وَالْمُنْکرِ[1].از اینکهالعبودیة جوهرة کنهها الربوبیةتسلط بر قوه خیال
از این مرحله که ما بگذریم، یک مرحله بالاتر و عالیتری است و آن تسلط بر اندیشه و قوه خیال است؛ یعنی الآن ما و شما که اینجا نشستهایم، روزها حرکت میکنیم دنبال کار و کسب خودمان میرویم، اینجور خیال میکنیم که اندیشه ما دراختیار ماست و این ما خودمان هستیم که حاکم هستیم و نمیدانیم آن که بر ما فرمان میراند اندیشه است (اینجا مقصودم از اندیشه قوه خیال است) یعنی یک اندیشههای پراکندهای بر ما حاکم است. شما در یک جلسه بنشینید، اگر توانستید ذهن خودتان را یک ساعت روی یک موضوع بالخصوص متمرکز کنید به طوری که قوه خیال از چنگال شما فرار نکند، آن وقت معلوم میشود که شما بر اندیشه خودتان مسلط هستید.
نماز برای حضور قلب است. اصلًا حضور قلب یعنی چه؟ این مسئله حضور قلب خیلی تعبیر عجیبی است. حضور قلب یعنی دل حاضر باشد و غایب نباشد؛ یعنی تو وقتی نماز میخوانی و رویت به طرف قبله است، حاضر غایب کن، ببین دلت در نماز حاضر است یا غایب؟ شما در اول نماز دلتان را حاضر غایب میکنید و او حاضر میشود. دلتان هم میخواهد حاضر باشد. تا میگوییداللَّه اکبر،بسم اللَّه الرحمن الرحیم،الحمد للَّه ربّ العالمین، یک وقت میبینید این شاگرد کلاس فرار کرده؛ شما درس را از اول تا آخر دادهاید ولی خود شاگرد در کلاس نبوده است. وقتی که ما نماز میخوانیم و میگوییمالحمد للَّه ربّ العالمین، داریم به دل خودمان تفهیم میکنیم، به روح خودمان
[1]عنکبوت/ 45.
تلقین میکنیم. اما وقتیالسلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاتهگفتیم میبینیم این جسم ما، یعنی زبان ما، اعضا و جوارح ما، مشغول درس دادن به دل ما بوده است و شاگرد کلاس، این دل بوده است اما متأسفانه در اینجا وضع به گونهای بوده که ما درس را دادهایم، شاگرد، اول کلاس گفته حاضر و فرار کرده است و ما درس را دادهایم و هدر درس دادهایم.
به ما گفتهاند حضور قلب، دل تو در نماز حاضر باشد و غایب نباشد. در این زمینه هم باز مطالب زیادی است؛ روایتی هست از علی بن موسی الرضا علیه السلام، حدیثی هست از رسول اکرم صلی الله علیه و آله، و از علما کسی که بهتر از همه این مطلب را بیان کرده شیخ الرئیس بوعلی سیناست. در باب عبادت عارف میگوید: «و العبادة عند العارف ریاضةٌ ما لهممه و قواه المتخیلة و المتوهمة لیجرّها بالتعوید عن جناب الغرور الی جناب القدس»[1]تعبیر پیغمبر اکرم از«دل»
تعبیری دارد پیغمبر اکرم راجع به دل، اینجور دلهایی که ما داریم، این دلهایی که از اختیار ما بیرون است. بسیار تعبیر عجیبی است! پیغمبر اکرم مثلی ذکر میکند، میفرماید:انَّما مَثَلُ هذَا الْقَلْبِ کمَثَلِ ریشَةٍ فی فَلاةٍ مُعَلَّقَةٍ عَلیشَجَرَةٍ تُقَلِّبُهَا الرِّیحُ ظَهْراً لِبَطْنٍمثَل دل انسانها، انسانهایی که دلشان تربیت نشده است و هنوز با عبادت تمرین پیدا نکردهاند، مثَل یک پر- مثلًا پر مرغ- است. شما اگر یک پر را در صحرا و بیابان به یک شاخه درخت آویزان کنید، بعد نگاه کنید ببینید این پر کی به یک حالت میایستد، میبینید دائماً از این رو به آن رو میشود. یک نسیم بسیار کوچک هم بوزد که شما احساس نسیم هم نمیکنید، میبینید این پر روی این شاخه دارد حرکت میکند. میگوید مثل قلب بنی آدم (که در اینجا منظور قوه خیال است)، مثل
[1]الاشارات والتنبیهات، جلد سوم، نمط نهم (مقامات العارفین).
