بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 205

خودش میکند، اگر از کسی انتقادی دارد جلوی رویش میگوید یا حداقل جلوی رویش سکوت میکند. حالا اینکه بعضی مداحی و تملّق میکنند مطلب دیگری است. پشت سر که میشود، شروع میکنند به بدگویی و غیبت کردن.

میگوید این منتهای همت عاجزان و اراده ناتوانان است، از پستی و دنائت است.

آدمی که احساس شرافت میکند، غیبت نمیکند.

همچنین میفرماید:ازْریبِنَفْسِهِ مَنِ اسْتَشْعَرَ الطَّمَعَ وَ رَضِی بِالذُّلِّ مَنْ کشَفَ ضُرَّهُ وَ هانَتْ عَلَیهِ نَفْسُهُ مَنْ امَّرَ عَلَیها لِسانَهُ[1]آن کسی که طمع به دیگران را شعار خود قرار داده، خودش را کوچک و حقیر کرده است، خودش را پستتر کرده است؛ یعنی آدمی که احساس عظمت میکند، محال است که به دیگران طمع ببندد. آن کسی که رنج و ناراحتی خود را برای دیگران بازگو میکند، باید بداند که تن به خواری داده است. یک آدم شریف، آدمی که احساس انسانیت و عزّت میکند حتی حاضر نیست رنج خود را به دیگران بگوید. رنجش را تحمل میکند و برای دیگران بیان نمیکند.

شخصی آمد خدمت امام صادق علیه السلام و شروع کرد از تنگدستی خودش گفتن که خیلی فقیر شدهام، خیلی ناچارم و درآمدم کفاف خرجم را نمیدهد، چنین میکنم و چنان. حضرت به یکی از کسانشان فرمود: برو فلان مقدار دینار تهیه کن و به او بده.

تا رفت بیاورد، آن شخص گفت: آقا! من واللَّه مقصودم این نبود که از شما چیزی بخواهم. فرمود: من هم نگفتم که مقصود تو از این حرفها این بود که از من چیزی میخواهی ولی من یک نصیحت به تو میکنم؛ این نصیحت از من به تو باشد که هر بیچارگی و سختی و گرفتاری که داری برای مردم نقل نکن زیرا کوچک میشوی.

اسلام دوست ندارد مؤمن در نظر دیگران کوچک باشد؛ یعنی صورت خودت را با سیلی هم که شده سرخ نگهدار، عزّت خودت را حفظ کن. علی هم میگوید:وَ رَضِی بِالذُّلِّ مَنْ کشَفَ ضُرَّهُآن کسی که درد خودش را، بیچارگی خودش را برای دیگران میگوید آبرو و عزّت خود را از بین میبرد. همه جا میگوید: آقا! ما خیلی بیچاره هستیم، اوضاع ما خیلی بد است، اوضاعمان به قول امروزیها خیلی درام است، چنین و چنان. اینها را نگو، آبرو از هر چیزی عزیزتر است، عزّت مؤمن

[1]همان، حکمت 2.


صفحه 206

از هر چیز دیگری گرامیتر است.

وَ هانَتْ عَلَیهِ نَفْسُهُ مَنْ امَّرَ عَلَیها لِسانَهُآن کسی که هوای نفس خودش را بر خودش غلبه میدهد، آن کسی که تابع شهوت خودش و هواپرست است باید بداند که اولین اهانت را به خودش کرده، خودش را پست کرده است. شهوت پرستی نوعی پستی است. اصلًا در منطق علی تمام رذایل اخلاقی در یک کلمه جمع میشود و آن پستی روح و بزرگوار نبودن است، و تمام فضایل اخلاقی را علی در یک کلمه جمع میکند و آن بزرگواری روح است. در روح خودتان احساس بزرگواری کنید، میبینید راستگو هستید، میبینید امین هستید، میبینید بااستقامت هستید. در روح خودتان احساس بزرگواری کنید، میبینید خویشتندار هستید، منیع الطبع هستید، غیبت نمیکنید، هیچ کار پستی نمیکنید مثلًا شراب نمیخورید چون شراب خوردن مستی میآورد و مستی (ولو موقت باشد) عقل را از انسان میگیرد و درنتیجه وزن و سنگینی را از انسان میگیرد. در یک مدت موقت هم اگر انسانیت از انسان سلب شود، تبدیل به یک حیوان لایشْعُر میشود.

