تناقض در مکاتب اصالت انسان
تناقضی که ما مدعی هستیم در مکتبهای اصالت بشری وجود دارد همین است.
اساسش همین است که انسانیت در گذشته سقوط کرد، البته به غلط هم سقوط کرد؛ یعنی تغییر هیئت بطلمیوسی نباید سبب شود که ما در مقام شامخ انسان از نظر اینکه هدف مسیر خلقت است، تردید کنیم. زمین مرکز جهان باشد یا نباشد، انسان هدف جهان است؛ یعنی طبیعت در مسیر تکاملی خودش به این سو میرود، چه انسان را یک موجود خلق السّاعه بدانیم و چه او را از نسل حیوانات دیگر بدانیم. این امر تفاوتی نمیکند در اینکه ما او را دارای روح الهی بدانیم یا ندانیم. گفت:نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی، او که نگفت انسان از نژاد خدا به وجود آمده است. اگر درباره انسان مثلًا میگفت: ماده انسان را، سرشت انسان را از جهان دیگر آوردند و آن خاکی که از جهان دیگر آوردند بود که او را موجودی شامخ و مقدس نمود [نظریات جدید علمی مانند اصل تکامل میتوانست آن را مخدوش کند.][1]ای کسانی که فلسفه شما فلسفه بشردوستی است و موضوع ایمان شما بشریت است، ما میگوییم: آیا در انسان احساسی به نام احسان و نیکوکاری و خدمت وجود دارد یا نه؟ اگر بگویید به هیچ
[1]افتادگی از متن پیاده شده از نوار است.
معنی وجود ندارد، دعوت بشر به انجام آنها هم غلط است مثل اینکه یک سنگ یا حیوان را دعوت کنیم! نه، چنین احساسی هست. ولی این که هست، چیست؟ممکن است کسی بگوید: احساس خدمتگزاری نسبت به دیگران که در ما هست، یک نوع جانشین سازی است. آن وقتی که مثلًا میبینیم یک [عده افراد ضعیف از تعلیم محرومند][1]و حس انساندوستی به خیال خودمان در ما تقویت میشود که برویم اینها را تعلیم کنیم، به اینها خدمت کنیم، برویم مظلومها را نجات بدهیم، میگویند اگر خوب دقت کنیم میبینیم انسان خود را به جای آنها گذاشته؛ اول فکر میکند که او را در طبقه خودش و خودش را در طبقه او بداند، بعد درنظر میگیرد که الآن این خودش است به جای او، بعد همان حس خودپرستی که از خودش باید دفاع کند، اینجا به دفاع مظلوم برمیخیزد و الّا در انسان هیچ چیز که اصالت داشته باشد برای اینکه از یک مظلوم دفاع کند وجود ندارد.
مکتب انسانیت باید جواب بدهد: اولًا چنین حسی وجود دارد یا نه؟ آیا چنین شرافتی در انسان وجود دارد یا نه؟ ما میگوییم وجود دارد(فَالْهَمَها فُجورَها وَ تَقْویها)[2]به حکم همان که انسان خلیفة اللَّه، مظهر جود و کرم الهی است، مظهر احسان است. یعنی انسان در عین اینکه خودخواه است و وظیفه دارد برای حفظ بقا و حیات خودش برای خودش فعالیت کند ولی تمام هستیاش خودخواهی نیست، خیرخواهی هم هست، جهان سازی هم هست، دنیاسازی هم هست، بشریت هم هست، وجدان اخلاقی هم هست.
همین چندی پیش که من در شیراز بودم، مؤسسهای به نام «مؤسسه خوشحالان» را به من معرفی کردند. افرادی فقط به واسطه حس درونی و ایمان شخصی خودشان یک مؤسسه تشکیل دادهاند و در آن عدهای از کر و لالها را جمع کردهاند. رفتم از یکی از کلاسهای آن بازدید کردم. واقعاً برای ما که افراد به اصطلاح نازک نارنجی هستیم، حتی یک ساعت سر آن کلاس رفتن و دیدن آنها طاقت فرساست. آدم نگاه میکند به بچهها که وقتی میخواهند یک کلمه به اشاره حرف بزنند، دهانشان را کج میکنند. آقایی را دیدم که سید هم بود و اتفاقاً اسمش
[1]افتادگی از متن پیاده شده از نوار است.
