قائل باشد که نه خود را اسیر و زبون منطقه و آب و گل کند و نه اسیر و زبون عادات و عرفیات و اخلاق زشتی که محیط به او تحمیل کرده است باشد.الْمُهاجِرُ مَنْ هَجَرَ السَّیئاتِدرگیری با موانع
جهاد یعنی درگیری، حتی در تعبیر معنوی آن که جهاد با نفس است. انسان با موانع و مشکلات روبرو میشود. آیا انسان باید همیشه اسیر و زبون موانع باشد؟ نه، همینطور که انسان نباید اسیر و زبون محیط خود باشد، اسیر و زبون موانع نیز نباید باشد: ای انسان! تو برای این آفریده شدهای که به دست خود موانع را از سر راه خویش برداری.
قبل از عبارتوَ مَنْ یخْرُجْ مِنْ بَیتِهِ مُهاجِراً الَی اللَّهِ وَ رَسولِهِمیفرماید:وَ مَنْ یهاجِرْ فی سَبیلِ اللَّهِ یجِدْ فِی الْارْضِ مُراغَماً کثیراً وَ سَعَةًهجرت کنید؛ هرکس هجرت کند، در روی زمین مُراغمها و سعهها خواهد دید[1]. قرآن در اینجا تعبیر عجیبی دارد. دو آیه قبل ازوَ مَنْ یهاجِرْ فی سَبیلِ اللَّهِآیه مستضعفین است:انَّ الَّذینَ تَوَفّیهُمُ الْمَلائِکةُ ظالِمی انْفُسِهِمْ قالوا فیمَ کنْتُمْ قالوا کنّا مُسْتَضْعَفینَ فِی الْارْضِ قالوا الَمْ تَکنْ ارْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِروا فیها[2]. وقتی ملائکه عدهای را قبض روح میکنند، میبینند پرونده آنها بسیار تاریک و سیاه و پلید است. میپرسند: چرا اینطور است؟! جواب میدهند: ما عدهای مردم بیچاره بودیم، در محیطی زندگی میکردیم که دستمان به جایی نمیرسید، جبر محیط اجازه نمیداد، و از این مهملات میبافند. ملائکه میگویند:
[1]نساء/ 100. «سعه» یعنی فراخنایی؛ یعنی میبیند زمین خدا خیلی فراخ است و محدود نیست به آنجا که او بوده. «مُراغَم» از ماده «رغام» است. رغام یعنی خاک نرم. «ارغام انف» یعنی بینی را به خاک مالاندن. اینکه میگویند ارغام انف در نماز مستحب است، معنایش این است که انسان در سجده سرش را که روی خاک میگذارد، یک مقدار خاک یا چیزی از جنس خاک مثل مهر یا سنگ باشد که سر بینی هم در حال سجده روی خاک قرار گیرد.
[2]. نساء/ 97.
اینها برای انسان عذر نیست. اینها عذر یک درخت است. درخت است که نمیتواند از جای خود حرکت کند. اگر به درختی بگوییم: چرا در کنار خیابانهای تهران پژمرده شدهای و صورت برگهایت مثل آدمهای تریاکی اینقدر سیاه است؟ میگوید:
مگر اتوبوسهای شرکت واحد را نمیبینید که چقدر دود میکنند؟! تقصیر من چیست؟ واقعاً تقصیر درخت چیست؟ درخت که نمیتواند جایش را عوض کند و مثلًا به بیابان برود تا برگهایش سبز و خرم شوند! این درخت، این موجود، ریشه هایش به زمین وصل است، نمیتواند خود را جدا کند.
حتی حیوانات چنین اسارتی را ندارند. ما در میان حیوانات، مهاجر زیاد داریم:
کبوترهای مهاجر، غیرکبوترهای مهاجر، پرستوها و خیلی از حیوانات دیگر.