در جمله دیگر فرمود:الْمَنِیةُ وَ لَاالدَّنِیةُ[1]خسارت تعلیمات متصوفه

تعلیمات عرفا و متصوّفه خودمان نکات برجسته و تعلیمات عالی زیاد دارد. ولی یکی از خسارتهای بزرگی که اسلام از راه تعلیمات عرفا و متصوّفه دید، این بود که اینها تحت تأثیر تعلیمات مسیحیت از یک طرف، تعلیمات بودایی از طرف دیگر و تعلیمات مانوی از سوی دیگر، در مسئله مبارزه با نفس و به اصطلاح خودشان نفس کشتن و در مسئله خود را فراموش کردن حساب از دستشان در رفت. اگر اندک توجهی به تعلیمات اسلام میکردند میدیدند اسلام طرفدار منهدم کردن نوعی خودی و زنده کردن نوع دیگر از خودی است. اسلام میگوید خود را فراموش کن و خود را فراموش نکن. خود سافل حیوانی را توصیه میکند که فراموش کنید ولی یک تولد و ولادت دیگر در روح شما میخواهد. میخواهد یک خود دیگر، یک

[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 390.


صفحه 207

منش دیگر در وجود شما زنده شود.

شاید دوازده سال پیش یا بیشتر بود که من متوجه این نکته شدم و بعد هم که اقبالنامه آقای سید غلامرضا سعیدی را خواندم، دیدم که اقبال لاهوری متوجه این نکته شده است. مطلبی را تحت عنوان «فلسفه خودی» بیان کرده و مقصودش این است که خودی خودت را بازیاب، خودی انسانی خودت را بازیاب.

اصلًا اسلام یکی از عقوبتهای الهی را این میداند که خدا انسان را به شکلی درمیآورد که خودش را فراموش کند:وَلا تَکونوا کالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَانْسیهُمْ انْفُسَهُمْ[1]از کسانی مباشید که خداوند را فراموش میکنند و در نتیجه فراموش کردن خدا، خدا آنها را معاقب میکند. عقابش این است که خودشان را فراموش میکنند.

میگوید «خود» اما آن خودی که قرآن میگوید یادت باشد، چیست؟ نمیگوید شهوتت یادت باشد، نمیگوید جاه طلبیات یادت باشد، نمیگوید پول پرستیات یادت باشد. میگوید اینها را فراموش کن، خودت یادت باشد. تو این نیستی، تو برتر از این هستی؛ تو یک انسانیتی هستی، یک شخصیتی هستی، یک منشی هستی که وقتی آن منش را در خودت بیابی خودت را یکپارچه نور میبینی، خودت را یکپارچه عظمت و قدرت میبینی، خودت را یکپارچه شرافت میبینی. آن را فراموش نکن. والّا شما چه کسی را در دنیا پیدا میکنید که بیش از علی علیه السلام مردم را دعوت به تقوا کرده باشد؟! (اینها تأمل دارد، تفکر دارد؛ باید درباره اینها فکر کرد) چه کسی بیش از علی مردم را دعوت به مبارزه با هوای نفس کرده است؟ چه کسی بیش از علی مردم را دعوت به ترک دنیا کرده است؟ هیچ کس. ولی همین علی در تعلیمات خودش انسانها را دعوت به عزّت و منش میکند.

در دنباله همان جملههایی که عرض کردم خطاب به امام حسن میفرماید، این جمله را دارد:وَ لا تَکنْ عَبْدَ غَیرِک وَ قَدْ جَعَلَک اللَّهُ حُرّاً[2]پسرکم! بنده انسان دیگری مباش، خدا تو را آزاد آفریده است، خودت را حفظ کن. علی که دعوت به تواضع میکند و متواضع ترین مردم دنیاست، علی که همیشه به مبارزه با هوای نفس توصیه میکند، چطور اینجا دعوت به منیت میکند؟ نه، این منیت غیر از آن منیت است. این

[1]حشر/ 19.

(2) نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 31.


