اگر پیغمبر گفته باشد من مبعوث شدم که اخلاق نیک را تکمیل کنم، چیز تازهای نیست. هر صاحب مکتبی هر نوع اخلاقی آورده باشد، عقیدهاش این است که اخلاق نیک همین است که من میگویم. آن اخلاقی که اساساً دستور تَدَنّی و پستی میدهد هم معتقد است که اخلاق نیک همین است. آن دیگری مثل نیچه هم که اساساً میگوید بشر باید تکیهاش به زور باشد، گناهی بالاتر از ضعف نیست، به ضعیف ترحم نکنید و زیر بالش را نگیرید، میگوید اخلاق نیک همین است که من میگویم. پیغمبر نه تنها فرمود اخلاق نیک، بلکه نیکی را هم در مکتب خود تفسیر کرد: من تنها نمیگویم نیک (نیک را همه میگویند، این که چیز تازهای نیست)بُعِثْتُ لِاتَمِّمَ مَکارِمَ الْاخْلاقِسخنان علی علیه السلام
علی علیه السلام به فرزندش امام مجتبی علیه السلام میفرماید:اکرِمْ نَفْسَک عَنْ کلِّ دَنِیةٍ وَ انْ ساقَتْک الَی الرَّغائِبِ، فَانَّک لَنْ تَعْتاضَ بِما تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِک عِوَضاً[1]پسر جانم! روح خودت را گرامی بدار، بزرگوار بدار، برتر بدار از هر کار پستی. در مقابل هر پستی فکر کن که روح من بالاتر از این است که به این پستی آلوده بشود. درست مثل آدمی که یک تابلوی نقاشی خیلی عالی دارد که وقتی لکه سیاهی در آن پیدا میشود، گردی، غباری روی آن میبیند، خودبه خود فوراً دستمال را برمیدارد و آن را تمیز میکند. اگر به او بگویی چرا این کار را میکنی، میگوید حیفِ چنین تابلوی نقاشی نیست که چنین لکه سیاهی در آن باشد؟! حس میکند که این تابلوی نقاشی آنقدر زیبا و عالی است که حیف است یک لکه سیاه در آن باشد. علی علیه السلام میگوید در روح خودت این گونه احساس زیبایی کن، احساس عظمت کن،
(1) نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 31.
احساس شخصیت کن که قطع نظر از هر مطمعی، قطع نظر از هر خیالی، قطع نظر از هر حاجت مادی، اصلًا خودت را بزرگتر از این بدانی که تن به پستی بدهی. دروغ پیش میآید؟ دروغ پستی است، دئانت است. تو کریمی، تو بزرگواری، تو عالی هستی، تو زیبا هستی. خودت را برتر از این بدان که با دروغ خود را پست و کوچک کنی. از مردم چیزی مخواه. خواستن از مردم دنائت است؛ تو بزرگی، بزرگواری، زیبایی. تو انسانی؛ مقام انسانیت بالاتر از این است که انسان حاجت خودش را از دیگری به صورت التماس بخواهد. فرمود:التَّقَلُّلُ وَ لَاالتَّوَسُّلُ[1]به کم بساز و دست پیش دیگری دراز مکن.
مخصوصاً در کلمات علی علیه السلام در این زمینه زیاد است. علی علیه السلام جمله عجیبی دارد، میگوید:ما زَنیغَیورٌ قَطُّ[2]یعنی هرگز یک آدم با شرف و غیرتمند زنا نمیکند؛ این امر قطع نظر از این است که زنا شرعاً حرام است یا حرام نیست، قطع نظر از این است که آیا خدا در قیامت یک آدم زناکار را معاقب میکند یا نمیکند.
میفرماید یک آدم شریف، یک آدم غیور، آدمی که احساس عظمت میکند، احساس شرافت در روح خودش میکند، هرگز زنا نمیکند.
