بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 209

بلند میکند:وَیلَکمْ یا شیعَةَ الِ ابی سُفْیانَ! ای خودفروختگان، ای شیعیان آل ابی سفیان، ای کسانی که خودتان را به نوکری اینها پست کردهاید! وای بر شماانْ لَمْ یکنْ لَکمْ دینٌ وَ کنْتُمْ لا تَخافونَ الْمَعادَ فَکونوا احْراراً فی دُنْیاکمْاگر مسلمان نیستید، انسان باشید، یک ذره حریت در وجود شما باشد، آزادمرد باشید. گیرم به خدا و قیامت معتقد نیستید ولی این مقدار احساس شرافت در خودتان بکنید. یک انسان شریف، یک کسی که بویی از انسانیت برده باشد دست به چنین کاری که شما زدید نمیزند. گفتند: چه میگویی فرزند فاطمه؟ ما چه کاری برخلاف حریت کردیم؟

فرمود:انا اقاتِلُکمْ وَ انْتُمْ تُقاتِلونَنی وَ النِّساءُ لَیسَ عَلَیهِنَّ جُناحٌ[1].

در خطابههایی که امام در بین راه خوانده است کرامت و بزرگواری موج میزند، از اولین خطابهای که در مکه خوانده است تا آخرین آنها. خطابهای که در مکه خوانده است چنین شروع میشود:خُطَّ الْمَوْتُ عَلیوُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقَلادَةِ عَلیجیدِالْفَتاةِتا آن آخر که میفرماید:فَمَنْ کانَ فینا باذِلًا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلیلِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیرْحَلْ مَعَنا فَانَّنی راحِلٌ مُصْبِحاً انْ شاءَ اللَّهُ[2]. میخواهد بگوید که اصلًا روح من به من اجازه نمیدهد که این اوضاع فاسد را ببینم و زنده باشم تا چه رسد که بخواهم خودم هم جزء اینها شوم.انّی لا ارَی الْمَوْتَ الّا سَعادَةً وَالْحَیاةَ مَعَ الظّالِمینَ الّا بَرَماً[3]من برای خودم افتخار میدانم که در میان چنین جمعیتی نباشم. زندگی با این ستمگران برای من خستگی است، ملالت است، کسالت است، افسردگی روح است.

در بین راه خیلی اشخاص با امام برخورد داشتند. صحبتهایی میکردند و اغلب همان نصیحتهای پدرانهای را میکردند که هر تنبلی میکند: ای آقا! اوضاع خیلی خطرناک است، بروید خودتان را به کشتن ندهید. در جواب یکی از اینها فرمود:

من به تو همان را میگویم که یکی از انصار که در رکاب پیغمبر در جنگ شرکت میکرد، در جواب پسر عمویش که میخواست او را از جنگ باز دارد گفت. بعد امام این اشعار را خواند:

سَأَمْضی وَ ما بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَی الْفَتی

اذا ما نَوی حَقّاً وَ جاهَدَ مُسْلِماً

وَ واسَی الرِّجالَ الصّالِحینَ بِنَفْسِهِ

وَ فارَقَ مَثْبوراً وَ خالَفَ مُجْرِماً

[1]لهوف، ص 105.

[2]همان، ص 53.

[3]همان، ص 69.


صفحه 210

فَانْ عِشْتُ لَمْ انْدَمْ وَ انْ مِتُّ لَمْ الَمْ

کفی بِک ذُلًّا انْ تَعیشَ وَ تُرْغَماً[1]

.خیر، من میروم. مرگ برای یک جوانمرد درصورتی که نیتش از راهی که میرود و در آن راه کشته میشود حق است و مانند یک مسلمان جهاد میکند، نه تنها ننگ نیست بلکه افتخار است. مرگی که در راه همکاری و همراهی با صالحان است، مرگی که در راه مخالفت با مجرمان است افتخار است. من یا میمانم یا میمیرم، یا کشته میشوم یا زنده میمانم. در آن راهی که میروم اگر زنده بمانم، زندگیام باافتخار است و دیگر ننگ آمیز نیست. اگر هم بمیرم مورد ملامت نیستم.کفیبِک ذُلًّا انْ تَعیشَ وَ تُرْغَماًای کسی که مرا منع میکنی! این ذلّت برای تو کافی است که زنده بمانی و دماغت به خاک مالیده باشد. آیا من زنده باشم و دماغم به خاک مالیده باشد؟! ابداً. من زندگی را توأم با سربلندی میخواهم. زندگی با سرشکستگی برای من مفهوم ندارد. ما میرویم.

