3عبادت و دعا
یا ایهَاالَّذینَ امَنُوا اذْکرُوا اللَّهَ ذِکراً کثیراً.وَ سَبِّحوهُ بُکرَةً وَ اصیلًا[1].
ما در تعبیرات اسلامی خودمان گاهی چیزهایی میبینیم که برای بعضی از افراد در موضوع عبادت سؤالاتی به وجود میآورد. مثلًا در مورد نماز به ما میگویند که پیغمبر اکرم فرمود و یا ائمّه اطهار فرمودند (چون هم در کلمات رسول اکرم هست و هم در کلمات ائمّه):الصَّلوةُ عَمودُ الدّین[2]نماز عمود خیمه دین است. یعنی اگر دین را به منزله یک خیمه برپاشدهای بدانیم که هم چادر دارد و هم طناب و هم حلقه و هم میخی که به زمین کوبیدهاند و هم عمودی که آن خیمه را برپا نگاه داشته است، نماز به منزله عمود این خیمه برپاشده است. و مخصوصاً در حدیث نبوی که رسول اکرم بیان فرموده است، همین مطلب به همین شکل که برای شما عرض کردم توضیح داده شده است. درباره نماز وارد شده است:انْ قُبِلَتْ قُبِلَ ما سِواها وَ انْ رُدَّتْ رُدَّ
[1]احزاب/ 41 و 42.
[2]وسائل، ج 3/ ص 23، ح 13.
ماسِواها[1]یعنی شرط قبولی و پذیرش سایر اعمال انسان قبولی نماز است، به اینمعنی که اگر انسان کارهای خیری انجام بدهد و نماز نخواند و یا نماز بخواند اما نماز نادرست و غیرمقبولی که رد بشود، سایر کارهای خیر او هم رد میشود.
شرط قبولی سایر کارهای خیر انسان، قبول شدن نماز اوست. در حدیث دیگر است که:الصَّلوةُ قُرْبانُ کلِّ تَقِی[2]نمونهای از افراط در عبادت
از همان وقتهایی که تصوف هم در دنیای اسلام پیدا شد، ما میبینیم افرادی پیدا شدند که تمام نیروی خودشان را صرف عبادت و نماز کردند و سایر وظایف اسلامی را فراموش نمودند. مثلًا در میان اصحاب امیرالمؤمنین مردی را داریم به نام ربیع بن خُثَیم، همین خواجه ربیع معروف که قبری منسوب به او در مشهد است. حالا این قبر، قبر او هست یا نه، من یقین ندارم و اطلاعم در این زمینه کافی نیست ولی در اینکه او را یکی از زهّاد ثمانیه یعنی یکی از هشت زاهد معروف دنیای اسلام میشمارند شکی نیست. ربیع بن خثیم اینقدر کارش به زهد و عبادت کشیده بود که در دوران آخر عمرش[3]قبر خودش را کنده بود و گاهی میرفت در قبر و لحدی که
[1]. همان، ص 22، ح 10.
(2) نهج البلاغه، حکمت 131.
[3]این مرد بعد از شهادت امیرالمؤمنین تا دوران شهادت اباعبداللَّه که بیست سال فاصله شد، زنده بود
خودش برای خودش کنده بود میخوابید و خود را نصیحت و موعظه میکرد، میگفت: یادت نرود عاقبت باید بیایی اینجا. تنها جملهای که غیر از ذکر و دعا از او شنیدند آن وقتی بود که اطلاع پیدا کرد که مردم حسین بن علی فرزند عزیز پیغمبر را شهید کردهاند؛ چند کلمه گفت در اظهار تأثر و تأسف از چنین حادثهای: وای بر این امّت که فرزند پیغمبرشان را شهید کردند! میگویند بعدها استغفار میکرد که چرا من این چند کلمه را که غیر ذکر بود به زبان آوردم.
همین آدم در دوران امیرالمؤمنین علی علیه السلام جزء سپاهیان ایشان بوده است. یک روز آمد خدمت امیرالمؤمنین عرض کرد: «یا امیرَالْمُؤْمِنینَ! انّا شَککنا فی هذَا الْقِتالِ». «انّا» را هم که میگوید معلوم میشود که او نماینده عدهای بوده است. یا امیرالمؤمنین! ما درباره این جنگ شک و تردید داریم، میترسیم این جنگ جنگ شرعی نباشد. چرا؟ چون ما داریم با اهل قبله میجنگیم، ما داریم با مردمی میجنگیم که آنها مثل ما شهادتین میگویند، مثل ما نماز میخوانند، مثل ما رو به قبله میایستند. و از طرفی شیعه امیرالمؤمنین بود، نمیخواست کناره گیری کند.
گفت: یا امیرالمؤمنین! خواهش میکنم به من کاری را واگذار کنید که در آن شک وجود نداشته باشد، من را به جایی و دنبال مأموریتی بفرست که در آن شک نباشد[1]. امیرالمؤمنین هم فرمود: بسیار خوب، اگر تو شک میکنی پس من تو را به جای دیگری میفرستم. نمیدانم خودش تقاضا کرد یا ابتدائاً حضرت او را به یکی از سرحدات فرستادند که در آنجا هم باز سرباز بود. کار سربازی میخواست انجام بدهد اما در سرحد کشور اسلامی که اگر احیاناً پای جنگ و خونریزی به میان آمد طرفش کفار یا بت پرستان یعنی غیرمسلمانها باشند. این نمونهای بود از زهّاد و عبّادی که در آن زمان بودند.
این زهد و عبادت چقدر ارزش دارد؟ این، ارزش ندارد که آدم در رکاب مردی مانند علی باشد اما در راهی که علی دارد راهنمایی میکند و در آنجایی که علی
یعنی ایامی که امام حسین را شهید کردند او زنده بود. نوشتهاند بیست سال تمام این مرد کارش عبادت بود و یک کلمه به اصطلاح حرف دنیا نزد.
(1) در روز بیست و یکم ماه مبارک رمضان که در این جلسه محترم درباره خوارج صحبت میکردم، جریان و علل و عواملی را که سبب شد یک طبقه مقدس مآب خشکی که با فرهنگ و ثقافت اسلامی آشنایی کامل نداشتند به وجود آیند، توضیح دادم.
فرمان جهاد میدهد، شک کند که آیا این درست است یا نادرست، و عمل به احتیاط کند، بنا را بر احتیاط بگذارد. مثل اینکه میگویند: چرا ما روزه شکدار بگیریم؟ میبینید که در میان مردم هم این حرف خیلی زیاد است: «چرا ما روزه شکدار بگیریم، این چه کاری است؟ چرا جایی بجنگیم که شک داریم؟ میرویم جایی که روزهای که میگیریم روزه شکدار نباشد.» این چه ارزشی دارد؟ اسلام بصیرت میخواهد؛ هم عمل میخواهد و هم بصیرت. این آدم (خواجه ربیع) بصیرت ندارد. در دوران ستمگری مانند معاویه و ستمگرتری مانند یزیدبن معاویه زندگی میکند (معاویهای که دین خدا را دارد زیرورو میکند، یزیدی که بزرگترین جنایتها را در تاریخ اسلام مرتکب میشود و تمام زحمات پیغمبر دارد هدر میرود)، آقا رفته یک گوشهای را انتخاب کرده، شب و روز دائماً مشغول نماز خواندن است و جز ذکر خدا کلمه دیگری به زبانش نمیآید؛ یک جملهای هم که به عنوان اظهار تأسف از شهادت حسین بن علی علیه السلام میگوید، بعد پشیمان میشود که اینْ حرفِ دنیا شد، چرا به جای آنسُبْحانَ اللَّه،الْحَمْدُ للَّهِنگفتم؟ چرا به جای آنیاحَی یا قَیومنگفتم؟ چرااللَّهُ اکبَرنگفتم،لا حَوْلَ وَلا قوَّةَ الَّا بِاللَّهنگفتم؟ این با تعلیمات اسلامی جور درنمی آید.لا یرَی الْجاهِلُ الّا مُفْرِطاً اوْ مُفَرِّطاً[1]افراط در توجه به مسائل اجتماعی
یک عده میگویند اصلًا این حرف کهالصَّلوةُ عَمودُ الدّیننماز پایه و عمود خیمه دین است، با تعلیمات اسلامی جور نمیآید؛ اسلام دینی است که بیش از هر چیزی به مسائل اجتماعی اهمیت میدهد، اسلام دینانَّ اللَّهَ یأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاحْسان[2]است، اسلام دینلَقَدْ ارْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَیناتِ وَ انْزَلْنا مَعَهُمُ الْکتابَ وَالْمیزانَ لِیقومَ النّاسُ بِالْقِسْط[3]است، اسلام دین امر به معروف و نهی از منکر است:کنْتُمْ خَیرَ امَّةٍ اخْرِجَتْ لِلنّاسِ تَأْمُرونَ بِالْمَعْروفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْکر[4]، اسلام دین فعالیت و عمل و کار است، اسلام
[1]نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 67.
[2]نحل/ 90.
[3]حدید/ 25.
[4]آل عمران/ 110.
دین بزرگی است؛ دینی که اینهمه به این مسائل اهمیت میدهد، چطور میشود برای عبادات اینهمه اهمیت قائل بشود؟ نه، پس اساساً مسئله عبادت در دنیای اسلاماهمیت زیادی ندارد؛ برو دنبال تعلیمات اخلاقی اسلام، برو دنبال تعلیمات اجتماعی اسلام؛ مسئله عبادت مال بیکارهاست؛ آنهایی که کار مهمتری ندارند باید نماز بخوانند و عبادت کنند اما آدمی که کار مهمتری دارد که دیگر لزومی ندارد عبادت کند!.
این هم فکر غلطی است و بسیار بسیار خطرناک. اسلام را همان طوری که هست باید شناخت.
این را که من عرض میکنم به خاطر این است که به صورت یک بیماری در اجتماع خودمان احساس میکنم. با کمال تأسف الآن در اجتماع ما اکثر آنهایی که شور اسلامی دارند، دو دسته هستند: یک دسته ربیع بن خثیمی فکر میکنند، مثل خواجه ربیع فکر میکنند. اسلام برای اینها عبارت است از ذکر و دعا و نافله خواندن و زیارت رفتن و زیارت عاشورا خواندن. اسلام برای اینها یعنی کتاب مفاتیح و کتاب زاد المعاد. همه اسلام برای اینها در کتاب مفاتیح خلاصه شده است و غیر از این چیزی اساساً وجود ندارد. درست مثل ربیع بن خثیم فکر میکنند؛ اصلًا کاری به دنیا ندارند، کاری به زندگی ندارند، کاری به مقررات اجتماعی اسلام ندارند، کاری به اصول و ارکان اسلام ندارند، کاری به تربیت اسلام ندارند، به هیچ چیز اساساً کاری ندارند.
عکس العمل کندروی اینها این است که یک طبقه دیگری پیدا شده از تندروها که واقعاً به مسائل اجتماعی اسلام اهمیت میدهند و حساسیت هم نشان میدهند.
اینجور اشخاص از این نظر خیلی هم باارزش هستند، ولی برخی از همینها را من گاهی دیدهام که مثلًا مستطیع شده است اما به حج نمیرود. این آدمی که واقعاً مسلمان است، واقعاً به اسلام علاقهمند است و دلش برای اسلام میتپد، وقتی مستطیع میشود به مکه نمیرود، اصلًا برایش خیلی مهم نیست. به نمازش اهمیت نمیدهد. به اینکه در مسائل باید تقلید کرد اهمیت نمیدهد، با اینکه تقلید یک امر معقولی است. معنای تقلید چیست؟ میگویند آقا تو یا باید مسائلی مانند نماز و روزه را مستقیماً خودت استنباط کنی، یعنی اینقدر متخصص باشی که خودت از روی تخصص استنباط کنی یا عمل به احتیاط بکنی که کارت خیلی دشوار است، و یا یک متخصص عادل عالم جامع الشرایط را درنظر بگیر و مثل اینکه به یک طبیب
متخصص مراجعه میکنی، مطابق نظر او رفتار کن. نمیشود که انسان تقلید نکند؛ یعنی اگر تقلید نکند، خودش را بیشتر به زحمت انداخته است. یا بعضیها به روزهشان اهمیت نمیدهند؛ اگر رفتند مسافرت و روزهشان قضا شد، قضایش را انجام نمیدهند.
اینها هم خودشان را مسلمان کامل میدانند، آن دسته اول هم خودشان را مسلمان کامل میدانند، درصورتی که نه اینها مسلمان کاملند و نه آنها. اسلام دینی است کهنُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکفُرُ بِبَعْضٍ[1]برنمی دارد. نمیشود انسان عبادت اسلام را بگیرد ولی اخلاق و مسائل اجتماعیاش مانند امر به معروف و نهی از منکر را نگیرد، و نمیشود انسان امر به معروف و نهی از منکر اسلام را بگیرد و عبادتش را رها کند.
قرآن هر جا که میگوید:اقیمُواالصَّلوةَپشت سرش میگوید:اتُوا الزَّکوةَ. اگر میگوید:
اقامَ الصَّلوةَپشت سرش میگوید:اتَی الزَّکوةَ. اگر میگوید:یقیمونَ الصَّلوةَپشت سرش میگوید:یؤْتونَ الزَّکوةَ . « یقیمونَ الصَّلوة» مربوط به رابطه میان بنده و خداست،یؤْتونَ الزَّکوةَعلی علیه السلام، نمونه کامل اسلام
شما وقتی به علی بن ابی طالب علیه السلام از یک نظر نگاه کنید، میبینید یک عابد و اول عابد دنیاست به طوری که عبادت علی میان همه ضرب المثل میشود، آنهم نه عبادتی که فقط خم و راست بشود، بلکه عبادتی که سراسر جذبه است، سراسر شور است، سراسر عشق است، سراسر گریه و اشک است.
بعد از اینکه علی از دنیا رفته است، مردی به نام ضرار با معاویه روبرو میشود.
[1]نساء/ 150.
معاویه میداند که او از اصحاب علی است، میگوید: میخواهم علی را که با او بودی برای من توصیف کنی. خود معاویه از هرکس دیگر علی شناستر بود ولی در عین حال این کار را دوست داشت، چون در ته دلش به علی ارادت داشت و حال آنکه به روی او شمشیر میکشید. بشر یک چنین موجودی است. به علی اعتقاد داشت، همان طوری که شیطان به آدم اعتقاد داشت، ولی در عین حال از هیچ جنایتی درباره او کوتاهی نمیکرد. ضرار یکی از مشاهدی که علی را دیده بود برای معاویه نقل کرد، گفت: در یک شبی من علی را در محراب عبادتش دیدم «یتَمَلْمَلُ تَمَلْمُلَ السَّلیمِ وَ یبْکی بُکاءَ الْحَزین» مثل آدمی که مار او را زده باشد، در محراب عبادت از خوف خدا به خود میپیچید و مثل یک آدم غرق در حزن و اندوه میگریست و اشک میریخت، مرتب میگفت آه آه از آتش جهنم. معاویه گریهاش گرفت و گریست.
همچنین معاویه در برخوردی که با عدی بن حاتم پیدا کرد، میخواست عدی را علیه علی علیه السلام که از دنیا رفته بود تحریک کند. به عدی گفت: «اینَ الطُّرَفات؟» طرَیف و طُرفه و طارف چطور شدند؟ (عدی سه پسر داشت به نامهای طریف، طرفه و طارف که هر سه در رکاب علی علیه السلام شهید شدند. معاویه میخواست فتنهانگیزی کند، داغ جوانهایش را به یادش بیاورد، بلکه بتواند از او یک کلمه علیه علی علیه السلام اقرار بگیرد). عدی گفت: همهشان در صفّین در رکاب علی کشته شدند. گفت: علی درباره تو انصاف نداد، بی انصافی کرد؛ بچههای خودش حسن و حسین را کنار کشید و بچههای تو را جلو انداخت و به کشتن داد. عدی گفت: من درباره علی انصاف ندادم. اگر من انصاف میدادم، نباید الآن علی زیر خاک باشد و من زنده باشم. معاویه که دید تیرش به سنگ خورده است، گفت: ای عدی! دلم میخواهد حقیقت را برایم درباره علی بگویی. عدی، علی علیه السلام را بسیار مفصل توصیف کرد.
خود او میگوید: آخر کار که شد، یک وقت دیدم اشکهای نجس معاویه روی ریشش جاری شده است. بسیار اشک ریخت. بعد با آستین خود اشکهایش را پاک کرد و گفت: هیهات! زمان و روزگار عقیم است که مثل علی مردی را بیاورد. ببینید حقیقت چگونه جلوه دارد!.
این از عبادت علی، اما آیا علی فقط اهل محراب بود و در غیر محراب جای دیگری پیدایش نمیشد؟.
باز علی را میبینیم که از هر نظر اجتماعی ترین فرد است، آگاه ترین فرد به اوضاع و احوال مستمندها، بیچارهها، مساکین و شاکیهاست. درحالی که خلیفه بود، روزها دِرّه خودش یعنی شلّاقش را روی دوشش میانداخت و شخصاً در میان مردم گردش میکرد و به کارهای آنها رسیدگی مینمود. به تجّار که میرسید فریاد میکرد:الْفِقْهُ ثُمَّ الْمَتْجَرُ[1]اول بروید مسائل تجارت را یاد بگیرید، احکام شرعیاش را یاد بگیرید، بعد بیایید تجارت کنید؛ معامله حرام نکنید، معامله ربوی نکنید. اگر کسی میخواست دیر به دنبال کسبش برود، علی میگفت زود پاشو برو:اغْدوا الیعِزِّکمْ[2]. این مرد عابد اینچنین بود. اول بار من این حدیث را از مرحوم آیت اللَّه العظمی بروجردی شنیدم. یک وقت مرد فقیری، متکدیای آمده بود به ایشان چسبیده بود و چیزی میخواست. ایشان به قیافهاش نگاه کرد، دید مردی است که میتواند کار و کاسبی بکند، گدایی برایش حرفه شده است. نصیحتش کرد. از جمله همین جمله علی علیه السلام را فرمود، گفت امیرالمؤمنین به مردم فریاد میکرد:اغْدوا الیعِزِّکمْصبح زود به دنبال عزت و شرف خودتان بروید، یعنی بروید دنبال کار و کسب و روزیتان. انسان وقتی که از خود درآمد داشته باشد و زندگیاش را خود اداره کند، عزیز است. کار و کسب، عزت و شرافت است.
این را میگویند نمونه یک مسلمان واقعی. در عبادت اول عابد است. در مسند قضا که مینشیند، یک قاضی عادل است که یک سر مو از عدالت منحرف نمیشود.
میدان جنگ میرود، یک سرباز و یک فرمانده شجاع است؛ یک فرمانده درجه اول که خودش فرمود: من از اول جوانی جنگیدهام و در جنگ تجربه دارم. روی کرسی خطابه مینشیند، اول خطیب است. روی کرسی تدریس مینشیند، اول معلم و مدرّس است، و در هر فضیلتی همینطور است. این، نمونه کامل اسلام است.
اسلام هرگزنُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَکفُرُ بِبَعْضٍرا نمیپذیرد که بگوییم این گوشه اسلام را قبول داریم ولی آن گوشهاش را قبول نداریم. انحرافات در دنیای اسلام از همین جا پیدا شده و میشود که ما یک گوشه را بگیریم و بچسبیم ولی گوشههای دیگر را رها کنیم. به این ترتیب قهراً همه را خراب و فاسد میکنیم. همین طوری که روش
[1]وسائل الشیعه، ج 12/ ص 282، ح 1.
[2]همان، ص 4، ح 10.