شجاعانه و پرحماسه بینظیر. اباعبداللَّه حاضر نشد یک ذره قیافه شکست به خود بگیرد. برای هفتاد و دو نفر میمنه و میسره و قلب قرارداد، فرمانده قرارداد، منظم و مرتب. جناب زهیربن القین را در میمنه اصحابش قرار میدهد و جناب حبیب را در میسره. پرچم را هم به برادر رشیدش ابوالفضل العبّاس میدهد که از آن روز به نام پرچمدار و علمدار حسین و صاحب رایت حسین بن علی معروف شد. اصحاب اجازه میخواهند جنگ را شروع کنند. میفرماید: نه، تا دشمن شروع نکرده ما شروع نمیکنیم. عمر سعد در ابتدا تعللهایی کرده بود. او دلش میخواست دین و دنیا را، خدا و خرما را با هم داشته باشد؛ هم حکومت ری را از ابن زیاد بگیرد و هم دست خود را به خون امام حسین آلوده نکرده باشد. مرتب نامههای مصلحتی مینوشت تا بلکه جنگ نشود. ابن زیاد جریان را فهمید. نامه شدیدی به او نوشت که کار باید یکسره شود؛ اگر نمیخواهی انجام دهی، به کس دیگری که مأموریت را به او دادهایم واگذار کن. نمیتوانست از دنیا بگذرد. در امری که دایر بین دین و دنیا بود، از دینش گذشت! گفت: میجنگم و امر امیر را اطاعت میکنم. در روز عاشورا مقداری از رذالتهای عمر سعد معلول این بود که فکر میکرد ممکن است گزارشهای گذشته به ابن زیاد رسیده باشد که عمر سعد تعلّل میورزد و یک مقدار هواخواه حسین بوده است. لذا برای اینکه خودش را از روسیاهی نزد ابن زیاد بیرون بیاورد، یک سلسله رذالتها کرد برای اینکه آنها را برای ابن زیاد نقل کنند. وقتی که دو طرف مقابل یکدیگر ایستادند، به تیراندازهای خود گفت: آماده باشید. همه آماده شدند.
اولین کسی که تیر را به کمان کرد و به طرف خیام حسینی انداخت، خود او بود[1]بعد فریاد زد: ایهاالناس! همه نزد عبیداللَّه زیاد شهادت بدهید که اول کسی که به طرف حسین تیر انداخت، من بودم.
من هر وقت به اینجا میرسم روضهای که از مرحوم عالم بزرگوار، دوست بسیار بسیار عزیز و گرانبهای ما و شما نارمکیها[2]که حدود ده سال پیش از دست ما رفت، مرحوم آیتی (رضوان اللَّه علیه) شنیدم یا در کتابش خواندم، به یادم میآید.
این مرد میگفت: جنگ کربلا با یک تیر شروع شد و با یک تیر خاتمه یافت. با
[1]اتفاقاً پدرش سعد وقاص که از اصحاب پیغمبر بود، تیرانداز خیلی ماهری بود و مهارت او در تیراندازی بین عرب معروف بود و در جنگهای اسلامی هم از این نظر خیلی خدمت کرده بود.
[2]محل ایراد سخنرانی، مسجد جامع نارمک (تهران) بوده است.
تیری که عمر سعد انداخت، شروع شد. آیا میدانید با چه تیری خاتمه پیدا کرد، یعنی از جنبه دوطرفی خارج شد و بعد از آن یکطرفه شد؟ اباعبداللَّه در وسط صحنه ایستاده بود، پس از آنکه کرّ و فرّهای زیادی کرده و خسته شده بود. ناگهان سنگی به پیشانی مبارکش اصابت کرد. پیراهنش را بالا زد تا خون را از جبینش پاک کند که در همان حال تیر زهرآلود و سه شعبهای به سینه مبارکش وارد شد. کار مبارزه حسین علیه السلام در آنجا پایان یافت، و دیدند حسین علیه السلام دیگر شعار جنگی نمیدهد و مخاطب او فقط خدایش است:بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ وَ عَلیمِلَّةِ رَسولِ اللَّهِ..