باز در بین راه وقتی که با اصحاب خودش صحبت میکند، مکرمت و بزرگواری و ترجیح دادن مردنِ باشرافت بر زندگی با ننگ شعار اوست:الا تَرَوْنَ انَّ الْحَقَّ لا یعْمَلُ بِهِ وَ انَّ الْباطِلَ لا یتَناهیعَنْهُ؟نمیبینید؟ چشمهایتان باز نیست؟ نمیبینید که به حق عمل نمیشود، نمیبینید که اینهمه فساد وجود دارد و کسی از آن نهی نمیکند؟ در چنین شرایطیلِیرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فی لِقاءِ اللَّهِ مُحِقَّاً[2]مؤمن باید مرگ را طلب کند. کرامت و شرافت را از پدرش به ارث برده. وقتی به علی علیه السلام خبر میدهند که لشکریان معاویه شهر انبار را غارت کردهاند و در ضمن گوشواره یک زن غیرمسلمان (اهل ذمّه) را که در پناه مسلمانان است ربودهاند، در ضمن سخنانش میگوید: به خدا قسم اگر یک مسلمان در غم چنین حادثهای بمیرد، از نظر من مورد ملامت نیست.

میآییم روز عاشورا؛ میبینیم تا آخرین لحظات حیات حسین علیه السلام مکرمت و بزرگواری یعنی همان محور اخلاق اسلامی و تربیت اسلامی در کلمات او وجود دارد. در جواب فرستاده ابن زیاد میگوید:لا اعْطیکمْ بِیدی اعْطاءَ الذَّلیلِ وَ لااقِرُّ اقْرارَ الْعَبیدِمن مانند یک آدم پست، دست به دست شما نمیدهم؛ مانند یک بنده و برده

[1]اعلام الوری، ص 230؛ نفس المهموم، ص 116.

[2]تحف العقول ص 245.


صفحه 211

هرگز نمیآیم اقرار کنم که من اشتباه کردم، چنین چیزی محال است. بالاتر از این، در همان حالی که دارد میجنگد یعنی درحالی که تمام اصحابش کشته شدهاند، تمام نزدیکان و اقاربش شهید شدهاند، کشتههای فرزندان رشیدش را در مقابل چشمش میبیند، برادرانش را قلم شده در مقابل چشمش میبیند و به چشم دل میبیند که تا چند ساعت دیگر میریزند در خیام حرمش و اهل بیتش را هم اسیر میکنند، در عین حال در همان حال که میجنگد شعار میدهد، شعار حکومت سیادت و آقایی اما نه آقایی به معنی اینکه من باید رئیس باشم و تو مرئوس [بلکه به این معنی که] من آقایی هستم که آقاییام به من اجازه نمیدهد که به یک صفت پست تن بدهم:

الْمَوتُ اوْلی مِنْ رُکوبِ الْعارِ

وَالْعارُ اوْلی مِنْ دُخولِ النّارِ[1]

