بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 155

«جبر محیط» برای بسیاری از مردم یک عذر شده است. از فردی میپرسند: آقا تو چرا اینجور هستی؟ یا خانم! تو چرا لخت بیرون میآیی؟ میگوید: دیگر محیط است، محیط اینچنین اقتضا میکند. به آن دیگری میگویند: تو چرا در مجالسی که شرکت در آن مجالس حرام است شرکت میکنی؟ نشستن بر سر سفرهای که در آن شراب نوشیده بشود، ولو برای خوردن نان حلال، حرام است. چرا در چنین مجلسی شرکت میکنی؟ میگوید: اوضاع و شرایط اینجا اینچنین اقتضا میکند، چه کنیم، محیط فاسد است. چرا بچه هایت میروند فیلمهای خطرناک میبینند؟ میگوید:

خوب دیگر، محیط است، مگر میشود جلویش را گرفت؟! چرا به مسجد نمیروند؟

محیط فاسد است! مسئله جبر محیط برای عدهای یک عذر شده است.

از نظر اسلام این عذر به هیچ وجه مسموع نیست. محیط فاسد است، محیط اجازه نمیداد، در این محیط بهتر از این نمیشد عمل کرد، از نظر اسلام عذر غیرمسموع است. یعنی ما در درجه اول وظیفه داریم محیط خودمان را برای یک زندگی اسلامی مساعد کنیم ولی اگر محیطی که در آن هستیم به شکلی است که ما قادر نیستیم آن را به شکل یک محیط اسلامی و جوّ خودمان را به شکل یک جوّ اسلامی دربیاوریم، و احساس کنیم که در این جوّ و محیط، ایمان خودمان، ایمان زنمان، ایمان بچه هایمان، نسل آیندهمان از بین میرود، اسلام میگوید محیط را رها کن. رها کردن محیط هم لزومی ندارد که معنایش این باشد که انسان شهری را رها کند به شهر دیگر برود یا کشوری را رها کند به کشور دیگر برود، بلکه در مورد محلهها هم صدق میکند. در شهرهای بزرگ مانند تهران، نسبت به محلهها صدق میکند؛ یعنی یک محله میتواند اسلامی باشد، جوّش میتواند جوّ اسلامی باشد و بچه انسان که در آن محل بزرگ میشود، تا حدی با آداب و تعالیم و تربیت اسلامی بزرگ میشود. اگر ما منطقه را عوض کنیم و به منطقه دیگری برویم، جوّ عوض میشود. مثلًا در بازاریها شاید این مطلب بیشتر از دیگران صدق کند؛ در یک محیط اسلامی زندگی میکنند، مثلًا وسط شهر، جنوب شهر. البته غیر از جنوب شهر هم بسیاری از محلات جوّ اسلامی دارد، ولی هست در این شهر محلهها و کوچهها و جوّهایی که واقعاً اگر انسان زن و بچهاش را به آنجا ببرد، آن همسایههایی که بر آنجا احاطه پیدا کردهاند، آن نبودن مسجد در آنجا، اینکه در آنجا چشم زن و بچه به یک زن و مردی که شعائر اسلامی را رعایت کنند هرگز نمیافتد، مسجدی وجود ندارد، جلسه


صفحه 156

وعظی وجود ندارد، اسم خدایی شنیده نمیشود، اسلامی شنیده نمیشود، برعکس به هر خانه که نگاه میکنی، صبح یک انسان بیرون میآید در حالی که یک سگ هم دارد او را بدرقه میکند، در اتومبیلش هم یک سگ هست، آوازی جز آواز موسیقی و لهو و لعب در آنجا شنیده نمیشود، به انسانی جز انسانهایی که هیچ علامتی از اسلام ندارند انسان برخورد نمیکند، [این امور بر آنها تأثیر میگذارند.]

