِ عَوْناً[1]توبه بُشر حافی
امام موسی بن جعفر علیه السلام از بازار بغداد میگذشت. (میدانیم وضع امام چطور بوده است، با کبکبه و طنطنه و این حرفها نبوده است.) از یک خانهای صدای ساز و آواز و طرب و بزن و بکوب بلند بود. وقتی که امام از جلوی آن خانه میگذشت، کنیزی از خانه بیرون آمده بود درحالی که ظرف خاکروبهای در دست داشت که آورده بود تا مثلًا مأمورین شهرداری آن را ببرند. امام از او پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟ کنیز از این سؤال تعجب کرد، گفت: معلوم است که آزاد است.
[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 47.
توبه ابولُبابه
بنی قُرَیظه خیانتی به اسلام و مسلمین کردند. رسول اکرم تصمیم گرفت که کار آنان را یکسره کند. آنها گفتند: ابولُبابه را پیش ما بفرست. او با ما هم پیمان است. ما با او مشورت میکنیم. پیغمبر اکرم فرمود: ابولبابه برو. او هم رفت. با او مشورت کردند، ولی در اثر یک روابط خاصی که با یهودیان داشت، در مشورتْ منافع اسلام و
مسلمین را رعایت نکرد. جملهای گفت، اشارهای کرد که آن جمله و آن اشاره به نفع یهودیان بود و به ضرر مسلمین. آمد بیرون و احساس کرد که خیانت کرده است. حالا هیچ کس هم خبر ندارد. قدم که برمیداشت و به طرف مدینه میآمد، این آتش در دلش شعله ورتر میشد. به خانه آمد ولی نه برای دیدن زن و بچه، بلکه یک ریسمان با خودش برداشت و به مسجد پیغمبر رفت. خودش را با ریسمان، محکم به یک ستون بست و گفت: خدایا! تا توبه من قبول نشود، من خودم را از این ستون باز نخواهم کرد. فقط برای خواندن نماز یا قضای حاجت، دخترش میآمد و ریسمان را باز میکرد. مقدار مختصری هم غذا میخورد. مشغول التماس و تضرّع بود: خدایا! غلط کردم، گناه کردم، خدایا به اسلام و مسلمین خیانت کردم، خدایا به پیغمبر تو خیانت کردم، خدایا تا توبه من قبول نشود من خودم را از این ستون باز نخواهم کرد تا بمیرم. گفتند: یا رسول اللَّه! ابولبابه چنین کرده است. فرمود: اگر پیش من میآمد و اقرار میکرد، من در نزد خدا برایش استغفار میکردم ولی او مستقیم رفت پیش خدا و خدا خودش به او رسیدگی میکند. من نمیدانم دو شبانه روز طول کشید یا بیشتر؛ پیغمبر اکرم در خانهامّ سلمه بود که به آن حضرت وحی شد که توبه این مرد قبول است. پیامبر فرمود: امّ سلمه! توبه ابولبابه قبول شد. امّ سلمه گفت: یا رسول اللَّه! اجازه میدهید که من این بشارت را به او بدهم؟ فرمود: مانعی ندارد. اتاقهای خانه پیغمبر هرکدام دریچهای به سوی مسجد داشت و آنها را دور تا دور مسجد ساخته بودند.
امّ سلمه سرش را از دریچه بیرون آورد و گفت: ابولبابه بشارتت بدهم که خدا توبه تو را قبول کرد. این حرف مثل توپ در مدینه صدا کرد که خدا توبه ابولبابه را قبول کرد.
مسلمین ریختند که ریسمان را از او باز کنند. گفت: نه، کسی باز نکند. من دلم میخواهد که پیغمبر اکرم با دست مبارک خودشان مرا باز کنند. گفتند: یا رسول اللَّه! ابولبابه خواهشش این است که شما بیایید با دست مبارک خودتان او را باز کنید.
پیامبر آمد و باز کرد. (توبه حقیقی یعنی این.) فرمود: ابولبابه! توبه تو قبول شد.
آنچنان پاک شدی که مصداقانَّ اللَّهَ یحِبُّ التَّوّابینَ وَ یحِبُّ الْمُتَطَهِّرین[1]شدی. الآن تو حالت آن بچهای را داری که از مادر متولد میشود. دیگر لکهای از گناه در وجود تو وجود ندارد. (کسانی که به مدینه
[1]بقره/ 222.
مشرّف شدهاند میدانند که در روی یکی از ستونهای مسجدالنّبی نوشته شده است: «اسْطُوانَةُ التَّوْبَة» یا: «اسْطُوانَةُ ابی لُبابَة».
