علی علیه السلام کانون مهر و محبت و بغض و عداوت هر دو است. دوستانی دارد سر از پا نشناخته، و دشمنانی دارد الدّالخصام. همینطور که دشمنی مانند عبدالرحمن ملجم دارد، دوستان عجیبی هم دارد. در ظرف نزدیک به دو شبانه روزی که گذشته است، دوستان علی ولولهای دارند، دور خانه علی اجتماع کردهاند و همه اینها اجازه میخواهند از علی عیادت کنند و همه میگویند یک بار به ما اجازه بدهید جمال مولای خودمان را زیارت کنیم؛ آیا ممکن است یک بار دیگر ما صدای علی را بشنویم، چهره علی را ببینیم؟ یکی از آنها اصبغ بن نُباته است، میگوید دیدم مردم دور خانه علی اجتماع کردهاند، مضطربند، گریه و ناله میکنند، همه منتظر اجازه ورود هستند. تا دیدم امام حسن علیه السلام بیرون آمد و از طرف پدر بزرگوارش از مردم تشکر کرد که محبت کردهاند. بعد فرمود: ایهاالناس! وضع پدر من وضعی نیست که شما بتوانید با ایشان ملاقات کنید. پدرم از شما معذرت خواهی کرده و فرموده است بروید به خانههای خودتان، متفرق بشوید، چرا اینجا ایستادهاید؟ برای من امکان ملاقات شما میسر نیست. مردم متفرق شدند ولی من هرچه فکر کردم دیدم نمیتوانم بروم، این پای من یارا نمیدهد دور شوم. ایستادم. بار دیگر امام مجتبی آمد، مرا دید، گفت: اصبغ! مگر نشنیدی که من چه گفتم؟ عرض کردم: بله آقا شنیدم.
چرا نرفتی؟ عرض کردم: دل من حاضر به رفتن نمیشود. دلم میخواهد هرجور هست یک بار دیگر آقا را زیارت کنم. رفت و برای من اجازه گرفت. رفتم به بالین امیرالمؤمنین، دیدم یک عصابه زردی یعنی یک دستمال زردی به سر امیرالمؤمنین بستهاند. من تشخیص ندادم که آیا چهره علی زردتر بود یا این دستمال. بعضی گفتهاند مقاومت بدن علی در مقابل ضربت شمشیر و این مسمومیت یک امر خارق العاده است؛ علی القاعده باید علی به ضرب همان شمشیر از دنیا میرفت. در این لحظات آخر، علی گاهی بیهوش میشد، گاهی به هوش میآمد. وقتی به هوش میآمد باز زبان مقدسش به ذکر خدا و نصیحت و موعظه جاری بود؛ چه نصایحی، چه مواعظی، چه سخنانی! دیگر در آن وقت غیر از اولاد علی کسی کنار بستر علی حاضر نبود.
ذکر مصیبت من همین یک کلمه است. اطفال علی دور بستر علی را گرفتهاند، میبینند آقا گاهی صحبت میکند و گاهی از حال میرود. یک وقت صدای علی را شنیدند، مثل اینکه با کسی حرف میزند، با فرشتگان حرف میزند:ارْفَقوا مَلائِکةَ
رَبّی بیفرشتگان پروردگارم که برای قبض روح من آمدهاید! با من به مدارا رفتار کنید. یکمرتبه دیدند صدای علی بلند شد:اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لا شَریک لَهُ وَ اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَ رَسولُهُ الرَّفیقُ الْاعْلیالرَّفیقُ الْاعْلی. اینها سخنان علی بود:
شهادت میدهم به وحدانیت خدا، شهادت میدهم به رسالت پیغمبر. جان به جان آفرین تسلیم کرد. فریاد شیون از خانه علی بلند شد ...[1]
[1][چند ثانیهای از پایان سخنرانی روی نوار ضبط نشده است.]
3عبادت و دعا
یا ایهَاالَّذینَ امَنُوا اذْکرُوا اللَّهَ ذِکراً کثیراً.وَ سَبِّحوهُ بُکرَةً وَ اصیلًا[1].
