برای شما مطالبی عرض میکنم. اینکه ما در عبادت میگوییم:قربةً الَی اللَّهیعنی چه؟ تقرب به خداوند یعنی چه؟ این معنا را ان شاء اللَّه برای شما توضیح خواهم داد.
علی از آن عبدها و بندههایی است که به این خداوندگاری نائل شده است. اما اشتباه نکنید، خیال نکنید این عبودیت که نتیجهاش خداوندگاری و تسلط است، نتیجهاش خودبینی و غرور و منیت هم هست؛ ابداً، خودبینی با عبودیت سازگار نیست. آن بندهای که بندگی کند برای ربوبیت، کارش به جایی نمیرسد. عبودیت جز تذلّل و خاکساری چیز دیگری نیست. علی علیه السلام در مناجاتهای خودش عرض میکند: خدایا!کفیلی فَخراً انْ اکونَ لَک عَبْداً وَ کفیلی عِزّاً انْ تَکونَ لی رَبّاً. خدایا! این افتخار برای من بس که بنده تو باشم و این عزت و شرافت برای من بس که تو رب و خداوندگار و پروردگار من باشی. ما برای علی علیه السلام خیلی مقامات قائل هستیم و باید هم قائل باشیم. اصلًا مسئله ولایت که میگویند، بدون ولایت تکوینی- در یک حدودی- اساساً ولایت نیست. اشتباه کردهاند، نفهمیدهاند، سواد ندارند کسانی که منکر ولایت تکوینی شدهاند و حتی ولایت تکوینی را نمیفهمند که چیست؛ یک چیز دیگر را پیش خودشان جاهلانه فرض و تصور کردهاند و همانها را هم مرتب به مردم گفتهاند، در کتابهایشان هم نوشتهاند چون شعورشان به این مسائل نمیرسد. آنها اساساً انسان و خدا را نمیشناسند. در اینجور مسائل اظهارنظر کردن، فرع بر دو مسئله است: اول شناختن خدا، دوم شناختن انسان و استعدادهای درونی انسان و معنی تقرب انسان به خدا و معنی عبودیت و معنی عبادت. علی که اینچنین محبوب است به خاطر عبودیت است. چه خوب میگوید ابوسعید ابی الخیر:
آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی[1]هر دو جهانش بخشی[2]
دیوانه تو هر دو جهان را چه کند
.آن کسی که مجذوب تو میشود چه اعتنایی به این ربوبیتها دارد که بخواهد منیت و غرور و تکبر پیدا کند.
[1]یعنی او را شیفته و مجذوب خودت کنی.
[2]همان ربوبیت را دارد میگوید (العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة).
ایام از یک طرف ایام و لیالی احیاء است، ایام و لیالی دعاست، ایام و لیالی عبودیت و بندگی کردن است و از طرف دیگر ایام شهادت مولای متقیان علی علیه السلام است، ایام شهادت آن مردی که یکی از بزرگترین بندگان خداست. بعد از پیغمبر اکرم ما بندهای به این بندگی سراغ نداریم. تخمین زدهاند در حدود چهل و پنج ساعت از ضربت خوردن علی علیه السلام تا وفات و شهادتش یعنی تا آن لحظهای که مرغ روحش به عالم ملکوت پرواز کرد فاصله شد و به نظر من این مدت چهل و پنج ساعت از حیرت انگیزترین دورههای زندگی علی علیه السلام است. شخصیت علی را در این چهل و پنج ساعت انسان میبیند. یقین و ایمان علی در این چهل و پنج ساعت بر دیگران نمایان میشود. از نظر خود او لحظات و ساعاتی است که جایزه خودش را گرفته است، مسابقه را به نهایت رسانده است، با کمال افتخار میخواهد نزد پروردگارش برود. علی چیز دیگری است. در نهج البلاغه میفرماید این آیه که نازل شد:احَسِبَ النّاسُ انْ یتْرَکوا انْ یقولوا امَنّا وَ هُمْ لا یفْتَنونَ.وَ لَقد فَتَنَّا الَّذینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَیعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذینَ صَدَقوا وَ لَیعْلَمَنَّ الْکاذِبین[1]من فهمیدم که در امت اسلام فتنهها پیدا میشود. من خیلی آرزوی شهادت داشتم. آرزو داشتم که در احد شهید بشوم.
