بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 45

چنین تعبیراتی نمیآید. اهل عرفان برای اینکه مردم دیگر را دست بیندازند، معانیای که در نظر میگیرند با یک تعبیراتی میگویند که دیگران تکان بخورند و ناراحت بشوند. این یک نوع قلقلک دادن به مردم است. مثلًا مولوی یا شبستری چنین تعبیراتی دارند. شبستری میگوید:

مسلمانگر بدانستی که بت چیست

یقین کردی که دین در بت پرستی است

این خیلی حرف عجیبی است ولی مقصود او غیر از این حرفهاست. یک مقصود صحیح دارد. با یک تعبیری میگوید که به قول خودش زاهدنماها را قلقلک داده باشد. یک شعر معروفی هست که به مولوی نسبت میدهند، نمیدانم در مثنوی هست یا نه؛ میگوید:

از عبادت میتوان اللَّه شد

نِی توان موسی کلیم اللَّه شد

خیلی عجیب است! میگوید از عبادت نمیشود موسای کلیم اللَّه شد ولی از عبادت میشود اللَّه شد. یعنی چه؟ حال این حدیث را که من برایتان معنی کنم معنی این شعر هم واضح میشود.

اصلًا معنی ربوبیت یعنی تسلط، خداوندگاری، نه خدایی. فرق است میان خداوندگاری و خدایی. خداوندگاری یعنی صاحب بودن، صاحب اختیار بودن. در قضیه اصحاب الفیل که ابرهه آمد و میخواست کعبه را خراب کند و غارت میکردند، شترهای جناب عبدالمطّلب را هم که در بیابان بود گرفته و با خودشان برده بودند. عبدالمطّلب رفت نزد ابرهه. قیافه و عظمت و شخصیت عبدالمطّلب خیلی ابرهه را گرفت به گونهای که با خود فکر کرد که اگر این مرد بزرگ شفاعت کند و از من بخواهد که متعرض کعبه نشوم و آن را خراب نکنم خراب نمیکنم. ولی برخلاف انتظار او عبدالمطّلب وقتی که لب به سخن گشود فقط درباره شتران خودش صحبت کرد، درباره کعبه یک کلمه هم صحبت نکرد. ابرهه تعجب کرد، گفت من تو را خیلی آدم بزرگی حساب میکردم، من خیال کردم تو آمدهای برای اینکه برای کعبه شفاعت کنی، حالا میبینم آمدهای برای شترهای خودت شفاعت میکنی. او هم جواب خوبی داد، گفت: «انَا رَبُّ الْابِلِ وَ لِلْبَیتِ رَبٌّ» من خداوندگار شتران هستم و آن خانه هم از خود خداوندگاری دارد.

کلمه «ربّ» یعنی خداوندگار، صاحب. ما به خدا هم که میگوییم رَبّ، از باب اینکه خداوندگار و صاحب حقیقی تمام عالم و تمام عالمهاست. میگوییم:


صفحه 46

الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمینَاولین درجه ربوبیت:تسلط بر نفس

اوّلین درجه ربوبیت و خداوندگاری که در نتیجه عبودیت پیدا میشود این است که انسان ربّ و مالک نفس خودش میشود، تسلط بر نفس خودش پیدا میکند. یکی از بیچارگیهای ما که کاملًا احساس میکنیم این است: زمام نفس خودمان دراختیار ما نیست، اختیار خودمان را نداریم؛ اختیار زبان خودمان را نداریم، اختیار شهوات خودمان را نداریم، اختیار شکم خودمان را نداریم، اختیار دامن خودمان را نداریم، اختیار چشم خودمان را نداریم، اختیار گوش خودمان را نداریم، اختیار دست خودمان را نداریم، اختیار پای خودمان را نداریم؛ و این نهایت بدبختی است. ما میرویم در این خیابانها ولی این چشم دراختیار ما نیست، ما در اختیار این چشم هستیم؛ یعنی این ما هستیم که این چشم دلش میخواهد چشم چرانی کند، دلش میخواهد به نوامیس مردم نظر شهوت بکند، دل ما هم تابع این چشم است. گفت:

دل برود چشم چو مایل بود

دست نظر رشته کش دل بود

ما مالک زبان خودمان نیستیم، اختیار زبان خودمان را نداریم. وقتی که گرم میشویم به حرف زدن، به اصطلاح چانهمان گرم میشود، نمیفهمیم که چه میگوییم. مجلس گُل انداخته، حالا که مجلس گل انداخته است نه راز خودمان را میتوانیم نگه داریم نه راز مردم را؛ نمیتوانیم عیب پوش مردم باشیم، نمیتوانیم از مردم


صفحه 47

غیبت نکنیم ...[1]دومین درجه:مالک خاطرات نفس بودن

تازه من تا این درجه گفتم. یک درجه برویم بالاتر، مالک خاطرات نفس خودمان، خاطرات ضمیر خودمان [باشیم.] این مسئله را کاملًا توجه بفرمایید. همانهایی از ما که مالک چشم خودمان هستیم، مالک زبان خودمان هستیم، ارادهمان قوی است، مالک دست خودمان هستیم، مالک پای خودمان هستیم، مالک شهوت خودمان هستیم، مالک عصبانیت خودمان هستیم، مالک یک موضوعی نیستیم؛ هیچ کدام از همین افرادی که اینجا نشستهایم (شاید در اینجا اولیاء اللَّه باشند، من نمیدانم) مالک خاطرات ذهنی و خاطرات نفسانی خودمان نیستیم. یعنی چه؟ یعنی این تداعی معانیای که در ذهن ما رخ میدهد بدون اینکه اختیارش دست ما باشد. از این شاخ میرود به آن شاخ، از آن شاخ میرود به آن شاخ، ... قوه خیال ما حکم یک گنجشک را دارد. گنجشک را بالای درخت دیدهاید، میرود روی این شاخه، فوراً میرود روی شاخه دیگر و باز میپرد روی شاخه دیگر. قوه خیال ما دائماً از این شاخه به آن شاخه میپرد. به ما میگویند خواهش میکنم ده دقیقه تمرکز ذهن برای خودت ایجاد کن که فقط درباره یک موضوع بیندیشی. اگر توانستیم؟! به ما و شما میگویند نماز که میخوانی تمرکز ذهن و حضور قلب داشته باش.لا صَلوةَ الّا

[1][چند ثانیهای از سخنرانی ضبط نشده است.]


صفحه 48

بِحُضُورِ الْقَلْبنماز بدون حضور قلب قبول نیست؛ صحیح است، یعنی به تو نمیگویند چرا نماز نخواندی، اما قبول نیست یعنی تو را به جایی نمیبرد، خاصیتی برای تو ندارد. تا گفتیماللَّه اکبر، اگر فرض کنید مغازهدار هستیم مثل این است که قفل درِ مغازهمان را باز کردیم، حمد و سوره را میخوانیم اما دلمان در مغازه است، دلمان در اداره است، دلمان در فلان مِلکمان است، دلمان دنبال فلان شهوت است، یک وقت متوجه میشویم که گفتیمالسلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته. از بس هم زیاد نماز خواندهایم قهراً عادت شده است، اشتباه نمیکنیم، بهطور خودکار ازاللَّه اکبرتاالسلام علیکممیرویم و تمام میکنیم بدون اینکه هیچ بفهمیم؛ و حال آنکه در نماز باید حضور قلب و تمرکز ذهن باشد. نگویید نشدنی است. خیر، شدنی است، خیلی هم شدنی است، با عبودیت(الْعُبودِیةُ جَوْهَرَةٌ کنْهُهَا الرُّبوبِیةُ ).حضور قلب امام سجاد در حال نماز

امام سجاد مشغول عبادت بود. یکی از بچههای امام از پشت بام افتاد دستش شکست. زنها ریختند داد و فریاد کردند که دست بچه شکست، برویم شکسته بند بیاوریم. رفتند شکسته بند آوردند، دست بچه را بستند. بچه گریه کرد، زنها ناله کردند، افراد دیگر داد و قال کردند، تمام شد. قضیه گذشت. امام بعد از آنکه از عبادت فارغ شد آمد در حیاط، چشمش افتاد به بچهاش، دید دست او را بستهاند.