این همان ستون است که البته آن موقع چوبی بوده ولی محل ستونها تغییر نکرده است. این همان استوانهای است که پیغمبر اکرم با دست مبارک خودشان ابولبابه را از آن باز کردند.) بعد ابولبابه عرض کرد: یا رسولَ اللَّه! میخواهم به شکرانه این نعمت که خدا توبه مرا پذیرفت، تمام ثروتم را در راه خدا صدقه بدهم. فرمود: این کار را نکن. گفت: یا رسول اللَّه! اجازه بدهید دوثلث ثروتم را به شکرانه اینکه توبهام در راه خدا قبول شده صدقه بدهم. فرمود: نه. گفت: اجازه بدهید نصف ثروتم را در راه خدا صدقه بدهم. فرمود: نه. گفت: اجازه بدهید یک ثلث ثروتم را در راه خدا صدقه بدهم. فرمود: مانعی ندارد. اسلام است و همه حسابهایش درست؛ چرا میخواهی همه ثروتت را صدقه بدهی، چرا میخواهی نصف ثروتت را در راه خدا صدقه بدهی، زن و بچهات چه کنند؟ یک ثلث را در راه خدا بده، بقیهاش را نگهدار[1]مردی از دنیا رفت و پیغمبر بر او نماز خواند. بعد پرسید: چند تا بچه دارد و چه چیزی برای آنها گذاشته است؟ یا رسول اللَّه! مقداری ثروت داشت، اما قبل از مردن همه را در راه خدا داد. فرمود: اگر این را قبلًا به من گفته بودید، من بر این آدم نماز نمیخواندم. بچههای گرسنه را در اجتماع رها کرده است؟!.
میگویند اگر میخواهی وصیت کنی که بعد از من ثروتم را در راه خدا چنین خرج کنند، وصیت به ثلث کن؛ به زاید بر ثلث، وصیت تو نافذ نیست. و حتی فتوای بعضی از علماست که شخص مریض در آن مرضی که منتهی به مرگش میشود، اگر بخواهد قبل از موتش بیش از ثلث مالش را در راه خدا بدهد، چون در مرض موت این کار را کرده است ولو نخواسته که به عنوان وصیت بدهد و به دست خودش این کار را کرده است، باز هم جایز نیست، چرا؟ چون فرمود: فقط ثلث ثروت را.
البته توبه درجات و مراتب دارد و ما نباید مأیوس شویم. من بحث توبه را مخصوصاً در این شبها عنوان کردم که این شبها، شبهای دعا و عبادت و استغفار است. برادران! در درجه اول برای خودتان طلب مغفرت کنید، در درجه اول کوشش کنید تا از گناهان گذشته خودتان پاک شوید. پاک شدنتان به این است که پشیمان
[1]سفینة البحار، ج 2/ ص 503.
توبه زهیربن القین
دیشب داستان توبه حرّ بن یزید ریاحی را برای شما عرض کردم. مرد دیگری است از اصحاب حسین بن علی به نام «زُهَیر بن القَین». او هم از آن توابین است ولی به شکل دیگری. عثمانی بود یعنی از شیعیان عثمان بود؛ از کسانی بود که معتقد بود عثمانْ مظلوم کشته شده است و فکر میکرد که- العیاذباللَّه- علی علیه السلام در این فتنهها دخالتی داشته است. با حضرت علی خوب نبود. او از مکه به عراق برمیگشت.
اباعبداللَّه هم که میآمدند. تردید داشت که با ایشان روبرو بشود یا نه. چون در عین حال مردی بود که در عمق دلش مؤمن بود و میدانست که حسین فرزند پیغمبر است و چه حقی بر این امت دارد. میترسید روبرو بشود و بعد امام از او تقاضایی کند و او هم آن را برنیاورد و این کار بدی است. در یکی از منازل بین راه اجباراً با امام در یک جا فرود آمد، یعنی بر سر یک آب یا بر سر یک چاه فرود آمدند. امام شخصی را دنبال زهیر فرستاد که بگویید بیاید. وقتی که رفتند دنبال زهیر که رئیس قبیله بود، اتفاقاً او با کسان و اعوان و اهل قبیلهاش در خیمهای مشغول ناهار خوردن بود. تا فرستاده اباعبداللَّه آمد و گفت: «یا زُهَیرُ! اجِبِ الْحُسَین» یا «اجِبْ اباعَبْدِاللَّه الْحُسَین» زهیر رنگ از صورتش پرید و با خود گفت: آنچه که من نمیخواستم شد. نوشتهاند دستش در سفره همانطور که بود ماند، هم خودش و هم کسانش، چون همه ناراحت شدند. نه میتوانست بگوید میآیم و نه میتوانست بگوید نمیآیم. نوشتهاند: «کا نَّهُ عَلی رُؤوسِهِمُ الطَّیرُ». زن صالحه مؤمنهای داشت.
