کسانی نشست و برخاست کنید.در دنباله آیه میگوید:ذلِک مَثَلُهُمْ فِی التَّوْریةِ وَ مَثَلُهُمْ فِی الْانْجیلِ کزَرْعٍ اخْرَجَ شَطْاهُ فَازَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَویعَلیسوقِهِ یعْجِبُ الزُّرّاعَ لِیغیظَ بِهِمُ الْکفّارَ[1]در تورات و انجیل، اینها با این صفت یاد شدهاند، دربارهشان گفته شده است که چنین امّتی به وجود میآید. به این شکل تجسم پیدا کرده و توصیف شدهاند که مثَلشان مثَل یک زراعت است، مثَل یک گندم است که در زمین کشت میشود و بعد، چون زنده است، از زمین میروید. در آغاز برگ نازکی بیرون میدهد ولی تدریجاً این برگ درشتتر میشود و استحکام پیدا میکند، آنچنان که کم کم به صورت یک ساقه کلفت درمیآید. بعد به شکلی درمیآید که روی پای خودش میایستد درحالی که قبلًا برگی بود افتاده روی زمین و از خود استقلال نداشت. آنچنان رشد میکند که همه کشاورزان را، همه متخصصان انسان شناسی را به حیرت درمیآورد که چه ملت رشیدی، چه ملت بالندهای، چه ملت در حال رشدی! البته ملتی که هماشِدّاءُ عَلَی الْکفّارباشد، همرُحَماءُ بَینَهُمْ، همرُکعاً سُجَّداًو همیبْتَغونَ فَضْلًا مِنَ اللَّهِ وَ رِضْواناًسبک شمردن نماز
یکی از گناهان، استخفاف نماز یعنی سبک شمردن نماز است. نماز نخواندن یک گناه بزرگ است، و نماز خواندن اما نماز را خفیف شمردن، استخفاف کردن، بی اهمیت تلقی کردن گناه دیگری است. پس از وفات امام صادق علیه السلام ابوبصیر آمد بهامّ حمیده تسلیتی عرض کند. امّ حمیده گریست. ابوبصیر هم که کور بود گریست.
بعدامّ حمیده به ابوبصیر گفت: ابوبصیر! نبودی و لحظه آخر امام را ندیدی؛ جریان
[1]فتح/ 29.
عجیبی رخ داد. امام در یک حالی فرو رفت که تقریباً حال غشوهای بود. بعد چشمهایش را باز کرد و فرمود: تمام خویشان نزدیک مرا بگویید بیایند بالای سر من حاضر شوند. ما امر امام را اطاعت و همه را دعوت کردیم. وقتی همه جمع شدند، امام در همان حالات که لحظات آخر عمرش را طی میکرد یکمرتبه چشمش را باز کرد، رو کرد به جمعیت و همین یک جمله را گفت:انَّ شَفاعَتَنا لا تَنالُ مُسْتَخِفّاً بِالصَّلوةِ[1]هرگز شفاعت ما به مردمی که نماز را سبک بشمارند نخواهد رسید. این را گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
امام نفرمود که شفاعت ما به مردمی که نماز نمیخوانند نمیرسد؛ آن که تکلیفش خیلی روشن است، بلکه فرمود به کسانی که نماز را سبک میشمارند. یعنی چه نماز را سبک میشمارند؟ یعنی وقت و فرصت دارد، میتواند نماز خوبی با آرامش بخواند ولی نمیخواند. نماز ظهر و عصر را تا نزدیک غروب نمیخواند، نزدیک غروب که شد یک وضوی سریعی میگیرد و بعد با عجله یک نمازی میخواند و فوراً مهرش را میگذارد آن طرف؛ نمازی که نه مقدمه دارد نه مؤخره، نه آرامش دارد و نه حضور قلب. طوری عمل میکند که خوب دیگر این هم یک کاری است و باید نمازمان را هم بخوانیم. این، خفیف شمردن نماز است. اینجور نماز خواندن خیلی فرق دارد با آن نمازی که انسان به استقبالش میرود؛ اول ظهر که میشود با آرامش کامل میرود وضو میگیرد، وضوی با آدابی، بعد میآید در مصلّای خود اذان و اقامه میگوید و با خیال راحت و فراغ خاطر نماز میخواند. «السّلام علیکم» را که گفت فوراً در نمیرود، مدتی بعد از نمازْ با آرامش قلب تعقیب میخواند و ذکر خدا میگوید. این علامت این است که نماز در این خانه احترام دارد.
نمازخوانهایی که خودشان نماز را استخفاف میکنند یعنی کوچک میشمارند (نماز صبحشان آن دم آفتاب است، نماز ظهر و عصرشان آن دم غروب است، نماز مغرب و عشاشان چهار ساعت از شب گذشته است و نماز را با عجله و شتاب میخوانند) تجربه نشان داده که بچههای اینها اصلًا نماز نمیخوانند. شما اگر بخواهید واقعاً نمازخوان باشید و بچه هایتان نمازخوان باشند، نماز را محترم
[1]وسائل، ج 3/ ص 17، ح 11.
وضوی علی علیه السلام
ما ادّعا میکنیم که شیعه علی هستیم. شیعه علی که با اسم نمیشود برادر! آن کسی که وضوی علی را شرح داده است میگوید: علی بن ابی طالب آمد وضو بگیرد. تا دست به آب برد (آن استحباب اوّلی که انسان دستش را میشوید) گفت:بِسْمِ اللَّهِ وَ بِاللَّهِ، اللَّهُمَّ اجْعَلْنی مِنَ التَّوّابینَ وَاجْعَلْنی مِنَ الْمُتَطَهِّرینَبه نام تو و به تو، خدایا مرا از توبه کاران قرار بده، مرا از پاکیزگان قرار بده! توبه یعنی پاکیزه کردن خود. علی علیه السلام وقتی سراغ آب میرود، چون آب رمز طهارت است به یاد توبه میافتد. دستش را که تمیز میکند، به یاد پاکیزه کردن روح خودش میافتد. به ما میگوید وقتی با این آب، با این طَهور، با این مادهای که خدا آن را وسیله پاکیزگی قرار داده است مواجه میشوی، وقتی سراغ این ماده میروی، چشمت به آن میافتد و دستت را با آن میشویی و پاکیزه میکنی، بفهم که یک پاکیزگی دیگری هم هست و یک آب دیگری هم هست که آن پاکیزگی، پاکیزگی روح است و آن آب، آب توبه است. آن شخص میگوید علی علیه السلام دستهایش را که شست، روی صورتش آب ریخت و گفت:اللَّهُمَّ بَیضْ وَجْهی یوْمَ تَسْوَدُّ فیهِ الْوُجوهُ وَ لاتُسَوِّدْ وَجْهی یوْمَ تَبْیضُّ فیهِ الْوُجوهُ.
صورت را دارد میشوید و برحسب ظاهر نورانی میکند. وقتی که صورتش را با آب میشوید برّاق میشود ولی علی که به این قناعت نمیکند، اسلام هم به این قناعت نمیکند. این خوب است و باید هم باشد اما باید توأم با یک پاکیزگی دیگر، با یک نورانیت دیگر، با یک سفیدی چهره دیگر باشد. فرمود: خدایا! چهره مرا
سفید گردان آنجا که چهرهها تیره و سیاه میشود (قیامت). خدایا! آنجا که چهرههایی سفید میشود چهره مرا سیاه مکن، مرا روسفید گردان. آنجا که افراد، روسیاه و یا روسفید میشوند، مرا روسیاه مکن. بعد روی دست راستش آب ریخت و گفت:
اللَّهُمَّ اعْطِنی کتابی بِیمینی وَ الْخُلْدَ فِی الْجَنانِ بِیساری وَ حاسِبْنی حِساباً یسْراًپروردگارا! در قیامت نامه عمل مرا به دست راستم بده (چون نامه عمل سعادتمندها به دست راستشان داده میشود). خدایا! در آنجا از من آسان حساب بکش (به یاد حساب آخرت میافتد). بعد روی دست چپش آب ریخت و گفت:اللَّهُمَّ لا تُعْطِنی کتابی بِشِمالی وَ لا مِنْ وَراءِ ظَهْری وَ لا تَجْعَلْها مَغْلولَةً الیعُنُقی وَ اعوذُ بِک مِنْ مُقَطَّعاتِ النّیرانِپروردگارا! نامه عمل مرا به دست چپم مده و نیز آن را از پشت سر به من مده (نامه عمل عدهای را از پشت سر به آنها میدهند نه از پیش رو که آن هم رمزی دارد).
خدایا! این دست مرا مغلول و غُل شده در گردنم قرار مده. خدایا! از قطعات آتش جهنم به تو پناه میبرم. میگوید بعد دیدم مسح سر کشید و گفت:اللَّهُمَّ غَشِّنی بِرَحْمَتِک وَ بَرَکاتِکخدایا! مرا به رحمت و برکات خودت غرق کن. مسح پا را کشید و گفت:
اللَّهُمَّ ثَبِّتْ قَدَمَی عَلَی الصِّراطِ یوْمَ تَزِلُّ فیهِ الْاقْدامُخدایا! این دو پای مرا بر صراط ثابت بدار و ملغزان، آن روزی که قدمها میلغزندوَاجْعَلْ سَعْیی فیما یرْضیک عَنّی[1]خدایا! عمل و سعی مرا، روش و حرکت مرا در راهی قرار بده که رضای تو در آن است.
وضویی که اینقدر با خواست و خواهش و توجه توأم باشد، یک جور قبول میشود و وضویی که ما میگیریم جور دیگر.
پس نماز را نباید استخفاف کرد و سبک شمرد. نباید انسان کوشش کند که در نماز فقط به واجباتش قناعت کند و بگوید برویم ببینیم فتوای مرجع تقلید چیست؛ آیا میگوید سه تاسُبْحانَ اللَّهِ وَالْحَمْدُ للَّهِ وَ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ اکبَرباید گفت یا یکی هم کافی است؟ مجتهد باید فتوایش را بگوید. مجتهد میگوید یکی هم کافی است، احتیاط مستحبی این است که سه تا گفته شود. دیگر ما نباید بگوییم حالا که گفتهاند یکی کافی است، ما هم یکی بیشتر نمیخوانیم. این، فرار از نماز است. ما باید طوری باشیم که وقتی هم مجتهد به ما میگوید یکی واجب است و دو تای دیگر
[1]وسائل، ج 1/ ص 282، ح 1؛ اربعین شیخ بهایی، حدیث 5.
سبک شمردن سایر عبادات
روزه را هم نباید استخفاف کرد و سبک شمرد. بعضی روزه را به شکلی میگیرند (حالا این شوخی است) که- العیاذباللَّه- اگر من به جای خدا بودم اصلًا روزه اینها را قبول نمیکردم. من افرادی را سراغ دارم که اینها در ماه رمضان شب تا صبح را نمیخوابند اما نه برای اینکه عبادت کنند، بلکه برای اینکه مدت خوابشان پر نشود؛ تا صبح هی چای میخورند و سیگار میکشند، اول طلوع صبح که شد نمازشان را میخوانند و میخوابند، چنان بیدار میشوند که نماز ظهر و عصر را با عجله بخوانند و بعد بنشینند سر سفره افطار. آخر این چه روزهای شد؟! آدم شب تا صبح را نخوابد برای اینکه در حال روزه حتماً خواب باشد و رنج روزه را احساس نکند. آیا این استخفاف به روزه نیست؟! به عقیده من مثل فحش دادن به روزه است، یعنیای روزه! من اینقدر از تو تنفر دارم که میخواهم رویت را نبینم!.
ما حج میکنیم ولی به آن استخفاف میکنیم، روزه میگیریم و به آن استخفاف میکنیم، نماز میخوانیم و به آن استخفاف میکنیم، اذان میگوییم و به آن استخفاف میکنیم. حالا چطور به اذان استخفاف میکنیم؟ مستحب است که مؤذّن «صَیت» یعنی خوش صوت باشد. همان طوری که در قرائت قرآن، تجوید یعنی زیبا قرائت کردن حروف، با آهنگ زیبا خواندن- قرآن که اثر بیشتری در روح دارد- سنّت است، در اذان نیز مستحب است که مؤذّن صیت یعنی خوش آواز باشد؛ اذان را با یک حالی بخواند که مردم را به حال بیاورد، به یاد خدا بیاورد. خیلی افراد صیت هستند و میتوانند خوب اذان بگویند اما اگر به آنها بگویی آقا برو یک اذان بلند بگو، نمیگوید. چرا؟ چون خیال میکند این کسر شأنش است؛ من اینقدر پایین هستم که مؤذّن باشم؟! آقا! باید افتخار کنی که یک مؤذّن باشی. علی بن ابی طالب مؤذّن بود، در همان وقتی که خلیفه بود هم مؤذّن بود. این استخفاف به اذان است که یک نفر ننگش بکند که مؤذّن باشد یا مؤذّن بودن را بسته به شأن اشخاص بداند و بگوید من که از اعیان و اشراف هستم، از رجال و شخصیتها هستم، من دیگر چرا مؤذّن باشم؟ اینها همه استخفاف است.
پس ما هرگز نباید به عبادت استخفاف کنیم. ما باید مسلمان کامل و جامع
باشیم. ارزش اسلام به جامعیت آن است. نه آنطور باشیم که فقط به عبادت بچسبیم و غیر آن را رها کنیم و نه مثل آنها که اخیراً پیدا شدهاند باشیم که اسلام را فقط به تعلیمات اجتماعیاش بشناسیم و به عبادت استخفاف کنیم، عبادت را تحقیر کنیم.
ان شاء اللَّه فردا شب که دنباله این بحث را عرض میکنم، راجع به ارزش عبادت از نظر سایر وظایف اسلامی بحث میکنم که عبادت، گذشته از اینکه خودش یک رکن و مرکب تقرّب به پروردگار است و گذشته از اینکهاقِمِ الصَّلوةَ لِذِکری[1]نماز برای یاد خدا بودن و نزدیک شدن به اوست و نزدیک شدن به خدا به هدف دیگری ماورای خود نیاز ندارد، گذشته از همه اینها اگر ما عبادت را تحقیر کنیم، از سایر وظایف هم میمانیم. عبادت، قوه مجریه و ضامن اجرای سایر دستورات اسلامی است.
خدایا! تو را قسم میدهم به حق عابدان درگاهت، به حق آن صاحبان قرآن، مناجاتگران پاک و خالص خودت، ما را اهل عبادت واقعی قرار بده.
خدایا! ما را به جامعیت دین اسلام آشنا کن و ما را مسلمانی جامع گردان.
خدایا! توفیق خلوص نیت به همه ما کرامت کن.
خدایا! در این شبهای عزیز گناهان ما را ببخش و بیامرز، اموات همه ما را ببخش و بیامرز.
رحم اللَّه من قرأ الفاتحة مع الصّلوات
[1]طه/ 14.
4عبادت و دعا
انَّ الصَّلوةَ تَنْهیعَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْکرِ وَ لَذِکرُ اللَّهِ اکبَرُ[1].
در اسلام، عبادات گذشته از اصالتی که دارند جزء برنامه تربیتی آن هستند. توضیح اینکه اصالت داشتن عبادت به معنی این است که قطع نظر از هر جهتی، قطع نظر از مسائل زندگی بشر، عبادت خودش جزء اهداف خلقت است:وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْانْسَ الّا لِیعْبُدونِ[2]. عبادت مرکبی است برای تقرب به حق و در واقع برای تکامل واقعی بشر. چیزی که خود مظهر تکامل بشر و خود هدف و غایت است، لزومی ندارد که مقدمه و وسیله چیز دیگر باشد. ولی در عین حال عبادات، گذشته از این اصالت، مقدمه چیز دیگر هم هستند، یعنی همانطور که عرض کردم خود برنامه تربیتی اسلامند به این معنی که اسلام که میخواهد افراد را چه از نظر اخلاقی و چه از نظر اجتماعی تربیت کند، یکی از وسایلی که برای این کار اتخاذ کرده- و از قضا این وسیله از هر وسیله
[1]عنکبوت/ 45.
[2]الذّاریات/ 56.
ایمان، پشتوانه اخلاق و عدالت
در مسائل اجتماعی، آن اصلی که مادر همه اصلهاست عدالت است. عدالت یعنی رعایت حقوق افراد دیگر. مشکلی که بشر، هم در اخلاق دارد و هم در اجتماع، از جنبه اجرایی اینهاست؛ یعنی هیچ کس نیست که اخلاق را نشناسد و یا نداند که عدالت تا چه اندازه ضرورت دارد. مشکل کار در مرحله اجراست. آن وقتی که انسان میخواهد یک اصل اخلاقی را رعایت کند میبیند منافعش در یک طرف قرار گرفته و اخلاق در طرف دیگر، میبیند راستگویی در یک طرف قرار گرفته و منفعت و سود در طرف دیگر. یا باید دروغ بگوید، خیانت کند و سود را ببرد و یا باید راست بگوید، امانت بورزد و از سود صرف نظر کند. اینجاست که میبینیم بشر که دم از اخلاق و عدالت میزند، پای عمل که میرسد ضد اخلاق و ضد عدالت عمل میکند. آن چیزی که پشتوانه اخلاق و عدالت است و اگر در انسان وجود پیدا کند انسان به سهولت راه اخلاق و عدالت را در پیش میگیرد و سود را کنار میزند تنها ایمان است. چه ایمانی؟ ایمان به خودِ عدالت و ایمان به خودِ اخلاق. چه وقت انسان به عدالت به عنوان یک امر مقدس و به اخلاق به عنوان یک امر مقدس ایمان پیدا میکند؟ آن وقت که به اصل و اساس تقدس یعنی خدا ایمان داشته باشد. لهذا بشر عملًا به آن اندازه به عدالت پایبند است که به خدا معتقد است، آن اندازه عملًا به اخلاق پایبند است که به خدا ایمان دارد.
مشکل عصر ما همین است. خیال میکردند که علم کافی است؛ اگر ما عدالت و اخلاق را بشناسیم و به آنها عالم باشیم کافی است برای اینکه اخلاقی و عادل باشیم.
ولی عمل نشان داد که اگر علم منفک از ایمان بشود، نه تنها برای اخلاق و عدالت