جملهای در نهج البلاغه است که حماسه است و یک مسلمان با شنیدن آن باید در روح خودش احساس حماسه کند. جریان معروف است و لابد شنیدهاید. در اولین رویارویی علی علیه السلام در صفّین با لشکر معاویه، امیرالمؤمنین در نظرش این بود که ابتدا جنگ نکند، نامهها مبادله بشود، سفیرها مبادله بشوند بلکه این اختلاف حل بشود و مسلمین به روی یکدیگر شمشیر نکشند. معاویه و اصحابش وقتی که آمدند، به خیال خودشان پیشدستی کردند، محل برداشتن آب از کنار فرات را اشغال نمودند تا لشکر امیرالمؤمنین که میرسد دسترسی به آب نداشته باشد و در مضیقه بیآبی قرار بگیرد و از این راه شکست بخورد. امیرالمؤمنین وقتی وارد شد دید اینها دست به چنین کاری زدهاند. نامهای نوشت، کسی را فرستاد که این کار را نکنید؛ ما که هنوز با یکدیگر جنگ نداریم، ما آمدهایم با هم صحبت کنیم، سفیر بفرستیم، ملاقات کنیم بلکه خداوند میان مسلمین اصلاح کند و جنگ صورت
[1]همان، حکمت 390.
[2]همان، حکمت 297.
نگیرد. معاویه به هیچ شکل حاضر نشد، گفت ما این فرصتی را که داریم هرگز از دست نمیدهیم. چند بار حضرت این کار را کردند. هرچه گفتند که- به اصطلاح ما- از خر شیطان پایین بیا، ما که نمیتوانیم با بیآبی صبر کنیم، اگر یک یا دو روز طول بکشد و آبمان تمام بشود مجبور خواهیم شد شمشیر بکشیم ولی من میخواهم فرصتی باشد تا مذاکره کنیم، گفت نمیشود که نمیشود. علی علیه السلام دید که چارهای جز جنگ نیست. آمد برای اصحاب خودش خطابه مختصری خواند. ببینید این علی زاهد، این علی عابد، این علی متّقی و پرهیزکار، این علی اهل آخرت، در روحش چقدر حماسه و عظمت وجود دارد و چقدر شرافت انسانیت را حفظ میکند! (برخلاف زاهدمآبان ما). فرمود:قَدِ اسْتَطْعَموکمُ الْقِتالَ(خطابه حماسی است) لشکریانم، سپاهیانم! اینها جنگ را مانند یک خوراک از شما میخواهند، شمشیرها را مثل یک خوراک از شما میخواهند، جنگ طلب شدهاند. بعد فرمود:رَوُّوا السُّیوفَ مِنَ الدِّماءِ، تَرْوَوْا مِنَ الْماءِحالا که اینها چنین کردند، میدانید چه باید کرد؟ لشکریان من! تشنه ماندهاید؟ یک راه بیشتر وجود ندارد: این شمشیرهای خودتان را از خون این پلیدها سیراب کنید تا خودتان سیراب شوید. بعد فرمود:فَالْمَوْتُ فی حَیاتِکمْ مَقْهورینَ وَ الْحَیاةُ فی مَوْتِکمْ قاهِرینَ[1](من خیال نمیکنم در همه خطابههای حماسی، جملهای کوتاه به این رسایی و مهیجی وجود داشته باشد.) معنی زندگی چیست؟ زندگی که نان خوردن و آب نوشیدن نیست، زندگی که خوابیدن نیست، زندگی که راه رفتن نیست. اگر بمیرید و پیروز باشید، آن وقت زنده هستید ولی اگر مغلوب دشمن باشید و زنده باشید، بدانید که مردهاید.
اینطور علی علیه السلام روح عزّت و کرامت را در اصحاب خود دمید.
در این زمینهها جملههای دیگری از امیرالمؤمنین هست که قسمتهایی از آنها را برای شما عرض میکنم. به طورکلی امیرالمؤمنین تمام اخلاق دنیه را به حساب پستی نفس میگذارد، یعنی ریشه همه اخلاق رذیله را دنائت میداند. مثلًا در باب غیبت میگوید:الْغیبَةُ جُهْدُ الْعاجِزِ[2]بیچارهها، ناتوانها، ضعیف همتها، پستها غیبت میکنند. یک مرد، یک شجاع، یک آدمی که احساس کرامت و شرافت در روح
[1]همان، خطبه 51.
[2]همان، حکمت 453.
خودش میکند، اگر از کسی انتقادی دارد جلوی رویش میگوید یا حداقل جلوی رویش سکوت میکند. حالا اینکه بعضی مداحی و تملّق میکنند مطلب دیگری است. پشت سر که میشود، شروع میکنند به بدگویی و غیبت کردن.
میگوید این منتهای همت عاجزان و اراده ناتوانان است، از پستی و دنائت است.
آدمی که احساس شرافت میکند، غیبت نمیکند.