ما در تعبیرات اسلامی خودمان گاهی چیزهایی میبینیم که برای بعضی از افراد در موضوع عبادت سؤالاتی به وجود میآورد. مثلًا در مورد نماز به ما میگویند که پیغمبر اکرم فرمود و یا ائمّه اطهار فرمودند (چون هم در کلمات رسول اکرم هست و هم در کلمات ائمّه):الصَّلوةُ عَمودُ الدّین[2]نماز عمود خیمه دین است. یعنی اگر دین را به منزله یک خیمه برپاشدهای بدانیم که هم چادر دارد و هم طناب و هم حلقه و هم میخی که به زمین کوبیدهاند و هم عمودی که آن خیمه را برپا نگاه داشته است، نماز به منزله عمود این خیمه برپاشده است. و مخصوصاً در حدیث نبوی که رسول اکرم بیان فرموده است، همین مطلب به همین شکل که برای شما عرض کردم توضیح داده شده است. درباره نماز وارد شده است:انْ قُبِلَتْ قُبِلَ ما سِواها وَ انْ رُدَّتْ رُدَّ
[1]احزاب/ 41 و 42.
[2]وسائل، ج 3/ ص 23، ح 13.
ماسِواها[1]یعنی شرط قبولی و پذیرش سایر اعمال انسان قبولی نماز است، به اینمعنی که اگر انسان کارهای خیری انجام بدهد و نماز نخواند و یا نماز بخواند اما نماز نادرست و غیرمقبولی که رد بشود، سایر کارهای خیر او هم رد میشود.
شرط قبولی سایر کارهای خیر انسان، قبول شدن نماز اوست. در حدیث دیگر است که:الصَّلوةُ قُرْبانُ کلِّ تَقِی[2]نمونهای از افراط در عبادت
از همان وقتهایی که تصوف هم در دنیای اسلام پیدا شد، ما میبینیم افرادی پیدا شدند که تمام نیروی خودشان را صرف عبادت و نماز کردند و سایر وظایف اسلامی را فراموش نمودند. مثلًا در میان اصحاب امیرالمؤمنین مردی را داریم به نام ربیع بن خُثَیم، همین خواجه ربیع معروف که قبری منسوب به او در مشهد است. حالا این قبر، قبر او هست یا نه، من یقین ندارم و اطلاعم در این زمینه کافی نیست ولی در اینکه او را یکی از زهّاد ثمانیه یعنی یکی از هشت زاهد معروف دنیای اسلام میشمارند شکی نیست. ربیع بن خثیم اینقدر کارش به زهد و عبادت کشیده بود که در دوران آخر عمرش[3]قبر خودش را کنده بود و گاهی میرفت در قبر و لحدی که
[1]. همان، ص 22، ح 10.
(2) نهج البلاغه، حکمت 131.
[3]این مرد بعد از شهادت امیرالمؤمنین تا دوران شهادت اباعبداللَّه که بیست سال فاصله شد، زنده بود
خودش برای خودش کنده بود میخوابید و خود را نصیحت و موعظه میکرد، میگفت: یادت نرود عاقبت باید بیایی اینجا. تنها جملهای که غیر از ذکر و دعا از او شنیدند آن وقتی بود که اطلاع پیدا کرد که مردم حسین بن علی فرزند عزیز پیغمبر را شهید کردهاند؛ چند کلمه گفت در اظهار تأثر و تأسف از چنین حادثهای: وای بر این امّت که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند! میگویند بعدها استغفار میکرد که چرا من این چند کلمه را که غیر ذکر بود به زبان آوردم.
همین آدم در دوران امیرالمؤمنین علی علیه السلام جزء سپاهیان ایشان بوده است. یک روز آمد خدمت امیرالمؤمنین عرض کرد: «یا امیرَالْمُؤْمِنینَ! انّا شَککنا فی هذَا الْقِتالِ». «انّا» را هم که میگوید معلوم میشود که او نماینده عدهای بوده است. یا امیرالمؤمنین! ما درباره این جنگ شک و تردید داریم، میترسیم این جنگ جنگ شرعی نباشد. چرا؟ چون ما داریم با اهل قبله میجنگیم، ما داریم با مردمی میجنگیم که آنها مثل ما شهادتین میگویند، مثل ما نماز میخوانند، مثل ما رو به قبله میایستند. و از طرفی شیعه امیرالمؤمنین بود، نمیخواست کناره گیری کند.
گفت: یا امیرالمؤمنین! خواهش میکنم به من کاری را واگذار کنید که در آن شک وجود نداشته باشد، من را به جایی و دنبال مأموریتی بفرست که در آن شک نباشد[1]. امیرالمؤمنین هم فرمود: بسیار خوب، اگر تو شک میکنی پس من تو را به جای دیگری میفرستم. نمیدانم خودش تقاضا کرد یا ابتدائاً حضرت او را به یکی از سرحدات فرستادند که در آنجا هم باز سرباز بود. کار سربازی میخواست انجام بدهد اما در سرحد کشور اسلامی که اگر احیاناً پای جنگ و خونریزی به میان آمد طرفش کفار یا بت پرستان یعنی غیرمسلمانها باشند. این نمونهای بود از زهّاد و عبّادی که در آن زمان بودند.