غرض این است که اولین تیری که رها شد، وسیله عمر سعد بود. بعد هم دیگر تیر مانند باران به طرف اصحاب اباعبداللَّه آمد. اینها هم مردانگی کردند، یک پا را خواباندند روی زمین و پای دیگر را بلند کردند و هرچه تیر در چلّه کمان داشتند انداختند و تعداد زیادی از دشمن را به خاک افکندند. عدهای از اصحاب اباعبداللَّه در این تیراندازی عمومی شهید شدند. بعد جنگ تن به تن شروع شد که احتیاج به زمان داشت. دو طرف برای جنگ تن به تن حاضر شدند. مردی از اصحاب اباعبداللَّه به میدان میرفت، از آنها هم میآمدند و در همه موارد هم آن روح ایمان اصحاب اباعبداللَّه پیروزی میداد. پیرمردشان اگر با یکی از آنها میجنگید پیروز میشد و گاهی پنج تا ده نفر را از میان میبرد.
مردی از اصحاب اباعبداللَّه به نام عابس بن ابی شبیب شاکری- که خیلی شجاع بود و آن حماسه حسینی هم در روحش بود- آمد وسط میدان ایستاد و هماورد طلبید. کسی جرأت نکرد بیاید. این مرد ناراحت و عصبانی شد و برگشت، خُود را از سر برداشت، زره را از بدن بیرون آورد، چکمه را از پا بیرون کرد و لخت به میدان آمد و گفت: حالا بیایید با عابس بجنگید! باز هم جرأت نکردند. بعد دست به یک عمل ناجوانمردانه زدند؛ سنگ و کلوخ و شمشیر شکستهها را به سوی این مرد بزرگ پرتاب کردند و به این وسیله او را شهید نمودند. «جوشن ز بر گرفت که ماهم نه ماهیم»[1]
اصحاب اباعبداللَّه در روز عاشورا خیلی مردانگی نشان دادند، خیلی صفا و وفا نشان دادند (هم زنان و هم مردان آنها)؛ واقعاً تابلوهایی در تاریخ بشریت
[1]نظامی.
ساختند که بینظیر است. اگر این تابلوها در تاریخ فرنگیها میبود آن وقت میدیدید از آنها چه میساختند. جناب عبداللَّه بن عُمَیرکلْبی یکی از افرادی است که در کربلا،هم زنش همراهش بود و هم مادرش. مرد خیلی قوی و شجاعی بود. وقتی میخواهد به میدان برود، زن او مانع میشود: کجا میروی، من را به کی میسپاری؟ (تازه زفاف کرده بود) پس من چه کنم؟ فوراً مادرش آمد و گفت: پسرم! مبادا حرف زنت را بشنوی. امروز روز امتحان توست. اگر امروز خودت را فدای حسین نکنی، شیر پستانم را به تو حلال نخواهم کرد. این مرد بزرگ میرود میجنگد تا شهید میشود.
بعد همین زن، عمود خیمهای را برمیدارد و به دشمن حمله میکند. اباعبداللَّه فریاد میکند: ای زن برگرد! خدا بر زنان جهاد را واجب نکرده است. امر آقا را اطاعت میکند. ولی دشمن رذالت میکند، سر این مرد بزرگ را از بدن جدا و برای مادرش پرتاب میکنند: بیا بچهات را تحویل بگیر! سر جوانش را بغل میگیرد، به سینه میچسباند، میبوسد: مرحبا پسرم، آفرین پسرم، حالا دیگر من از تو راضی شدم و شیرم را به تو حلال کردم. بعد آن را به طرف لشکر دشمن میاندازد و میگوید: ما چیزی را که در راه خدا دادهایم پس نمیگیریم.