همچنین میفرماید:ازْریبِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ وَ رَضِی بِالذُّلِّ مَنْ کشَفَ ضُرَّهُ وَ هانَتْ عَلَیهِ نَفْسُهُ مَنْ امَّرَ عَلَیها لِسانَهُ[1]آن کسی که طمع به دیگران را شعار خود قرار داده، خودش را کوچک و حقیر کرده است، خودش را پستتر کرده است؛ یعنی آدمی که احساس عظمت میکند، محال است که به دیگران طمع ببندد. آن کسی که رنج و ناراحتی خود را برای دیگران بازگو میکند، باید بداند که تن به خواری داده است. یک آدم شریف، آدمی که احساس انسانیت و عزّت میکند حتی حاضر نیست رنج خود را به دیگران بگوید. رنجش را تحمل میکند و برای دیگران بیان نمیکند.
شخصی آمد خدمت امام صادق علیه السلام و شروع کرد از تنگدستی خودش گفتن که خیلی فقیر شدهام، خیلی ناچارم و درآمدم کفاف خرجم را نمیدهد، چنین میکنم و چنان. حضرت به یکی از کسانشان فرمود: برو فلان مقدار دینار تهیه کن و به او بده.
تا رفت بیاورد، آن شخص گفت: آقا! من واللَّه مقصودم این نبود که از شما چیزی بخواهم. فرمود: من هم نگفتم که مقصود تو از این حرفها این بود که از من چیزی میخواهی ولی من یک نصیحت به تو میکنم؛ این نصیحت از من به تو باشد که هر بیچارگی و سختی و گرفتاری که داری برای مردم نقل نکن زیرا کوچک میشوی.
اسلام دوست ندارد مؤمن در نظر دیگران کوچک باشد؛ یعنی صورت خودت را با سیلی هم که شده سرخ نگهدار، عزّت خودت را حفظ کن. علی هم میگوید:وَ رَضِی بِالذُّلِّ مَنْ کشَفَ ضُرَّهُآن کسی که درد خودش را، بیچارگی خودش را برای دیگران میگوید آبرو و عزّت خود را از بین میبرد. همه جا میگوید: آقا! ما خیلی بیچاره هستیم، اوضاع ما خیلی بد است، اوضاعمان به قول امروزیها خیلی درام است، چنین و چنان. اینها را نگو، آبرو از هر چیزی عزیزتر است، عزّت مؤمن
[1]همان، حکمت 2.
از هر چیز دیگری گرامیتر است.
وَ هانَتْ عَلَیهِ نَفْسُهُ مَنْ امَّرَ عَلَیها لِسانَهُآن کسی که هوای نفس خودش را بر خودش غلبه میدهد، آن کسی که تابع شهوت خودش و هواپرست است باید بداند که اولین اهانت را به خودش کرده، خودش را پست کرده است. شهوت پرستی نوعی پستی است. اصلًا در منطق علی تمام رذایل اخلاقی در یک کلمه جمع میشود و آن پستی روح و بزرگوار نبودن است، و تمام فضایل اخلاقی را علی در یک کلمه جمع میکند و آن بزرگواری روح است. در روح خودتان احساس بزرگواری کنید، میبینید راستگو هستید، میبینید امین هستید، میبینید بااستقامت هستید. در روح خودتان احساس بزرگواری کنید، میبینید خویشتندار هستید، منیع الطبع هستید، غیبت نمیکنید، هیچ کار پستی نمیکنید مثلًا شراب نمیخورید چون شراب خوردن مستی میآورد و مستی (ولو موقت باشد) عقل را از انسان میگیرد و درنتیجه وزن و سنگینی را از انسان میگیرد. در یک مدت موقت هم اگر انسانیت از انسان سلب شود، تبدیل به یک حیوان لایشْعُر میشود.
در جمله دیگر فرمود:الْمَنِیةُ وَ لَاالدَّنِیةُ[1]خسارت تعلیمات متصوفه
تعلیمات عرفا و متصوّفه خودمان نکات برجسته و تعلیمات عالی زیاد دارد. ولی یکی از خسارتهای بزرگی که اسلام از راه تعلیمات عرفا و متصوّفه دید، این بود که اینها تحت تأثیر تعلیمات مسیحیت از یک طرف، تعلیمات بودایی از طرف دیگر و تعلیمات مانوی از سوی دیگر، در مسئله مبارزه با نفس و به اصطلاح خودشان نفس کشتن و در مسئله خود را فراموش کردن حساب از دستشان در رفت. اگر اندک توجهی به تعلیمات اسلام میکردند میدیدند اسلام طرفدار منهدم کردن نوعی خودی و زنده کردن نوع دیگر از خودی است. اسلام میگوید خود را فراموش کن و خود را فراموش نکن. خود سافل حیوانی را توصیه میکند که فراموش کنید ولی یک تولد و ولادت دیگر در روح شما میخواهد. میخواهد یک خود دیگر، یک
[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 390.
