بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 169

در روز معینی مسابقه پهلوانی بدهد در حالی که پشت همه پهلوانان را به خاک رسانده بود. در شب جمعه به پیرزنی برمیخورد که حلوا خیر میکند و از مردم هم التماس دعا دارد. پیرزن پوریای ولی را نمیشناخت؛ جلو آمد و به او حلوا داد و گفت: حاجتی دارم، برای من دعا کن. گفت: چه حاجتی؟ پیرزن گفت: پسر من قهرمان کشور است و قهرمان دیگری از خارج آمده و قرار است در همین روزها با پسرم مسابقه دهد. تمام زندگی ما با همین حقوق قهرمانی پسرم اداره میشود. اگر پسر من زمین بخورد آبروی او که رفته است هیچ، تمام زندگی ما تباه میشود و من پیرزن هم از بین میروم. پوریای ولی گفت: مطمئن باش، من دعا میکنم. این مرد فکر کرد که فردا چه کنم؟ آیا اگر قویتر از آن پهلوان بودم، او را به زمین بزنم یا نه؟ به اینجا رسید که قهرمان کسی است که با هوای نفس خود مبارزه کند. روز موعد با طرف مقابل کشتی گرفت. خود را بسیار قوی یافت و او را بسیار ضعیف، به طوری که میتوانست فوراً پشت او را به خاک برساند. ولی برای اینکه کسی نفهمد، مدتی با او هماوردی کرد و بعد هم طوری خودش را سست کرد که حریف، او را به زمین زد و روی سینهاش نشست. نوشتهاند در همان وقت احساس کرد که گویی خدای متعال قلبش را باز کرد، گویی ملکوت را با قلب خود میبیند، چرا؟ برای اینکه یک لحظه جهاد با نفس کرد. بعد همین مرد از اولیاء اللَّه شد، چرا؟ چونالُمجاهِدُ مَنْ جاهَدَ نَفْسَهُ، چوناشْجَعُ النّاسِ مَنْ غَلَبَ هَواهُ، چون قهرمانیای به خرج داد بالاتر از همه قهرمانیهای دیگر و همانطور که پیغمبر اکرم فرمود: زورمند و قوی آن کسی نیست که وزنه را بلند کند، بلکه آن کسی است که در میدان مبارزه با نفس امّاره پیروز شود.

بالاتر از این، داستان علی علیه السلام با عمرو بن عبدَوُد است، قهرمانی که به او فارِس یلیل میگفتند، کسی که یکتنه با هزار نفر برابری میکرد. در جنگ خندق، مسلمین در یک طرف و دشمن در طرف دیگر خندق بودند به طوری که دشمن

خیره نمیشد به ناموس مردم نگاه کند، روح قهرمانی به او اجازه نمیداد که نگاه کند. قهرمان زنا نمیکرد، قهرمانیاش به او اجازه زنا نمیداد. قهرمان شراب نمیخورد، قهرمانیاش به او اجازه نمیداد شراب بخورد. قهرمان دروغ نمیگفت، قهرمانیاش به او اجازه دروغ گفتن نمیداد. تهمت نمیزد، قهرمانی به او اجازه نمیداد. قهرمان تملّق و چاپلوسی نمیکرد، قهرمانی به او اجازه نمیداد.

قهرمان، شجاع، انسان قوی فقط کسی نیست که یک وزنه سنگین، یک سنگ، یک هالتر یا آهنی را بلند کند؛ عمده این است که از عهده نفس امّاره برآید.