اباعبداللَّه یک وقت میبیند در این صحنه جزء افرادی که آمدهاند و از او اجازه میخواهند، یک بچه ده دوازده ساله است که شمشیر به کمرش بسته است؛ آمد خدمت آقا عرض کرد: اجازه دهید من به میدان جنگ بروم (وَ خَرَج شابٌّ قُتِلَ ابوهُ فِی الْمَعْرَکة. این طفل کسی است که قبلًا پدرش شهید شده است.) فرمود: تو کودکی، نرو. عرض کرد: اجازه دهید، من میخواهم بروم. فرمود: من میترسم مادرت راضی نباشد. گفت: «یا اباعبداللَّه! انَّ امّی امَرَتْنی» مادرم به من فرمان داده و گفته است باید بروی، اگر خودت را فدای حسین نکنی از تو راضی نیستم. این طفل آنچنان باادب است، آنچنان باتربیت است که افتخاری درست کرد که احدی درست نکرده بود. هر کسی که به میدان میرفت، خودش را معرفی میکرد. در عرب رسم خوبی بود که افراد، خود را معرفی میکردند و به همین جهت که این طفل خود را معرفی نکرد، در تاریخ مجهول مانده که پسر کدامیک از اصحاب بوده است. مقاتل، او را نشناختهاند، فقط نوشتهاند: «وَ خَرَجَ شابٌّ قُتِلَ ابوهُ فِی الْمَعْرَکةِ». چرا؟ آیا رجز نخواند؟ رجز خواند اما ابتکاری به خرج داد و رجز راطور دیگری خواند؛ ابتکاری که هیچ کس به خرج نداده بود. این طفل وقتی به میدان رفت، شروع کرد به رجز
خواندن. گفت: «امیری حُسَینٌ وَ نِعْمَ الْامیرُ» ایهاالناس! من آن کسی هستم که آقایش حسین است و برای معرفی من همین کافی است.
امیری حسین و نِعَم الامیر
سرورُ فؤادِ البشیرِ النّذیر
اللّهمّ ارزقنا توفیق الطّاعة و بعد المعصیة و صدق النّیة و عرفان الحرمة و اکرمنا بالهدی والاستقامة و سدّد السنتنا بالصّواب والحکمة و املأ قلوبنا بالعلم والمعرفة..
خدایا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان، ما را از مهاجرین و مجاهدین واقعی دین اسلام قرار بده، مسلمانان را بر دشمنانشان در همه جبههها پیروز بگردان، شرّ یهود عنود را به خودشان برگردان.
خدایا مرضای مسلمین، مریض منظور را عاجلًا شفا عنایت بفرما، اموات ما را غریق رحمت خود بفرما.
لا حول و لا قوّة الّا باللَّه و صلّی اللَّه علی محمّد و اله الطّاهرین.
3هجرت و جهاد
در دو جلسه گذشته درباره دو اصل هجرت و جهاد- که در اسلام وجود دارد و در قرآن کریم مکرر ایندو توأم با یکدیگر ذکر شدهاند- بحثهایی ایراد شد. بحث امروز ما متمّم بحثهای قبلی است و درباره ارزش ایندو در تربیت و تکمیل روح انسان از جنبه اخلاقی و احیاناً از جنبه اجتماعی صحبت میکنیم. قبلًا تعبیر خاصی را که در شکل افراطی، از هجرت و جهاد شده است بیان کردیم و حقیقت را توضیح دادیم.
ما اگر بخواهیم روح هجرت و جهاد را در همه جبههها، اعمّ از مادی و معنوی به دست آوریم میبینیم هجرت یعنی جدا شدن، خود را جدا کردن از آنچه به انسان چسبیده یا انسان خود را به آن چسبانده است، و جهاد یعنی درگیری، چه جهاد با دشمن و چه جهاد با نفس.
هجرت و جهاد دو چیزی هستند که اگر نباشند، برای انسان جز زبونی و اسارت چیزی باقی نمیماند. یعنی انسان آن وقت به معنی حقیقی انسان است که زبونِ آنچه به او احاطه پیدا کرده و به او چسبیده است یا خودش خود را به آن چسبانده، نباشد.