صفحه 208

منیتی است که باید محفوظ بماند. این است که میگوید:وَ لا تَکنْ عَبْدَ غَیرِکسخنان امام حسین علیه السلام

چون این بحث را من در دنباله بحث هفته گذشته که میلاد امام حسین علیه السلام بود عنوان کردم، مناسب است که راجع به این مطلب یعنی مسئله بزرگواری از کلمات وجود مقدس اباعبداللَّه الحسین- که بحث درباره ایشان ما را به اینجا کشید- برایتان شاهد بیاورم. از حضرت امام حسین برخلاف حضرت امیر به واسطه وضع خاص زمان آن حضرت، کلمات زیادی به دست ما نرسیده است. از امیرالمؤمنین روایات مستند زیادی به صورت خطبه و خطابه داریم، مخصوصاً خطبهها و خطابههای دوران پنج ساله خلافت. ولی از حضرت امام حسن و امام حسین علیهما السلام و مخصوصاً از حضرت امام حسین به واسطه آن اختناق فوق العادهای که در زمان امامت آن حضرت از طرف دستگاه معاویه وجود داشت (که شنیدهاید چه وضع عجیبی بود؛ کسی جرأت نمیکرد به ایشان نزدیک بشود و اگر سخنی شنیده بود جرأت نمیکرد نقل کند) خیلی کم نقل شده است. من یک وقتی کتابهایی را که کلمات حضرت را نقل کردهاند مطالعه میکردم، دیدم عجیب است با آنکه کلمات امام حسین آنقدر زیاد نیست ولی هیچ مطلبی در کلمات ایشان به اندازه بزرگواری به چشم نمیخورد. اصلًا مثل اینکه روح حسین مساوی است با بزرگواری، همواره دم از بزرگواری میزند. حال من قسمتهایی از آنها را عرض میکنم:.

یکی از آنها همان جملههایی است که امام در واپسین لحظات حیاتش گفت، خیلی هم شنیدهاید. پس از آنکه آن جنگها را کرده است (حمله کرده است، جنگ تن به تن کرده است) و فوق العاده خسته شده است و به واسطه ضربات تیرها روی زمین افتاده و خون زیادی از بدنش آمده و دیگر قدرت روی پا ایستادن ندارد و حداکثر این است که میتواند خودش را روی کندههای زانو بلند کند و به شمشیری تکیه بدهد و دیگر رمق در وجودش نیست، متوجه میشود که گویا میخواهند بروند خیمههای حرم را غارت کنند. به هر زحمتی هست بلند میشود و فریادش را


صفحه 209

بلند میکند:وَیلَکمْ یا شیعَةَ الِ ابی سُفْیانَ! ای خودفروختگان، ای شیعیان آل ابی سفیان، ای کسانی که خودتان را به نوکری اینها پست کردهاید! وای بر شماانْ لَمْ یکنْ لَکمْ دینٌ وَ کنْتُمْ لا تَخافونَ الْمَعادَ فَکونوا احْراراً فی دُنْیاکمْاگر مسلمان نیستید، انسان باشید، یک ذره حریت در وجود شما باشد، آزادمرد باشید. گیرم به خدا و قیامت معتقد نیستید ولی این مقدار احساس شرافت در خودتان بکنید. یک انسان شریف، یک کسی که بویی از انسانیت برده باشد دست به چنین کاری که شما زدید نمیزند. گفتند: چه میگویی فرزند فاطمه؟ ما چه کاری برخلاف حریت کردیم؟

فرمود:انا اقاتِلُکمْ وَ انْتُمْ تُقاتِلونَنی وَ النِّساءُ لَیسَ عَلَیهِنَّ جُناحٌ[1].

در خطابههایی که امام در بین راه خوانده است کرامت و بزرگواری موج میزند، از اولین خطابهای که در مکه خوانده است تا آخرین آنها. خطابهای که در مکه خوانده است چنین شروع میشود:خُطَّ الْمَوْتُ عَلیوُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقَلادَةِ عَلیجیدِالْفَتاةِتا آن آخر که میفرماید:فَمَنْ کانَ فینا باذِلًا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلیلِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیرْحَلْ مَعَنا فَانَّنی راحِلٌ مُصْبِحاً انْ شاءَ اللَّهُ[2]. میخواهد بگوید که اصلًا روح من به من اجازه نمیدهد که این اوضاع فاسد را ببینم و زنده باشم تا چه رسد که بخواهم خودم هم جزء اینها شوم.انّی لا ارَی الْمَوْتَ الّا سَعادَةً وَالْحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ الّا بَرَماً[3]من برای خودم افتخار میدانم که در میان چنین جمعیتی نباشم. زندگی با این ستمگران برای من خستگی است، ملالت است، کسالت است، افسردگی روح است.