این زهد و عبادت چقدر ارزش دارد؟ این، ارزش ندارد که آدم در رکاب مردی مانند علی باشد اما در راهی که علی دارد راهنمایی میکند و در آنجایی که علی
یعنی ایامی که امام حسین را شهید کردند او زنده بود. نوشتهاند بیست سال تمام این مرد کارش عبادت بود و یک کلمه به اصطلاح حرف دنیا نزد.
(1) در روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان که در این جلسه محترم درباره خوارج صحبت میکردم، جریان و علل و عواملی را که سبب شد یک طبقه مقدس مآب خشکی که با فرهنگ و ثقافت اسلامی آشنایی کامل نداشتند به وجود آیند، توضیح دادم.
فرمان جهاد میدهد، شک کند که آیا این درست است یا نادرست، و عمل به احتیاط کند، بنا را بر احتیاط بگذارد. مثل اینکه میگویند: چرا ما روزه شکدار بگیریم؟ میبینید که در میان مردم هم این حرف خیلی زیاد است: «چرا ما روزه شکدار بگیریم، این چه کاری است؟ چرا جایی بجنگیم که شک داریم؟ میرویم جایی که روزهای که میگیریم روزه شکدار نباشد.» این چه ارزشی دارد؟ اسلام بصیرت میخواهد؛ هم عمل میخواهد و هم بصیرت. این آدم (خواجه ربیع) بصیرت ندارد. در دوران ستمگری مانند معاویه و ستمگرتری مانند یزیدبن معاویه زندگی میکند (معاویهای که دین خدا را دارد زیرورو میکند، یزیدی که بزرگترین جنایتها را در تاریخ اسلام مرتکب میشود و تمام زحمات پیغمبر دارد هدر میرود)، آقا رفته یک گوشهای را انتخاب کرده، شب و روز دائماً مشغول نماز خواندن است و جز ذکر خدا کلمه دیگری به زبانش نمیآید؛ یک جملهای هم که به عنوان اظهار تأسف از شهادت حسین بن علی علیه السلام میگوید، بعد پشیمان میشود که اینْ حرفِ دنیا شد، چرا به جای آنسُبْحانَ اللَّه،الْحَمْدُ للَّهِنگفتم؟ چرا به جای آنیاحَی یا قَیومنگفتم؟ چرااللَّهُ اکبَرنگفتم،لا حَوْلَ وَلا قوَّةَ الَّا بِاللَّهنگفتم؟ این با تعلیمات اسلامی جور درنمی آید.لا یرَی الْجاهِلُ الّا مُفْرِطاً اوْ مُفَرِّطاً[1]افراط در توجه به مسائل اجتماعی
یک عده میگویند اصلًا این حرف کهالصَّلوةُ عَمودُ الدّیننماز پایه و عمود خیمه دین است، با تعلیمات اسلامی جور نمیآید؛ اسلام دینی است که بیش از هر چیزی به مسائل اجتماعی اهمیت میدهد، اسلام دینانَّ اللَّهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاحْسان[2]است، اسلام دینلَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الْکتابَ وَالْمیزانَ لِیقومَ النّاسُ بِالْقِسْط[3]است، اسلام دین امر به معروف و نهی از منکر است:کنْتُمْ خَیرَ امَّةٍ اخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرونَ بِالْمَعْروفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکر[4]، اسلام دین فعالیت و عمل و کار است، اسلام
[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 67.
[2]نحل/ 90.
[3]حدید/ 25.
[4]آل عمران/ 110.
دین بزرگی است؛ دینی که اینهمه به این مسائل اهمیت میدهد، چطور میشود برای عبادات اینهمه اهمیت قائل بشود؟ نه، پس اساساً مسئله عبادت در دنیای اسلاماهمیت زیادی ندارد؛ برو دنبال تعلیمات اخلاقی اسلام، برو دنبال تعلیمات اجتماعی اسلام؛ مسئله عبادت مال بیکارهاست؛ آنهایی که کار مهمتری ندارند باید نماز بخوانند و عبادت کنند اما آدمی که کار مهمتری دارد که دیگر لزومی ندارد عبادت کند!.