ماهیهای دریا مهاجرت میکنند، مهاجرت تابستانی و زمستانی دارند. پرستوها در تابستان که هوا گرم میشود، به مناطق سرد میروند و یک مهاجرت چندصد فرسخی میکنند و بالعکس. بسیاری از ماهیها در فصلهای مختلف از یک قسمت دریا به قسمت دیگر دریا مهاجرت میکنند و باز میگردند. یا در میان حشرات، ملخها یکدفعه مهاجرت میکنند به طوری که منطقهای را سیاه میکنند. حیوان خود را به خاک و گل و سنگ نمیبندد. در چنین صورتی، انسان چنین عذری برای خود میآورد که وقتی از او میپرسند:فیمَ کنْتُمْچرا اینقدر کثیفی، چرا اینقدر پلید و آلوده هستی؟ جواب میدهد: محیط ما فاسد بود! اینهمه سینما، زن مینی ژوپ پوش، دکان مشروب فروشی و ... جبر محیط است! میگویند: این مهملات چیست؟! آیا نمیشد از این محیط بروید دو قدم آنطرفتر، محیط بهتر؟(قالوا الَمْ تَکنْ ارْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِروا فیها ).اینها میگویند: ما در اینجا مُرغَم بودیم. میخواهند بگویند ما مسلمان بودیم، شهادتین را قبول داشتیم ولی زیردست و اسیر و زبون بودیم، محیط ما بد بود، همیشه دشمن بینی ما را به خاک میمالید. میگویند: اینجا اینطور بودید،وَ مَنْ یهاجِرْ فی سَبیلِ اللَّهِ یجِدْ فِی الْارْضِ مُراغَماً کثیراً وَ سَعَةًهر کسی که در راه خدا مهاجرت کند، به سرزمینی میرسد که آنجا سرزمین مراغمه است یعنی در آنجا با دشمن درگیر میشود؛ اگر یک دفعه دشمن بینیات را به خاک مالید، یک دفعه هم تو بینی دشمن را به خاک بمال؛ یعنی درگیری، جهاد.وَ مَنْ یهاجِرْ فی سَبیلِ اللَّهِ یجِدْ فِی الْارْضِ مُراغَماً کثیراً وَ سَعَةً وَ مَنْ یخْرُجْ مِنْ بَیتِهِ مُهاجِراً الَی اللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ یدْرِکهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ اجْرُهُ عَلَی اللَّه..
در تعبیر معنوی مطلب هم همینطور است. بعضی عادت کردهاند که وقتی راجع به مسائل اخلاقی به آنها تذکر داده میشود، میگویند: نمیشود. دروغ نگو! نمیشود. مگر میشود آدم دروغ نگوید؟! بالأخره انسان مجبور میشود دروغ بگوید! به زن نامحرم نگاه نکن! مگر میشود آدم نگاه نکند؟ در جلسهای گفتم:
این شعر خیام نفی انسان است؛ افتخار نیست، ننگ ادبیات ماست:
یا رب تو جمال آن مه مهرانگیز
آراستهای به سنبل عنبربیز
پس حکم همی کنی که در وی منگر
این حکم چنین بود که کجدار و مریز
جبر است، نمیتوانم! جبر نیست، تو انسانیت انسان را نفی کردی. میگوییم: آقا در نماز حضور ذهن داشته باش. میگوید: نمیشود! اگر نمیشد، نمیگفتند داشته باش.
مراقبه نداری؛ اگر مراقبه کنی میتوانی در نماز حضور قلب داشته باشی. مراقبه کن، خیال تو نیز در اختیارت قرار میگیرد، یعنی خاطره ذهنی بدون اجازه تو به ذهنت نمیآید تا چه رسد به قسمتهای دیگر.
حاکم اندیشهام محکوم نی
چون که بنّا حاکم آمد بر بِنی
جمله خلقان سُخره اندیشهاند
زین سبب خسته دل و غم پیشهاند
چرا انسان باید مسخّر باشد؟ خدا انسان را مسخّر هیچ موجودی قرار نداده است؛ آنچنان آزادی و حریتی به انسان داده که اگر بخواهد، میتواند خود را از همه چیز آزاد کند و بر همه چیز مسلط باشد ولی درگیری میخواهد. انسان با خود نیز باید درگیری داشته باشد؛ با هوای نفس خود، با لذت پرستی و راحت طلبی خود درگیری داشته باشد. مسلماً اگر درگیری نداشته باشد، محکوم است. امر دایر است میان یکی از ایندو: یا درگیری با نفس امّاره و برده کردن و در اطاعت خود در آوردن آن، یا درگیرنشدن و اسیر و زبون آن گردیدن.النَّفْسُ انْ لَمْ تَشْغَلْهُ شَغَلَتْکخاصیت نفس امّاره این است که اگر تو او را وادار و مطیع خود نکنی، او تو را مشغول و مطیع خود خواهد ساخت.
