معیارهای سابق به میان آید، بدون آنکه جنبه خدایی و جنبه ناخدایی به او دادهشود، بدون آنکه مسئلههُوَ الَّذی خَلَقَ لَکمْ ما فِی الْارضِ جَمیعاً[1](هرچه در زمین است برای انسان آفریده شده است) در میان بیاید، بدون آنکهنَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی[2]صلح کل
گمان نمیکنم از مردم محقق دنیا باشد کسی که انساندوستی را به آن مفهومی تشریح کند که به آن «صلح کل» گویند. البته هستند در میان افراد عامی و عادی که
[1]بقره/ 29.
[2]حجر/ 29، ص/ 72.
تفاوت اساسی انسان با حیوان
انسان یک تفاوت اساسی با حیوان دارد و آن این است که انسان از هر حیوانی بیشتر بالقوّه است و کمتر بالفعل. یعنی چه؟ یعنی مثلًا یک اسب اسب است و بالفعل، یعنی هرچه از اسب بودن باید داشته باشد، دارد. مقدار کمی از اسب بودن هست که مثلًا باید با تمرین به دست آورد. اسب، یک اسب بالفعل به دنیا میآید. یک گربه
بالفعل به دنیا میآید و همینطور سایر حیوانات. ولی انسان است که به صورت یک موجود صددرصد بالقوّه به دنیا میآید؛ یعنی اولی که به دنیا میآید اصلًا معلوم نیست که در آینده چه میشود. ممکن است واقعیت او در آینده واقعیت یک گرگ باشد، ممکن است واقعیت یک گوسفند باشد، درصورتی که شکل، شکل انسان است. همچنین ممکن است واقعیتش واقعیت یک انسان باشد. صدرالمتألّهین، فیلسوف بزرگ اسلامی و ایرانی، اصراری دارد روی این مطلب که اشتباه است که مردم خیال میکنند افراد انسان همه افراد یک نوعند. میگوید: به عدد افراد انسان، انواع انسانها وجود دارد چون انسان جنس است نه نوع. البته او یک فیلسوف است، از نظر زیست شناسی نگاه نمیکند. از نظر یک زیست شناس که فقط اندامها و جهازها را میبیند، همه افراد انسان یک نوع هستند. ولی یک فیلسوف که انسان را مطالعه میکند و واقعیت انسان را وابسته میداند به ملکاتش و آنچه که انسانیت نامیده میشود، نمیتواند باور کند که همه افراد انسان، افراد یک نوع هستند، میگوید: به عدد افراد انسان، انواع مختلف وجود دارد. لذا میگوییم ارزشهای انسان، ارزشهای بالقوّه هستند. بعضی از افراد انسان به آن مقام انسان واقعی میرسند و بسیاری از افراد انسان اساساً به مقام انسان واقعی نمیرسند. به تعبیر امیرالمؤمنین:الصّورَةُ صورَةُ انْسانٍ وَ الْقَلْبُ قَلْبُ حَیوانٍ[1]«دین انسانیت»اگوست کنت
گفتیم جهان دومرتبه تا حدود زیادی به سوی مکتب انسانیت بازگشته است؛ یعنی فلسفههایی به نام فلسفههای انسانیت در جهان پیدا شده است، و شاید از همه اینها عجیبتر دین انسانیتی است که اگوست کنت در اواسط قرن نوزدهم تأسیس و اختراع و ابتکار کرد. این مرد در یک بن بست عجیبی میان عقل و فکرش از یک طرف، و دل و وجدانش از طرف دیگر واقع شده بود. روی همین جهت چیزی را
[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 86.
اختراع کرد به نام «دین انسانیت» و گفت: دین برای بشر ضرورت دارد و تماممفاسدی که در اجتماع دیده میشود به این جهت است که دین در اجتماع سستی گرفته است. دینِ گذشته (که او توجهش همیشه به مذهب کاتولیک بوده است) صلاحیت این را که دین بشر امروز باشد ندارد. او دورههای سه گانهای را تشخیص داده بود: دوره ربّانی و ماوراء الطبیعی، دوره فلسفی و تعقلی، و دوره علمی و تحققی و مثبت (به قول خود او). گفت: مذهب کاتولیک مربوط به طرز تفکر ماوراء الطبیعی بشر بوده است. امروز دیگر عصر، عصر علم است و بشر، دیگر تفکر ماوراء الطبیعی را نمیپذیرد. دین را اختراع کرد منهای ریشه غیبی (خیلی عجیب است: دین، دین باشد منهای ریشه غیبی!). ولی تمام آداب و رسوم و مناسک و شعائر و آدابی را که در دین بود قبول کرد. حتی برای دین خودش کشیش قائل شد. خودش هم به عنوان یک پیامبر اما پیامبر بیخدا. و حتی گفتهاند در آدابش از مذهب کاتولیک اقتباس کرده. عین همان آداب و مناسک مذهب کاتولیک را در دین انسانیت خودش آورد.