صفحه 170

نمیتوانست از آن عبور کند. چند نفر از کفار که یکی از آنها عمرو بن عبدود بود، خود را به هر طریقی شده به این طرف خندق میرسانند. اسب خود را جولان میدهد و فریاد میکشد: «هَلْ مِنْ مُبارز؟» مسلمانان که سابقه این مرد را میدانستند، احدی جرأت نمیکند پا به میدان بگذارد چون میدانستند رفتن همان و کشته شدن همان. رسول اکرم صلی الله علیه و آله فرمود: چه کسی به میدان این مرد میرود؟ احدی از جا تکان نخورد جز جوانی بیست و چند ساله که علی علیه السلام بود، فرمود: یا رسول اللَّه! من. فرمود: نه، بنشین. بار دیگر این مرد فریاد کشید: «هَلْ مِنْ مُبارزٍ؟» احدی جز علی علیه السلام از جا تکان نخورد. پیغمبر فرمود: علی جان فعلًا بنشین. دفعه سوم یا چهارم که مبارز طلبید، عمر بن خطّاب برای اینکه عذر مسلمانان را بخواهد گفت: یا رسولَ اللَّه! اگر کسی جواب نمیگوید عذرش خواسته است. این شخص غولی نیست که کسی بتواند با او برابری کند. یک وقت در سفری، دزد به قافله ما حمله کرد، او یک کره شتر را به عنوان سپر روی دستش بلند کرد. با این غول که یک انسان نمیتواند بجنگد. بالأخره علی علیه السلام میآید و چنین قهرمانی را به خاک میافکند، یعنی بزرگترین قهرمانیها، و روی سینه او مینشیند. میخواست سر این قهرمان را از بدن جدا کند.

او خدو انداخت بر روی علی

افتخار هر نبی و هر ولی

تفسیر انحرافی

پس، تعبیر دیگر از هجرت، دوری گزیدن از شهر گناه و تعبیر دیگر از جهاد، مبارزه با غول نفس است. آیا این تعبیر درست است یا نه؟ این تعبیر به نوعی درست است، اما تفسیر انحرافی هم شده است. جملهالْمُهاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَّیئاتِو نیز جملهالُمجاهِدُ


صفحه 171

مَنْ جاهَدَ نَفْسَهُرا اولیاء دین گفتهاند، بلکه پیغمبر اکرم فرمود جهاد اکبر جهاد با نفس است. ولی اشتباه و انحراف در این است که بعضی به بهانه اینکه هجرت همان هجرت از گناهان و جهاد همان جهاد با نفس است، هجرت جسمانی و ظاهری و جهاد با دشمن خارجی را بوسیدند و کنار گذاشتند [و گفتند] به جای آنکه در مواقعی که لازم میشود، خانه و زن و بچه را رها کنیم، خویشاوندان و پدر و مادر را رها کنیم، شهر و دیار را رها کنیم و آواره شهرها شویم، در خانه مینشینیم و گناهان را رها میکنیم، پس ما هم مهاجر میشویم. دیگری گفت: ما هم به جای آنکه زحمت مجاهده در راه خدا با دشمنان دین را متحمل شویم، در خانه مینشینیم، سر به جیب مراقبت فروبرده با نفس خود جهاد میکنیم و از آنها هم بالاتریم! هجرت به معنی هجرت از سیئات و جهاد به معنی جهاد با نفس را بهانهای برای نفی هجرت و جهاد دیگر قرار دادند. اشتباه است.

اسلام دو هجرت دارد نه یک هجرت، اسلام دو جهاد دارد نه یک جهاد. هر وقت یکی را به بهانه دیگری نفی کردیم، از تعلیمات اسلام منحرف شدهایم. اولیاء دین ما (رسول اکرم، علی علیه السلام، ائمه اطهار) مهاجر بودند به هر دو جنبه مهاجرت، و مجاهد بودند به هر دو جنبه مجاهدت. اساساً از نظر معنوی و روحانی هم یک درجاتی هست که آن درجات را جز از همین پلکان نمیشود بالا رفت. امکان ندارد که انسانی میدان جهاد را ندیده باشد ولی درجه مجاهد را پیدا کند و یا انسانی هجرت نکرده باشد ولی درجه مهاجر را پیدا کند.

روان انسان اینطور است؛ بعضی عوامل هستند که تا انسان کلاس آن را طی نکند آن پختگی مخصوصی را که باید پیدا کند، پیدا نمیکند. مثلًا ازدواج از نظر اسلام از چند جنبه مقدس است. برخلاف مسیحیت که تجرّد در آن تقدس دارد، در اسلام تأهّل تقدس دارد. چرا اسلام برای تأهل تقدس قائل است؟ یکی از موارد تقدسش جنبه تربیتی روح انسان است. یک نوع پختگی و یک نوع کمال برای روح انسان هست که جز به وسیله تأهل پیدا نمیشود. یعنی اگر یک مرد یا یک زن تا آخر عمر مجرّد بماند ولو اینکه تمام عمرش را ریاضت بکشد، نماز بخواند، روزه بگیرد، به مراقبه و مجاهده با نفس بگذراند، در عین حال یک نوع خامی در روح این آدم مجرد هست و علتش این است که متأهّل نشده است؛ چه زنِ مجرّد باشد چه مرد مجرّد. این است که اسلام تأهل را سنت میداند و یکی از جهات آن تأثیر در