فلسفه زهد حضرت علی و منطق او در فلسفه ترک دنیای خود چه بود؟ آزادی:
من مغلوب باشم؟! علی علیه السلام همانطور که نمیپسندید در میدان جنگ مغلوب عمرو بن عبدودها و مرحبها باشد، به طریق اولی و صدچندان بیشتر هرگز بر خود نمیپسندید که مغلوب یک میل و هوای نفس باشد. روزی حضرت از کنار دکان قصابی میگذشت. قصاب گفت: یا امیرالمؤمنین! (ظاهراً در دوران خلافت
ایشان بوده است) گوشتهای بسیار خوبی آوردهام، اگر میخواهید ببرید. فرمود: الآن پول ندارم. گفت: من صبر میکنم. حضرت فرمود: من به شکم خود میگویم صبر کند. اگر من نمیتوانستم به شکم خود بگویم که صبر کند، از تو میخواستم که صبر کنی! ولی من به شکم خود میگویم که صبر کند. همین داستان را سعدی به شعر درآورده، منتها از زبان یک عارف میگوید.
وَ لَوْ شِئْتُ لَاهْتَدَیتُ الطَّریقَ الیمُصَفّیهذَا الْعَسَلِ وَ لُبابِ هذَا الْقَمْحِ وَ نَسائِجِ هذَا الْقَزِّمن اگر بخواهم بلدم نه اینکه عقل و شعورم نمیرسد؛ میدانم که چگونه میتوان عالیترین لباسها، عالیترین خوراکها، آنچه را که سلاطین دنیا برای خودشان تهیه میکنند تهیه کردوَلکنْ هَیهاتَ انْ یغْلِبَنی هَوایمعنی این کار این است که من خود را در اسارت هوای نفس خود قرار دهم؛ نمیکنم. خطاب به دنیا میکند در تعبیرهای بسیار زیبایی:الَیک عَنّی یا دُنْیا فَحَبْلُک عَلیغارِبِکیعنی برو گم شو،قَدِ انْسَلَلْتُ مِنْ مَخالِبِک وَ افْلَتُّ مِنْ حَبائِلِک[1]من در برابر تو آزادم. تو چنگالهایت را به طرف من انداختی ولی من خود را از چنگالهای تو رها کردم. تو دامهای خود را در راه من گستردی، ولی من خود را از این دامها نجات دادم. من آزادم و در مقابل این فلک و آنچه در زیر قُبّه این فلک است، خود را اسیر و ذلیل و زبون هیچ موجودی نمیکنم.
به این میگویند درگیری واقعی، جهاد با نفس.
روز یازدهم محرم یکی از سخت ترین روزهایی است که بر اهل بیت پیغمبر اکرم گذشته است. اگر صحنه کربلا را از دو طرف یعنی از صفحه نورانی و از صفحه ظلمانی آن بنگریم، میبینیم مثل اینکه صحنهای است نشان دهنده سخنان آن روز ملائکه و پاسخ خداوند درباره آفرینش انسان کهاتَجْعَلُ فیها مَنْ یفْسِدُ فیها وَ یسْفِک الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِک وَ نُقَدِّسُ لَک قالَ انّی اعْلَمُ ما لا تَعْلَمونَ[2]. هرچه ملائکه در سرشت بشر از بدیها دیدند، در کربلا ظاهر شد. و نیز آنچه خدای متعال به آنها گفت که شما یک طرف قضیه را دیدید و طرف دیگر آن یعنی صفحه نورانی و فضیلتهای بشر را ندیدید، در حادثه کربلا ظاهر شد. یک چنین صحنه آزمایش عجیبی است.
[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 45.
[2]بقره/ 30.
اینها انواعی قساوتها کردند که در نوع خود در دنیا یا بینظیر است یا کم نظیر؛ در مجموع شاید بشود گفت بینظیر است. یکی از آنها این است که جوانی یا طفلی را در مقابل چشم مادرش کشتند، سر بریدند. احصاء کردهاند؛ در این واقعه هشت نفر را به این شکل کشتند که سه نفر آنها افراد بالغ و مرد، و پنج نفر دیگر کودکانی بودهاند که جلوی چشم مادرانشان یا سر بریده و یا قطعه قطعه شدهاند. یکی از این هشت نفر که مادرانشان در کربلا بودهاند جناب عبداللَّه بن الحسین بن علی بن ابی طالب است که در میان ما به علی اصغر معروف است، طفل شیرخواره اباعبداللَّه.
بنا بر آنچه در مقاتل معتبر هست، شهادت این طفل در مقابل خیمه صورت گرفته است. آقا اباعبداللَّه طفل را برای بوسیدن و خداحافظی در بغل گرفتند:یا اخْتاه ایتینی بِوَلَدِی الرَّضیعِ حَتّیاوَدِّعَهُ. نوشتهاند در همان حالی که اباعبداللَّه طفل را میبوسیدند و مادرش نیز همان جا ایستاده بود، با اشاره پسر سعد تیری میآید و گلوی این طفل را پاره میکند.
یکی دیگر جناب قاسم بن الحسن فرزند امام حسن است که مادرش در کربلا شاهد شهادت فجیع او بود. ولی مادر حضرت علی اکبر در کربلا نبوده است. علیرغم شهرتی که میگویند لیلا در کربلا بوده، لیلا در کربلا نبوده است.
یکی دیگر از جوانانی که در کربلا شهید شد و مادرش حضور داشت، عون بن عبداللَّه بن جعفر فرزند جناب زینب کبری (سلام اللَّه علیها) است، یعنی زینب علیها السلام شاهد شهادت پسر بزرگوارش بود. از عبداللَّه بن جعفر شوهر زینب دو پسر در کربلا بودند که یکی از زینب و دیگری از زن دیگر بود و هر دو شهید شدند. بنابراین پسر زینب نیز در کربلا شهید شده است. و یکی از آن عجایبی که تربیت بسیار بسیار عالی این بانوی مجلّله را میرساند، این است که در هیچ مقتلی ننوشتهاند که زینب چه قبل و چه بعد از شهادت پسرش نامی از او برده باشد. گویی اگر میخواست این نام را ببرد، فکر میکرد نوعی بیادبی است؛ یعنی یا اباعبداللَّه! فرزند من قابل این نیست که فدای تو شود. مثلًا در شهادت علی اکبر، زینب از خیمه بیرون دوید و فریاد زد:یا اخَیه وَابْنَ اخَیه! که فریادش فضا را پر کرد، ولی هیچ ننوشتهاند که در شهادت فرزندش چنین کاری کرده باشد.
جوان دیگری که در کربلا شهید شد یکی از فرزندان جناب مسلم بن عقیل و مادرش رقیه دختر علی بن ابی طالب علیه السلام است. این جوان هم در مقابل چشم
مادرش شهید شد.
دو سه نفر هم از اصحاب هستند: یکی عبداللَّه بن عمیر کلبی و دیگر آن جوانی که شناخته نشده که پسر کدامیک از اصحاب بوده است. ایندو هم در مقابل چشم مادرشان شهید شدند که در جلسه پیش دربارهشان صحبت کردیم.
دیگر، یکی از جوانان اهل بیت است که بعد از اباعبداللَّه به شهادت رسید. این طفل که ده سال داشت در خیمه بود. وقتی دید اوضاع دگرگون شد، از خیمه بیرون دوید. اینجا درباره او نوشتهاند: «خَرَجَ مَذْعوراً» حالت بهتزدهای داشت، مثل بهتزدهها نگاه میکرد و متحیر بود که چه شده است. ناقل نقل میکند که فراموش نمیکنم در دو گوش این طفل گوشواره بود و مادرش نیز ایستاده بود که یک نفر آمد و سر او را برید.
یکی دیگر که خیلی برای اباعبداللَّه جانسوز و عجیب است اینکه اباعبداللَّه دستور داده بودند که اهل بیت از خیمهها بیرون نیایند و این دستور اطاعت میشد.