بعضی به او اعتراض میکردند، میگفتند: ما با دینی که ریشه الهی ندارد کاری نداریم. تو که مذهب کاتولیک را قبول نداری، دیگر چرا این تشریفات را که حتی ممکن است از نظر یک عالِمْ خرافات جلوه کند، میآوری؟ تو خدا را قبول نداری، آداب و مناسکش را میآوری و قبول میکنی؟!.
ولی از یک جهت حق با او بود؛ بشر نیاز به عبادت و پرستش دارد، نیاز به انجام یک سلسله آداب و عادات دارد که آنها را به مفهوم و عنوان دیگری [بجا][1]بیاورد. این بود که او دینی در میان بشر آورد که منهای ریشه غیبی بود ولی به علاوه عبادات، آداب و عادات و مناسک و شعائر. و عجیب این است که در بعضی کتابها خواندم که این مرد اتباع و پیروان زیادی هم در اروپا و آمریکا پیدا کرد و حتی نوشتهاند امروز هم دین این آدم اتباع و پیروان زیادی دارد و خانه او برای پیروانش حکم کعبه را پیدا کرده است. به طوری که در یکی از کتابهای عربی خواندم، او معشوقهای داشته است و جریان از این قرار بوده که شوهر آن زن به حبس ابد محکوم میشود و بعد او عاشق آن زن میشود و قبل از اینکه به وصال او برسد، وی میمیرد و تا آخر عمر هم او را فراموش نمیکند. و میگویند اساساً از همین جا از
[1]افتادگی از متن پیاده شده از نوار است.
اختیار و مسئولیت انسان
از جمله سؤالاتی که درباره انسان مطرح است، مسئله آزادی و اختیار انسان و مسئله مسئولیت و رسالت انسان است. آیا واقعاً انسان یک موجود آزاد و مختار است؟ و آیا مسئولیتی دارد؟ و آیا رسالتی دارد که باید آن رسالت را انجام بدهد؟
البته اگر جواب را از نظر منطق اسلامی بخواهید، باید بگویم صددرصد. در قرآن سورهای است به نام سوره انسان که «الدَّهر» هم به آن میگویند، و از این جهت سوره «انسان» نامیده میشود که در اول این سوره، از انسان نام برده شده است و از اختیار و آزادی و رسالت و مسئولیت انسان. این سوره با این آیات شروع میشود:
هَلْ اتیعَلَی الْانْسانِ حینٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ یکنْ شَیئاً مَذْکوراً.انّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ امْشاجٍ نَبْتَلیهِ فَجَعَلْناهُ سَمیعاً بَصیراً.انّا هَدَیناهُ السَّبیلَ امّا شاکراً وَ امّا کفوراً[1].
بنابراین انسان یک موجود مجبور در مقابل دستگاه و خالق خلقت نیست.
خالق خلقت از او چه خواسته است؟ از او آزادی خواسته است، او را به صورت یک موجود آزاد آفریده است، به صورت
[1]دهر (انسان)/ 1- 3.
یک موجود مسئول، به صورت موجودی که رسالتی به عهده دارد. و حتی بزرگترین تعبیرات که دیگر شما تعبیری از این بالاتر نمیتوانید پیدا کنید، تعبیری است که قرآن درباره انسان کرده، میفرماید:
«خَلیفَةُ اللَّه» جانشین خدا. قطعاً هیچ کتابی مثل قرآن انسان را تمجید و تقدیس نکرده است؛ میگوید در آغاز خلقت انسان به فرشتگان اعلام کردیم:انّی جاعِلٌ فِی الْارْضِ خَلیفَةً[1]میخواهم جانشین در زمین بیافرینم. فرشتگان به اعتراض و سؤال برخاستند. خدا به ایشان گفت: من چیزی میدانم که شما نمیدانید. خدای روی زمین (وقتی میگوییم نیمه خدایی، معنایش همین است). این، حکایت از چه میکند؟ از استعدادهای فراوانی که در وجود این موجود هست.
وَ عَلَّمَ ادَمَ الْاسْماءَ کلَّها[2]. ببینید اسلام- که خود از جنبههای فلسفی یک مکتب انسانیت است- برای انسان چه مقامی قائل است! به یک صورت رمزآمیز میگوید.
