اسرائیل وقتی به نزدیک فلسطین که عَمالقه در آنجا بودند رسیدند و دیدند یک عده مردان جنگی در آنجا هستند، گفتند: موسی!فَاذْهَبْ انْتَ وَ رَبُّک فَقاتِلا انّا هیهُناقاعِدونَ[1]رؤیای یکی از علمای بزرگ
اباعبداللَّه علیه السلام در شب عاشورا فرمود: من اصحابی بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم سراغ ندارم. یکی از علمای بزرگ شیعه گفته بود: من باور نداشتم که این جمله را اباعبداللَّه فرموده باشد به این دلیل که با خودم فکر میکردم اصحاب امام حسین خیلی هنر نکردند، دشمن خیلی شقاوت به خرج داد. امام حسین است، ریحانه پیغمبر است، امام زمان است، فرزند علی است، فرزند زهراست؛ هر مسلمان عادی هم اگر امام حسین علیه السلام را در آن وضع میدید، او را یاری میکرد. آنها که یاری
[1]مائده/ 24.
کردند خیلی قهرمانی به خرج ندادند، آنها که یاری نکردند خیلی مردم بدی بودند.
این عالم میگوید: مثل اینکه خدای متعال میخواست مرا از این غفلت و جهالت و اشتباه بیرون بیاورد. شبی در عالم رؤیا دیدم صحنه کربلاست و من هم در خدمت اباعبداللَّه آمدهام اعلام آمادگی میکنم. خدمت حضرت رفتم، سلام کردم، گفتم: یابنَ رسولِ اللَّه! من برای یاری شما آمدهام، من آمدهام جزء اصحاب شما باشم. فرمود: به موقع به تو دستور میدهیم. وقت نماز شد. (ما در کتب مقتل خوانده بودیم که سعیدبن عبداللَّه حنفی و افراد دیگری آمدند خود را سپر اباعبداللَّه قرار دادند تا ایشان نماز بخواند.) فرمود: ما میخواهیم نماز بخوانیم. تو در اینجا بایست تا وقتی دشمن تیراندازی میکند، مانع از رسیدن تیر دشمن شوی. گفتم: چشم، میایستم.
من جلوی حضرت ایستادم. حضرت مشغول نماز شدند. دیدم یک تیر دارد به سرعت به طرف حضرت میآید. تا نزدیک من شد، بی اختیار خود را خم کردم.
ناگاه دیدم تیر به بدن مقدس اباعبداللَّه اصابت کرد. در عالم رؤیا گفتم:اسْتَغْفِرُاللَّهَ رَبّی وَ اتوبُ الَیهِعجب کار بدی شد! دیگر نمیگذارم. دفعه دوم تیری آمد. تا نزدیک من شد، خم شدم. باز به حضرت خورد! دفعه سوم و چهارم هم به همین صورت خود را خم کردم و تیر به حضرت خورد. ناگهان نگاه کردم دیدم حضرت تبسّمی کرد و فرمود:ما رَأَیتُ اصْحاباً ابَرَّ وَ اوْفیمِنْ اصْحابی[1]اصحابی بهتر و باوفاتر از اصحاب خودم پیدا نکردم. در خانه خود نشسته و مرتب میگویید: «یا لَیتَنا کنّا مَعَک فَنَفوزَ فَوْزاً عَظیماً» ای کاش ما هم میبودیم، ای کاش ما هم به این رستگاری نائل میشدیم. پای عمل به میان نیامده است تا معلوم شود که در عمل هم اینچنین هستید یا نه. اصحاب من مرد عمل بودند نه مرد حرف و زبان.
سخنم خود به خود به اینجا کشیده شد. تقریباً نزدیک ظهر هم هست، نزدیک نماز اباعبداللَّه. در روز عاشورا بیشتر اصحاب قبل از ظهر شهید شدند، یعنی تا ظهر عاشورا هنوز عدهای از اصحاب و همه اهل بیت و وجود مقدس اباعبداللَّه در قید حیات بودند. مرحله اول شهادت اصحاب در آن تیراندازی بود که دو صف در مقابل یکدیگر ایستادند. صف کوچک اباعبداللَّه با هفتاد و دو نفر بود ولی با یک روحیه
[1]روضة الواعظین، ج 1/ ص 219.