در بین راه خیلی اشخاص با امام برخورد داشتند. صحبتهایی میکردند و اغلب همان نصیحتهای پدرانهای را میکردند که هر تنبلی میکند: ای آقا! اوضاع خیلی خطرناک است، بروید خودتان را به کشتن ندهید. در جواب یکی از اینها فرمود:

من به تو همان را میگویم که یکی از انصار که در رکاب پیغمبر در جنگ شرکت میکرد، در جواب پسر عمویش که میخواست او را از جنگ باز دارد گفت. بعد امام این اشعار را خواند:

سَأَمْضی وَ ما بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَی الْفَتی

اذا ما نَوی حَقّاً وَ جاهَدَ مُسْلِماً

وَ واسَی الرِّجالَ الصّالِحینَ بِنَفْسِهِ

وَ فارَقَ مَثْبوراً وَ خالَفَ مُجْرِماً

[1]لهوف، ص 105.

[2]همان، ص 53.

[3]همان، ص 69.


صفحه 210

فَانْ عِشْتُ لَمْ انْدَمْ وَ انْ مِتُّ لَمْ الَمْ

کفی بِک ذُلًّا انْ تَعیشَ وَ تُرْغَماً[1]

.خیر، من میروم. مرگ برای یک جوانمرد درصورتی که نیتش از راهی که میرود و در آن راه کشته میشود حق است و مانند یک مسلمان جهاد میکند، نه تنها ننگ نیست بلکه افتخار است. مرگی که در راه همکاری و همراهی با صالحان است، مرگی که در راه مخالفت با مجرمان است افتخار است. من یا میمانم یا میمیرم، یا کشته میشوم یا زنده میمانم. در آن راهی که میروم اگر زنده بمانم، زندگیام باافتخار است و دیگر ننگ آمیز نیست. اگر هم بمیرم مورد ملامت نیستم.کفیبِک ذُلًّا انْ تَعیشَ وَ تُرْغَماًای کسی که مرا منع میکنی! این ذلّت برای تو کافی است که زنده بمانی و دماغت به خاک مالیده باشد. آیا من زنده باشم و دماغم به خاک مالیده باشد؟! ابداً. من زندگی را توأم با سربلندی میخواهم. زندگی با سرشکستگی برای من مفهوم ندارد. ما میرویم.

باز در بین راه وقتی که با اصحاب خودش صحبت میکند، مکرمت و بزرگواری و ترجیح دادن مردنِ باشرافت بر زندگی با ننگ شعار اوست:الا تَرَوْنَ انَّ الْحَقَّ لا یعْمَلُ بِهِ وَ انَّ الْباطِلَ لا یتَناهیعَنْهُ؟نمیبینید؟ چشمهایتان باز نیست؟ نمیبینید که به حق عمل نمیشود، نمیبینید که اینهمه فساد وجود دارد و کسی از آن نهی نمیکند؟ در چنین شرایطیلِیرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فی لِقاءِ اللَّهِ مُحِقَّاً[2]مؤمن باید مرگ را طلب کند. کرامت و شرافت را از پدرش به ارث برده. وقتی به علی علیه السلام خبر میدهند که لشکریان معاویه شهر انبار را غارت کردهاند و در ضمن گوشواره یک زن غیرمسلمان (اهل ذمّه) را که در پناه مسلمانان است ربودهاند، در ضمن سخنانش میگوید: به خدا قسم اگر یک مسلمان در غم چنین حادثهای بمیرد، از نظر من مورد ملامت نیست.

میآییم روز عاشورا؛ میبینیم تا آخرین لحظات حیات حسین علیه السلام مکرمت و بزرگواری یعنی همان محور اخلاق اسلامی و تربیت اسلامی در کلمات او وجود دارد. در جواب فرستاده ابن زیاد میگوید:لا اعْطیکمْ بِیدی اعْطاءَ الذَّلیلِ وَ لااقِرُّ اقْرارَ الْعَبیدِمن مانند یک آدم پست، دست به دست شما نمیدهم؛ مانند یک بنده و برده

[1]اعلام الوری، ص 230؛ نفس المهموم، ص 116.

[2]تحف العقول ص 245.


صفحه 211

هرگز نمیآیم اقرار کنم که من اشتباه کردم، چنین چیزی محال است. بالاتر از این، در همان حالی که دارد میجنگد یعنی درحالی که تمام اصحابش کشته شدهاند، تمام نزدیکان و اقاربش شهید شدهاند، کشتههای فرزندان رشیدش را در مقابل چشمش میبیند، برادرانش را قلم شده در مقابل چشمش میبیند و به چشم دل میبیند که تا چند ساعت دیگر میریزند در خیام حرمش و اهل بیتش را هم اسیر میکنند، در عین حال در همان حال که میجنگد شعار میدهد، شعار حکومت سیادت و آقایی اما نه آقایی به معنی اینکه من باید رئیس باشم و تو مرئوس [بلکه به این معنی که] من آقایی هستم که آقاییام به من اجازه نمیدهد که به یک صفت پست تن بدهم:

الْمَوتُ اوْلی مِنْ رُکوبِ الْعارِ

وَالْعارُ اوْلی مِنْ دُخولِ النّارِ[1]

این است معنی بزرگواری روح و این است تفاوت بزرگان با بزرگواران. البته بزرگواران، بزرگان هم هستند اما همه بزرگان بزرگوار نیستند. همه بزرگواران بزرگند. این است که وقتی ما در مقابل این بزرگواران میایستیم، همواره از بزرگواریشان میگوییم نه از بزرگی منهای بزرگواری:اشْهَدُ انَّک قَدْ اقَمْتَ الصَّلوةَ وَ اتَیتَ الزَّکوةَ وَ امَرْتَ بِالْمَعْروفِ وَ نَهَیتَ عَنِ الْمُنْکرِ[2]. ما اگر در مقابل نادرشاه بخواهیم بایستیم چه باید بگوییم؟ باید از بزرگیاش بگوییم. باید بگوییم: ما گواهی میدهیم که تو رفتی هند را غارت کردی و الماس نور برایمان آوردی، دریای نور برایمان آوردی، کوه نور برایمان آوردی. اما به حسین میگوییم که ما شهادت میدهیم که تو زکات دادی نه ثروت جمع کردی و آوردی، تو امر به معروف کردی، نهی از منکر کردی، تو نماز را که اساس پیوند بنده با خداست زنده کردی، تو در راه خدا کوشیدی نه در راه شکم خودت، نه در راه جاه طلبی خودت. تو یک جاه طلبی بزرگ نبودی، تو یک انتقام بزرگ نبودی، تو یک کینه توزی بزرگ نبودی، تو یک ثروت طلب بزرگ نبودی، تو یک مجاهد فی سبیل اللَّه بزرگ بودی. تو کسی بودی که خودِ فردی و حیوانی را فراموش کردی و آن خودی را که تو را به خدایت پیوند میدهد زنده کردی.اشْهَدُ انَّک جاهَدْتَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِه[3]ما گواهی میدهیم که تو کوشیدی، جهاد کردی ولی جهادت نه در راه شهوت و نه در راه جاه و مقام بود، بلکه

[1]نفس المهموم، ص 219.

[2]مفاتیح الجنان، زیارت مطلقه امام حسین علیه السلام.

[3]همان.


صفحه 212

در راه حق و حقیقت بود.

خدایا تو را به حقیقت حسین بن علی علیه السلام قسم میدهیم که از آن روحی که محور خلق اسلامی و تربیت اسلامی است یعنی مکرمت و بزرگواری، نصیب همه ما مسلمانان بگردان. پرتوی از عظمت و شرافت و آن احساس بزرگواری حسینی را در دلهای همه ما بتابان.

خدایا ما مسلمانان را نسبت به سرنوشت خودمان آگاه و بینا و علاقه مند بگردان.

و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلی العظیم و صلّی اللَّه علی محمّد و اله الطّاهرین.