و الّا اگر انسان، زبونِ محیط مادی و یا زبون محیط معنویای باشد که در آن زیست میکند، انسان آزاد به معنی واقعی نیست، انسانی اسیر و زبون و
ستایش سفر در اسلام
اگر ما هجرتهای ظاهری را درنظر بگیریم، این خود مسئلهای است که آیا برای انسان سفر بهتر است یا حضر؟ (البته مقصود این نیست که انسان دائم السفر باشد و هیچ وقت حضر نداشته باشد، وطن نداشته باشد.) آیا برای انسان بهتر است که همیشه در یک وطن زندگی کند و سفری در دنیا برایش رخ ندهد یا سفر برای انسان مفید است و سفر، خود هجرتی است؟.
در اسلام به طورکلی سفر ستوده شده است. اگرچه سیاحت به آن معنا که در دوران گذشته بوده به طوری که افرادی اساساً مقرّ و جایگاهی نداشته و همیشه از اینجا به آنجا مسافرت میکردند (اگر تشبیه درستی باشد به اصطلاح ما نظیر کولیها) امر مطلوبی نیست، ولی اینکه انسان در همه عمر در یک ده زندگی کند و از ده خود بیرون نیاید و یا در یک شهر زندگی کند و از آن شهر خارج نشود، در کشوری زندگی کند و به کشورهای دیگر سفر نکند نیز روح انسان را ضعیف و زبون بار میآورد.
اگر انسان توفیق پیدا کند که به مسافرت برود، خصوصاً با سرمایهای علمی که در حضر کسب کرده است (زیرا اگر انسان، خام به سفر برود استفادهای نخواهد کرد) و نادیدهها را ببیند و برگردد، بسیار مؤثر خواهد بود. آن اثری که سفر روی روح انسان میگذارد، آن پختگیای که مسافرت و هجرت از وطن در روح انسان ایجاد میکند، هیچ عامل دیگری ایجاد نمیکند حتی کتاب خواندن. اگر انسان مثلًا در کشورهای اسلامی نرود و بگوید به جای اینکه به اینهمه کشور بروم و مطالعه کنم، کتاب میخوانم، به نتیجه مطلوب نخواهد رسید. شک نیست که کتاب خواندن خیلی مفید است ولی کتاب خواندن هرگز جای مسافرت را- که تغییر جوّ و محیط دادن و از نزدیک مشاهده کردن است- نمیگیرد. در قرآن آیاتی داریم که امر به سیر در ارض کرده است:قُلْ سیروا فِی الْارْضِ[1]یااوَلَمْ یسیروا فِی الْارْضِ[2]. مفسرین تقریباً
[1]نمل/ 69.
[2]روم/ 9.
اتفاق نظر دارند که مقصود، مطالعه تاریخ است ولی قرآن برای مطالعه تاریخ، به خواندن کتابهای تاریخی توصیه نمیکند بلکه دعوت به مطالعه آثار تاریخی میکند که این صادقتر از مطالعه کتب تاریخ است، چون سفر است و فایده سفر را همراه خود دارد. سفر چیزی است که غیر سفر جای آن را نمیگیرد. شعری در دیوان منسوب به امیرالمؤمنین علی علیه السلام هست که میگوید:
تَغَرَّبْ عَنِ الْاوْطانِ فی طَلَبِ الْعُلی
وَ سافِرْ فَفِی الْاسْفارِ خَمْسُ فَوائِد
تَفَرُّجُ هَمٍّ وَ اکتِسابُ مَعیشَةٍ
وَ عِلْمٍ وَ آدابٍ وَ صُحْبَةِ ماجِد[1]
.سفر کن، مثل مرغ پابسته نباش که وقتی به پایش یک لنگه کفش میبندند دیگر نمیتواند تکان بخورد. سفر کن ولی هدف تو از سفر، طلب علوّها و برتریها یعنی طلب فضیلتها و کسب کمالها باشد. و در سفر پنج فایده نهفته است:.
1.تَفَرُّجُ هَمٍّ. همّ و غم، اندوهها از دلت برطرف میشود، تفرّج پیدا میکنی. انسان تا وقتی که در محیط است، با سوابقی که در زندگی دارد، خاطراتْ همیشه برای او یادآور غم و اندوه و غصه و گرفتاریهاست. مسافرت کردن و از دروازه شهر بیرون رفتن، بهطور طبیعی همان است و غم و غصهها در شهر ماندن همان. پس اولین فایدهاش این است که از همّ و غمها نجات پیدا میکنید؛ لااقل روح انسان که زیر سنگینی غم و غصهها لگدمال میشود، برای مدتی آزاد میگردد.