صفحه 172

نیت جدی بر هجرت و جهاد

اما تکلیف افراد در شرایط مختلف چیست، چون همه شرایط، شرایط جهاد نیست و همه شرایط، شرایط هجرت نیست. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله تکلیف اشخاص را معین کرده است، فرموده است تکلیف یک نفر مسلمان این است که در نیت جدی و قصد واقعی او همیشه چنین چیزی باشد که اگر وظیفهای ایجاب کرد هجرت کند، اگر وظیفهای ایجاب کرد جهاد کند:مَنْ لَمْ یغْزُ وَ لَمْ یحَدِّثْ نَفْسَهُ بِغَزْوٍ ماتَ عَلیشُعْبَةٍ مِنَ النِّفاقِآن کس که جنگ نکرده یا فکر جنگ را در مغز خود نپرورانده است، وقتی بمیرد در شعبهای از نفاق مرده است. افرادی که نیتشان چنین نیتی است که اگر وظیفه ایجاب کرد هجرت و جهاد کنند، ممکن است به پایه مهاجرین و مجاهدین واقعی برسند. قرآن میفرماید:لا یسْتَوِی الْقاعِدونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ غَیرُ اولِی الضَّرَرِ وَ الُمجاهِدونَ فی سَبیل اللَّهِ بِامْوالِهِمْ وَ انْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الُمجاهِدینَ بِامْوالِهِمْ وَ انْفُسِهِمْ عَلَی الْقاعِدینَ دَرَجَةً وَ کلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنیوَ فَضَّلَ اللَّهُ الُمجاهِدینَ عَلَی الْقاعِدینَ اجْراً عَظیماً[1]مسلمانان، آنها که در راه خدا مجاهدند به مال و جانشان، و خانه نشینانی[2]که فقط به دلیل اینکه مَن به الکفایة وجود دارد در خانه نشستهاند، هرگز با یکدیگر برابر نیستند. قرآن، خانه نشینانی را

[1]نساء/ 95.

[2]خانه نشینان متخلّف را نمیگوید. آنها اصلًا به حساب نمیآیند.


صفحه 173

که معذورند (کورند، شلند، بیمارند) ولی در نیتشان هست که اگر این نقص در آنها نمیبود و این عذر را نمیداشتند، از دیگران در اینجهاد فی سبیل اللَّه سبقت میگرفتند، نفی نمیکند که هم درجه مجاهدین فی سبیل اللَّه باشند. این مسئله در جای خود درست است.

وقتی امیرالمؤمنین از صفّین مراجعت میکرد، شخصی خدمت ایشان عرض کرد: یا امیرَالمؤمنین! دوست داشتم برادرم هم همراه ما و در رکاب شما بود و به فیض درک رکاب شما نائل میشد. حضرت فرمود: بگو نیتش چیست؟ در دلش چیست؟ تصمیمش چیست؟ آیا این برادر تو معذور بود و نتوانست بیاید، یا معذور نبود و نیامد؟ اگر معذور نبود و نیامد، بهتر همان که نیامد و اگر معذور بود و نیامد ولی دلش با ما بود، میلش با ما بود و تصمیم او این بود که با ما باشد، پس با ما بوده.

گفت: بله یا امیرالمؤمنین! اینطور بود. فرمود: نه تنها برادر تو با ما بوده، بلکه با ما بودهاند افرادی که هنوز در رحمهای مادرانند، با ما بودهاند افرادی که هنوز در اصلاب پدرانند. تا دامنه قیامت اگر افرادی پیدا شوند که واقعاً از صمیم قلب، نیت و آرزویشان این باشد کهای کاش علی را درک میکردم و در رکاب او میجنگیدم، ما آنها را جزء اصحاب صفّین میشماریم.