هفتاد نفر از مسلمین شهید شدند وقتی که من شهید نشدم خیلی دلم گرفت، ناراحت شدم. (این را یک جوان میگوید. در زمان جنگ احد علی تقریباً یک مرد 25 ساله است. دو بچه کوچک در خانه دارد: امام حسن و امام حسین. همسری دارد مانند صدّیقه طاهره. در عین حال آنچنان آرزوی شهادت علی را بیتاب کرده است که پس از آنکه شهید نمیشود ناراحت میشود.) پیغمبر اکرم قبلًا به او وعده داده بود- شاید هم خودش قبلًا سؤال کرده بود که یا رسول اللَّه! آیا من چگونه از دنیا میروم؟
و پیغمبر فرموده بود- تو شهید از دنیا میروی. ولی وقتی که دید در احد شهید نشد ناراحت شد. رفت خدمت رسول اکرم: یا رسول اللَّه شما به من اینطور فرموده بودید که خداوند شهادت را روزی من میکند، پس چطور من در احد شهید نشدم؟ فرمود:
علی جان دیر نمیشود، تو حتماً شهید این امت خواهی بود. بعد پیغمبر یک سؤال مانندی از علی کرد: علی جانم! بگو آن وقتی که در بستر شهادت افتاده باشی چگونه صبر خواهی کرد؟ چه جوابی میدهد! یا رسولَ اللَّه! آنجا که جای صبر
[1]عنکبوت/ 2 و 3.
نیست، آنجا جای بُشری است و جای شکر و سپاسگزاری است. شما به من بفرمایید آن وقتی که من در بستر شهادت افتادهام چگونه خدا را شکر میکنم.
همیشه علی به دنبال این گم گشته خودش میرفت. اجمالًا میدانست که این فرق او در راه خدا شکافته خواهد شد. میگفت خدایا آن لحظه نازنین، آن لحظه زیبا، آن لحظه پرلذّت و پربهجت چه لحظهای خواهد بود؟ پیغمبر به علی فرموده بود که شهادت تو در ماه رمضان است، در آن ماه رمضان سال 41 هجری علی مثل اینکه قلبش احساس کرده بود که دیگر هرچه میخواهد واقع بشود در این ماه رمضان واقع میشود. بچههای علی احساس کرده بودند که در این ماه رمضان علی یک حالت انتظار و اضطراب و دلهرهای دارد، مثل اینکه انتظار یک امر بزرگی را میکشد. روز سیزدهم رمضان است، برای مردم خطبه و خطابه میخواند. در وسط خطبه و خطابه چشمش افتاد به امام حسن، حرفش را برید، صدا زد عزیزم حسن! از این ماه چند روز گذشته است؟ خیلی سؤال عجیبی است. علی خودش بهتر از همه میداند که چند روز گذشته است، چطور از این جوانش میپرسد؟ عرض کرد:
پدر جان سیزده روز. فوراً رو کرد به امام حسین: حسینم! از این ماه چند روز باقی مانده است؟ (خیلی واضح است وقتی سیزده روز گذشته است هفده روز باقی مانده است) پدر جان هفده روز باقی مانده است. دستی به محاسن کشید، فرمود: بسیار نزدیک است که این محاسن با خون این سر خضاب بشود. انتظار چنین ساعت و چنین روزی را داشت.
