بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 233

انساندوستی

یکی اینکه آن خویی که معیار انسانیت است محبت است، انساندوستی است و مادر همه خویهای خوب دیگر، محبت است. پس اگر کسی خلق و خویاش براساس انساندوستی بود و انساندوست بود انسان است: به سرنوشت دیگران همان قدر اندیشیدن که به سرنوشت خود و بلکه به سرنوشت دیگران بیشتر از سرنوشت خود اندیشیدن. در منطق دین اسم این را «ایثار» میگذارند. در کتابی نوشته بود: یک دستور که در تمام ادیان جهان یافت میشود این است: برای دیگران همان را دوست بدار که برای خود دوست میداری و برای دیگران همان را مپسند که برای خود نمیپسندی. در احادیث ما به این عبارت است:احْبِبْ لِغَیرِک ما تُحِبُّ لِنَفْسِک وَ اکرَهْ لَهُ ما تَکرَهُ لَها[1]برای دیگری همان را بخواه که برای خود میخواهی و برای او همان را نپسند که برای خود نمیپسندی. این منطق، منطق محبت است. چنانکه میدانید در مکتب هندو و هم در مکتب مسیحیت روی کلمه «محبت» زیاد تکیه میشود؛ میگویند در همه موارد محبت کنید. اصلًا غیر از محبت مسئله دیگری

[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 31.


صفحه 234

مطرح نیست. البته در این دو مکتب یک انحرافی هست؛ یعنی آنها میگویند محبت، ولی محبتی که آنها میگویند نوعی تخدیر است. این هم نظریهای است و بعد باید درباره آن صحبت کنیم که آیا محبت به تنهایی برای معیار انسانیت بودن کافی است یا نه؟.

گفتیم در نظریه خلق و خوی، اولین حرفی که در معیار انسانیت مطرح است انساندوستی است. انسان اخلاقی یا انسان بالاتر، انسان فراتر، انسانی است که انساندوست باشد. با این معیار یک مقدار از مشکلاتمان حل میشود. اگر از ما بپرسند: ابوذر را که شما بر معاویه ترجیح میدهید، برای چه ترجیح میدهید؟

دیدیم با معیار اول یعنی ملاک برتری را دانش و آگاهی صِرف دانستن، این ترجیح ما جور درنمی آمد ولی با معیار دوم یک مقدار این مسئله حل میشود. میگوییم:

معاویه انسانی بود فقط در فکر خودش و برای خودش، و انسانهای دیگر را برای اشباع جاه طلبیهای خود به زور استثمار کرده بود. پس او یک موجود خودخواه، خودپسند و خودپرست بود. ولی ابوذر برعکس، با اینکه همه امکانات برایش فراهم بود و همین معاویه حاضر بود بهترین شرایط زندگی را برای او فراهم کند، به خاطر اینکه معاویه حقوق مردم را پایمال کرده بود و برای اینکه به سرنوشت دیگران میاندیشید، با همین معاویه جبّار مبارزه کرد تا آنجا که جانش را بر سر این کار گذاشت و در تبعیدگاه رَبَذه در غربت جان داد. پس اینکه ما ابوذر را انسان میدانیم و معاویه را انسان نمیدانیم بلکه یک حیوان میدانیم، به خاطر این است که معاویه فقط در فکر آخور خودش بود و ابوذر در فکر انسانهای دیگر.

ما چرا علی علیه السلام را یک انسان کامل میدانیم؟ برای اینکه درد اجتماع را حس میکرده، برای اینکه «من» او تبدیل به «ما» شده بود، برای اینکه «خود» او خودی بود که همه انسانها را جذب میکرد. او به صورت یک فرد مجزّا از انسانهای دیگر نبود بلکه واقعاً خودش را به منزله یک عنصر، یک انگشت، یک عصب در یک بدن احساس میکرد که وقتی ناراحتیای در یک جای بدن پیدا میشود، این عضو ناآرام و بیقرار میگردد. و اصلًا این تعبیرات مال خود اوست؛ قبل از اینکه در قرن بیستم فلسفههای اومانیستی این حرفها را بیاورند علی علیه السلام اینها را گفته است.