2.وَاکتِسابُ مَعیشَةٍ. اگر باهوش باشید میتوانید با مسافرت، کسب معیشت کنید.
انسان نباید در معیشتها، در کسب درآمدها، فکرش محدود باشد به آنچه که در محیطش وجود دارد. چه بسا که انسان با لیاقتی که دارد، اگر پایش را از محیط خود بیرون گذاشته و به محیط دیگر برود برایش بهتر باشد، زندگیاش خیلی بهتر شود و رونق بیشتری پیدا کند.
3.وَعِلْمٍ. غیر از کسب معیشت، کسب علم کنید. هر عالِمی یک دنیایی است.
ممکن است در شهر شما عالمهای بزرگ و درجه اولی باشند ولی هر گلی بویی دارد.
عالمی که در شهر دیگر است، ممکن است از یک نظر در حد عالم شهر شما نباشد ولی او هم برای خود دنیایی دارد. وقتی با دنیای او روبرو شدید، غیر از دنیایی که داشتید با دنیای علم دیگری نیز آشنا خواهید شد و علوم دیگری به دست خواهید
[1]مستدرک ج 3/ ص 22.
آورد.
4. وَ آدابٍ. همه آداب و اخلاقها آداب و اخلاقی نیست که مردم شهر یا کشور تو میدانند. وقتی به جای دیگری سفر میکنید، با یک سلسله آداب دیگر برخورد میکنید و احیاناً متوجه میشوید که برخورد و عادتهای آنها بهتر از عادات مردم شماست، آدابی که مردم آنجا رعایت میکنند بهتر از آداب مردم شماست. ممکن است یک سلسله آداب و اخلاق در مسافرت بیاموزید. لااقل میتوانید آداب آنها را با آداب خود، مقابل یکدیگر بگذارید و مقایسه کنید، قضاوت کنید و آداب خوبتر را انتخاب کنید.
5.وَ صُحْبَةِ ماجِدٍ. غیر از مسئله کسب علم، صحبت است. صحبت یعنی همنشینی. در سفر، به همنشینی با مردمان بزرگ توفیق پیدا میکنید. گاهی صحبت با افراد بزرگ، به روح شما کمال میدهد (نه صحبتِ تعلیم و تعلّم است، بلکه منظور همنشینی با آنهاست).
فی طَلَبِ الْعُلیمعنایش این است که مسافرت کنید و هدفتان از مسافرت این نباشد که برویم ببینیم گرانترین هتلها را کجا میتوان پیدا کرد، بهترین غذاها را کجا میتوان خورد، فلان عیاشی را در کجا میتوان انجام داد و از این قبیل.تَغَرَّبْ عَنِ الْاوْطانِ فی طَلَبِ الْعُلیبرتری علمای سفر کرده
تاریخ نشان میدهد افراد عالمی که مخصوصاً بعد از دوران پختگی به مسافرت پرداخته و برگشتهاند، کمال و پختگی دیگری داشتهاند. شیخ بهایی در میان علما امتیاز خاصی دارد؛ مردی جامع الاطراف و ذی فنون است. در میان شعرا نیز سعدی شاعری است همه جانبه که در قسمتهای مختلف شعر گفته است، یعنی دایره فهم سعدی دایره وسیعی است. شعر او به حماسه و غزل عرفانی و اندرز و نوع دیگر اختصاص ندارد؛ در همه قسمتها هم در سطح عالی است. سعدی مردی است که مدت سی سال در عمرش مسافرت کرده است. این مرد یک عمر نود ساله کرده که سی سال آن به تحصیل گذشته، بعد از آن در حدود سی سال در دنیا مسافرت کرده است و سی سال دیگر دوره کمال و پختگی او بوده که به تألیف کتابهایش پرداخته