یکی از آن جملههای بسیار زیبای امیرالمؤمنین که در خلال همین چهل و پنج ساعت ایراد کرده این است؛ دیگران خیلی مضطرب و ناراحت بودند، اشک میریختند و گریه میکردند ولی خودش اظهار بشاشت میکرد، فرمود:وَاللَّهِ ما فَجَأَنی مِنَ الْمَوْتِ وارِدٌ کرِهْتُهُ وَ لا طالِعٌ انْکرْتُهُ و ما کنْتُ الّا کقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبٍ وَجَدَبه خدا قسم که اگر مُردم من هیچ کراهتی ندارم، یک ذرّه کراهت ندارم. این برای من یک امر نشناختهای نبود، یک مهمان ناشناختهای نبود، یک مهمان شناخته شده بود. بعد فرمود: میدانید مَثَل من مَثَل کیست؟ مَثَل آن عاشقی است که به دنبال مطلوب و معشوق خودش میرود و او را مییابد. مَثَل من مَثَل آن تشنهای است که در یک شب تاریک دنبال آب میرود ناگهان آب را پیدا میکند، چقدر خوشحال میشود! گفت:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
اصحابش میآمدند: بله یا امیرالمؤمنین برای شما چنین است ولی بعد از شما ما دیگر چه خاکی به سرمان بریزیم؟ در شب نوزدهم، بچههای علی احساس کرده بودند که امشب یک شب دیگری است، چون حضرت یک وضع خاصی داشت، گاهی بیرون میآمد به آسمان نگاه میکرد و برمیگشت، و آن شب را هم علی تا صبح نخوابید. بچهها هر کدام به خانه خودشان رفته بودند. امیرالمؤمنین مصلایی دارد یعنی یک اتاقی در منزلش دارد که در آنجا نماز میخواند و عبادت میکند.
فرزند بزرگوارش حسن بن علی علیه السلام که به خانه خود رفته بود، قبل از طلوع صبح از خانه خودش مراجعت کرد، آمد خدمت پدر بزرگوار، رفت به مصلای پدر، دید علی نشسته است و مشغول عبادت است. علی علیه السلام جریانی را که در آن شب برایش رخ داده بود برای فرزندش حسن نقل کرد. فرمود: پسر جان! دیشب من همینطور که نشسته بودم (یعنی من دیشب نخوابیدم، بستر نینداختم) چشم مرا خواب گرفت. در یک لحظه و به یک سرعت عجیبی در همان عالم رؤیا من پیغمبر اکرم جدّ شما را دیدم:مَلَکتْنی عَینی وَ انَا جالِسٌ فَسنَحَ لی رَسولُ اللَّهِ صَلَّی اللَّهُ عَلَیهِ وَآلِهِچشمم (خواب) بر من مسلط شد، همان طوری که نشسته بودم یک لحظه پیغمبر را دیدم. تا پیغمبر را دیدم فوراً شکایت امت را به او عرض کردم. عرض کردم:یا رسولَ اللَّهِ ماذا لَقیتُ مِن امَّتِک مِنَ الْاوَدِ وَ اللَّدَدِیا رسول اللَّه! من از دست این امت تو چهها کشیدم و این امت تو چقدر خون بر دل من وارد کردند! یا رسول اللَّه از دشمنان خودم به تو بگویم ...[1]
[1][چند ثانیهای از پایان سخنرانی ضبط نشده است.]
2عبادت و دعا
در جلسه گذشته مقداری راجع به عبودیت، بندگی حق و حق پرستی و آثاری که عبودیت برای بشر دارد صحبت کردم و حدیثی را از امام صادق علیه السلام که در مصباح الشریعه روایت شده است عنوان کردم. حدیث این بود:الْعُبودِیةُ جَوْهَرَةٌ کنْهُهَا الرُّبوبِیةُو در اطراف این حدیث توضیحاتی دادم ولی توضیحات گذشته احتیاج دارد که بیان بیشتری در اطراف آنها بکنم و ضمناً مطلبی را که وعده دادم که در این جلسه صحبت کنم یعنی مسئله «تقرّب به خداوند» که روح عبادت است، به عرض شما میرسانم. اوّل مسئله تقرّب را برای شما عرض میکنم.