وقتی که خبردار میشود که عامل او (فرمانداری که از ناحیه او منصوب است) در یک مهمانی شرکت کرده است، نامه عتاب آمیزی به او مینویسد که در نهج البلاغه


صفحه 235

هست. حال چه مهمانیای بوده است؟ آیا آن فرماندار در مهمانیای شرکت کرده بود که در سر سفره آن مشروب بوده است؟ نه. در آنجا قمار بوده؟ نه. در آنجا مثلًا زنهایی را آورده و رقصانده بودند؟ نه. در آنجا کار حرام دیگری انجام داده بودند؟

نه، پس چرا آن مهمانی مورد ملامت قرار میگیرد و نامه تند نوشته میشود؟

میگوید:وَ ما ظَنَنْتُ انَّک تُجیبُ الیطَعامِ قَوْمٍ عائِلُهُمُ مَجْفُوٌّ وَ غَنِیهُمْ مَدْعُوٌّ[1]. گناه فرماندارش این بوده که بر سر سفرهای شرکت کرده است که صرفاً اشرافی بوده، یعنی طبقه اغنیا در آنجا شرکت داشته و فقرا محروم بودهاند. علی علیه السلام میگوید: من باور نمیکردم که فرماندار من، نماینده من پای در مجلسی بگذارد که صرفاً از اشراف تشکیل شده است. بعد راجع به خودش و زندگی خودش برای آن فرماندار شرح میدهد. درباره خود میگوید درد مردم را از درد خودش بیشتر احساس میکرد؛ درد آنها سبب شده بود که اساساً درد خود را احساس نکند. سخنان علی علیه السلام نشان داده که او واقعاً دانا و دانشمند و حکیم بوده است. اما علی را که اینقدر ستایش میکنیم نه فقط به خاطر این است که باب علم پیغمبر بوده که پیامبر فرمود:انَا مَدینَةُ الْعِلْمِ وَ عَلی بابُها[2]3. اراده

. مکتب دیگر میگوید: معیار انسانیت «اراده» است، اراده مسلطکننده انسان بر نفس خود. به عبارت دیگر معیار انسانیت، تسلط انسان است بر خود، بر نفس خود، بر اعصاب خود، بر غرایز خود، بر شهوات خود، به طوری که هر کاری که از انسان صادر میشود به حکم عقل و اراده باشد نه به حکم میل. فرق است میان میل و اراده. میل در انسان یک کشش و جاذبه است، جنبه بیرونی دارد، یعنی رابطهای است بین انسان و شئ خارجی که آن شئ انسان را به سوی خودش میکشد. مثل

[1]همان، نامه 45.

[2]غایة المرام، باب 29.


صفحه 236

آدم گرسنه که میل به غذا دارد. این میل یک جاذبه است که انسان را به طرف خود میکشد. یا مثلًا تمایل جنسی یک جاذبه است، یک میل است که انسان را به سوی خود میکشد. حتی خواب هم همینطور است؛ خواب انسان را به سوی خودش میکشاند، انسان به سوی آن حالتی که نامش «خواب» است کشیده میشود. میل به جاه و مقام، شهوت جاه و مقام، انسان را به سوی خودش میکشاند و امثال اینها.

ولی اراده بیشتر جنبه درونی دارد، برعکسِ میل است، انسان را از کشش امیال آزاد میکند یعنی امیال را دراختیار انسان قرار میدهد. هرطور که اراده میکند کار میکند نه هرطور که میلش بکشد. تابع تصمیم و فکر بودن غیر از تابع میل بودن است؛ نوعی تسلط بر امیال است. اگر توجه کرده باشید علمای اخلاق، اخلاقیون قدیم ما بیشتر تکیهشان روی مسئله اراده بوده است، اراده حاکم بر میلهای انسان.

