بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 50

پس اگر ما ماه رمضانی را گذراندیم، شبهای احیایی را گذراندیم، روزههای متوالی را گذراندیم و بعد از ماه رمضان در دل خودمان احساس کردیم که بر شهوات خودمان بیش از پیش از ماه رمضان مسلّط هستیم، بر عصبانیت خودمان از سابق بیشتر مسلّط هستیم، بر چشم خودمان بیشتر مسلّط هستیم، بر زبان خودمان بیشتر مسلّط هستیم، بر اعضا و جوارح خودمان بیشتر مسلّط هستیم و بالاخره بر نفس خودمان بیشتر مسلّط هستیم و میتوانیم جلو نفس امّاره را بگیریم، این علامت قبولی روزه ماست. اما اگر ماه رمضانی گذشت و تمام شد و حظّ ما از ماه رمضان- آنطور که پیغمبر اکرم فرمود که بعضی از مردم حظّشان از روزه فقط گرسنگی و تشنگی است- فقط این بوده که یک ماه یک گرسنگیهایی و یک تشنگیهایی کشیدیم (اغلب هم از بس که سحر و افطار میخوریم تشنه و گرسنه هم نمیشویم ولی لااقل بدحال میشویم)، یک بدحالی پیدا کردیم و در نتیجه این بدحالی قدرت ما بر کارکردن کمتر شد و بعد آمدیم روزه را متهم کردیم که روزه هم شد کار در دنیا؟! (آن که محصل و دانشجوست گفت من در تمام این ماه رمضان قدرت درس خواندنم کم شد و آن که اهل کار دیگری است گفت قدرت فلان کار من کم شد، پس روزه بد چیزی است)، این علامت قبول نشدن روزه ماست؛ درصورتی که اگر انسان در ماه رمضان روزه گیر واقعی باشد، اگر واقعاً به خودش گرسنگی بدهد و همینطور که گفته شده است سه وعده غذا را تبدیل به دو وعده کند، یعنی قبلًا یک صبحانه ویک ناهار و یک شام میخورد، حالا دیگر ناهار نداشته باشد، افطارش فقط به اندازه یک صبحانه مختصر باشد، بعد هم سحر نه خیلی زیاد بر معده تحمیل کند بلکه یک غذای متعارف بخورد، بعد احساس میکند که هم نیروی بدنیاش بر کار افزایش پیدا کرده است و هم نیروی روحیاش بر کار خیر و برای تسلط بر نفس. این حداقل عبادت است.

آیهای در ابتدای سخنم خواندم، این آیه را برایتان ترجمه کنم که مفادش همین مطلب است. قرآن و نهج البلاغه و امام جعفر صادق و امام زین العابدین هرچه که کلمات را متفرّق و به زبانهای مختلف گفته باشند ولی وقتی که شما نگاه میکنید میبینید همه یک حقیقت را دریافتهاند و یک حقیقت را ذکر میکنند. ما در دو آیه از آیات قرآن اینچنین میخوانیم، یعنی در دو جا این آیه تکرار شده است:یا


صفحه 51

ایهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَعینوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ[1]ای اهل ایمان! از نماز و از صبر- که به روزه تفسیر شده است- کمک بگیرید. این تعبیر خیلی عجیب است! به ما میگویند از نماز استمداد کن، از روزه استمداد کن، یعنی تو نمیدانی که این نماز چه منبع نیرویی است! این روزه چه منبع نیرویی است! اگر به شما گفتند نماز بخوانید، شما را به یک منبع نیرو هدایت کردهاند و اگر گفتهاند روزه بگیرید شما را به یک منبع نیرو هدایت کردهاند. برای اینکه بر نفس و روح خودتان مسلط بشوید نماز بخوانید، روزه بگیرید.الْعُبودیةُ جَوْهَرَةٌ کنْهُهَا الرُّبوبیةُ.درجات بالاتر

بالاتر از این هم درجهای هست؟ بله، یک انسان مستجاب الدعوه- لااقل درباره خودتان- میشوید. حتی میتوانید روی بدن خودتان اثر بگذارید، اعجاز کنید، کرامت کنید، درنتیجه عبودیت کهجوْهرةٌ کنهها الرُّبوبیةنتیجه عبودیت تسلط است.

آیا بالاتر از این هم هست؟ بله، اما این بالاتر، برای فهمها و فکرهای ما خیلی زیاد است، خیلی از اشخاص نمیتوانند باور کنند که انسانی در اثر عبودیت و بندگی خدا و تذلّل، در اثر این که صراط عبودیت را طی کرده است، برسد به جایی که در جهان هم بتواند تصرف کند، یعنی بتواند یک بیماری را از راه روحی معالجه کند، یک کور مادرزاد را شفا بدهد، یک پیس را شفا بدهد (آنطور که قرآن درباره عیسی بن مریم نقل میکند) البته به اذن اللَّه؛ خدا به آنها چنین قدرتی داده است. اذن خدا همان قدرتی است که خدا افاضه میکند:و تُبْرِئُ اْلَاکمَهَ وَالْابْرَصَ بِاذْنی وَ اذْ تُخْرِجُ الْمَوْتیبِاذْنی[2]یا در آیه دیگر:وَ احْی الْمَوْتیبِاذْنِ اللَّهِ[3]. این یک درجه بالاتر است که اکنون نمیخواهم درباره آن صحبت کنم. در جلسه بعد ان شاء اللَّه درباره معنای «قرب»

[1]بقره/ 153.

[2]مائده/ 110.

[3]آل عمران/ 49.


صفحه 52

برای شما مطالبی عرض میکنم. اینکه ما در عبادت میگوییم:قربةً الَی اللَّهیعنی چه؟ تقرب به خداوند یعنی چه؟ این معنا را ان شاء اللَّه برای شما توضیح خواهم داد.

علی از آن عبدها و بندههایی است که به این خداوندگاری نائل شده است. اما اشتباه نکنید، خیال نکنید این عبودیت که نتیجهاش خداوندگاری و تسلط است، نتیجهاش خودبینی و غرور و منیت هم هست؛ ابداً، خودبینی با عبودیت سازگار نیست. آن بندهای که بندگی کند برای ربوبیت، کارش به جایی نمیرسد. عبودیت جز تذلّل و خاکساری چیز دیگری نیست. علی علیه السلام در مناجاتهای خودش عرض میکند: خدایا!کفیلی فَخراً انْ اکونَ لَک عَبْداً وَ کفیلی عِزّاً انْ تَکونَ لی رَبّاً. خدایا! این افتخار برای من بس که بنده تو باشم و این عزت و شرافت برای من بس که تو رب و خداوندگار و پروردگار من باشی. ما برای علی علیه السلام خیلی مقامات قائل هستیم و باید هم قائل باشیم. اصلًا مسئله ولایت که میگویند، بدون ولایت تکوینی- در یک حدودی- اساساً ولایت نیست. اشتباه کردهاند، نفهمیدهاند، سواد ندارند کسانی که منکر ولایت تکوینی شدهاند و حتی ولایت تکوینی را نمیفهمند که چیست؛ یک چیز دیگر را پیش خودشان جاهلانه فرض و تصور کردهاند و همانها را هم مرتب به مردم گفتهاند، در کتابهایشان هم نوشتهاند چون شعورشان به این مسائل نمیرسد. آنها اساساً انسان و خدا را نمیشناسند. در اینجور مسائل اظهارنظر کردن، فرع بر دو مسئله است: اول شناختن خدا، دوم شناختن انسان و استعدادهای درونی انسان و معنی تقرب انسان به خدا و معنی عبودیت و معنی عبادت. علی که اینچنین محبوب است به خاطر عبودیت است. چه خوب میگوید ابوسعید ابی الخیر:

آن کس که تو را شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی[1]هر دو جهانش بخشی[2]

دیوانه تو هر دو جهان را چه کند

.آن کسی که مجذوب تو میشود چه اعتنایی به این ربوبیتها دارد که بخواهد منیت و غرور و تکبر پیدا کند.

[1]یعنی او را شیفته و مجذوب خودت کنی.

[2]همان ربوبیت را دارد میگوید (العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة).


صفحه 53

ایام از یک طرف ایام و لیالی احیاء است، ایام و لیالی دعاست، ایام و لیالی عبودیت و بندگی کردن است و از طرف دیگر ایام شهادت مولای متقیان علی علیه السلام است، ایام شهادت آن مردی که یکی از بزرگترین بندگان خداست. بعد از پیغمبر اکرم ما بندهای به این بندگی سراغ نداریم. تخمین زدهاند در حدود چهل و پنج ساعت از ضربت خوردن علی علیه السلام تا وفات و شهادتش یعنی تا آن لحظهای که مرغ روحش به عالم ملکوت پرواز کرد فاصله شد و به نظر من این مدت چهل و پنج ساعت از حیرت انگیزترین دورههای زندگی علی علیه السلام است. شخصیت علی را در این چهل و پنج ساعت انسان میبیند. یقین و ایمان علی در این چهل و پنج ساعت بر دیگران نمایان میشود. از نظر خود او لحظات و ساعاتی است که جایزه خودش را گرفته است، مسابقه را به نهایت رسانده است، با کمال افتخار میخواهد نزد پروردگارش برود. علی چیز دیگری است. در نهج البلاغه میفرماید این آیه که نازل شد:احَسِبَ النّاسُ انْ یتْرَکوا انْ یقولوا امَنّا وَ هُمْ لا یفْتَنونَ.وَ لَقد فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذینَ صَدَقوا وَ لَیعْلَمَنَّ الْکاذِبین[1]من فهمیدم که در امت اسلام فتنهها پیدا میشود. من خیلی آرزوی شهادت داشتم. آرزو داشتم که در احد شهید بشوم.

هفتاد نفر از مسلمین شهید شدند وقتی که من شهید نشدم خیلی دلم گرفت، ناراحت شدم. (این را یک جوان میگوید. در زمان جنگ احد علی تقریباً یک مرد 25 ساله است. دو بچه کوچک در خانه دارد: امام حسن و امام حسین. همسری دارد مانند صدّیقه طاهره. در عین حال آنچنان آرزوی شهادت علی را بیتاب کرده است که پس از آنکه شهید نمیشود ناراحت میشود.) پیغمبر اکرم قبلًا به او وعده داده بود- شاید هم خودش قبلًا سؤال کرده بود که یا رسول اللَّه! آیا من چگونه از دنیا میروم؟

و پیغمبر فرموده بود- تو شهید از دنیا میروی. ولی وقتی که دید در احد شهید نشد ناراحت شد. رفت خدمت رسول اکرم: یا رسول اللَّه شما به من اینطور فرموده بودید که خداوند شهادت را روزی من میکند، پس چطور من در احد شهید نشدم؟ فرمود:

علی جان دیر نمیشود، تو حتماً شهید این امت خواهی بود. بعد پیغمبر یک سؤال مانندی از علی کرد: علی جانم! بگو آن وقتی که در بستر شهادت افتاده باشی چگونه صبر خواهی کرد؟ چه جوابی میدهد! یا رسولَ اللَّه! آنجا که جای صبر

[1]عنکبوت/ 2 و 3.


صفحه 54

نیست، آنجا جای بُشری است و جای شکر و سپاسگزاری است. شما به من بفرمایید آن وقتی که من در بستر شهادت افتادهام چگونه خدا را شکر میکنم.

همیشه علی به دنبال این گم گشته خودش میرفت. اجمالًا میدانست که این فرق او در راه خدا شکافته خواهد شد. میگفت خدایا آن لحظه نازنین، آن لحظه زیبا، آن لحظه پرلذّت و پربهجت چه لحظهای خواهد بود؟ پیغمبر به علی فرموده بود که شهادت تو در ماه رمضان است، در آن ماه رمضان سال 41 هجری علی مثل اینکه قلبش احساس کرده بود که دیگر هرچه میخواهد واقع بشود در این ماه رمضان واقع میشود. بچههای علی احساس کرده بودند که در این ماه رمضان علی یک حالت انتظار و اضطراب و دلهرهای دارد، مثل اینکه انتظار یک امر بزرگی را میکشد. روز سیزدهم رمضان است، برای مردم خطبه و خطابه میخواند. در وسط خطبه و خطابه چشمش افتاد به امام حسن، حرفش را برید، صدا زد عزیزم حسن! از این ماه چند روز گذشته است؟ خیلی سؤال عجیبی است. علی خودش بهتر از همه میداند که چند روز گذشته است، چطور از این جوانش میپرسد؟ عرض کرد:

پدر جان سیزده روز. فوراً رو کرد به امام حسین: حسینم! از این ماه چند روز باقی مانده است؟ (خیلی واضح است وقتی سیزده روز گذشته است هفده روز باقی مانده است) پدر جان هفده روز باقی مانده است. دستی به محاسن کشید، فرمود: بسیار نزدیک است که این محاسن با خون این سر خضاب بشود. انتظار چنین ساعت و چنین روزی را داشت.

یکی از آن جملههای بسیار زیبای امیرالمؤمنین که در خلال همین چهل و پنج ساعت ایراد کرده این است؛ دیگران خیلی مضطرب و ناراحت بودند، اشک میریختند و گریه میکردند ولی خودش اظهار بشاشت میکرد، فرمود:وَاللَّهِ ما فَجَأَنی مِنَ الْمَوْتِ وارِدٌ کرِهْتُهُ وَ لا طالِعٌ انْکرْتُهُ و ما کنْتُ الّا کقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبٍ وَجَدَبه خدا قسم که اگر مُردم من هیچ کراهتی ندارم، یک ذرّه کراهت ندارم. این برای من یک امر نشناختهای نبود، یک مهمان ناشناختهای نبود، یک مهمان شناخته شده بود. بعد فرمود: میدانید مَثَل من مَثَل کیست؟ مَثَل آن عاشقی است که به دنبال مطلوب و معشوق خودش میرود و او را مییابد. مَثَل من مَثَل آن تشنهای است که در یک شب تاریک دنبال آب میرود ناگهان آب را پیدا میکند، چقدر خوشحال میشود! گفت:


صفحه 55

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی

آن شب قدر که این تازه براتم دادند

اصحابش میآمدند: بله یا امیرالمؤمنین برای شما چنین است ولی بعد از شما ما دیگر چه خاکی به سرمان بریزیم؟ در شب نوزدهم، بچههای علی احساس کرده بودند که امشب یک شب دیگری است، چون حضرت یک وضع خاصی داشت، گاهی بیرون میآمد به آسمان نگاه میکرد و برمیگشت، و آن شب را هم علی تا صبح نخوابید. بچهها هر کدام به خانه خودشان رفته بودند. امیرالمؤمنین مصلایی دارد یعنی یک اتاقی در منزلش دارد که در آنجا نماز میخواند و عبادت میکند.

فرزند بزرگوارش حسن بن علی علیه السلام که به خانه خود رفته بود، قبل از طلوع صبح از خانه خودش مراجعت کرد، آمد خدمت پدر بزرگوار، رفت به مصلای پدر، دید علی نشسته است و مشغول عبادت است. علی علیه السلام جریانی را که در آن شب برایش رخ داده بود برای فرزندش حسن نقل کرد. فرمود: پسر جان! دیشب من همینطور که نشسته بودم (یعنی من دیشب نخوابیدم، بستر نینداختم) چشم مرا خواب گرفت. در یک لحظه و به یک سرعت عجیبی در همان عالم رؤیا من پیغمبر اکرم جدّ شما را دیدم:مَلَکتْنی عَینی وَ انَا جالِسٌ فَسنَحَ لی رَسولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَآلِهِچشمم (خواب) بر من مسلط شد، همان طوری که نشسته بودم یک لحظه پیغمبر را دیدم. تا پیغمبر را دیدم فوراً شکایت امت را به او عرض کردم. عرض کردم:یا رسولَ اللَّهِ ماذا لَقیتُ مِن امَّتِک مِنَ الْاوَدِ وَ اللَّدَدِیا رسول اللَّه! من از دست این امت تو چهها کشیدم و این امت تو چقدر خون بر دل من وارد کردند! یا رسول اللَّه از دشمنان خودم به تو بگویم ...[1]

[1][چند ثانیهای از پایان سخنرانی ضبط نشده است.]


صفحه 56

2عبادت و دعا

در جلسه گذشته مقداری راجع به عبودیت، بندگی حق و حق پرستی و آثاری که عبودیت برای بشر دارد صحبت کردم و حدیثی را از امام صادق علیه السلام که در مصباح الشریعه روایت شده است عنوان کردم. حدیث این بود:الْعُبودِیةُ جَوْهَرَةٌ کنْهُهَا الرُّبوبِیةُو در اطراف این حدیث توضیحاتی دادم ولی توضیحات گذشته احتیاج دارد که بیان بیشتری در اطراف آنها بکنم و ضمناً مطلبی را که وعده دادم که در این جلسه صحبت کنم یعنی مسئله «تقرّب به خداوند» که روح عبادت است، به عرض شما میرسانم. اوّل مسئله تقرّب را برای شما عرض میکنم.

شما همه وقتی که میخواهید عبادتی انجام بدهید، مثلًا نمازی بخوانید، روزهای بگیرید، حجی انجام بدهید و یا زکاتی بدهید، نیت میکنید و در نیت خودتان میگویید: نماز میخوانمقُرْبَةً الَی اللَّهِ، یعنی نماز میخوانم برای اینکه به خدای تبارک و تعالی نزدیک بشوم؛ روزه میگیرمقُرْبَةً الَی اللَّهِبرای اینکه به خدا نزدیک بشوم؛ حج میکنمقُرْبَةً الَی اللَّهِبرای اینکه به خدا نزدیک بشوم؛ احسان میکنم، به انسانهای دیگر خدمت میکنم برای اینکه به خدا نزدیک بشوم.

من میخواهم این معنی نزدیک شدن به خدا را در این جلسه برای شما توضیح


صفحه 57

نزدیک شدن حقیقی

نزدیک شدن مجازی

یک نزدیک شدن دیگر هم ما داریم که فقط تعبیر است و نزدیک شدن حقیقی نیست، چطور؟ شما یک صاحب قدرت و مقام یا یک صاحب ثروتی را درنظر بگیرید که یک قدرت فراوان و ثروت فراوانی دراختیار اوست. آنگاه بعضی از افراد را ما میگوییم از نزدیکان فلان مقام است؛ فلان شخص با فلان مقام نزدیک است. از شما میپرسند شما با فلان صاحب قدرت آیا نزدیک هستید یا نزدیک نیستید؟ مثلًا میگویید نه، من نزدیک نیستم اما فلان کس به او خیلی نزدیک است، چطور؟ من با