شما همه وقتی که میخواهید عبادتی انجام بدهید، مثلًا نمازی بخوانید، روزهای بگیرید، حجی انجام بدهید و یا زکاتی بدهید، نیت میکنید و در نیت خودتان میگویید: نماز میخوانمقُرْبَةً الَی اللَّهِ، یعنی نماز میخوانم برای اینکه به خدای تبارک و تعالی نزدیک بشوم؛ روزه میگیرمقُرْبَةً الَی اللَّهِبرای اینکه به خدا نزدیک بشوم؛ حج میکنمقُرْبَةً الَی اللَّهِبرای اینکه به خدا نزدیک بشوم؛ احسان میکنم، به انسانهای دیگر خدمت میکنم برای اینکه به خدا نزدیک بشوم.
من میخواهم این معنی نزدیک شدن به خدا را در این جلسه برای شما توضیح
نزدیک شدن حقیقی
نزدیک شدن مجازی
یک نزدیک شدن دیگر هم ما داریم که فقط تعبیر است و نزدیک شدن حقیقی نیست، چطور؟ شما یک صاحب قدرت و مقام یا یک صاحب ثروتی را درنظر بگیرید که یک قدرت فراوان و ثروت فراوانی دراختیار اوست. آنگاه بعضی از افراد را ما میگوییم از نزدیکان فلان مقام است؛ فلان شخص با فلان مقام نزدیک است. از شما میپرسند شما با فلان صاحب قدرت آیا نزدیک هستید یا نزدیک نیستید؟ مثلًا میگویید نه، من نزدیک نیستم اما فلان کس به او خیلی نزدیک است، چطور؟ من با
آن صاحب مقام و قدرت کاری دارم، میخواهم بروم نزد یک آدمی که به او نزدیک باشد، او مرا به وی معرفی کند تا مشکل من حل شود. این نزدیک شدن چه نوع نزدیک شدنی است؟ اگر شما میگویید ایاز به سلطان محمود نزدیک بود، مقصود از این نزدیک بودن چیست؟ یا برای هر صاحب قدرتی یک چنین چیزی را پیدا میکنید؛ مثلًا میگویید علی علیه السلام به پیغمبر نزدیک بود. آیا مقصود این است که همیشه فاصله مکانی میان پیغمبر و علی کم بود؟ یعنی اگر میآمدند حساب میکردند، همیشه افراد با یک فاصلهای از پیغمبر بودند و آن که فاصله جسمش با فاصله جسم پیغمبر از هر فاصله دیگر کمتر بود علی بود؟ وقتی میگویید فلان شخص با فلان مقام نزدیک است، آیا مقصودتان این است که فاصله مکانی او کم است؟ نه، مقصود این نیست. اگر اینجور باشد پس پیشخدمت درِ اتاق آن مقام از همه مردم به او نزدیکتر است، برای اینکه همیشه در فاصله سه چهار متری او قرار گرفته و آماده به خدمت است؛ هیچ صاحب قدرت دیگری به اندازه پیشخدمت درِ اتاق آن صاحب مقام به او نزدیک نیست و حال آنکه مقصود شما این نیست؛ شما میدانید آن پیشخدمت به آن معنی که شما میگویید به این آدم نزدیک است اساساً نزدیک نیست.
پس شما به چه معنا میگویید نزد او نزدیک و مقرّب است؟ مقصودتان این است: در دل او، در ذهن او این آدم یک محبوبیت و احترامی دارد که گفته او را به زمین نمیاندازد، خواهش او را رد نمیکند، خواسته او برای وی مثل خواسته خودش است. این قرب، قرب معنوی است ولی قرب معنوی هم که میگوییم، درواقع تعبیر است، قرب مجازی است، یعنی خود این با خود او، شخص این با شخص او نزدیک نیست بلکه فقط این در ذهن و روح آن آدم یک محبوبیتی دارد، مورد عنایت و لطف اوست، به این جهت ما میگوییم نزدیک است.