میگفتند معیار و میزان انسانیت، اراده است. حیوان موجودی است تابع جبر غریزه که همان میلها باشد ولی انسان موجودی است که میتواند به حکم اراده و به حکم اختیار از جبر غریزه آزاد باشد، میتواند اراده کند که بر ضد میل خودش رفتار و عمل کند. پس آن کسی انسان است که بر خودش مسلط باشد و به هر اندازه که انسان بر خودش مسلط نباشد، از انسانیت بدور است. درباره تسلط بر نفس امّاره، در اسلام تأکید فراوان شده است. داستان کوچکی را در این زمینه- که شاید شنیده باشید- نقل میکنم:.

نوشتهاند پیغمبر اکرم در مدینه از محلی عبور میکرد. گروهی از جوانان مشغول زورآزمایی بودند به این ترتیب که سنگ بزرگی را بلند میکردند (مثل اینهایی که هالتر برمیدارند) تا ببینند چه کسی بهتر میتواند آن را بلند کند. این هم مثل همه مسابقات احتیاج به داور دارد، چون گاهی دو نفر وزنه را نزدیک به یکدیگر برمیدارند. وقتی پیغمبر اکرم آمد از آنجا بگذرد، جوانان گفتند هیچ داوری بهتر از پیغمبر نیست: یا رسول اللَّه! شما اینجا بایستید و میان ما داوری کنید که کدامیک از ما بهتر وزنه را بلند میکنیم. پیامبر صلی الله علیه و آله قبول کرد. آنها مشغول شدند. آخر کار، پیغمبر فرمود: میخواهید بگویم از همه شما قویتر و نیرومندتر کیست؟ بله یا رسول اللَّه! فرمود: از همه قویتر و نیرومندتر آن کسی است که وقتی به خشم میآید، خشم بر او غلبه نکند بلکه او بر خشمش غلبه کند، و خشمْ او را در راهی که رضای خدا نیست نیندازد، بر خشم خودش مسلط شود؛ و آنگاه که از چیزی


صفحه 237

خوشش میآید، آن خوش آمدنْ او را به غیر رضای خدا نیندازد و بتواند بر رضای خودش، بر میل و رغبت خودش مسلط شود. یعنی پیامبر آن زورآزمایی بدنی را فوراً تحلیل و تبدیل به یک مسابقه روحی کرد و مسئله قوّت بازو را روی قوّت اراده [تحلیل نمود،] گفت البته این هم یک کاری است؛ آن که بازویش قویتر است مردتر است اما مردی فقط به زور بازو نیست، زور بازو یکی از نشانههای کوچک آن است. اساس مردی در قوّت اراده است. ملّای رومی میگوید:

وقت خشم و وقت شهوت مرد کو

طالب مردی چنینم کو به کو

4. آزادی

. معیار دیگر برای انسانیت انسان، آزادی است. یعنی چه؟ یعنی انسان آن اندازه انسان است که هیچ جبری را تحمل نکند، محکوم و اسیر هیچ قدرتی نباشد، همه چیز را خودش آزادانه انتخاب کند. میدانید که در مکتبهای جدید روی آزادی به عنوان معیاری از معیارهای انسانی، بیشتر تکیه میشود؛ یعنی به هر اندازه که فرد بتواند آزاد زیست کند، به همان اندازه انسان است. پس آزادی معیار انسانیت است.

این نظریه چطور است؟ آیا درست است یا نه؟ این نظریه هم مثل نظریات پیش، هم


صفحه 238

درست است و هم نادرست؛ یعنی به عنوان جزئی از انسانیت انسان، درست است ولی به عنوان اینکه تمام معیار انسانیت باشد، درست نیست. از نظر اسلام همانطور که محبت انسانها نسبت به یکدیگر تشویق و ترغیب و تقدیس و به آن دعوت شده است و همانطور که تسلط انسان بر نفس خود تقدیس و به آن دعوت شده است، حریت و آزادی هم تقدیس شده است.

اسلام عجیب است! در همه این موارد حرفش را گفته است. در نهج البلاغه در وصیتنامهای که علی علیه السلام به فرزندشان امام حسن علیه السلام نوشتهاند، آمده است:اکرِمْ نَفْسَک عَنْ کلِّ دَنِیةٍخودت را، جان خویش را از هر کار پستی برتر بدار؛ تن به کار پست مده که جان تو بالاتر از کارهای پست است.فَانَّک لَنْ تَعْتاضَ مِمّا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِک عِوَضاًبه جای آنچه که از جان خودت در مقابل شهوات میپردازی، چیزی دریافت نمیکنی. آنچه که از شرف خودت، از جان خویش در ازای یک میل و شهوت میپردازی، عوض ندارد. تا آنجا که میفرماید:وَ لا تَکنْ عَبْدَ غَیرِک وَ قَدْ جَعَلَک اللَّهُ حُرّاً[1]5. مسئولیت و تکلیف

. معیار دیگر برای انسانیت، مسئولیت و تکلیف است که البته این بیشتر از کانت شروع شده، بعد هم در زمان ما روی آن خیلی تکیه کردهاند. میگویند انسان آن کسی است که احساس تکلیف کند، در مقابل انسانهای دیگر احساس مسئولیت کند (این غیر از محبت است، اشتباه نشود)، احساس کند که مسئول جامعه خویش است و حتی مسئول خودش است، مسئول عائله خودش است. مسئله مسئولیت در زمان ما دامنه وسیعی پیدا کرده است، خیلی هم روی آن تکیه میشود، ولی بحث است که ریشههای مسئولیت چیست؟ آزادی هم همینطور است. از کجا میشود

[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 31.


صفحه 239

6. زیبایی

. به یک مکتب دیگر هم اشاره کنم. این مکتب روی زیبایی تکیه میکند. افلاطون اخلاق را براساس زیبایی توصیف کرده است، میگوید: آن چیزی انسانی است که زیبا باشد. مثلًا عدالت را همه مکتبها میپسندند. یک مکتب عدالت را از روی محبت میپسندد. دیگری عدالت را از روی میزان اخلاقی آن میپسندد. یکی هم چون بین عدالت و آزادی خویشاوندی قائل است آن را میپسندد. دیگری ممکن است عدالت را با میزان مسئولیت بسنجد. افلاطون عدالت را با عینک زیبایی میبیند، میگوید: عدالت که خوب است (چه عدالت اخلاقی در فرد و چه عدالت اجتماعی در جامعه) به این دلیل خوب است که منشأ توازن میشود و ایجاد زیبایی میکند. جامعهای که در آن عدالت باشد زیباست. و همان حس زیبایی جویی بشر است که او را عدالتخواه کرده است. انسان اگر بخواهد انسان باشد و به خصلتهای انسانی برسد، باید احساس زیبایی را در خود تقویت کند؛ ریشهاش زیبایی است.

البته او توجه دارد که زیباییهای انسانی آن زیباییهای معنوی است. این هم یک مکتب.

در جلسه دیگر[1]مقداری درباره این مکتبها قضاوت خواهیم کرد تا ببینیم بالأخره چه میشود گفت. معیار انسانیت کدامیک از اینهاست؟ آن حرف زیست شناسی که دیدیم درست نیست؛ با معیار زیست شناسی نمیتوانیم انسانیت بسازیم. ببینیم درباره معیارهای فلسفی، اخلاقی و مذهبی چه میتوان گفت و اسلام در این زمینهها چه میگوید.

و صلّی اللَّه علی محمّد و اله الطّاهرین.

[1]گویا جلسه دیگر تشکیل نشده و اگر هم تشکیل شده، نوار یا متن آن در دست نیست.


صفحه 240

این صفحه فاقد متن است