قوه خیال که یک جا نمیایستد، از این شاخه به آن شاخه میرود و از اختیار انسان بیرون است، مثل آن پری است که به شاخهای در بیابان آویخته باشد که ثابت نمیماند. مولوی همین مضمون را به شعر درآورده:
گفت پیغمبر که دل همچون پری است
در بیابانی به دست صرصری است
آیا همه دلها اینجور است؟ ابداً. لابد خیال میکنید دل علی بن ابی طالب هم العیاذ باللَّه همین جور بود. خیر، اینجور نبود. نه تنها علی بن ابی طالب، بلکه شاگردهای کوچک علی بن ابی طالب هم اینجور نبودند. آیا اویس قرنی، عمار یاسر و کمیل بن زیاد نخعی اینجور بودند؟ ابداً. و حتی کمتر از اینها را ما دیدهایم، در افرادی که ما در زمان خودمان دیدهایم. از این افراد ما زیاد دیدهایم که مالک قوه خیال خودشان و مسلط بر قوه خیال خودشان هستند یعنی توانستهاند این قدرت را در اثر عبودیت و بندگی خدا پیدا کنند که اگر بخواهند یک ساعت متوالی ذهن را به یک نقطه متمرکز کنند به طوری که در تمام این یک ساعت یک ذره ذهن به هیچ نقطه دیگری توجه پیدا نکند میتوانند چنین کاری بکنند. این خودش قدرت و تسلط است و در نتیجه نزدیک شدن واقعی به خدای تبارک و تعالی پیدا میشود.
چنین چیزی ممکن است. اساساً اهمیت آنها به همین است که بر اندیشه خودشان حاکمند، اندیشه یعنی خیال بر آنها حکومت نمیکند. چقدر عالی میگوید اینجور مطالب را ملای رومی! حدیثی هست از پیغمبر اکرم که فرمود:ینامُ عَینی وَ لاینامُ قَلْبیمن چشمم میخوابد ولی دلم بیدار است؛ برعکس ما که چشممان بیدار است و دلمان در خواب است. پیغمبر فرمود من چشمم که بخوابد دلم بیدار است. میگوید:
گفت پیغمبر که عینای ینام
لاینام القلب عن رب الانام
چقدر عالی است!
چشم تو بیدار و دل رفته به خواب
چشم من در خواب و دل در فتح باب
حاکم اندیشهام محکومْ نِی
چون که بنّا حاکم آمد بر بِنی[1]
.مثل من و اندیشهام مثل بنّاست و بنا؛ آن را من ساختهام، اندیشه و خیالْ مرا نساخته است.
من چو مرغ اوجم اندیشه مگس
کی بود بر من مگس را دسترس
[1]یعنی بنا
بی نیاز شدن روح از بدن
آیا مراحل دیگری هم هست؟ اگرچه این مراحل از سطح فکر و تصورات ما دور است ولی به صرف اینکه دور است عذری برای ما نمیشود که ما اینها را نشناسیم و از اینها بیخبر بمانیم. بله، مرحله بالاتری هم هست. (باز خیال نکنید این مراحل که میگویم، مال امام یا پیغمبر است. تا برسد به مرحله امام و پیغمبر، خیلی مراحل است.) انسان درنتیجه تقرب به خداوند- و تقرب به خداوند در نتیجه عبودیت و اخلاص و خود را فراموش کردن و تذلل در نزد پروردگار و اطاعت محض در برابر پروردگار- میرسد به این مرحله که درعین اینکه بدنش نیازمند به روح است، روحش از بدنش بینیاز میشود، چطور؟ ما الآن، هم روحمان نیازمند به بدنمان است، هم بدنمان نیازمند به روحمان. الآن اگر آن روح و قوه حیات ما نباشد این بدن ما زنده نیست؛ اگر هم این بدن ما نباشد این روح ما در اینجا کاری از او ساخته نیست، نمیتواند کاری بکند. اما آیا همه انسانها همین جورند؟ هم بدنشان نیازمند به روح است و هم روحشان نیازمند به بدن؟ یا اینکه انسانهایی در نتیجه تقرب به خدا و عبودیت پروردگار، میرسند به این حد که لااقل روحشان از بدنشان بینیاز میشود. چطور بینیاز میشود؟ یعنی این قدرت را پیدا میکنند که به اصطلاح روح را از این بدن تخلیه کنند (البته در اینجا تخلیه به معنی مردن نیست)، یعنی همان استقلال روح را در مقابل بدن حفظ میکنند.