حال معنی اینکه بندهای به خدا نزدیک میشود چیست؟ مسلماً نزدیکی به معنی اول نیست؛ یعنی وقتی ما میگوییم بنده در اثر عبادت به خدا نزدیک میشود، مقصود این نیست که یک بنده فاصلهاش با خدا کم میشود، به این معنا که قبلًا میان او و خدا فاصلهای وجود داشت، تدریجاً نزدیک و نزدیک میشود به گونهای که فاصله کم میشود و آن مرحلهای که در قرآن میگوید:یا ایهَا الْانْسانُ انَّک کادِحٌ الیرَبِّک کدْحاً فَمُلاقیهکه اسم آن ملاقات پروردگار و لقاء ربّ است، [تحقق مییابد؛] مثل دو جسم که به یکدیگر میرسند مثلًا شما به قم میرسید، آدم هم به خدا
میرسد. اینجور که معنی ندارد و قطعاً مقصود این نیست، چرا؟ برای اینکه گذشته از دهها دلیل عقلی که در اینجا وجود دارد که خدا با بندگان خودش فاصله ندارد و خدا مکان ندارد که چنین فاصلهای فرض بشود، از نظر منطق قرآن و منطق اسلام هم، یعنی منطق نقلی، همانها که به ما قرب و نزدیکی به خدا را دستور دادهاند، همانها که زُلفای عنداللَّه را به ما دستور دادهاند، همانها که به ما گفتهاند به خدا نزدیک بشوید، یکی از خدا دور است یکی به خدا نزدیک است، همان منطق گفته است خدا به همه موجودات نزدیک است، خدا از هیچ موجودی دور نیست:وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْانْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَ نَحْنُ اقْرَبُ الَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرید[1]ما از رگ گردن انسان به انسان نزدیکتریم. آیه دیگر:وَ هُوَ مَعَکمْ اینَما کنْتُمْ[2]هر جا که شما باشید خدا با شماست. خدا از هیچ موجودی دور نیست.
پس به این معنا فاصله را کم کردن معنی ندارد. بله، یک مطلب هست که بعد عرض میکنم. خدا به همه مردم متساویاً نزدیک است بلکه به همه اشیاء متساویاً نزدیک است ولی اشیاء متساویاً به خدا نزدیک نیستند. اشیاء احیاناً از خدا دورند ولی خدا به همه اشیاء نزدیک است که این هم رمزی دارد، شاید بتوانم برایتان عرض کنم. به هر حال به آن معنا که فاصله میان دو شئ باشد و ما بخواهیم در اثر عبادت فاصله این دو شئ را کم کنیم، نیست.
پس آیا معنی دوم است؟ یعنی قرب به خداوند نظیر تقرّب به مقامات اجتماعی است؟ و به عبارت دیگر تقرّب به خدا یک تعبیر است که ما به کار میبریم؟ یک مجاز است که استعمال میکنیم؟ همینطور که در محاورات اجتماعی خودمان چنین قرارداد کردهایم؛ یک مطلبی که واقعاً نزدیک بودن نیست یعنی مورد عنایت بودن، مورد لطف بودن، مورد توجه بودن را قرب و تقرّب نامیدهایم؟ بسیاری از افراد و حتی بسیاری از علما اینجور تصور میکنند، میگویند معنی تقرّب به پروردگار همین است، که درنتیجه، تعبیر و مجاز است. اگر میگوییم پیغمبر اکرم از همه افراد دیگر بشر در نزد خدا مقربتر است، یعنی بیشتر مورد عنایت و لطف خداست. بلاتشبیه، نمیخواهم خدا را تشبیه کرده باشم. شما ممکن است چند
[1]ق/ 16.
[2]حدید/ 4.