فرمود: چطور شده است؟ گفتند: بچه از بام افتاد، دستش شکست، شکسته بند آوردیم، دست او را بستیم در وقتی که شما مشغول نماز و عبادت بودید. امام قسم خورد که اصلًا من متوجه نشدم.

ممکن است شما بگویید او امام زین العابدین است، همه مردم که امام


صفحه 49

زین العابدین نمیشوند. بنده خودم در عمر خودم افرادی را دیدهام- البته نمیگویم در این حد و درجه- که برای من محسوس بود که از اولی که شروع به نماز میکنند تا آخر نماز چنان غرق در ذکر خدا و یاد خدا میشوند و چنان غرق در نماز میشوند که واقعاً متوجه اطراف خودشان نیستند؛ و من دیدهام چنین کسانی را.

الْعُبودِیةُ جَوْهَرَةٌ کنْهُهَا الرُّبوبِیةُنتیجه عبودیت و بندگی و اولین اثرش این تسلط است.

ما دو مرحله از تسلط را در این جلسه عرض کردیم. یک درجه از تسلط که اقل درجه تسلط است و اگر این برای انسان پیدا نشود باید انسان یقین داشته باشد عبادتهایش مقبول درگاه الهی نیست، تسلط بر نفس است، همان چیزی است که قرآن در باب نماز میگوید:انَّ الصَّلوةَ تَنْهیعَنِ الفَحشاءِ والْمُنْکرِتقوا

تقوا یعنی چه؟ یعنی خود نگهداری. خود نگهداری یعنی چه؟ یعنی تسلط بر نفس.

انَّ تَقْوَی اللَّهِ حَمَتْ اولیاءَ اللَّهِ مَحارِمَهُ وَ الْزَمَتْ قُلوبَهُمْ مَخافَتَهُ[1]. علی علیه السلام میفرماید تقوای الهی یک خاصیتش این است که انسان را از محرمات الهی نگهداری میکند.

خاصیت دیگرش این است که خوف خدا را در دل انسان جایگزین میسازد. قرآن در باب روزه میگوید:یا ایهَا الَّذینَ امَنوا کتِبَ عَلَیکمُ الصِّیامُ کما کتِبَ عَلَی الَّذینَ مِنْ قَبلِکمْ لَعَلَّکمْ تَتَّقونَ[2]ای مردم باایمان، برای شما روزه فرض شده است همچنان که برای پیشینیان شما فرض شده بود، چرا؟ قرآن فلسفه را هم ذکر میکند:لَعَلَّکمْ تَتَّقونَبرای اینکه در شما روح تقوا و ملکه تقوا پیدا بشود. ملکه تقوا یعنی چه؟ یعنی تسلط بر نفس. تسلط بر نفس همان است که امام صادق فرمود ربوبیت(الْعُبُودیةُ جوهَرَةٌ کنْهُهَا الرُّبوبیة )..

[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، خطبه 113.

[2]بقره/ 183.