در زمان خودمان، هستند چنین اشخاصی که قدرت دارند تخلیه کنند، یعنی روح را از بدن منفک کنند به طوری که خودش را مسلط بر این بدن میبیند. بدنِ خودش را میبیند که در اینجا مثلًا مشغول عبادت است و خودش در جای دیگر سیر میکند، افق وسیعتری را دارد میبیند. شیخ شهاب الدین سهروردی، معروف به «شیخ اشراق» عبارتی دارد، میگوید ما حکیم را حکیم نمیشماریم مگر آن وقتی که قدرت داشته باشد بر اینکه روح خودش را از بدنش خلع کند. میرداماد میگوید ما حکیم را حکیم نمیشماریم مگر در آن مرحلهای که خلع بدن برایش ملکه شده باشد، یعنی هر وقت که اراده کند بتواند روح خودش را از بدنش مستقل و جدا کند.
برای ما خیلی این حرفها سنگین و زیاد است. چنین چیزهایی را باور نمیکنیم؛ حق هم داریم باور نکنیم، برای اینکه ما خیلی از این مراحل پرت هستیم. ولی از آن بدبینی و باورنکردنهای خودتان کمی پایین بیایید. ما که نرفتهایم، ما که راه عبودیت را همان قدم اولش را هم طی نکردهایم تا ببینیم آیا همین مقدار اثر در عبادت خدا هست؟ ما یک ماه رمضان یک روزه درست نگرفتیم. شما همین یک ماه رمضان را واقعاً تجربه کنید؛ شما همه کارها را در دنیا تجربه میکنید، یک ماه رمضان را تجربه کنید و یک روزه واقعی، همینطور که پیغمبر اکرم فرموده است و ائمه اطهار دستور دادهاند بگیرید، یعنی اولًا ظاهر روزه را که ترک کردن مأکولات و مشروبات و یک عده مسائل دیگر است عمل کنیم. این کار را که البته همه ما میکنیم. ولی آن روزهای که در حدیث «روزه خاص» تعبیر شده است آن روزه را هم بگیریم؛ یعنی در این یک ماه، تنها دهان ما روزه نگیرد، زبان ما هم روزه بگیرد. در ماه رمضان کوشش کنیم که زبان ما غیبت نکند، دروغ نگوید ولو این دروغ برایمان منافع زیادی دارد؛ زبان ما افطار نکند، چون روزه تنها به نخوردن نیست. پیغمبر فرمود:
رُبَّ صائِمٍ لا حَظَّ لَهُ الَّا الْجوعُ وَ الْعَطَشُای بسا روزه دارهایی که حظّ و بهرهای ندارند جز گرسنگی و تشنگی. زبان ما بیهوده و لغو نگوید، جز حرفی که مورد نیاز زندگی دنیای ما یا آخرت ماست حرف دیگری نزند. گوش ما غیبت نشنود، لهو و لعب نشنود، فحش نشنود؛ چشم ما به ناموس مردم خیره نشود؛ دست ما به طرف خیانت دراز نشود؛ قدم ما به طرف خیانت و ظلم نرود. در مقابل، این ماه رمضان را ماه اطعام و دلجویی و محبت و احسان و خدمت قرار بدهیم. امتحان کنیم، یک ماه رمضان کوشش کنیم انسان باشیم، آن وقت شما ببینید بعد از یک ماه، عبادت و عبودیت اثر خودش را میبخشد یا نمیبخشد؛ ببینید بعد از یک ماه همین روزه شما را عوض میکند یا نمیکند؛ ببینید بعد از یک ماه همین روزه به شما ربوبیت یعنی خداوندگاری و تسلط و قدرت میدهد یا نمیدهد. اگر دیدید نداد، آن مراحل بعد را انکار کنید. اما اگر دیدید در این یک ماه این مقدار ربوبیت و خداوندگاری و تصاحب یعنی تسلط بر نفس خودتان، بر غرائز و شهوات خودتان، بر اعضا و جوارح خودتان پیدا میکنید پس باور کنید که آن مراحل دیگر هم عملی است.