شجاعانه و پرحماسه بینظیر. اباعبداللَّه حاضر نشد یک ذره قیافه شکست به خود بگیرد. برای هفتاد و دو نفر میمنه و میسره و قلب قرارداد، فرمانده قرارداد، منظم و مرتب. جناب زهیربن القین را در میمنه اصحابش قرار میدهد و جناب حبیب را در میسره. پرچم را هم به برادر رشیدش ابوالفضل العبّاس میدهد که از آن روز به نام پرچمدار و علمدار حسین و صاحب رایت حسین بن علی معروف شد. اصحاب اجازه میخواهند جنگ را شروع کنند. میفرماید: نه، تا دشمن شروع نکرده ما شروع نمیکنیم. عمر سعد در ابتدا تعللهایی کرده بود. او دلش میخواست دین و دنیا را، خدا و خرما را با هم داشته باشد؛ هم حکومت ری را از ابن زیاد بگیرد و هم دست خود را به خون امام حسین آلوده نکرده باشد. مرتب نامههای مصلحتی مینوشت تا بلکه جنگ نشود. ابن زیاد جریان را فهمید. نامه شدیدی به او نوشت که کار باید یکسره شود؛ اگر نمیخواهی انجام دهی، به کس دیگری که مأموریت را به او دادهایم واگذار کن. نمیتوانست از دنیا بگذرد. در امری که دایر بین دین و دنیا بود، از دینش گذشت! گفت: میجنگم و امر امیر را اطاعت میکنم. در روز عاشورا مقداری از رذالتهای عمر سعد معلول این بود که فکر میکرد ممکن است گزارشهای گذشته به ابن زیاد رسیده باشد که عمر سعد تعلّل میورزد و یک مقدار هواخواه حسین بوده است. لذا برای اینکه خودش را از روسیاهی نزد ابن زیاد بیرون بیاورد، یک سلسله رذالتها کرد برای اینکه آنها را برای ابن زیاد نقل کنند. وقتی که دو طرف مقابل یکدیگر ایستادند، به تیراندازهای خود گفت: آماده باشید. همه آماده شدند.
اولین کسی که تیر را به کمان کرد و به طرف خیام حسینی انداخت، خود او بود[1]بعد فریاد زد: ایهاالناس! همه نزد عبیداللَّه زیاد شهادت بدهید که اول کسی که به طرف حسین تیر انداخت، من بودم.
من هر وقت به اینجا میرسم روضهای که از مرحوم عالم بزرگوار، دوست بسیار بسیار عزیز و گرانبهای ما و شما نارمکیها[2]که حدود ده سال پیش از دست ما رفت، مرحوم آیتی (رضوان اللَّه علیه) شنیدم یا در کتابش خواندم، به یادم میآید.
این مرد میگفت: جنگ کربلا با یک تیر شروع شد و با یک تیر خاتمه یافت. با
[1]اتفاقاً پدرش سعد وقاص که از اصحاب پیغمبر بود، تیرانداز خیلی ماهری بود و مهارت او در تیراندازی بین عرب معروف بود و در جنگهای اسلامی هم از این نظر خیلی خدمت کرده بود.
[2]محل ایراد سخنرانی، مسجد جامع نارمک (تهران) بوده است.
تیری که عمر سعد انداخت، شروع شد. آیا میدانید با چه تیری خاتمه پیدا کرد، یعنی از جنبه دوطرفی خارج شد و بعد از آن یکطرفه شد؟ اباعبداللَّه در وسط صحنه ایستاده بود، پس از آنکه کرّ و فرّهای زیادی کرده و خسته شده بود. ناگهان سنگی به پیشانی مبارکش اصابت کرد. پیراهنش را بالا زد تا خون را از جبینش پاک کند که در همان حال تیر زهرآلود و سه شعبهای به سینه مبارکش وارد شد. کار مبارزه حسین علیه السلام در آنجا پایان یافت، و دیدند حسین علیه السلام دیگر شعار جنگی نمیدهد و مخاطب او فقط خدایش است:بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلیمِلَّةِ رَسولِ اللَّهِ..
غرض این است که اولین تیری که رها شد، وسیله عمر سعد بود. بعد هم دیگر تیر مانند باران به طرف اصحاب اباعبداللَّه آمد. اینها هم مردانگی کردند، یک پا را خواباندند روی زمین و پای دیگر را بلند کردند و هرچه تیر در چلّه کمان داشتند انداختند و تعداد زیادی از دشمن را به خاک افکندند. عدهای از اصحاب اباعبداللَّه در این تیراندازی عمومی شهید شدند. بعد جنگ تن به تن شروع شد که احتیاج به زمان داشت. دو طرف برای جنگ تن به تن حاضر شدند. مردی از اصحاب اباعبداللَّه به میدان میرفت، از آنها هم میآمدند و در همه موارد هم آن روح ایمان اصحاب اباعبداللَّه پیروزی میداد. پیرمردشان اگر با یکی از آنها میجنگید پیروز میشد و گاهی پنج تا ده نفر را از میان میبرد.