متوجه قضیه شد که زهیر در جواب نماینده اباعبداللَّه سکوت کرده. آمد جلو و با یک ملامت عجیبی فریاد زد: زهیر! خجالت نمیکشی؟! پسر پیغمبر، فرزند زهرا تو را خواسته است. تو باید افتخار کنی که بروی، آیا تردید داری؟ بلند شو! زهیر بلند شد و رفت ولی با کراهت. من نمیدانم- یعنی در تاریخ نوشته نشده است و شاید هیچ کس نداند- که در آن مدتی که اباعبداللَّه با زهیر ملاقات کرد، میان آنها چه
گذشت، چه گفت و چه شنید. ولی آنچه مسلّم است این است که چهره زهیر بعد از برگشتن غیر از چهره زهیر در وقت رفتن بود. وقتی میرفت، چهرهای گرفته و دژم داشت ولی وقتی که بیرون آمد چهرهاش خندان و خوشحال و شاد بود. چه انقلابی حسین در وجود او ایجاد کرد، من نمیدانم. چه چیز را به یادش آورد، من نمیدانم.
ولی همین قدر میدانم که انقلاب مقدس در وجود زهیر صورت گرفت. آمد، معطل نشد، دیدند دارد وصیت میکند: اموالم، ثروتم را چنین کنید، بچه هایم را چنان.
راجع به زنش وصیت کرد که او را ببرید به خانه پدرش برسانید؛ یک وصیت تمام.
خودش را مجهز و آماده کرد و گفت: من رفتم. همه فهمیدند که دیگر کار زهیر تمام است. میگویند وقتی که خواست برود، زن او آمد، دامنش را گرفت و گفت: زهیر! تو رفتی و به یک مقام رفیعی نایل شدی؛ جدّ حسین از تو شفاعت خواهد کرد. من امروز دامن تو را میگیرم که در قیامت جدّ حسین، مادر حسین از من شفاعت کند.
بعد دیگر زهیر از اصحاب صف مقدّم کربلا شد. وضع عجیبی بود. زن زهیر نگران است که قضیه به کجا میانجامد. تا به او خبر رسید که حسین و اصحابش همه شهید شدند و زهیر هم شهید شد. پیش خودش فکر کرد که لابد دیگران همه کفن دارند ولی زهیر کفن ندارد و کسی را هم ندارد. کفنی را به وسیله یک غلام فرستاد، گفت:
برو بدن زهیر را کفن کن. ولی وقتی که آن غلام آمد، وضعی را دید که شرم و حیا کرد که بدن زهیر را کفن کند چون دید بدن آقای زهیر هم کفن ندارد.
لا حول و لا قوّة الّا باللَّه وصلّی اللَّه علی محمّد و اله الطّاهرین..
خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما.
خدایا توفیق توبه حقیقی، توبه نَصوح به همه ما عنایت بفرما.
خدایا به لطف و کرم خودت از گناهان ما درگذر.
خدایا ما را از فیض این شبها محروم مگردان.
رحم اللَّه من قرأ الفاتحة مع الصّلوات
این صفحه فاقد متن است
1هجرت و جهاد
سه گفتار این فصل در حدود سال 1350 شمسی در مسجد نارمک (تهران) ایراد شدهاند.
بسم اللَّه الرحمن الرحیم.الحمد للَّه ربّ العالمین بارئ الخلائق اجمعین والصلاة والسّلام علی عبداللَّه و رسوله و حبیبه و صفیه، سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و علی اله الطّیبین الطّاهرین المعصومین، اعوذ باللَّه من الشّیطان الرّجیم:وَ مَنْ یخْرُجْ مِنْ بَیتِهِ مُهاجِراً الَی اللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ یدْرِکهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَی اللَّهِ[1].
یکی از موضوعاتی که در قرآن مجید به آن عنایت زیاد شده است و در فقه اسلامی جای مخصوص دارد، مسئله هجرت است. هجرت در نظر اغلب ما صرفاً یک حادثه تاریخی است که در صدر اسلام صورت گرفته است، همان هجرتی که رسول خدا با اصحابش از مکه به مدینه هجرت کردند و مبدأ تاریخ هجری شد. و البته این، حادثه بزرگی در تاریخ اسلام است و ارزش تاریخی فوق العادهای دارد ولی آیا هجرت صرفاً یک حادثه تاریخی است و این همه که در قرآن از هجرت یاد شده است و مهاجرین در ردیف مجاهدین ذکر میشوند و مهاجرت پایه به پایه مجاهدت(الَّذینَ امَنوا وَ هاجَروا وَ جاهَدوا) آیا همه اینها ناظر به یک وقعه خاص است، حادثهای مربوط به گذشته، و دیگر امروز و بهطور کلی بعد از آن
[1]نساء/ 100.