بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 227

خدایا! تو را قسم میدهیم به حق صاحب امشب که ما را اهل ایمان و جزء منتظرین واقعی فرج او قرار بده. دست ما را از دامان ولای اهل بیت و ایمان به حقانیت آنها کوتاه مفرما.

خدایا! ما را به حقایق دین مقدس اسلام آشنا کن، توفیق عمل و خلوص نیت به همه ما کرامت بفرما.

و صلّی اللَّه علی محمّد و آل محمّد.


صفحه 228

این صفحه فاقد متن است


صفحه 229

معیار انسانیت چیست؟

این سخنرانی در یکی از دانشگاههای کشور ایراد شده و تاریخ آن مشخص نیست.

گرچه وقت من خیلی گرفته است و بیش از اندازه ظرفیت و تواناییام برای خودم کارهایی درست کردهام یا شرایط بر من تحمیل کرده است، در عین حال وقتی دوستان از من تقاضای بحثی در اینجا کردند چارهای جز این ندیدم که موافقت کنم، برای اینکه نشستن و صحبت کردن و مسائل اسلامی را با شما دانشجویان عزیز در میان گذاشتن برای من از مهمترین مسائل است.

ترجیح میدهم که مسئلهای را طرح کنم که ذهن شما را برانگیزد تا درباره آن فکر کنید و با یکدیگر به مذاکره بپردازیم. لذا بحث من بیشتر جنبه طرح و سؤال دارد. موضوع بحث «معیار انسانیت» است، یعنی میخواهیم بدانیم معیار و میزان انسانیت چیست. اگر از نظر زیست شناسی بخواهیم معیار انسانیت را به دست بدهیم، کار ساده و آسانی است. در زیست شناسی فقط جسم انسان مطرح است. در آنجا بحث میکنند که انسان در میان ردههای مختلف حیوانات در چه ردهای است.

مثلًا پستاندار است و ... بالاخره یک نوع از انواع جانداران را «انسان» مینامند در مقابل انواع دیگر جانداران نظیر پرندگان، خزندگان، چارپایان، حشرات و غیره. با مقیاس زیست شناسی، همه افراد بشر که بر روی زمین هستند، با دو پا راه میروند،


صفحه 230

انسان کامل و انسان ناقص

در علوم انسانی میبینیم سخن از انسان کامل و انسان ناقص است، سخن از انسان پایین افتاده و انسان مترقی و متعالی است. آن انسانی که از نظر علوم انسانی، از نظر علوم اخلاقی، از نظر علوم اجتماعی ممکن است کامل باشد و ممکن است ناقص، قابل ستایش و تقدیر و تکریم باشد و یا به هیچ وجه قابل ستایش و تعظیم نباشد بلکه شایسته تحقیر باشد، کدام انسان است؟ معیار انسانیت چیست و در کجاست؟

این چگونه است که میان مثلًا چومبه و لومومبا فرق میگذاریم؟ در چه چیزِ آنها فرق میگذاریم؟ چه چیز، یکی را انسان منحطّ قابل نکوهش و حتی مستحق اعدام قرار داده است و دیگری را انسانی قابل ستایش؛ با اینکه از جنبههای زیست شناسی اگر هر دو را کالبدشکافی کنند شبیه یکدیگرند، حتی جهازات روانیشان هم شبیه یکدیگر است: هر دو دارای قلب، سلسله اعصاب، کبد، کلیه، ماهیچهها، معده و ...

هستند و چه بسا که اعضای بدن انسان قابل نکوهش از اعضای بدن انسان متعالی بهتر کار کند. پس چه چیز در این است و چه چیز در آن که باعث تفاوت ایندو شده است؟.

این همان مسئله بسیار بسیار مهمی است که از قدیم در علوم انسانی و نیز در ادیان و مذاهب مطرح بوده است. مثلًا قرآن انسانهایی را برتر و بالاتر از فرشته و شایسته مسجودیت ملائک میداند، چنانکه میگوید: ما به فرشتگان گفتیم به آدم سجده کنید. ولی در مورد انسانهایی نیز میگوید که چهارپایان بر اینها برتری دارند.