مردی از اصحاب اباعبداللَّه به نام عابس بن ابی شبیب شاکری- که خیلی شجاع بود و آن حماسه حسینی هم در روحش بود- آمد وسط میدان ایستاد و هماورد طلبید. کسی جرأت نکرد بیاید. این مرد ناراحت و عصبانی شد و برگشت، خُود را از سر برداشت، زره را از بدن بیرون آورد، چکمه را از پا بیرون کرد و لخت به میدان آمد و گفت: حالا بیایید با عابس بجنگید! باز هم جرأت نکردند. بعد دست به یک عمل ناجوانمردانه زدند؛ سنگ و کلوخ و شمشیر شکستهها را به سوی این مرد بزرگ پرتاب کردند و به این وسیله او را شهید نمودند. «جوشن ز بر گرفت که ماهم نه ماهیم»[1]
اصحاب اباعبداللَّه در روز عاشورا خیلی مردانگی نشان دادند، خیلی صفا و وفا نشان دادند (هم زنان و هم مردان آنها)؛ واقعاً تابلوهایی در تاریخ بشریت
[1]نظامی.
ساختند که بینظیر است. اگر این تابلوها در تاریخ فرنگیها میبود آن وقت میدیدید از آنها چه میساختند. جناب عبداللَّه بن عُمَیرکلْبی یکی از افرادی است که در کربلا،هم زنش همراهش بود و هم مادرش. مرد خیلی قوی و شجاعی بود. وقتی میخواهد به میدان برود، زن او مانع میشود: کجا میروی، من را به کی میسپاری؟ (تازه زفاف کرده بود) پس من چه کنم؟ فوراً مادرش آمد و گفت: پسرم! مبادا حرف زنت را بشنوی. امروز روز امتحان توست. اگر امروز خودت را فدای حسین نکنی، شیر پستانم را به تو حلال نخواهم کرد. این مرد بزرگ میرود میجنگد تا شهید میشود.
بعد همین زن، عمود خیمهای را برمیدارد و به دشمن حمله میکند. اباعبداللَّه فریاد میکند: ای زن برگرد! خدا بر زنان جهاد را واجب نکرده است. امر آقا را اطاعت میکند. ولی دشمن رذالت میکند، سر این مرد بزرگ را از بدن جدا و برای مادرش پرتاب میکنند: بیا بچهات را تحویل بگیر! سر جوانش را بغل میگیرد، به سینه میچسباند، میبوسد: مرحبا پسرم، آفرین پسرم، حالا دیگر من از تو راضی شدم و شیرم را به تو حلال کردم. بعد آن را به طرف لشکر دشمن میاندازد و میگوید: ما چیزی را که در راه خدا دادهایم پس نمیگیریم.
اباعبداللَّه یک وقت میبیند در این صحنه جزء افرادی که آمدهاند و از او اجازه میخواهند، یک بچه ده دوازده ساله است که شمشیر به کمرش بسته است؛ آمد خدمت آقا عرض کرد: اجازه دهید من به میدان جنگ بروم (وَ خَرَج شابٌّ قُتِلَ ابوهُ فِی الْمَعْرَکة. این طفل کسی است که قبلًا پدرش شهید شده است.) فرمود: تو کودکی، نرو. عرض کرد: اجازه دهید، من میخواهم بروم. فرمود: من میترسم مادرت راضی نباشد. گفت: «یا اباعبداللَّه! انَّ امّی امَرَتْنی» مادرم به من فرمان داده و گفته است باید بروی، اگر خودت را فدای حسین نکنی از تو راضی نیستم. این طفل آنچنان باادب است، آنچنان باتربیت است که افتخاری درست کرد که احدی درست نکرده بود. هر کسی که به میدان میرفت، خودش را معرفی میکرد. در عرب رسم خوبی بود که افراد، خود را معرفی میکردند و به همین جهت که این طفل خود را معرفی نکرد، در تاریخ مجهول مانده که پسر کدامیک از اصحاب بوده است. مقاتل، او را نشناختهاند، فقط نوشتهاند: «وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ ابوهُ فِی الْمَعْرَکةِ». چرا؟ آیا رجز نخواند؟ رجز خواند اما ابتکاری به خرج داد و رجز راطور دیگری خواند؛ ابتکاری که هیچ کس به خرج نداده بود. این طفل وقتی به میدان رفت، شروع کرد به رجز
خواندن. گفت: «امیری حُسَینٌ وَ نِعْمَ الْامیرُ» ایهاالناس! من آن کسی هستم که آقایش حسین است و برای معرفی من همین کافی است.
امیری حسین و نِعَم الامیر
سرورُ فؤادِ البشیرِ النّذیر
اللّهمّ ارزقنا توفیق الطّاعة و بعد المعصیة و صدق النّیة و عرفان الحرمة و اکرمنا بالهدی والاستقامة و سدّد السنتنا بالصّواب والحکمة و املأ قلوبنا بالعلم والمعرفة..
خدایا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان، ما را از مهاجرین و مجاهدین واقعی دین اسلام قرار بده، مسلمانان را بر دشمنانشان در همه جبههها پیروز بگردان، شرّ یهود عنود را به خودشان برگردان.
خدایا مرضای مسلمین، مریض منظور را عاجلًا شفا عنایت بفرما، اموات ما را غریق رحمت خود بفرما.
لا حول و لا قوّة الّا باللَّه و صلّی اللَّه علی محمّد و اله الطّاهرین.
3هجرت و جهاد
در دو جلسه گذشته درباره دو اصل هجرت و جهاد- که در اسلام وجود دارد و در قرآن کریم مکرر ایندو توأم با یکدیگر ذکر شدهاند- بحثهایی ایراد شد. بحث امروز ما متمّم بحثهای قبلی است و درباره ارزش ایندو در تربیت و تکمیل روح انسان از جنبه اخلاقی و احیاناً از جنبه اجتماعی صحبت میکنیم. قبلًا تعبیر خاصی را که در شکل افراطی، از هجرت و جهاد شده است بیان کردیم و حقیقت را توضیح دادیم.
ما اگر بخواهیم روح هجرت و جهاد را در همه جبههها، اعمّ از مادی و معنوی به دست آوریم میبینیم هجرت یعنی جدا شدن، خود را جدا کردن از آنچه به انسان چسبیده یا انسان خود را به آن چسبانده است، و جهاد یعنی درگیری، چه جهاد با دشمن و چه جهاد با نفس.
هجرت و جهاد دو چیزی هستند که اگر نباشند، برای انسان جز زبونی و اسارت چیزی باقی نمیماند. یعنی انسان آن وقت به معنی حقیقی انسان است که زبونِ آنچه به او احاطه پیدا کرده و به او چسبیده است یا خودش خود را به آن چسبانده، نباشد.
و الّا اگر انسان، زبونِ محیط مادی و یا زبون محیط معنویای باشد که در آن زیست میکند، انسان آزاد به معنی واقعی نیست، انسانی اسیر و زبون و
ستایش سفر در اسلام
اگر ما هجرتهای ظاهری را درنظر بگیریم، این خود مسئلهای است که آیا برای انسان سفر بهتر است یا حضر؟ (البته مقصود این نیست که انسان دائم السفر باشد و هیچ وقت حضر نداشته باشد، وطن نداشته باشد.) آیا برای انسان بهتر است که همیشه در یک وطن زندگی کند و سفری در دنیا برایش رخ ندهد یا سفر برای انسان مفید است و سفر، خود هجرتی است؟.
در اسلام به طورکلی سفر ستوده شده است. اگرچه سیاحت به آن معنا که در دوران گذشته بوده به طوری که افرادی اساساً مقرّ و جایگاهی نداشته و همیشه از اینجا به آنجا مسافرت میکردند (اگر تشبیه درستی باشد به اصطلاح ما نظیر کولیها) امر مطلوبی نیست، ولی اینکه انسان در همه عمر در یک ده زندگی کند و از ده خود بیرون نیاید و یا در یک شهر زندگی کند و از آن شهر خارج نشود، در کشوری زندگی کند و به کشورهای دیگر سفر نکند نیز روح انسان را ضعیف و زبون بار میآورد.
اگر انسان توفیق پیدا کند که به مسافرت برود، خصوصاً با سرمایهای علمی که در حضر کسب کرده است (زیرا اگر انسان، خام به سفر برود استفادهای نخواهد کرد) و نادیدهها را ببیند و برگردد، بسیار مؤثر خواهد بود. آن اثری که سفر روی روح انسان میگذارد، آن پختگیای که مسافرت و هجرت از وطن در روح انسان ایجاد میکند، هیچ عامل دیگری ایجاد نمیکند حتی کتاب خواندن. اگر انسان مثلًا در کشورهای اسلامی نرود و بگوید به جای اینکه به اینهمه کشور بروم و مطالعه کنم، کتاب میخوانم، به نتیجه مطلوب نخواهد رسید. شک نیست که کتاب خواندن خیلی مفید است ولی کتاب خواندن هرگز جای مسافرت را- که تغییر جوّ و محیط دادن و از نزدیک مشاهده کردن است- نمیگیرد. در قرآن آیاتی داریم که امر به سیر در ارض کرده است:قُلْ سیروا فِی الْارْضِ[1]یااوَلَمْ یسیروا فِی الْارْضِ[2]. مفسرین تقریباً
[1]نمل/ 69.
[2]روم/ 9.