انتطار ظهور یعنی چه؟افْضَلُ الْاعْمالِ انْتِظارُ الْفَرَجِ[1]یعنی چه؟ بعضی خیال میکنند اینکه افضل اعمال انتظار فرج است، به این معناست که انتظار داشته باشیم امام زمان (عجّل اللَّه تعالی فرجه) با عدهای که خواص اصحابشان هستند یعنی سیصد و سیزده نفر و عدهای غیرخواص ظهور کنند، بعد دشمنان اسلام را از روی زمین بردارند، امنیت و رفاه و آزادی کامل را برقرار کنند، آن وقت به ما بگویند بفرمایید! ما انتظار چنین فرجی را داریم و میگوییم افضل اعمال هم انتظار فرج است! (یعنی بگیر و ببند، بده به دست من پهلوان!) نه، انتظار فرج داشتن یعنی انتظار در رکاب امام بودن و جنگیدن و احیاناً شهید شدن، یعنی آرزوی واقعی و حقیقی مجاهد بودن در راه حق، نه آرزوی اینکه تو برو کارها را انجام بده، بعد که همه کارها انجام شد و نوبت استفاده و بهره گیری شد آن وقت من میآیم! مانند قوم موسی که اصحاب پیغمبر گفتند: یا رسولَ اللَّه! ما مانند قوم موسی نیستیم. (بنی

[1]منتخب الاثر، ف 10، ب 2، ح 5.


صفحه 174

اسرائیل وقتی به نزدیک فلسطین که عَمالقه در آنجا بودند رسیدند و دیدند یک عده مردان جنگی در آنجا هستند، گفتند: موسی!فَاذْهَبْ انْتَ وَ رَبُّک فَقاتِلا انّا هیهُناقاعِدونَ[1]رؤیای یکی از علمای بزرگ

اباعبداللَّه علیه السلام در شب عاشورا فرمود: من اصحابی بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم. یکی از علمای بزرگ شیعه گفته بود: من باور نداشتم که این جمله را اباعبداللَّه فرموده باشد به این دلیل که با خودم فکر میکردم اصحاب امام حسین خیلی هنر نکردند، دشمن خیلی شقاوت به خرج داد. امام حسین است، ریحانه پیغمبر است، امام زمان است، فرزند علی است، فرزند زهراست؛ هر مسلمان عادی هم اگر امام حسین علیه السلام را در آن وضع میدید، او را یاری میکرد. آنها که یاری

[1]مائده/ 24.


صفحه 175

کردند خیلی قهرمانی به خرج ندادند، آنها که یاری نکردند خیلی مردم بدی بودند.

این عالم میگوید: مثل اینکه خدای متعال میخواست مرا از این غفلت و جهالت و اشتباه بیرون بیاورد. شبی در عالم رؤیا دیدم صحنه کربلاست و من هم در خدمت اباعبداللَّه آمدهام اعلام آمادگی میکنم. خدمت حضرت رفتم، سلام کردم، گفتم: یابنَ رسولِ اللَّه! من برای یاری شما آمدهام، من آمدهام جزء اصحاب شما باشم. فرمود: به موقع به تو دستور میدهیم. وقت نماز شد. (ما در کتب مقتل خوانده بودیم که سعیدبن عبداللَّه حنفی و افراد دیگری آمدند خود را سپر اباعبداللَّه قرار دادند تا ایشان نماز بخواند.) فرمود: ما میخواهیم نماز بخوانیم. تو در اینجا بایست تا وقتی دشمن تیراندازی میکند، مانع از رسیدن تیر دشمن شوی. گفتم: چشم، میایستم.

من جلوی حضرت ایستادم. حضرت مشغول نماز شدند. دیدم یک تیر دارد به سرعت به طرف حضرت میآید. تا نزدیک من شد، بی اختیار خود را خم کردم.

ناگاه دیدم تیر به بدن مقدس اباعبداللَّه اصابت کرد. در عالم رؤیا گفتم:اسْتَغْفِرُاللَّهَ رَبّی وَ اتوبُ الَیهِعجب کار بدی شد! دیگر نمیگذارم. دفعه دوم تیری آمد. تا نزدیک من شد، خم شدم. باز به حضرت خورد! دفعه سوم و چهارم هم به همین صورت خود را خم کردم و تیر به حضرت خورد. ناگهان نگاه کردم دیدم حضرت تبسّمی کرد و فرمود:ما رَأَیتُ اصْحاباً ابَرَّ وَ اوْفیمِنْ اصْحابی[1]اصحابی بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم پیدا نکردم. در خانه خود نشسته و مرتب میگویید: «یا لَیتَنا کنّا مَعَک فَنَفوزَ فَوْزاً عَظیماً» ای کاش ما هم میبودیم، ای کاش ما هم به این رستگاری نائل میشدیم. پای عمل به میان نیامده است تا معلوم شود که در عمل هم اینچنین هستید یا نه. اصحاب من مرد عمل بودند نه مرد حرف و زبان.

سخنم خود به خود به اینجا کشیده شد. تقریباً نزدیک ظهر هم هست، نزدیک نماز اباعبداللَّه. در روز عاشورا بیشتر اصحاب قبل از ظهر شهید شدند، یعنی تا ظهر عاشورا هنوز عدهای از اصحاب و همه اهل بیت و وجود مقدس اباعبداللَّه در قید حیات بودند. مرحله اول شهادت اصحاب در آن تیراندازی بود که دو صف در مقابل یکدیگر ایستادند. صف کوچک اباعبداللَّه با هفتاد و دو نفر بود ولی با یک روحیه

[1]روضة الواعظین، ج 1/ ص 219.


صفحه 176

شجاعانه و پرحماسه بینظیر. اباعبداللَّه حاضر نشد یک ذره قیافه شکست به خود بگیرد. برای هفتاد و دو نفر میمنه و میسره و قلب قرارداد، فرمانده قرارداد، منظم و مرتب. جناب زهیربن القین را در میمنه اصحابش قرار میدهد و جناب حبیب را در میسره. پرچم را هم به برادر رشیدش ابوالفضل العبّاس میدهد که از آن روز به نام پرچمدار و علمدار حسین و صاحب رایت حسین بن علی معروف شد. اصحاب اجازه میخواهند جنگ را شروع کنند. میفرماید: نه، تا دشمن شروع نکرده ما شروع نمیکنیم. عمر سعد در ابتدا تعللهایی کرده بود. او دلش میخواست دین و دنیا را، خدا و خرما را با هم داشته باشد؛ هم حکومت ری را از ابن زیاد بگیرد و هم دست خود را به خون امام حسین آلوده نکرده باشد. مرتب نامههای مصلحتی مینوشت تا بلکه جنگ نشود. ابن زیاد جریان را فهمید. نامه شدیدی به او نوشت که کار باید یکسره شود؛ اگر نمیخواهی انجام دهی، به کس دیگری که مأموریت را به او دادهایم واگذار کن. نمیتوانست از دنیا بگذرد. در امری که دایر بین دین و دنیا بود، از دینش گذشت! گفت: میجنگم و امر امیر را اطاعت میکنم. در روز عاشورا مقداری از رذالتهای عمر سعد معلول این بود که فکر میکرد ممکن است گزارشهای گذشته به ابن زیاد رسیده باشد که عمر سعد تعلّل میورزد و یک مقدار هواخواه حسین بوده است. لذا برای اینکه خودش را از روسیاهی نزد ابن زیاد بیرون بیاورد، یک سلسله رذالتها کرد برای اینکه آنها را برای ابن زیاد نقل کنند. وقتی که دو طرف مقابل یکدیگر ایستادند، به تیراندازهای خود گفت: آماده باشید. همه آماده شدند.

اولین کسی که تیر را به کمان کرد و به طرف خیام حسینی انداخت، خود او بود[1]بعد فریاد زد: ایهاالناس! همه نزد عبیداللَّه زیاد شهادت بدهید که اول کسی که به طرف حسین تیر انداخت، من بودم.

من هر وقت به اینجا میرسم روضهای که از مرحوم عالم بزرگوار، دوست بسیار بسیار عزیز و گرانبهای ما و شما نارمکیها[2]که حدود ده سال پیش از دست ما رفت، مرحوم آیتی (رضوان اللَّه علیه) شنیدم یا در کتابش خواندم، به یادم میآید.

این مرد میگفت: جنگ کربلا با یک تیر شروع شد و با یک تیر خاتمه یافت. با

[1]اتفاقاً پدرش سعد وقاص که از اصحاب پیغمبر بود، تیرانداز خیلی ماهری بود و مهارت او در تیراندازی بین عرب معروف بود و در جنگهای اسلامی هم از این نظر خیلی خدمت کرده بود.

[2]محل ایراد سخنرانی، مسجد جامع نارمک (تهران) بوده است.