صفحه 50

پس اگر ما ماه رمضانی را گذراندیم، شبهای احیایی را گذراندیم، روزههای متوالی را گذراندیم و بعد از ماه رمضان در دل خودمان احساس کردیم که بر شهوات خودمان بیش از پیش از ماه رمضان مسلّط هستیم، بر عصبانیت خودمان از سابق بیشتر مسلّط هستیم، بر چشم خودمان بیشتر مسلّط هستیم، بر زبان خودمان بیشتر مسلّط هستیم، بر اعضا و جوارح خودمان بیشتر مسلّط هستیم و بالاخره بر نفس خودمان بیشتر مسلّط هستیم و میتوانیم جلو نفس امّاره را بگیریم، این علامت قبولی روزه ماست. اما اگر ماه رمضانی گذشت و تمام شد و حظّ ما از ماه رمضان- آنطور که پیغمبر اکرم فرمود که بعضی از مردم حظّشان از روزه فقط گرسنگی و تشنگی است- فقط این بوده که یک ماه یک گرسنگیهایی و یک تشنگیهایی کشیدیم (اغلب هم از بس که سحر و افطار میخوریم تشنه و گرسنه هم نمیشویم ولی لااقل بدحال میشویم)، یک بدحالی پیدا کردیم و در نتیجه این بدحالی قدرت ما بر کارکردن کمتر شد و بعد آمدیم روزه را متهم کردیم که روزه هم شد کار در دنیا؟! (آن که محصل و دانشجوست گفت من در تمام این ماه رمضان قدرت درس خواندنم کم شد و آن که اهل کار دیگری است گفت قدرت فلان کار من کم شد، پس روزه بد چیزی است)، این علامت قبول نشدن روزه ماست؛ درصورتی که اگر انسان در ماه رمضان روزه گیر واقعی باشد، اگر واقعاً به خودش گرسنگی بدهد و همینطور که گفته شده است سه وعده غذا را تبدیل به دو وعده کند، یعنی قبلًا یک صبحانه ویک ناهار و یک شام میخورد، حالا دیگر ناهار نداشته باشد، افطارش فقط به اندازه یک صبحانه مختصر باشد، بعد هم سحر نه خیلی زیاد بر معده تحمیل کند بلکه یک غذای متعارف بخورد، بعد احساس میکند که هم نیروی بدنیاش بر کار افزایش پیدا کرده است و هم نیروی روحیاش بر کار خیر و برای تسلط بر نفس. این حداقل عبادت است.

آیهای در ابتدای سخنم خواندم، این آیه را برایتان ترجمه کنم که مفادش همین مطلب است. قرآن و نهج البلاغه و امام جعفر صادق و امام زین العابدین هرچه که کلمات را متفرّق و به زبانهای مختلف گفته باشند ولی وقتی که شما نگاه میکنید میبینید همه یک حقیقت را دریافتهاند و یک حقیقت را ذکر میکنند. ما در دو آیه از آیات قرآن اینچنین میخوانیم، یعنی در دو جا این آیه تکرار شده است:یا


صفحه 51

ایهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَعینوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ[1]ای اهل ایمان! از نماز و از صبر- که به روزه تفسیر شده است- کمک بگیرید. این تعبیر خیلی عجیب است! به ما میگویند از نماز استمداد کن، از روزه استمداد کن، یعنی تو نمیدانی که این نماز چه منبع نیرویی است! این روزه چه منبع نیرویی است! اگر به شما گفتند نماز بخوانید، شما را به یک منبع نیرو هدایت کردهاند و اگر گفتهاند روزه بگیرید شما را به یک منبع نیرو هدایت کردهاند. برای اینکه بر نفس و روح خودتان مسلط بشوید نماز بخوانید، روزه بگیرید.الْعُبودیةُ جَوْهَرَةٌ کنْهُهَا الرُّبوبیةُ.درجات بالاتر

بالاتر از این هم درجهای هست؟ بله، یک انسان مستجاب الدعوه- لااقل درباره خودتان- میشوید. حتی میتوانید روی بدن خودتان اثر بگذارید، اعجاز کنید، کرامت کنید، درنتیجه عبودیت کهجوْهرةٌ کنهها الرُّبوبیةنتیجه عبودیت تسلط است.