البته ممکن است در خود آن پدر و مادر چون در جوّها و فضاهای اسلامی بزرگ شدهاند تأثیری نکند؛ آنها اگر بیست سال هم آنجا بمانند تغییری نمیکنند یا چندان تغییری نمیکنند، ولی بچهای که از دو سالگی چشم باز میکند چنین محیطی را میبیند، بهطور قطع و یقین دیگر به صورت یک بچه مسلمان بیرون نخواهد آمد.

اینجا تکلیف چیست؟.

افرادی که به چنین محلهها میروند، اولین وظیفهای که دارند این است که این محیط را تبدیل کنند به محیط اسلامی. وقتی میروید آنجا و میبینید در اطراف آنجا مسجدی وجود ندارد، کوشش کنید مسجد به وجود بیاورید. مسجدِ تنها هم کاری نمیکند، اینکه مسجدی و نماز جماعتی باشد و خبر دیگری نباشد کاری نمیکند؛ مسجد باشد، جلسه باشد، وعظ باشد، قرائت قرآن باشد، تبلیغ اسلام باشد. اگر چنین کارهایی صورت بگیرد، نه تنها انسان [با هجرت خود] تخلفی نکرده است بلکه سبب تبلیغ و ترویج اسلام شده است. در قدیم الایام این حرفها نبود، شهرها کوچک بود؛ همه شهر یک حکم را داشت، آن سر شهر و این سر شهر یک حکم را داشت. اما در شهرهای بزرگی مثل تهران هر محلهاش یک حکم مخصوص به خود دارد.

قرآن در این زمینه (هجرت) میفرماید:انَّ الَّذینَ تَوَفَّیهُمُ الْمَلائِکةُ ظالِمی انْفُسِهِمْ قالوا فیمَ کنْتُمْ قالوا کنّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْارْضِ قالوا الَمْ تَکنْ ارْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِروا فیها[1]. گروهی هستند که وقتی فرشتگان الهی برای قبض روح اینها میآیند، وضع اینها و به اصطلاح امروز پرونده اینها را خیلی خراب میبینند. به اینها میگویند: شما در چه وضعی بسر میبرید؟ چرا اینچنین؟! چرا اینقدر سیاه و تاریک؟! آنها از این عذرهایی که در دنیا برای انسانها ذکر میکنند و به خیال خودشان عذر است

[1]نساء/ 97.


صفحه 157

میآورند:کنّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْارْضِما یک مردم بیچاره دست نارسی بودیم، در یک گوشه زمین افتاده بودیم. ما که دستمان به علم نمیرسید، به عالم نمیرسید، به معلم نمیرسید. ما چه میدانستیم اسلام چیست، حقیقت چیست. کسی به ما چیزی نمیگفت. ما یک جایی بودیم که دستمان به چیزی نمیرسید. محیط ما فاسد بود، مساعد نبود. آیا فرشتگان این عذر را قبول میکنند و میگویند بسیار خوب، پس شما معذورید، خدا هم شما را عذاب نخواهد کرد؟ آیا میگویند اینکه محیط شما فاسد بوده تقصیر شما نبوده؟ نه، به آنها میگویند:قالوا الَمْ تَکنْ ارْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِروا فیهاآیا زمین خدا فراخ نبود؟ شما را بسته بودند به همین سرزمین و محیط فاسد؟ آیا همه جای دنیا مانند همین محیط شما بود؟ یا بود در دنیا جایی که اگر شما به آنجا هجرت و مسافرت و کوچ میکردید، محیط صددرصد مساعد بود؟ چرا این کار را نکردید؟الَمْ تَکنْ ارْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِروا فیهابرداشت غلط برخی متصوّفه

اما قرآن در این آیه مطلب را به شکلی ذکر کرده است که برای بعضی که به اصطلاح یک نوع تصوفهای افراطی دارند، حتی سوء تفاهم به وجود آورده، به این معنی که اصلًا آیه را بهطور دیگری معنی کردهاند. آیه میگوید: هرکس که از خانه خودش بیرون رود درحالی که به سوی خدا و پیامبرش کوچ کرده است ... میگویند:

درست است که مبدأ را خانه خودش ذکر میکند ولی مقصد را خدا و پیامبر ذکر مینماید و این مربوط به قلب انسان است، مربوط به اخلاق انسان است. به سوی خدا مسافرت کردن یعنی سیر و سلوک قلبی و معنوی داشتن، مراتب اخلاص را طی کردن، به مقامات قرب بالا رفتن. به مقامات قرب بالارفتن احتیاجی به این ندارد که انسان خانه و لانهاش را رها کند. انسان میتواند زیر کرسی بنشیند و


صفحه 158

در عین حال نفس خودش را تهذیب و تصفیه کند و خودش را خالص نماید تا تقرّب به ذات خدا پیدا کند. نماز بخواند، روزه بگیرد، دعا بخواند، کارهایی بکند که موجب تقرّب به خداست. میگویند: غایت این سیر (به سوی خدا بالارفتن) خداست. گفت:

سلوک راه عشق از خود رهایی است

نه طی منزل و قطع مسافات

پس اینکه قرآن میگوید هر کسی از خانه خودش خارج بشود مهاجر به خدا و پیغمبر، مقصود از این خانه خود، خانه نفس است؛ یعنی هرکس از خودی و منیت و انانیت خارج بشود، به سوی خدا هجرت کند، اجرش بر خداست. ولی این سخن البته غلط است و درست نیست.

قرآن در این آیه، هر دو هجرت را ذکر کرده. اعجاز بیان قرآن این است که ابتدا را خانه ذکر میکند، همین خانه نه خانه نفس، همین لانه، همین خانه گلی که انسان در آن زندگی میکند. ولی میگوید: ای کسی که میخواهی از خانهای به خانه دیگر، از شهری به شهر دیگر، حتی از کشوری به کشور دیگر هجرت کنی به نام اینکه برای ایمانم هجرت میکنم، حسابش را باید داشته باشی که در عین اینکه از جایی به جایی، از مکانی به مکانی میروی، هدفت از این هجرت و کوچ کردن چیست؟

هدف فقط و فقط باید خدا باشد و بس. اگر هدف خدا نباشد، اگر از این سر دنیا هم بروی به آن سر دنیا، اگر تمام خانمان را هم رها کنی، زن و بچه و پدر و مادر و برادر و [حتی] لباسها را هم رها کنی، لخت و عور بروی، یک شاهی ارزش ندارد. این بود که پیغمبر اکرم فرمود:مَنْ کانَتْ هِجْرَتُهُ الَی اللَّهِ وَ رَسولِهِ فَهِجْرَتُهُ الَی اللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ مَنْ کانَتْ هِجْرَتُهُ الیمالٍ یصیبُهُ أمِ امْرَأةٍ یصیبُها فَهِجْرَتُهُ الیما هاجَرَ الَیه[1].هدف و نیت در جهاد اسلامی

جهاد اسلامی هم همینطور است. جهاد اسلامی، صِرف شمشیرزدن و با دشمن

[1]وسائل الشیعه، کتاب جهاد.


صفحه 159

اسلام جنگیدن نیست. [جنگیدن] در راه خدا و به قصد رضای خدا جهاد است و الّا ممکن است کسی در صفوف مسلمین هم باشد، از سربازهای دیگر هم بیشتر حرارت به خرج بدهد، بیشتر هم گرد و خاک کند اما اگر توی دلش را بشکافید، مثلًا شهرت، نام، افتخار، اسمم زیاد برده شود، عکسم چاپ شود، اسمم در تاریخ ثبت شود یا به هدفهای دیگر است: «شاید کشته نشدیم. اگر کشته نشدیم، قهرمان خواهیم بود. اگر قهرمان باشیم، پولها به ما خواهند داد، جایزهها خواهند داد، زنان بسیار زیبا به همسری ما درخواهند آمد. پس دنیا و آخرت هر دو را با یکدیگر داریم؛ هم رفتهایم در جهاد فی سبیل اللَّه شرکت کردهایم و هم دنیای اینچنین داریم.»