فرزندی دارد امام حسن مجتبی به نام عبداللَّه بن الحسن که مادر او هم در کربلا حاضر بود. ده ساله بود و در دامن اباعبداللَّه بزرگ شده بود[1]به طوری که ایشان برای او، هم عمو بودند و هم پدر و به او خیلی علاقهمند بودند. این طفل در آخرین لحظات عمر اباعبداللَّه- که در گودال قتلگاه افتاده و توانایی حرکت نداشتند- یکمرتبه از خیمه بیرون آمد. زینب دوید و او را گرفت ولی او قوی بود، خود را از دست زینب بیرون آورد و گفت:وَ اللَّهِ لا افارِقُ عَمّیبه خدا از عمویم جدا نمیشوم.
دوید و خود را در آغوش اباعبداللَّه انداخت. سبحان اللَّه! حسین چه صبر و چه قلبی دارد! اباعبداللَّه این طفل را در آغوش گرفت. در همان حال مردی آمد برای اینکه به اباعبداللَّه شمشیری بزند. این طفل گفت:یابْنَ اللَّخْناءتو میخواهی عموی مرا بزنی؟! تا شمشیر را حواله کرد، این طفل دست خود را جلو آورد و دستش بریده شد. فریاد یا عمّاه او بلند شد. حسین او را در آغوش گرفت و فرمود: فرزند برادر! صبر کن، عن قریب به جد پدرت ملحق خواهی شد.
[1]وقتی این طفل متولد شد پدر نداشت. او در رحم مادر یا شیرخواره بود که پدرش شهید شد.
به هرحال پدر خود را ندیده بود.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلی العظیم و صلّی اللَّه علی محمّد و اله الطّاهرین.نسألک اللّهمّ و ندعوک باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم بحقّ محمّد و علی و فاطمة و الحسن و الحسین و التّسعة المعصومین من ذرّیة
الحسین یا اللَّه..
خدایا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان؛ قلب ما را از محبت خودت و محبت اولیائت مالامال بگردان؛ ایمانهای ما را قویتر و محکمتر و ایمانی مستقر قرار بده؛ مرضای مسلمین، مرضای منظور را عاجلًا شفا عنایت بفرما.
خدایا اموات ما را غریق رحمت بفرما؛ مساعی ما را (هرکس به هر نحو در راه اقامه عزای اباعبداللَّه و ارشاد مسلمین کوشش کرده است) به لطفت قبول بفرما؛ خیر دنیا و آخرت عنایت بفرما.
رحم اللَّه من قرأ الفاتحة مع الصّلوات
بزرگی و بزرگواری روح
این سخنرانی در 17 آبان 1349 شمسی مطابق 7 شوال 1390 قمری در حسینیه ارشاد ایراد شده است.
بسم اللَّه الرحمن الرحیم.الحمد للَّه ربّ العالمین بارئ الخلائق اجمعین والصلاة والسّلام علی عبداللَّه و رسوله و حبیبه و صفیه، سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمّد صلی الله علیه و آله و علی اله الطّیبین الطّاهرین المعصومین، اعوذ باللَّه من الشّیطان الرّجیم:یا ایتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ.ارْجِعی الیرَبِّک راضِیةً مَرْضِیةً.فَادْخُلی فی عِبادی.
وَ ادْخُلی جَنَّتی[1].
در جلسهای که به مناسبت تولد وجود مقدس اباعبداللَّه الحسین در اینجا منعقد بود بحثی درباره این مطلب کردم که اگر کسی دارای روح بزرگ بشود، خواه ناخواه تن او به زحمت و رنج میافتد. تنها آن تنها و بدنهایی از آسایش کامل و احیاناً عمر دراز، خوابهای بسیار راحت، خوراکهای بسیار لذیذ و این گونه چیزها بهره مند میشوند که دارای روحهای حقیر و کوچکند. اما افرادی که روح بزرگ دارند، همین بزرگی روح آنها سبب رنج تن آنها و احیاناً کوتاهی عمر آنها میشود، سبب بیماریهای تن آنها میشود. درباره این مطلب مقداری بحث کردم، مخصوصاً شعر متنبّی را خواندم که میگوید:
اذا کانَتِ النُّفوسُ کباراً
تَعِبَتْ فی مُرادِهَا الْاجْسامُ
[1]فجر/ 28- 30.