این هم فکر غلطی است و بسیار بسیار خطرناک. اسلام را همان طوری که هست باید شناخت.
این را که من عرض میکنم به خاطر این است که به صورت یک بیماری در اجتماع خودمان احساس میکنم. با کمال تأسف الآن در اجتماع ما اکثر آنهایی که شور اسلامی دارند، دو دسته هستند: یک دسته ربیع بن خثیمی فکر میکنند، مثل خواجه ربیع فکر میکنند. اسلام برای اینها عبارت است از ذکر و دعا و نافله خواندن و زیارت رفتن و زیارت عاشورا خواندن. اسلام برای اینها یعنی کتاب مفاتیح و کتاب زاد المعاد. همه اسلام برای اینها در کتاب مفاتیح خلاصه شده است و غیر از این چیزی اساساً وجود ندارد. درست مثل ربیع بن خثیم فکر میکنند؛ اصلًا کاری به دنیا ندارند، کاری به زندگی ندارند، کاری به مقررات اجتماعی اسلام ندارند، کاری به اصول و ارکان اسلام ندارند، کاری به تربیت اسلام ندارند، به هیچ چیز اساساً کاری ندارند.
عکس العمل کندروی اینها این است که یک طبقه دیگری پیدا شده از تندروها که واقعاً به مسائل اجتماعی اسلام اهمیت میدهند و حساسیت هم نشان میدهند.
اینجور اشخاص از این نظر خیلی هم باارزش هستند، ولی برخی از همینها را من گاهی دیدهام که مثلًا مستطیع شده است اما به حج نمیرود. این آدمی که واقعاً مسلمان است، واقعاً به اسلام علاقهمند است و دلش برای اسلام میتپد، وقتی مستطیع میشود به مکه نمیرود، اصلًا برایش خیلی مهم نیست. به نمازش اهمیت نمیدهد. به اینکه در مسائل باید تقلید کرد اهمیت نمیدهد، با اینکه تقلید یک امر معقولی است. معنای تقلید چیست؟ میگویند آقا تو یا باید مسائلی مانند نماز و روزه را مستقیماً خودت استنباط کنی، یعنی اینقدر متخصص باشی که خودت از روی تخصص استنباط کنی یا عمل به احتیاط بکنی که کارت خیلی دشوار است، و یا یک متخصص عادل عالم جامع الشرایط را درنظر بگیر و مثل اینکه به یک طبیب
متخصص مراجعه میکنی، مطابق نظر او رفتار کن. نمیشود که انسان تقلید نکند؛ یعنی اگر تقلید نکند، خودش را بیشتر به زحمت انداخته است. یا بعضیها به روزهشان اهمیت نمیدهند؛ اگر رفتند مسافرت و روزهشان قضا شد، قضایش را انجام نمیدهند.
اینها هم خودشان را مسلمان کامل میدانند، آن دسته اول هم خودشان را مسلمان کامل میدانند، درصورتی که نه اینها مسلمان کاملند و نه آنها. اسلام دینی است کهنُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکفُرُ بِبَعْضٍ[1]برنمی دارد. نمیشود انسان عبادت اسلام را بگیرد ولی اخلاق و مسائل اجتماعیاش مانند امر به معروف و نهی از منکر را نگیرد، و نمیشود انسان امر به معروف و نهی از منکر اسلام را بگیرد و عبادتش را رها کند.
قرآن هر جا که میگوید:اقیمُواالصَّلوةَپشت سرش میگوید:اتُوا الزَّکوةَ. اگر میگوید:
اقامَ الصَّلوةَپشت سرش میگوید:اتَی الزَّکوةَ. اگر میگوید:یقیمونَ الصَّلوةَپشت سرش میگوید:یؤْتونَ الزَّکوةَ . « یقیمونَ الصَّلوة» مربوط به رابطه میان بنده و خداست،یؤْتونَ الزَّکوةَعلی علیه السلام، نمونه کامل اسلام
شما وقتی به علی بن ابی طالب علیه السلام از یک نظر نگاه کنید، میبینید یک عابد و اول عابد دنیاست به طوری که عبادت علی میان همه ضرب المثل میشود، آنهم نه عبادتی که فقط خم و راست بشود، بلکه عبادتی که سراسر جذبه است، سراسر شور است، سراسر عشق است، سراسر گریه و اشک است.
بعد از اینکه علی از دنیا رفته است، مردی به نام ضرار با معاویه روبرو میشود.
[1]نساء/ 150.