منش دیگر در وجود شما زنده شود.
شاید دوازده سال پیش یا بیشتر بود که من متوجه این نکته شدم و بعد هم که اقبالنامه آقای سید غلامرضا سعیدی را خواندم، دیدم که اقبال لاهوری متوجه این نکته شده است. مطلبی را تحت عنوان «فلسفه خودی» بیان کرده و مقصودش این است که خودی خودت را بازیاب، خودی انسانی خودت را بازیاب.
اصلًا اسلام یکی از عقوبتهای الهی را این میداند که خدا انسان را به شکلی درمیآورد که خودش را فراموش کند:وَلا تَکونوا کالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَانْسیهُمْ انْفُسَهُمْ[1]از کسانی مباشید که خداوند را فراموش میکنند و در نتیجه فراموش کردن خدا، خدا آنها را معاقب میکند. عقابش این است که خودشان را فراموش میکنند.
میگوید «خود» اما آن خودی که قرآن میگوید یادت باشد، چیست؟ نمیگوید شهوتت یادت باشد، نمیگوید جاه طلبیات یادت باشد، نمیگوید پول پرستیات یادت باشد. میگوید اینها را فراموش کن، خودت یادت باشد. تو این نیستی، تو برتر از این هستی؛ تو یک انسانیتی هستی، یک شخصیتی هستی، یک منشی هستی که وقتی آن منش را در خودت بیابی خودت را یکپارچه نور میبینی، خودت را یکپارچه عظمت و قدرت میبینی، خودت را یکپارچه شرافت میبینی. آن را فراموش نکن. والّا شما چه کسی را در دنیا پیدا میکنید که بیش از علی علیه السلام مردم را دعوت به تقوا کرده باشد؟! (اینها تأمل دارد، تفکر دارد؛ باید درباره اینها فکر کرد) چه کسی بیش از علی مردم را دعوت به مبارزه با هوای نفس کرده است؟ چه کسی بیش از علی مردم را دعوت به ترک دنیا کرده است؟ هیچ کس. ولی همین علی در تعلیمات خودش انسانها را دعوت به عزّت و منش میکند.
در دنباله همان جملههایی که عرض کردم خطاب به امام حسن میفرماید، این جمله را دارد:وَ لا تَکنْ عَبْدَ غَیرِک وَ قَدْ جَعَلَک اللَّهُ حُرّاً[2]پسرکم! بنده انسان دیگری مباش، خدا تو را آزاد آفریده است، خودت را حفظ کن. علی که دعوت به تواضع میکند و متواضع ترین مردم دنیاست، علی که همیشه به مبارزه با هوای نفس توصیه میکند، چطور اینجا دعوت به منیت میکند؟ نه، این منیت غیر از آن منیت است. این
[1]حشر/ 19.
(2) نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 31.
منیتی است که باید محفوظ بماند. این است که میگوید:وَ لا تَکنْ عَبْدَ غَیرِکسخنان امام حسین علیه السلام
چون این بحث را من در دنباله بحث هفته گذشته که میلاد امام حسین علیه السلام بود عنوان کردم، مناسب است که راجع به این مطلب یعنی مسئله بزرگواری از کلمات وجود مقدس اباعبداللَّه الحسین- که بحث درباره ایشان ما را به اینجا کشید- برایتان شاهد بیاورم. از حضرت امام حسین برخلاف حضرت امیر به واسطه وضع خاص زمان آن حضرت، کلمات زیادی به دست ما نرسیده است. از امیرالمؤمنین روایات مستند زیادی به صورت خطبه و خطابه داریم، مخصوصاً خطبهها و خطابههای دوران پنج ساله خلافت. ولی از حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام و مخصوصاً از حضرت امام حسین به واسطه آن اختناق فوق العادهای که در زمان امامت آن حضرت از طرف دستگاه معاویه وجود داشت (که شنیدهاید چه وضع عجیبی بود؛ کسی جرأت نمیکرد به ایشان نزدیک بشود و اگر سخنی شنیده بود جرأت نمیکرد نقل کند) خیلی کم نقل شده است. من یک وقتی کتابهایی را که کلمات حضرت را نقل کردهاند مطالعه میکردم، دیدم عجیب است با آنکه کلمات امام حسین آنقدر زیاد نیست ولی هیچ مطلبی در کلمات ایشان به اندازه بزرگواری به چشم نمیخورد. اصلًا مثل اینکه روح حسین مساوی است با بزرگواری، همواره دم از بزرگواری میزند. حال من قسمتهایی از آنها را عرض میکنم:.