آیا بالاتر از این هم هست؟ بله، اما این بالاتر، برای فهمها و فکرهای ما خیلی زیاد است، خیلی از اشخاص نمیتوانند باور کنند که انسانی در اثر عبودیت و بندگی خدا و تذلّل، در اثر این که صراط عبودیت را طی کرده است، برسد به جایی که در جهان هم بتواند تصرف کند، یعنی بتواند یک بیماری را از راه روحی معالجه کند، یک کور مادرزاد را شفا بدهد، یک پیس را شفا بدهد (آنطور که قرآن درباره عیسی بن مریم نقل میکند) البته به اذن اللَّه؛ خدا به آنها چنین قدرتی داده است. اذن خدا همان قدرتی است که خدا افاضه میکند:و تُبْرِئُ اْلَاکمَهَ وَالْابْرَصَ بِاذْنی وَ اذْ تُخْرِجُ الْمَوْتیبِاذْنی[2]یا در آیه دیگر:وَ احْی الْمَوْتیبِاذْنِ اللَّهِ[3]. این یک درجه بالاتر است که اکنون نمیخواهم درباره آن صحبت کنم. در جلسه بعد ان شاء اللَّه درباره معنای «قرب»

[1]بقره/ 153.

[2]مائده/ 110.

[3]آل عمران/ 49.


صفحه 52

برای شما مطالبی عرض میکنم. اینکه ما در عبادت میگوییم:قربةً الَی اللَّهیعنی چه؟ تقرب به خداوند یعنی چه؟ این معنا را ان شاء اللَّه برای شما توضیح خواهم داد.

علی از آن عبدها و بندههایی است که به این خداوندگاری نائل شده است. اما اشتباه نکنید، خیال نکنید این عبودیت که نتیجهاش خداوندگاری و تسلط است، نتیجهاش خودبینی و غرور و منیت هم هست؛ ابداً، خودبینی با عبودیت سازگار نیست. آن بندهای که بندگی کند برای ربوبیت، کارش به جایی نمیرسد. عبودیت جز تذلّل و خاکساری چیز دیگری نیست. علی علیه السلام در مناجاتهای خودش عرض میکند: خدایا!کفیلی فَخراً انْ اکونَ لَک عَبْداً وَ کفیلی عِزّاً انْ تَکونَ لی رَبّاً. خدایا! این افتخار برای من بس که بنده تو باشم و این عزت و شرافت برای من بس که تو رب و خداوندگار و پروردگار من باشی. ما برای علی علیه السلام خیلی مقامات قائل هستیم و باید هم قائل باشیم. اصلًا مسئله ولایت که میگویند، بدون ولایت تکوینی- در یک حدودی- اساساً ولایت نیست. اشتباه کردهاند، نفهمیدهاند، سواد ندارند کسانی که منکر ولایت تکوینی شدهاند و حتی ولایت تکوینی را نمیفهمند که چیست؛ یک چیز دیگر را پیش خودشان جاهلانه فرض و تصور کردهاند و همانها را هم مرتب به مردم گفتهاند، در کتابهایشان هم نوشتهاند چون شعورشان به این مسائل نمیرسد. آنها اساساً انسان و خدا را نمیشناسند. در اینجور مسائل اظهارنظر کردن، فرع بر دو مسئله است: اول شناختن خدا، دوم شناختن انسان و استعدادهای درونی انسان و معنی تقرب انسان به خدا و معنی عبودیت و معنی عبادت. علی که اینچنین محبوب است به خاطر عبودیت است. چه خوب میگوید ابوسعید ابی الخیر:

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی[1]هر دو جهانش بخشی[2]

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

.آن کسی که مجذوب تو میشود چه اعتنایی به این ربوبیتها دارد که بخواهد منیت و غرور و تکبر پیدا کند.

[1]یعنی او را شیفته و مجذوب خودت کنی.

[2]همان ربوبیت را دارد میگوید (العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة).