بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 237

خوشش میآید، آن خوش آمدنْ او را به غیر رضای خدا نیندازد و بتواند بر رضای خودش، بر میل و رغبت خودش مسلط شود. یعنی پیامبر آن زورآزمایی بدنی را فوراً تحلیل و تبدیل به یک مسابقه روحی کرد و مسئله قوّت بازو را روی قوّت اراده [تحلیل نمود،] گفت البته این هم یک کاری است؛ آن که بازویش قویتر است مردتر است اما مردی فقط به زور بازو نیست، زور بازو یکی از نشانههای کوچک آن است. اساس مردی در قوّت اراده است. ملّای رومی میگوید:

وقت خشم و وقت شهوت مرد کو

طالب مردی چنینم کو به کو

4. آزادی

. معیار دیگر برای انسانیت انسان، آزادی است. یعنی چه؟ یعنی انسان آن اندازه انسان است که هیچ جبری را تحمل نکند، محکوم و اسیر هیچ قدرتی نباشد، همه چیز را خودش آزادانه انتخاب کند. میدانید که در مکتبهای جدید روی آزادی به عنوان معیاری از معیارهای انسانی، بیشتر تکیه میشود؛ یعنی به هر اندازه که فرد بتواند آزاد زیست کند، به همان اندازه انسان است. پس آزادی معیار انسانیت است.

این نظریه چطور است؟ آیا درست است یا نه؟ این نظریه هم مثل نظریات پیش، هم


صفحه 238

درست است و هم نادرست؛ یعنی به عنوان جزئی از انسانیت انسان، درست است ولی به عنوان اینکه تمام معیار انسانیت باشد، درست نیست. از نظر اسلام همانطور که محبت انسانها نسبت به یکدیگر تشویق و ترغیب و تقدیس و به آن دعوت شده است و همانطور که تسلط انسان بر نفس خود تقدیس و به آن دعوت شده است، حریت و آزادی هم تقدیس شده است.

اسلام عجیب است! در همه این موارد حرفش را گفته است. در نهج البلاغه در وصیتنامهای که علی علیه السلام به فرزندشان امام حسن علیه السلام نوشتهاند، آمده است:اکرِمْ نَفْسَک عَنْ کلِّ دَنِیةٍخودت را، جان خویش را از هر کار پستی برتر بدار؛ تن به کار پست مده که جان تو بالاتر از کارهای پست است.فَانَّک لَنْ تَعْتاضَ مِمّا تَبْذُلُ مِنْ نَفْسِک عِوَضاًبه جای آنچه که از جان خودت در مقابل شهوات میپردازی، چیزی دریافت نمیکنی. آنچه که از شرف خودت، از جان خویش در ازای یک میل و شهوت میپردازی، عوض ندارد. تا آنجا که میفرماید:وَ لا تَکنْ عَبْدَ غَیرِک وَ قَدْ جَعَلَک اللَّهُ حُرّاً[1]5. مسئولیت و تکلیف

. معیار دیگر برای انسانیت، مسئولیت و تکلیف است که البته این بیشتر از کانت شروع شده، بعد هم در زمان ما روی آن خیلی تکیه کردهاند. میگویند انسان آن کسی است که احساس تکلیف کند، در مقابل انسانهای دیگر احساس مسئولیت کند (این غیر از محبت است، اشتباه نشود)، احساس کند که مسئول جامعه خویش است و حتی مسئول خودش است، مسئول عائله خودش است. مسئله مسئولیت در زمان ما دامنه وسیعی پیدا کرده است، خیلی هم روی آن تکیه میشود، ولی بحث است که ریشههای مسئولیت چیست؟ آزادی هم همینطور است. از کجا میشود

[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 31.


صفحه 239

6. زیبایی

. به یک مکتب دیگر هم اشاره کنم. این مکتب روی زیبایی تکیه میکند. افلاطون اخلاق را براساس زیبایی توصیف کرده است، میگوید: آن چیزی انسانی است که زیبا باشد. مثلًا عدالت را همه مکتبها میپسندند. یک مکتب عدالت را از روی محبت میپسندد. دیگری عدالت را از روی میزان اخلاقی آن میپسندد. یکی هم چون بین عدالت و آزادی خویشاوندی قائل است آن را میپسندد. دیگری ممکن است عدالت را با میزان مسئولیت بسنجد. افلاطون عدالت را با عینک زیبایی میبیند، میگوید: عدالت که خوب است (چه عدالت اخلاقی در فرد و چه عدالت اجتماعی در جامعه) به این دلیل خوب است که منشأ توازن میشود و ایجاد زیبایی میکند. جامعهای که در آن عدالت باشد زیباست. و همان حس زیبایی جویی بشر است که او را عدالتخواه کرده است. انسان اگر بخواهد انسان باشد و به خصلتهای انسانی برسد، باید احساس زیبایی را در خود تقویت کند؛ ریشهاش زیبایی است.

البته او توجه دارد که زیباییهای انسانی آن زیباییهای معنوی است. این هم یک مکتب.

در جلسه دیگر[1]مقداری درباره این مکتبها قضاوت خواهیم کرد تا ببینیم بالأخره چه میشود گفت. معیار انسانیت کدامیک از اینهاست؟ آن حرف زیست شناسی که دیدیم درست نیست؛ با معیار زیست شناسی نمیتوانیم انسانیت بسازیم. ببینیم درباره معیارهای فلسفی، اخلاقی و مذهبی چه میتوان گفت و اسلام در این زمینهها چه میگوید.

و صلّی اللَّه علی محمّد و اله الطّاهرین.

[1]گویا جلسه دیگر تشکیل نشده و اگر هم تشکیل شده، نوار یا متن آن در دست نیست.


صفحه 240

این صفحه فاقد متن است


صفحه 241

مکتب انسانیت

این سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران ایراد شده و تاریخ آن مشخص نیست.

موضوع بحث مکتب انسانیت است. انسانی که خود یگانه موجود کاوشگر و محقق جهانی است که ما میشناسیم، همیشه خودش یکی از موضوعات بحث و تحقیق خودش بوده است؛ یعنی پیوسته یکی از مسائل مورد بحث انسان، خود او بوده است.

مفهوم کلمه «انسانیت» همواره با نوعی قدس و تعالی همراه بوده است، چنانکه شئون خاص مافوق حیوان انسان نظیر دانش، عدالت، آزادی و وجدان اخلاقی به عنوان مقدسات شناخته میشوند. پس انسان و انسانیت اجمالًا به عنوان یک امر مقدس شناخته شده و میشود؛ یعنی با آنکه درباره بسیاری از مقدسات بشر تردید شده و حتی برخی از آنها مورد انکار قرار گرفتهاند، ظاهراً هنوز مکتبی در جهان پیدا نشده است که عملًا شئون خاص انسانیت را، جنبههای مافوق حیوانیت انسان را تحقیر کند و آنها را تقدیس نکند. مولوی خودمان غزل معروفی دارد که ذکر آن مناسب است:

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست


صفحه 242

یعقوب وار وا اسفاها همی زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتم که یافت مینشود گشتهایم ما

گفت آن که یافت مینشود آنم آرزوست

و سعدی در «طیبات»[1]خودش خواسته استقبالی کرده باشد یا جوابی داده باشد؛ میگوید:

از جان برون نیامده جانانت آرزوست

زُنّار نابریده و ایمانت آرزوست

مردی نهای و همت مردی نکردهای

وانگاه حق سفره مردانت آرزوست

فرعون وار لاف انا الحق همی زنی

آنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست

سقوط انسانیت از مقام خود در قرون اخیر

در قرون اخیر با پیشرفت عظیمی که علم کرد، انسانیت از آن مقام قداستی که بشر سابق برای آن قائل بود یکمرتبه سقوط کرد، سقوط بسیاربسیار خردکنندهای؛ چون یک موجود هرقدر بالاتر رفته باشد، وقتی سقوط کند قهراً سقوطش خردکنندهتر است. انسان درست به یک مقام نیمه خدایی رسیده بود. چقدر در ادبیات خودمان از این مقام نیمه خدایی انسان سخن رفته است:

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

و حافظ میگوید:

[1]غزلیات عرفانی سعدی.


صفحه 243

تو را ز کنگره عرش میزنند صفیر

ندانمت که در این دامگه چه افتاده است

در دو سه قرن اخیر، انسان از این مقام شامخ و عالی که خود برای خود فرض کرده بود، یکمرتبه سقوط کرد، سقوط بسیار خردکنندهای. اولین اکتشافاتی که بشر کرد مسئله هیئت عالم بود که آنچه که سابق درباره زمین فکر میکرد و زمین را مرکز جهان میدانست و افلاک و ستارگان را سیار به دور زمین، یکمرتبه عوض شد و زمین به صورت ستاره کوچکی درآمد که گرد خورشید باید بچرخد، و تازه خود خورشید اهمیت زیادی در جهان ستارگان ندارد. آن وقت اینکه انسان مرکز دایره امکان و هدف خلقت است، سخت مورد تردید و انکار واقع شد و دیگر کسی جرأت نکرد از این حرفها بگوید: «ای مرکز دایره امکان وای زبده عالم کون و مکان! تو شاه جواهر ناسوتی، خورشید مظاهر لاهوتی.» گفتند: نه، پس آن جورها که ما درباره انسان خیال میکردیم، نیست. انسان آن فکر مرکزیت خودش در جهان را که با فکر مرکزیت زمین برای ستارگان و افلاک توأم کرده بود، با این ضربه علمی از دست داد.