قدرت بر تصرف در بدن
قدرت بر تصرف در دنیای بیرون
آیا از این بالاتر هم هست؟ بله، اگر شما وحشت نمیکنید، بالاترش هم هست. آن مرحله بالاتر، آن قدرتی است که بندهای در اثر بندگی و عبودیت خداوند و در اثر قرب به ذات اقدس الهی و در اثر نزدیک شدن به کانون لایتناهای هستی میتواند در دنیای بیرون خودش هم تصرف کند، میتواند چوبی را تبدیل به اژدها کند، میتواند قرص ماه را دو نیم کند، میتواند تخت بلقیس را در یک چشم به هم زدن از یمن به فلسطین احضار کند. بله میتواند.العبودیة جوهرة کنهها الربوبیة. اما این مراحل از ما خیلی دور است، ما همان مرحله خودمان را صحبت کنیم.
ما که اینجا امشب آمدهایم نشستهایم، گذشته از اینکه امشب از شبهای احیاء است و باید احیاء بشود، ولی این شب به یک اعتبار یک میمنتی پیدا کرده است و به یک اعتبار یک شئامتی. اما به آن اعتبار که شئامت است (مقدّم ذکر میکنم)، در مثل این شبی مردی مثل علی بن ابی طالب را ما از دست دادهایم. و اما میمنت، برای اینکه رفتن علی بن ابی طالب یک رفتن عادی نیست، یک رفتنی است که واقعاً «مبارک باد» دارد؛ همینطور که صعصعة بن صوحان عبدی در همان شب دفن امیرالمؤمنین وقتی که آمد بالای قبر امیرالمؤمنین ایستاد (او و چند نفر معدود بودند که حضرت مجتبی سلام اللَّه علیه از خواص نزدیک حضرت امیر خواسته بود بیایند) گفت چه خوب زندگی کردی و چه عالی مردی! هم شب احیاء است، هم شبی است که تعلق دارد به امیرالمؤمنین علی علیه السلام. علی نسبت به دیگران چه مزیتی دارد که شما اینقدر
شیفته علی هستید؟ علی با شما چه قوم و خویشی دارد؟ هیچ. علی با شما چه روابط مادی داشته است؟ هیچ گونه روابط مادی نداشته است. مزیت و خصوصیت علی چیست؟ خصوصیت علی عبودیت و بندگی است. یک بنده صالح کامل خداست، بندهای است که جز در موضوع بندگی در موضوع دیگری نمیاندیشد، بندهای است که تمام آن مراحل ربوبیت و تسلطی که عرض کردم به حد اعلی طی کرده است، بندهای است که همیشه خدا را در اعمال خودش حاضر و ناظر میبیند.