یکی از آنها همان جملههایی است که امام در واپسین لحظات حیاتش گفت، خیلی هم شنیدهاید. پس از آنکه آن جنگها را کرده است (حمله کرده است، جنگ تن به تن کرده است) و فوق العاده خسته شده است و به واسطه ضربات تیرها روی زمین افتاده و خون زیادی از بدنش آمده و دیگر قدرت روی پا ایستادن ندارد و حداکثر این است که میتواند خودش را روی کندههای زانو بلند کند و به شمشیری تکیه بدهد و دیگر رمق در وجودش نیست، متوجه میشود که گویا میخواهند بروند خیمههای حرم را غارت کنند. به هر زحمتی هست بلند میشود و فریادش را
بلند میکند:وَیلَکمْ یا شیعَةَ الِ ابی سُفْیانَ! ای خودفروختگان، ای شیعیان آل ابی سفیان، ای کسانی که خودتان را به نوکری اینها پست کردهاید! وای بر شماانْ لَمْ یکنْ لَکمْ دینٌ وَ کنْتُمْ لا تَخافونَ الْمَعادَ فَکونوا احْراراً فی دُنْیاکمْاگر مسلمان نیستید، انسان باشید، یک ذره حریت در وجود شما باشد، آزادمرد باشید. گیرم به خدا و قیامت معتقد نیستید ولی این مقدار احساس شرافت در خودتان بکنید. یک انسان شریف، یک کسی که بویی از انسانیت برده باشد دست به چنین کاری که شما زدید نمیزند. گفتند: چه میگویی فرزند فاطمه؟ ما چه کاری برخلاف حریت کردیم؟
فرمود:انا اقاتِلُکمْ وَ انْتُمْ تُقاتِلونَنی وَ النِّساءُ لَیسَ عَلَیهِنَّ جُناحٌ[1].
در خطابههایی که امام در بین راه خوانده است کرامت و بزرگواری موج میزند، از اولین خطابهای که در مکه خوانده است تا آخرین آنها. خطابهای که در مکه خوانده است چنین شروع میشود:خُطَّ الْمَوْتُ عَلیوُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقَلادَةِ عَلیجیدِالْفَتاةِتا آن آخر که میفرماید:فَمَنْ کانَ فینا باذِلًا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلیلِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیرْحَلْ مَعَنا فَانَّنی راحِلٌ مُصْبِحاً انْ شاءَ اللَّهُ[2]. میخواهد بگوید که اصلًا روح من به من اجازه نمیدهد که این اوضاع فاسد را ببینم و زنده باشم تا چه رسد که بخواهم خودم هم جزء اینها شوم.انّی لا ارَی الْمَوْتَ الّا سَعادَةً وَالْحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ الّا بَرَماً[3]من برای خودم افتخار میدانم که در میان چنین جمعیتی نباشم. زندگی با این ستمگران برای من خستگی است، ملالت است، کسالت است، افسردگی روح است.
در بین راه خیلی اشخاص با امام برخورد داشتند. صحبتهایی میکردند و اغلب همان نصیحتهای پدرانهای را میکردند که هر تنبلی میکند: ای آقا! اوضاع خیلی خطرناک است، بروید خودتان را به کشتن ندهید. در جواب یکی از اینها فرمود:
من به تو همان را میگویم که یکی از انصار که در رکاب پیغمبر در جنگ شرکت میکرد، در جواب پسر عمویش که میخواست او را از جنگ باز دارد گفت. بعد امام این اشعار را خواند:
سَأَمْضی وَ ما بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَی الْفَتی
اذا ما نَوی حَقّاً وَ جاهَدَ مُسْلِماً
وَ واسَی الرِّجالَ الصّالِحینَ بِنَفْسِهِ
وَ فارَقَ مَثْبوراً وَ خالَفَ مُجْرِماً
[1]لهوف، ص 105.
[2]همان، ص 53.
[3]همان، ص 69.