[2]شمس/ 8.
امامزاده بود. میدیدم که این آدم با چه دلسوزیای، با چه عشق و علاقهای- با اینکه همان جا اطلاع پیدا کردم که حقوقی که میگیرد شاید از حقوق یک آموزگار هم کمتر باشد، چون آن مؤسسه بودجهای ندارد- سر به سر بچههای کر و لال مردم میگذارد تا نوشتن را به آنها یاد بدهد و ضمناً معنی سخن را با چه زحمتی به آنها بفهماند. مثلًا وقتی میخواست بگوید: «اینجا»، دهانش را جوری کج و راست میکرد که وقتی آنها به دهان او نگاه میکنند، بفهمند که او میگوید: «اینجا». فوراً روی تخته مینوشت «اینجا» و از اینجور چیزها.
این چیست در بشر؟ این چه حسی است در بشر؟ این، مظهر انسانیت و نمایشگر اصالت انسانیت است. به طورکلی حس تحسین نسبت به نیکان و حس تنفر نسبت به بدان ولو اینکه در زمانهای گذشته بودهاند، چیست؟ وقتی که نام یزید و شمر را پیش ما میبرند با آن جنایتهایی که مرتکب شدهاند و از آن طرف نام شهیدان کربلا را برای ما ذکر میکنند با آن فداکاریهایی که انجام دادهاند، در خودمان یک حس تنفر نسبت به دسته اول و یک حس اعجاب و احترام نسبت به دسته دوم پیدا میکنیم. این چیست؟ آیا واقعاً باز مسئله طبقه است؛ ما فکر میکنیم، خودمان را در طبقه شهیدان کربلا میبینیم و دشمنانمان را در آن دسته دیگر، و این حس تنفر از یزید و شمر همان حس تنفری است که از دشمنان خودمان داریم ولی آن را متوجه آنها میکنیم و آن حس احترامی که نسبت به شهیدان کربلا داریم همان تمایلی است که به خودمان داریم و به این صورت بیان میکنیم؟! اگر اینطور است، پس آن کسی هم که او را دشمن خودت و ستمگر نسبت به خودت حساب میکنی، با تو هیچ فرق ندارد چون او هم حق دارد که مثلًا از یزید و شمر تحسین کند و به آنها احترام بگزارد و از شهیدان کربلا تنفر داشته باشد، زیرا او هم خودش را کنار هم طبقه خود میگذارد و به حکم همان حسی که تو از دسته اول تنفر پیدا میکردی و نسبت به دسته دوم تحسین و اعجاب داشتی، او برعکس نسبت به آن که تو تنفر داری تحسین دارد و نسبت به آن که تو تحسین داری تنفر دارد.
اینطور نیست. شما در اینجا از دریچه دیگری که دریچه شخصی نیست، دریچه فرد نیست، بلکه دریچه انسانیت است و با جهان انسانیت و دریای انسانیت شما اتصال دارد [به موضوع مینگرید]. در این نگرش، دیگر «من» و «تنفر» نیست بلکه حقیقت در میان است. در آن پیوندی که در آنجا داری، آن «من» که نسبت به
شهیدان کربلا تحسین میکند و نسبت به دشمنان آنها تنفر دارد «من» شخصی نیست، یک «من» کلی و نوعی است. مکتب انسانیت که برای بشریت اصالت قائل است، باید به این سؤال جواب بدهد: اینها چیست و از کجا پیدا میشود؟ و همچنین مسائل دیگری از قبیل عشق صادقانهای که بشر به سپاسگزاری دارد.
انسان میخواهد از کسی که نیکی کرده سپاسگزاری کند. این خودش مسئلهای است. وقتی که اصالت ارزشهای انسان پیدا شد، آن وقت مسئله خود انسان به میان میآید. فقط اشاره میکنم:.