صفحه 231

نظریات مختلف درباره معیار انسانیت:

1. علم

. آیا ما میتوانیم علم را ملاک و معیار انسانیت قرار بدهیم و بگوییم که انسانها از نظر زیست شناسی با یکدیگر مساوی هستند ولی یک چیز هست که اکتسابی یعنی به دست آوردنی است و با آن معیار، انسانیت با غیرانسانیت تفاوت میکند؛ مرزی است میان انسان برتر و انسان فروتر، و آن دانش است؟ هر اندازه که انسان آگاهی و دانش بیشتری پیدا کند، انسانتر است و هر اندازه که از علم و دانش بیبهرهتر باشد، از انسانیت بیبهرهتر است. بنابراین دانش آموز کلاس اول از کسی که هنوز به مدرسه نرفته انسانتر است. دانش آموز کلاس دوم از دانش آموز کلاس اول انسانتر است و همینطور ... در دوره دانشگاه هم دانشجویی که سال آخر را طی میکند از دانشجویی که سال ماقبل آخر را طی میکند انسانتر است. در میان علما و دانشمندان نیز هرکدام که معلوماتش بیشتر است انسانتر است.

آیا اینکه علم و دانش معیار انسانیت است و تنها معیار هم هست، میتواند مورد قبول واقع شود؟ آیا شما انسانها را براساس دانششان ستایش یا نکوهش میکنید؟

ابوذر را که شما ستایش میکنید آیا به دلیل این است که دانش ابوذر از دانش شما و از دانش انسانهای زمان خودش بیشتر بوده است؟ اینکه معاویه مورد نکوهش و در مقابل، ابوذر مورد ستایش شماست آیا به این دلیل است که شما حساب کردهاید و دیدهاید معلومات ابوذر از معاویه بیشتر است؟ در مورد چومبه و لومومبا چطور؟ من گمان نمیکنم که تنها علم و دانش معیار انسانیت باشد و هر که عالمتر است انسانتر باشد. با این مقیاس باید بگوییم که در زمان ما اینشتین- که از


صفحه 232

2. خلق و خوی

. نظریه دیگر این است که انسانیت به دانش نیست. دانش البته شرطی است برای انسانیت. آگاهی و باخبربودن، روشن بودن به جهان، به خود و به اجتماع را نمیشود نفی کرد اما این مسلّماً کافی نیست. اگر هم دخالتی دارد، یکی از پایههای انسانیت است. تازه در اصلِ پایه بودنش هم حرف است که بعد عرض میکنم. این نظریه میگوید انسانیت به خلق و خوی است نه به دانش. خلق و خوی یک مسئله است و آگاهی مسئله دیگر. ممکن است انسان، آگاه و دانا باشد و همه چیز را بداند ولی خلق و خوی او خلق و خوی انسانی نباشد، بلکه خلق و خوی حیوانی باشد، چطور؟ یک حیوان از نظر خلق و خوی تابع غرایزی است که با آن غرایز آفریده شده است، جبر غرایز بر او حکومت میکند؛ یعنی در مقابل غریزهاش یک اراده حاکم ندارد و حتی او همان غریزه خودش است و غیر از غریزه چیزی نیست. اگر میگوییم سگ یک حیوان درنده و در عین حال باوفاست، درندگی و وفا برای این حیوان غریزه است. اگر میگوییم مورچه یک حیوان حریص یا مآل اندیش است، حرص یا مآل اندیشی برای این حیوان یک غریزه است. جبر غریزه بر او حکومت میکند و بس. انسانهایی در جهان هستند که همان خلق و خوی حیوان را دارند یا به عبارت دیگر همان خلق و خوی اوّلی طبیعی را دارند، خودشان را بر اساس طرح انسانی نساختهاند، خودشان را تربیت نکردهاند، انسان طبیعی هستند، یک انسان صددرصد موافق طبیعت، انسانی که در درون خودش محکوم طبیعت خودش است.

علم او چطور؟ علم، آگاهی و چراغ است. او در حالی که محکوم طبیعتش است، چراغ علم را در دست دارد. آن وقت تفاوتش با حیوان در این جهت میشود که شعاع آگاهی حیوان برای تأمین غرایزش ضعیف و محدود به زمان و مکان خودش است ولی آگاهی به انسان قدرت میدهد به طوری که بر زمان گذشته اطلاع پیدا میکند، زمان آینده را پیش بینی میکند، از منطقه خودش خارج میشود و به منطقههای دیگر میرود تا آنجا که از کره خودش هم خارج میشود و به کره دیگر


صفحه 233

انساندوستی

یکی اینکه آن خویی که معیار انسانیت است محبت است، انساندوستی است و مادر همه خویهای خوب دیگر، محبت است. پس اگر کسی خلق و خویاش براساس انساندوستی بود و انساندوست بود انسان است: به سرنوشت دیگران همان قدر اندیشیدن که به سرنوشت خود و بلکه به سرنوشت دیگران بیشتر از سرنوشت خود اندیشیدن. در منطق دین اسم این را «ایثار» میگذارند. در کتابی نوشته بود: یک دستور که در تمام ادیان جهان یافت میشود این است: برای دیگران همان را دوست بدار که برای خود دوست میداری و برای دیگران همان را مپسند که برای خود نمیپسندی. در احادیث ما به این عبارت است:احْبِبْ لِغَیرِک ما تُحِبُّ لِنَفْسِک وَ اکرَهْ لَهُ ما تَکرَهُ لَها[1]برای دیگری همان را بخواه که برای خود میخواهی و برای او همان را نپسند که برای خود نمیپسندی. این منطق، منطق محبت است. چنانکه میدانید در مکتب هندو و هم در مکتب مسیحیت روی کلمه «محبت» زیاد تکیه میشود؛ میگویند در همه موارد محبت کنید. اصلًا غیر از محبت مسئله دیگری

[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 31.


صفحه 234

مطرح نیست. البته در این دو مکتب یک انحرافی هست؛ یعنی آنها میگویند محبت، ولی محبتی که آنها میگویند نوعی تخدیر است. این هم نظریهای است و بعد باید درباره آن صحبت کنیم که آیا محبت به تنهایی برای معیار انسانیت بودن کافی است یا نه؟.

گفتیم در نظریه خلق و خوی، اولین حرفی که در معیار انسانیت مطرح است انساندوستی است. انسان اخلاقی یا انسان بالاتر، انسان فراتر، انسانی است که انساندوست باشد. با این معیار یک مقدار از مشکلاتمان حل میشود. اگر از ما بپرسند: ابوذر را که شما بر معاویه ترجیح میدهید، برای چه ترجیح میدهید؟

دیدیم با معیار اول یعنی ملاک برتری را دانش و آگاهی صِرف دانستن، این ترجیح ما جور درنمی آمد ولی با معیار دوم یک مقدار این مسئله حل میشود. میگوییم:

معاویه انسانی بود فقط در فکر خودش و برای خودش، و انسانهای دیگر را برای اشباع جاه طلبیهای خود به زور استثمار کرده بود. پس او یک موجود خودخواه، خودپسند و خودپرست بود. ولی ابوذر برعکس، با اینکه همه امکانات برایش فراهم بود و همین معاویه حاضر بود بهترین شرایط زندگی را برای او فراهم کند، به خاطر اینکه معاویه حقوق مردم را پایمال کرده بود و برای اینکه به سرنوشت دیگران میاندیشید، با همین معاویه جبّار مبارزه کرد تا آنجا که جانش را بر سر این کار گذاشت و در تبعیدگاه رَبَذه در غربت جان داد. پس اینکه ما ابوذر را انسان میدانیم و معاویه را انسان نمیدانیم بلکه یک حیوان میدانیم، به خاطر این است که معاویه فقط در فکر آخور خودش بود و ابوذر در فکر انسانهای دیگر.

ما چرا علی علیه السلام را یک انسان کامل میدانیم؟ برای اینکه درد اجتماع را حس میکرده، برای اینکه «من» او تبدیل به «ما» شده بود، برای اینکه «خود» او خودی بود که همه انسانها را جذب میکرد. او به صورت یک فرد مجزّا از انسانهای دیگر نبود بلکه واقعاً خودش را به منزله یک عنصر، یک انگشت، یک عصب در یک بدن احساس میکرد که وقتی ناراحتیای در یک جای بدن پیدا میشود، این عضو ناآرام و بیقرار میگردد. و اصلًا این تعبیرات مال خود اوست؛ قبل از اینکه در قرن بیستم فلسفههای اومانیستی این حرفها را بیاورند علی علیه السلام اینها را گفته است.

وقتی که خبردار میشود که عامل او (فرمانداری که از ناحیه او منصوب است) در یک مهمانی شرکت کرده است، نامه عتاب آمیزی به او مینویسد که در نهج البلاغه