این است معنی بزرگواری روح و این است تفاوت بزرگان با بزرگواران. البته بزرگواران، بزرگان هم هستند اما همه بزرگان بزرگوار نیستند. همه بزرگواران بزرگند. این است که وقتی ما در مقابل این بزرگواران میایستیم، همواره از بزرگواریشان میگوییم نه از بزرگی منهای بزرگواری:اشْهَدُ انَّک قَدْ اقَمْتَ الصَّلوةَ وَ اتَیتَ الزَّکوةَ وَ امَرْتَ بِالْمَعْروفِ وَ نَهَیتَ عَنِ الْمُنْکرِ[2]. ما اگر در مقابل نادرشاه بخواهیم بایستیم چه باید بگوییم؟ باید از بزرگیاش بگوییم. باید بگوییم: ما گواهی میدهیم که تو رفتی هند را غارت کردی و الماس نور برایمان آوردی، دریای نور برایمان آوردی، کوه نور برایمان آوردی. اما به حسین میگوییم که ما شهادت میدهیم که تو زکات دادی نه ثروت جمع کردی و آوردی، تو امر به معروف کردی، نهی از منکر کردی، تو نماز را که اساس پیوند بنده با خداست زنده کردی، تو در راه خدا کوشیدی نه در راه شکم خودت، نه در راه جاه طلبی خودت. تو یک جاه طلبی بزرگ نبودی، تو یک انتقام بزرگ نبودی، تو یک کینه توزی بزرگ نبودی، تو یک ثروت طلب بزرگ نبودی، تو یک مجاهد فی سبیل اللَّه بزرگ بودی. تو کسی بودی که خودِ فردی و حیوانی را فراموش کردی و آن خودی را که تو را به خدایت پیوند میدهد زنده کردی.اشْهَدُ انَّک جاهَدْتَ فِی اللَّهِ حَقَّ جِهادِه[3]ما گواهی میدهیم که تو کوشیدی، جهاد کردی ولی جهادت نه در راه شهوت و نه در راه جاه و مقام بود، بلکه

[1]نفس المهموم، ص 219.

[2]مفاتیح الجنان، زیارت مطلقه امام حسین علیه السلام.

[3]همان.


صفحه 212

در راه حق و حقیقت بود.

خدایا تو را به حقیقت حسین بن علی علیه السلام قسم میدهیم که از آن روحی که محور خلق اسلامی و تربیت اسلامی است یعنی مکرمت و بزرگواری، نصیب همه ما مسلمانان بگردان. پرتوی از عظمت و شرافت و آن احساس بزرگواری حسینی را در دلهای همه ما بتابان.

خدایا ما مسلمانان را نسبت به سرنوشت خودمان آگاه و بینا و علاقه مند بگردان.

و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلی العظیم و صلّی اللَّه علی محمّد و اله الطّاهرین.


صفحه 213

ایمان به غیب

این سخنرانی در سال 1347 شمسی در شب نیمه شعبان و در یک منزل شخصی ایراد شده است.

بسم اللَّه الرحمن الرحیم.الحمد للَّه ربّ العالمین بارئ الخلائق اجمعین والصلاة والسّلام علی عبداللَّه و رسوله و حبیبه و صفیه، سیدنا و نبینا و مولانا ابی القاسم محمّد صلی الله علیه و آله و علی اله الطّیبین الطّاهرین المعصومین، اعوذ باللَّه من الشّیطان الرّجیم:الَّذینَ یؤْمِنونَ بِالْغَیبِ وَ یقیمونَ الصَّلوةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقونَ[1].

در عرف ما اینطور معروف است که به بعضی از افراد میگوییم مؤمن. میگوییم فلان کس مرد مؤمنی است. مقصود این است که مرد عابد و متعبدی است؛ یعنی واجباتش را انجام میدهد، مستحبات را هم زیاد انجام میدهد، زیارت میرود، نافله میخواند، ذکر زیاد میگوید. اما درباره فرد دیگری که دارای این مشخصات نیست، میگوییم فلان کس آدم مؤمنی یا آدم مقدس مآبی نیست. این اصطلاح عرف است ولی یک اصطلاح هم قرآن دارد. قرآن به بعضی از مردم میگوید مؤمن و به بعضی دیگر میگوید کافر و غیرمؤمن. مؤمن در اصطلاح قرآن یعنی چه؟ یعنی صاحب ایمان. غیرمؤمن یعنی کسی که فاقد ایمان است. ایمان یعنی چه؟ از خود ایمان شروع کنیم؟.

ایمان مربوط به دل، قلب و اعتقاد است و این، نصّ قرآن مجید است. عدهای از

[1]بقره/ 3.


صفحه 214

اعراب بادیه نشین آمدند خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و گفتند: «امَنّا یا رَسولَ اللَّه» ما ایمان آوردیم. آیه قرآن نازل شد:قالَتِ الْاعْرابُ امَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنوا وَ لکنْ قولوا اسْلَمْنا وَ لَمّا یدْخُلِ الْایمانُ فی قُلوبِکمْ[1]یعنی گروهی از اعراب بادیه نشین آمدند نزد تو (پیغمبر) و گفتند ما ایمان آوردیم. به آنها بگو: شما نگویید ما ایمان آوردیم، بگویید ما اسلام آوردیم. (اسلام آوردن یعنی شهادتین را به زبان آوردن ولی ایمان مربوط به دل و قلب است، مربوط به اعتقاد باطن است.) هنوز ایمان در دل شما مردم نفوذ نکرده است.

از این آیه میفهمیم که ایمان واقعیت و حقیقتی است مربوط به روح انسان نه مربوط به بدن انسان، نه مربوط به پیشانی انسان که آثار سجده داشته باشد یا نداشته باشد و نه مربوط به زبان انسان که متذکر خدا باشد یا نباشد، بلکه به ریشه این امور- که عبارت است از یک حالت قلبی و فکری و اعتقادی- مربوط است. شما میپرسید: ایمان به چه؟ بگویم به خدا؟ بگویم ایمان به صفات خداوند؟ بگویم ایمان به رسالت پیغمبر و نزول وحی بر او؟ بگویم ایمان به اینکه معادی هست؟ بله، همه اینها درست است ولی خود قرآن تمام اینها را در یک کلمه جمع کرده است که من فقط میخواهم آن را توضیح بدهم. آن کلمه کلمهای است که در اولین آیه سوره بقره به یک اعتبار و در سومین آیه آن به اعتبار دیگر ذکر شده است. در سوره بقره اینطور میخوانیم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ.الم.ذلِک الْکتابُ لا رَیبَ فیهِ هُدَی لِلْمُتَّقینَ.الَّذینَ یؤْمِنونَ بِالْغَیبِ وَ یقیمونَ الصَّلوةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقونَ[2].

در عبارتالَّذینَ یؤْمِنونَ بِالْغَیبِ(آنها که به حقایق نهانی ایمان دارند) کلمه «غیب» یک کلمه است به جای چندین کلمه؛ ایمان به خدا هست، ایمان به صفات پروردگار هست، ایمان به دستگیریهای نهانی و غیبی در یک شرایط معین هست.

حالا کلمه «غیب» را تا اندازهای که متناسب با این جلسه باشد شرح میدهم، بعد

[1]حجرات/ 14.

[2]بقره/ 1- 3.


صفحه 215

معنی«غیب»

غیب یعنی چه که فرق آدم مؤمن و غیرمؤمن در ایمان به غیب است؟ عرض کردم غیب یعنی نهان، مخفی، پنهان. باز مطلب حل نشد. پنهان از چه؟ الآن که ما در این محوطه هستیم، پشت این دیوار از ما پنهان است. پس اگر ما ایمان داشته باشیم که در پشت این دیوار چه میگذرد، ایمان به غیب است؟ اگر الآن از ما بپرسند در فاصله پانصد متری زیر این زمین که ما روی آن نشستهایم چیست؟ [میگوییم] نهان است، نمیدانیم. آیا اگر بدانیم، این ایمان به غیب است؟ نه. فردا از ما نهان است؛ آیا اگر ما به قضایایی که فردا واقع میشوند ایمان داشته باشیم، اگر از حالا پیشگویی کنیم و اعتقاد داشته باشیم که فردا چه حوادثی اتفاق میافتد، این ایمان به غیب است؟ نه. حتی گذشته از ما پنهان است. ایمان به گذشته غیب است؟ نه. پس مقصود از ایمان به غیب چیست؟ ایمان به نهان چیست؟ نهان از چه؟ اینجا باید توجه بفرمایید.

یک چیزهایی در این عالم هست که با حواس ما (حس باصره، حس سامعه، حس لامسه، حس ذائقه و حس شامه) قابل ادراکند. (به قول بعضی، ما بیش از اینها حواس داریم ولی از همین نوع است.) پشت این دیوار الآن از ما مخفی است ولی برای ما این امکان هست که با چشم خودمان آنچه را که در پشت این دیوار میگذرد ببینیم؛ یعنی از چشم ما نمیتواند پنهان باشد، چشم ما قادر است آن را ببیند. گوش ما قادر است بشنود. یا چیزهایی که ذائقه ما قادر است آنها را بچشد، لامسه ما قادر است ببوید. اینها را میگویند «شهادت» یعنی چیزهایی که انسان با ظاهر بدنش میتواند آنها را درک کند. ما یک ادراکات پوستهای داریم که [ابزار آن] در ظاهر بدن ما تعبیه شده است و در این حدود، حیوانات هم دارند؛ یعنی حواسی که ما داریم حیوانات هم دارند و احیاناً در بعضی از این حواس، حیوانات از ما قویتر و نیرومندتر هستند. چشم بسیاری از حیوانات از چشم انسان تیزتر است.

گوش بسیاری از حیوانات و از آن جمله سگ، از گوش انسان بسیار حساستر است.

شامّه بسیاری از حیوانات و از جمله مورچه، همین مورچه ضعیف، از انسان فوق العاده حساستر است. شما اگر یک ظرف گوشت را روی طاقچه اتاق بگذارید،


صفحه 216

اگر چشمتان نبیند به صرف اینکه وارد اتاق بشوید از روی شامه نمیتوانید بفهمید که الآن مقداری گوشت در این اتاق موجود است. ولی مورچه با شامه خودش بسیار دقیقتر از اینها را میفهمد و درک میکند. اینها را میگویند حواس.

چیزهایی را که انسان به وسیله حواس خودش بتواند درک کند، میگویند جزء غیب نیست، آشکار است. حوادث را من با همین حواس خودم درک میکنم؛ یعنی شکلی را که فردا میخواهد پیدا شود فردا با چشم خودم میتوانم ببینم، آوازی را که فردا میخواهد بلند شود با گوش خودم میتوانم بشنوم، غذایی را که فردا میخواهد تهیه شود با ذائقه خودم میتوانم بچشم. پس این، غیب نیست، به اصطلاح قرآن شهادت است. پس غیب چیست؟.

غیب عبارت است از اینکه انسان اقرار و اعتراف داشته باشد که در عالم هستی حقایق و واقعیتهایی هست که من با پوسته بدن خودم یعنی با حواس خودم نمیتوانم آنها را درک کنم ولو اینکه اینجا حضور داشته باشند؛ چشم من، گوش من، ذائقه من، لامسه و شامه من قادر به ادراک آنها نیستند. یعنی من درباره خودم اینطور قضاوت کنم که این حواسی که من دارم، وسایل بسیاربسیار محدودی است که برای تماس پیداکردن من با دنیای خارج به من داده شده است. اصلًا چشم را برای چه به من دادهاند؟ برای اینکه وقتی میخواهم با این دنیا از راه رنگها و شکلها ارتباط پیدا کنم، بتوانم و راه خودم را به دست آورم، همین. گوش را برای چه به من دادهاند؟ برای اینکه امواج دیگری است به نام اصوات که به وسیله گوش ادراک میشوند. لذا وقتی میخواهم در این دنیا کارهای زندگیام را انجام دهم، باید گوش داشته باشم. همچنین سایر حواس. اما آیا این حواسی که من دارم ابزاری است برای من که هرچه را در عالم هستی است با آنها درک کنم به طوری که اگر چیزی را با حواس خودم درک نکنم، قبول نداشته باشم؟ نه، این اشتباه است. بلکه بزرگترین اشتباهی که بشر در زندگی خودش مرتکب میشود و شکل علمی هم به آن میدهد، همین است که خیال کند حواسی که به او در دنیا و در این طبیعت داده شده است برای این است که هرچه را در این دنیا هست با همین حواس کشف کند به طوری که اگر چیزی را با حواس خودش درک نکرد، آن را نفی کند و بگوید وجود ندارد، چرا که اگر میبود من با دست خودم آن را لمس میکردم، با چشم خودم آن را میدیدم یا با گوش خودم آن را میشنیدم یا با ذائقه خودم آن را میچشیدم.