این انسانی که در او چنین اصالتهایی وجود دارد، آیا واقعاً تار و پودش همان است که ماتریالیسم میگوید؛ یک ماشین است؟ یک آپولوست؟ ماشین هر اندازه بزرگ باشد، فقط عظیم است. اگر ماشینی هزار برابر آپولو هم ساخته بشود، دربارهاش چه باید بگوییم؟ باید بگوییم: عظیم، شگفتانگیز، فوق العاده. اما آیا میتوانیم بگوییم شریف؟ نه. میتوانیم بگوییم مقدس؟ نه. اگر یک میلیارد برابر آپولوی فعلی هم باشد و میلیاردها رشته و قطعات منظم داشته باشد، باز یک موجودیت عظیم، شگفتانگیز، حیرتآور و فوق العاده است. هرگز ممکن نیست به این پایه برسد که به آن بگوییم شریف، مقدس، دارای حیثیت ذاتی. اعلامیه حقوق بشر و همچنین فیلسوفان کمونیست، اینهایی که طرفدار اصالت انسان به شکلهای مختلف هستند، چگونه میتوانند دم از حیثیت و تقدس بشر بزنند بدون اینکه در وجود بشرنَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحیرابطه اصالت انسان با خدا
از اصالت ارزشهای انسان، رسیدیم به اصالت خود انسان(نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی ).آیا فقط همین انسان است در این جهانی که در میان یک بینهایت ظلمت است؟ و به قول یک اروپایی در میان یک اقیانوس زهر، تنها این آقا تصادفاً یک قطره شیرین به وجود آمده؟ یا نه، این قطره شیرین نماینده اقیانوس شیرین است، این ذره نور نماینده جهان نور است؟ اینجاست که رابطه اصالت انسان با خدا روشن میشود؛
یعنی اصلًا ایندو از هم تفکیک پذیر نیستند.اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ[1]. اگر گفتید خدا، خدا فقط این نیست که [مبدأ حرکت عالم طبیعت است.][1]محرک اول ارسطو را نمیگویم. محرک اول ارسطو غیر از خدای اسلام است، او یک موجود جدا و اجنبی از جهان است. [منظور] خدای اسلام [است] که:هُوَ الْاوَّلُ وَالْاخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ[2]. تا گفتید خدا، یکدفعه جهان برای شما منظره دیگری پیدا میکند؛ برای تمام اصالتهایی که در وجود خودتان احساس میکنید مفهوم و معنی پیدا میشود، هدف پیدا میشود؛ میفهمید که اگر شما یک ذره نور هستید چون جهانی از نور وجود دارد، اگر قطره شیرین هستید برای این است که اقیانوس بی پایانی از شیرینی وجود دارد، پرتوی از او در جان شماست.
اسلام یک مکتب انسانی است یعنی بر اساس مقیاسهای انسانی است، بدین معنی که در اسلام آن چیزهایی که مبنی بر تبعیضهای غلط بین انسانهاست وجود ندارد؛ یعنی در اسلام اقلیم وجود ندارد، نژاد وجود ندارد، خون وجود ندارد، منطقه وجود ندارد، زبان وجود ندارد. اینها ابداً در اسلام ملاک امتیاز انسانها نیست. در اسلام آنچه که ملاک امتیاز انسانهاست، همان ارزشهای انسانی است. اسلام که یک مکتب انسانیت است و برای انسانیت احترام قائل است، از آن جهت برای ارزشهای انسانی اصالت قائل است که برای خود انسان اصالت قائل است، و از آن جهت برای خود انسان اصالت قائل است که برای جهان اصالت قائل است، یعنی به خدای قادر متعالی قائل و معترف است(هُوَ اللَّهُ الَّذی لا الهَ الّا هُوَ الْمَلِک الْقُدّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیمِنُ الْعَزیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکبِّرُ)[3]. و از این جهت است که تنها مکتب انسانیتی که میتواند بر اساس یک منطق صحیح وجود داشته باشد، اسلام است و دیگر مکتب انسانیتی در جهان وجود ندارد.
و صلّی اللَّه علی محمّد و اله الطّاهرین.
[1]نور/ 35.
[2]افتادگی از متن پیاده شده از نوار است.
[3]حدید/ 3.
[4]حشر/ 23.