تمام «اسم» ها را دانستن. (اسم یک چیز یعنی کلید شناختن آن چیز.) کلید شناختن همه چیز را ما به او تعلیم کردیم. بعد فرشتگان عالم بالا را در میدان مسابقه این انسان آوردیم. انسان از فرشتگان برنده شد. بعد به ایشان گفتیم: فرشتگان! نگفتم من چیزهایی میدانم که شما نمیدانید؟! شما آن طرف سکه را خواندید، گفتید: این موجود چون دارای شهوت و غضب است، خونریزی میکند، آدمکشی و خرابکاری میکند. ولی این طرف سکه را نخوانده بودید. همه اعتراف کردند که:سُبْحانَک لا عِلْمَ لَنا الّا ما عَلَّمْتَنا[3]خدایا اعتراف میکنیم که ما نمیدانیم؛ ما فقط آنچه را که تو به ما تعلیم کنی میدانیم. از جهالتمان بود که آن سخن را گفتیم. آن وقت به فرشتگان گفتیم: در پیشگاه این موجود خضوع و سجده کنید[4](وَ اذْ قُلْنا لِلْمَلائِکةِ اسْجُدوا لِادَمَ فَسَجَدوا الّا ابْلیسَ)[5].
[1]بقره/ 30.
[2]بقره/ 31.
[3]بقره/ 32.
[4]یعنی چه که شما بخواهید فرشتگان را به قوای این جهان تعبیر کنید؟! به چیز دیگر تعبیر نکنید.
میگوییم فرشتگان موجوداتی هستند که تمام قوای این جهان مسخّر آنهاست.
[5]بقره/ 34.
سعادت و لذت انسان
مسئله دیگر درباره انسان، مسئله سعادت و لذت انسان است. این را هم بهطور اجمال و اشاره برگزار میکنم:.
انسان دنبال لذت میرود. طبعاً لذتها را از کجا باید جستجو کند؟ آیا لذت را از بیرون باید جستجو کند یا از درون، و یا هم از بیرون و هم از درون، و به چه نسبتی؟
بسیاری از اشخاص که کانون لذت را در بیرون از وجود خودشان جستجو میکنند و دائماً دنبال این هستند که به خیال خودشان از زندگی کام بگیرند، همانها هستند که خودشان را به عنوان یک انسان نمیشناسند؛ یعنی خود را به عنوان کانون اصلی لذت و بهجت- که از درون خود انسان برمیخیزد- نمیشناسند. کیف را از کجامی خواهد جستجو کند؟ از جام می، از کاباره.
چه خوب میگوید ملّای رومی در داستان آن مردی که میخوارهای را امر به معروف و نهی از منکر میکرد؛ خطاب به آن مرد میخواره گفت:
ای همه هستی چه میجویی عدم
وی همه دریا چه خواهی کرد نم
تو خوشی و خوب و کان هر خوشی
تو چرا خود منّت باده کشی
تا آنجا که میگوید: «جوهر است انسان و چرخ او را عَرَض» و اشعار دیگری از این قبیل دارد.
البته اینکه انسان اشیاء خارج را بکلی رها کند و مکتب افراطی هندی را پیش بگیرد و بگوید اساساً تمام لذتها را از درون باید جستجو کرد، درست نیست. شاید در بعضی اشعار مولوی این اغراق و مبالغه باشد، مثل آنجا که میگوید:
راه لذت از درون دان نز برون
احمقی دان جستن از قصر و حصون
آن یکی در کنج زندان مست و شاد
وان یکی در باغ ترش و بیمراد
مقصودش رها کردن اشیاء خارج نیست. مقصودش این است که انسان اگر لذت میخواهد، نباید بپندارد که تمام لذتها را در مادیات بیرون از وجود خودش
تناقض در مکاتب اصالت انسان
تناقضی که ما مدعی هستیم در مکتبهای اصالت بشری وجود دارد همین است.
اساسش همین است که انسانیت در گذشته سقوط کرد، البته به غلط هم سقوط کرد؛ یعنی تغییر هیئت بطلمیوسی نباید سبب شود که ما در مقام شامخ انسان از نظر اینکه هدف مسیر خلقت است، تردید کنیم. زمین مرکز جهان باشد یا نباشد، انسان هدف جهان است؛ یعنی طبیعت در مسیر تکاملی خودش به این سو میرود، چه انسان را یک موجود خلق السّاعه بدانیم و چه او را از نسل حیوانات دیگر بدانیم. این امر تفاوتی نمیکند در اینکه ما او را دارای روح الهی بدانیم یا ندانیم. گفت:نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی، او که نگفت انسان از نژاد خدا به وجود آمده است. اگر درباره انسان مثلًا میگفت: ماده انسان را، سرشت انسان را از جهان دیگر آوردند و آن خاکی که از جهان دیگر آوردند بود که او را موجودی شامخ و مقدس نمود [نظریات جدید علمی مانند اصل تکامل میتوانست آن را مخدوش کند.][1]ای کسانی که فلسفه شما فلسفه بشردوستی است و موضوع ایمان شما بشریت است، ما میگوییم: آیا در انسان احساسی به نام احسان و نیکوکاری و خدمت وجود دارد یا نه؟ اگر بگویید به هیچ
[1]افتادگی از متن پیاده شده از نوار است.