بعداً ضربههای بسیاربسیار خردکننده دیگری بر پیکر انسان وارد شد. یکی از آنها این بود که انسان خود را موجودی تقریباً آسمانی نژاد میدانست، خلیفة اللَّه میدانست، خود را نفخه الهی میدانست و بر این اعتقاد بود که روح خدا در این کالبد دمیده شده که انسان به وجود آمده است. تحقیقات بیولوژی در مسئله تحول و تطور انواع، یکمرتبه نسب و نژاد انسان را متصل کرد به همین حیواناتی که انسان آنها را خیلی پست و حقیر میشمارد؛ گفت: ای انسان! تو میمون نژاد هستی و یا فرضاً میمون نژاد نباشی، از نسل یک حیوانی مثل حیوانات دیگر و بالاخره با حیوانات همنژاد هستی. آن جنبه به اصطلاح خدا زادگی به این شکل از انسان گرفته شد، و این ضربه دیگری بود که بر پیکر انسان و تقدس انسانی وارد شد.

یکی دیگر از آن ضربههای بسیار مؤثر، ضربهای بود که به سابقه و پرونده و عملیات ظاهراً درخشان انسان وارد شد. یعنی انسان در فعالیت خودش نشان میداد که میتواند فعالیتی داشته باشد پاک و منزّه و خدایی که جز عشق الهی انگیزهای نداشته باشد، جز احسان و نیکی انگیزهای نداشته باشد، هیچ جنبه حیوانی و عادی نداشته باشد. یکمرتبه فرضیههایی پیدا شد و در آنها چنین وانمود


صفحه 244

گردید که خیر، این پروندهای که انسان برای خود درست کرده است اینچنین مقدس و پاک و پاکیزه، اینجور نیست؛ تمام عملیاتی که بشر به آنها نام دانش دوستی و دانش طلبی داده است، نام هنر و زیبایی داده است، نام اخلاق و وجدان داده است، نام تسبیح و تقدیس و تعالی داده است و به آنها جنبه ماوراء الطبیعی داده است، از نوع همان فعالیتهایی است که در حیوانات هم پیدا میشود ولی در انسان با یک مکانیزم و شکل پیچیده تری است. یکی گفت: سرچشمه همه اینها شکم است.

سعدی ما هم گفته است: «مایه عیش آدمی شکم است». ولی دیگران گفتند: نه تنها مایه عیش آدمی شکم است، بلکه مایه فکر آدمی هم شکم است، مایه دل آدمی هم شکم است. و بعضی دیگر، این مقام را نیز برای انسان خیلی بالا و والا دیدند، یک مقدار پایین آمدند و گفتند: از شکم هم پایینتر!.

پس پرونده انسان از نظر سوابق درخشان، فعالیتهای قابل تقدیس و تمجیدی که داشته است، با ضربههایی خراب شد و از میان رفت. کم کم کار به جایی رسید که گفتند: اساساً بیاییم این موجود را بررسی کنیم. این موجودی که یک روز خود را مرکز عالم، و جهان و خلقت را طفیلی خود میدانست و در خود نمونهای از روح الهی میپنداشت، این موجودی که برای اعمال خود احیاناً قداست فوق العادهای قائل بود، جنبههای مافوق حیوانی قائل بود، اصلًا چیست؟ کالبد او را چه تشکیل میدهد؟ باز فرضیهای به وجود آمد که هیچ تفاوتی میان این موجود پرمدّعا و گیاهان و حتی جمادات از نظر تاروپود نیست. از نظر بافتمان، از نظر نظم و شکل، تفاوت هست ولی از نظر تاروپود و آن مادهای که اینها را به وجود آورده، فرق نمیکنند. مثل تفاوت یک جوال با یک پارچه فاستونی است که هر دو را از پشم بافتهاند ولی جوال را با نخهای خیلی درشتتر و بیقوارهتر و پارچه فاستونی را با نخهای بسیار ظریف. بله، میان انسان و گیاه یا جماد تفاوتهایی در ظرافت و بافتمان و خیلی چیزهای دیگر هست ولی در اصل مادهای که اینها را به وجود آورده، فرقی نیست. دیگر، روح و نفخه الهی وجود ندارد. انسان یک ماشین است مثل ماشینهای دیگر، یعنی از نوع ماشین است. البته ماشین با ماشین تفاوت میکند. ساعتی که در دست شما و در بغل من است یک ماشین است و یک دوچرخه هم یک ماشین است، یک اتومبیل هم یک ماشین است، آپولو که میگویند پنج یا سه میلیون قطعه دارد هم یک ماشین است البته بسیار بسیار پیچیدهتر و عظیمتر امّا در اینکه یک