چه عالی مینویسد به مالک اشتر نخعی! فرمان علی به مالک اشتر که در نهج البلاغه هست یکی از معجزات اسلام است. انسان حیرت میکند، در چهارده قرن پیش، در میان چنان قوم بدوی و وحشی یک چنین دستورالعمل اجتماعی عظیم و بزرگ [صادر شود] که انسان خیال میکند در قرن نوزدهم و بیستم یک عده فلاسفه نشستهاند تنظیم کردهاند. من نمیدانم این مردمی که دنبال معجزه میگردند، خیال کردهاند معجزه منحصر است به اینکه یک عصا اژدها بشود؟ آن معجزه برای عوام است. برای مردم عالِم دعای کمیل و دعای ابوحمزه ثمالی و مناجات شعبانیه معجزه است، فرمان علی به مالک اشتر معجزه است. در آنجا اینجور مینویسد:
مالک! خیال نکن حالا که رفتهای در کشور مصر، چون والی و مافوق این مردم هستی و مردم را رعیت خودت میپنداری، بنابراین مثل یک گرگ درنده هر کاری که دلت میخواهد بکنی؛ نه، چنین نیست. مردم را تقسیم میکند: آن که مسلمان است برادر دینی توست و آن هم که مسلمان نیست انسانی است همنوع تو. بعد در آخرش- که شاهد کلامم اینجاست- میفرماید: مالک!فَانَّک فَوْقَهُمْتو البته در بالادست رعیت خودت قرار گرفتهای، آنها محکومند و تو حاکم، اماوَ والی الْامْرِ عَلَیک فَوْقَکآن کسی که این فرمان را به نام تو نوشت و این ابلاغ را برای تو صادر کرد که من باشم، بالاسر توست؛ مراقب تو هستم، اگر دست از پا خطا کنی مجازاتت میکنم.وَاللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلّاک[1]و ذات اقدس پروردگار در بالای سر آن کسی است که تو را حاکم مردم مصر کرد؛ خدا در بالاسر علی است و علی همیشه از خدای خودش میترسد مبادا دست از پا خطا کند.
[در ارتباط با] مرحله دوم که مرحله تمرکز خیال و فکر است، دیگر چه از این
[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 993.
بالاتر که علی در نماز میایستد، آنچنان مستغرق در خدا و عبادت میشود که تیری که به پای مبارکش فرورفته است و در حال عادی اگر بخواهند بیرون بیاورند رنج میبرد و شاید بیتابی میکند، در حال نماز از بدنش بیرون میکشند و حس نمیکند. علی که علی است به واسطه این جهات است. علی به مرحلهای رسیده است که طی الارض و اینجور مسائل برای او آب خوردن است. شنیدهام یک آدم جاهل نادانی گفته است برای یک آدم یک متر و نیمی یا دو متری (یعنی العیاذ باللَّه علی بن ابی طالب)، برای دو متر قد آمدهاند اینهمه فضائل و معجزات ساختهاند! مرده شور عقل اینها را ببرد. اینها خیال کردهاند اینجور مسائل با هیکل درست میشود. بنابراین کسی که قدش دو متر است او باید یک اثر بیشتری داشته باشد. از نظر اینجور آدمها اگر معجزهای در دنیا وجود داشته باشد مال «عوج بن عُنُق» است چون هیکلش خیلی بزرگ بوده. اینها چرا انسان را نمیخواهند بشناسند؟! چرا خدا را نمیخواهند بشناسند؟! چرا تقرب به خدا را نمیخواهند بفهمند؟! چرا معنی عبودیت را نمیخواهند بفهمند؟! اگر کسی گفته «ولایت تکوینی» یعنی این؛ نگفته خدا کار عالم را العیاذ باللَّه به یک انسان واگذار کرده و خودش رفته گوشهای نشسته. چنین چیزی محال است. ولایت تکوینی یعنی اصلًا قدم اول عبودیت ولایت است ولی درجه به درجه. (ولایت یعنی تسلط و قدرت.) درجه اولش این است که مالک این دست میشوید، مالک این چشم میشوید، مالک این گوش میشوید، مالک پای خودتان میشوید، مالک غرایز خودتان میشوید. قدم دوم، مالک اندیشه خودتان میشوید، مالک نفس خودتان در مقابل بدن خودتان میشوید. قدم به قدم پیش میروید تا میرسید به آنجا که یک تسلطی هم بر جهان تکوین پیدا میکنید. دیگر این حرفها را ندارد. این حرفها منتهای بیشعوری و بی معرفتی است. ما علی را به این جهت دوست داریم و به این جهت شیفته علی هستیم که در فطرت بشر این موضوع نهفته است. [علی یعنی] آن که از خود بیخود شده است، آن که دیگر خودی در جهان او وجود ندارد، هرچه هست خداست و جز خدا چیز دیگری در بساط او نیست.