البته دنیا میرسد اما به شرط اینکه هدف تو دنیا نباشد.

ظاهراً در جنگ احد است؛ دیدند یکی از انصار (یعنی از مسلمانان ساکن مدینه) خیلی در این جنگ شجاعت به خرج میدهد و خیلی هنر کرد و افراد زیادی را به خاک انداخت. درحالی که او روی خاکها افتاده بود و لحظات آخرش را طی میکرد و از درد هم خیلی رنج میکشید، بعضی آمدند خدمت رسول اکرم و گفتند: یا رسولَ اللَّه! فلانی خیلی مجاهد خوبی بود، خیلی سرباز خوبی بود، امروز خیلی فعالیت کرد. پیغمبر التفاتی نکرد. بار دیگر این سخن را گفتند. باز هم پیغمبر التفاتی نکرد. اسباب تعجب شد: چرا پیغمبر به چنین سرباز فداکاری اهمیت نمیدهد؟! تا اینکه یکی از مسلمین به بالین او رسید، گفت: مرحبا، تبریک میگویم به تو که فی سبیل اللَّه مجاهده کردی و الآن داری شهید فی سبیل اللَّه از دنیا میروی. گفت: من این حرفها سرم نمیشود، فی سبیل اللَّه و شهید فی سبیل اللَّه سرم نمیشود. من دیدم مردم مدینه و مردم مکه دارند با همدیگر میجنگند؛ این طرف مردم مدینه هستند و آن طرف مردم مکه. تعصب وطنی و همشهریگری مرا وادار کرد که چنین کنم. این حرفهایی که تو میگویی، من سرم نمیشود. من به خاطر تعصب وطن و تعصب ملیگری و تعصب همشهریگری این کار را کردم. بعد هم چون دید از درد رنج میبرد، گفت: من طاقت ندارم این دردها را تحمل کنم. به زحمت از جا حرکت کرد و سر شمشیرش را گذاشت روی قلبش و یک فشار داد، خودکشی هم کرد. تازه فهمیدند که چرا پیغمبر اعتنایی نکرد؛ چون جهاد باید جهاد فی سبیل اللَّه باشد، هجرت باید هجرت فی سبیل اللَّه باشد؛ یعنی در هجرت، مسافرت ظاهری با سلوک الی اللَّه هر دو توأم باشد؛ هجرت کننده، هم مهاجر باشد و هم عارف سالک. هر دو را


صفحه 160

اسلام با هم میخواهد.

این آیه هر دو را با یکدیگر ذکر میکند:وَ مَنْ یخْرُجْ مِنْ بَیتِهِ مُهاجِراً الَی اللَّهِ وَ رَسولِهِیعنی در آنِ واحد دو هجرت بکند: هجرت جسمی و هجرت روحی. جسمش از شهری به شهر دیگری منتقل بشود و روحش از مرحله انانیت و منیت به مرحله اخلاص ترقی کند و بالا برود. اینچنین مهاجری را قرآن میگوید:فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَی اللَّهِطالب علم، مهاجر الی اللَّه

در تفسیر این آیه کریمه، تعمیمی دادهاند (شاید هم حدیث داشته باشد، الآن یادم نیست) که این تعمیم خیلی بجا و مناسب است و بعید نیست که درست باشد (اگر حدیثی باشد که دیگر قطعاً خواهیم گفت همینطور است) و آن اینکه این آیه شامل یک گروه دیگر هم میشود و آن گروه، طالبان علم هستند، طالبان علمی که از شهر و وطن خودشان به شهر دیگری هجرت میکنند برای اینکه علم و معارف اسلامی بیاموزند. هدفشان از این آموزش چیست؟ آیا نام است؟ نه. شهرت است؟ نه.

افتخار است؟ نه. بالادست دیگران بنشینند؟ نه. دستشان را ببوسند؟ نه. وجوهات به آنها بدهند؟ نه. بلکه هدفشان فقط و فقط ازدیاد ایمان خودشان و بعد ارشاد و هدایت مردم است. چنین افرادی مهاجرند؛ این غریبانی که از وطنها و شهرهای خودشان دور شدهاند برای آموزش علم و دانش، و هدفشان از آموزش علم و دانش رفع نیازهای اسلامی است و کارشان برای خداست.

حتی لزومی ندارد که چنین انسانی فقط برای آموزش معارف خاص اسلامی رفته باشد که عقاید اسلامی، تفسیر، احکام اسلامی و ... بیاموزد. اگر کسی یک رشته دیگر را انتخاب کند [و هدفش رفع یک نیاز اسلامی باشد نیز مصداق این آیه است.] مثلًا شخصی رشته پزشکی را انتخاب کرده است ولی چرا دنبال این رشته رفته است؟ برای این احساس که جامعه اسلامی احتیاج به پزشک مسلمان دارد.

دنبال پزشکی رفته است نه برای اینکه جیبش را پر کند، نه برای اینکه تیتر دکتری روی اسمش بیاید، بلکه برای اینکه این فریضه کفایی، این واجب کفایی دنیای


صفحه 161

اسلام را که اسلام نیاز دارد به یک عده پزشک به قدری که کافی باشند و مسلمین رفع نیازشان بشود و بیماریهایشان معالجه بشود، انجام دهد. چنین شخصی هم مهاجر الی اللَّه و رسوله است.(وَ مَنْ یخْرُجْ مِنْ بَیتِهِ مُهاجِراً الَی اللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ یدْرِکهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَی اللَّه. چنین افرادی هم اگر در خلال این مهاجرت بمیرند، برادر کوچک شهدا هستند، چون مهاجر برادر کوچک مجاهد است و مجاهد برادر بزرگ مهاجر.

پس قرآن میگوید: مهاجرانی که از خانه خودشان خارج میشوند و در خلال مهاجرت مرگشان فرا میرسد، اجر اینها با خداست. همیشه مهاجر و مجاهد توأم با یکدیگر ذکر میشوند. حالا اگر کسی، هم مهاجر باشد و هم مجاهد، او دیگر [اجر مضاعف دارد. از خانه و شهر خود حرکت میکند و با دشمن اسلام میجنگد برای][1]نجات دادن ایمان جامعه. برای اینکه ایمان جامعه را نجات بدهد، چنین کاری میکند. او هم مهاجر است و هم مجاهد؛ هم مصداقوَ مَنْ یخْرُجْ مِنْ بَیتِهِ مُهاجِراً الَی اللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ یدْرِکهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَی اللَّهِاست و هم مصداق آنهمه آیاتی که راجع به جهاد فی سبیل اللَّه داریم:انَّ اللَّهَ اشْتَریمِنَ الْمُؤْمِنینَ انْفُسَهُمْ وَ امْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یقاتِلونَ فی سَبیلِ اللَّهِ فَیقْتُلونَ وَ یقْتَلونَ وَعْداً عَلَیهِ حَقّاً فِی التَّوْریةِ وَ الْانْجیلِ وَ الْقُرْانِ[2].امام حسین علیه السلام، مهاجر و مجاهد

حسین بن علی (سلام اللَّه علیه) در منطق قرآن، هم مهاجر است و هم مجاهد. او خانه و شهر و دیار خودش را رها کرده و پشت سر گذاشته است همچنان که موسی بن عمران مهاجر بود. موسی بن عمران هم شهر و دیارش را که مصر بود پشت سر گذاشت تا به مدین رسید، ولی او فقط مهاجر بود نه مجاهد. ابراهیم مهاجر بود:انّی ذاهِبٌ الیرَبّی[3]. شهر و دیار و وطن خودش (بابِل) را رها کرد و رفت. حسین بن علی امتیازی که دارد این است که هم مهاجر است و هم مجاهد. مهاجرین صدر اسلام در ابتدا که مهاجر بودند، هنوز مجاهد نبودند و دستور جهاد برای آنها نرسیده بود. آنها

[1]افتادگی از نوار است.

[2]توبه/ 111.

[3]صافّات/ 99.


صفحه 162

فقط مهاجر بودند؛ بعدها که دستور جهاد رسید، این مهاجرین تبدیل به مجاهدین هم شدند. اما کسی که از روز اول، هم مهاجر بود و هم مجاهد، وجود مقدس حسین بن علی علیه السلام بود(فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَی اللَّهِ ).پیغمبر اکرم در عالم رؤیا به او فرموده بود: حسینم! مرتبه و درجهای هست که تو به آن مرتبه و درجه نخواهی رسید مگر از پلکان شهادت بالا بروی(مُهاجِراً الَی اللَّهِ وَ رَسولِهِ )..

در حدود بیست و چهار روز عملًا حسین بن علی در حال مهاجرت بود؛ از آن روزی که از مکه حرکت کرد (روز هشتم ماه ذی الحجّه) تا روزی که به سرزمین کربلا رسید و آنجا باراندازش بود و خرگاه خودش را در آنجا فرود آورد. آن روزی که از مکه حرکت کرد و آن خطبه معروفی را که نقل کردهاند خواند، هجرت و جهادش را توأم با یکدیگر ذکر کرد:خُطَّ الْمَوْتُ عَلیوُلْدِ ادَمَ مَخَطَّ الْقَلادَةِ عَلیجیدِ الْفَتاةِ وَ ما اوْلَهَنی الیاسْلافی اشْتِیاقَ یعْقوبَ الییوسُفَایهّاالناس! مرگ برای فرزند آدم زینت قرار داده شده است، آنچنان که یک گردنبند برای یک زن جوان زینت است. مرگ ترسی ندارد، مرگ بیمی ندارد. شهادت در راه خدا و در راه ایمان، برای انسان تاج افتخار است که بر سر میگذارد و برای یک مرد مانند آن گردنبندی است که یک زن جوان به گردن خود میآویزد؛ زینت و زیور است.کأَنّی بِاوْصالی تَتَقَطَّعُها عُسْلانُ الْفَلَواتِ بَینَ النَّواویسِ وَ کرْبَلاایهاالناس! الآن از همین جا گویا به چشم خودم میبینم که در آن سرزمین، چگونه آن گرگهای بیابان ریختهاند و میخواهند بند از بند من جدا کنند.رِضَی اللَّهِ رِضانا اهْلَ الْبَیتِما اهل بیت از خودمان رضایی نداریم، رضای ما رضای اوست. هرچه او بپسندد ما آن را میپسندیم؛ او برای ما سلامت بپسندد ما سلامت را میپسندیم، بیماری بپسندد بیماری میپسندیم؛ سکوت بپسندد سکوت میپسندیم، تکلّم بپسندد تکلّم؛ سکون بپسندد سکون، تحرّک بپسندد تحرک. گفت:

قضایم اسیر رضا میپسندد

رضایم بدانچه قضا میپسندد

چرا دست یازم چرا پای کوبم

مرا خواجه بیدست و پا میپسندد

در جمله آخر، هجرت خودش را اعلام میکند:مَنْ کانَ فینا باذِلًا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلیلِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیرْحَلْ مَعَنا فَانّی راحِلٌ مُصْبِحاً انْ شاءَ اللَّهُ[1]هر کسی که کاملًا آماده است که خون قلبش را هدیه کند (ما در این راه یک هدیه بیشتر نمیخواهیم)، هر

[1]لهوف، ص 53.