بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 91

4عبادت و دعا

انَّ الصَّلوةَ تَنْهیعَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْکرِ وَ لَذِکرُ اللَّهِ اکبَرُ[1].

در اسلام، عبادات گذشته از اصالتی که دارند جزء برنامه تربیتی آن هستند. توضیح اینکه اصالت داشتن عبادت به معنی این است که قطع نظر از هر جهتی، قطع نظر از مسائل زندگی بشر، عبادت خودش جزء اهداف خلقت است:وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْانْسَ الّا لِیعْبُدونِ[2]. عبادت مرکبی است برای تقرب به حق و در واقع برای تکامل واقعی بشر. چیزی که خود مظهر تکامل بشر و خود هدف و غایت است، لزومی ندارد که مقدمه و وسیله چیز دیگر باشد. ولی در عین حال عبادات، گذشته از این اصالت، مقدمه چیز دیگر هم هستند، یعنی همانطور که عرض کردم خود برنامه تربیتی اسلامند به این معنی که اسلام که میخواهد افراد را چه از نظر اخلاقی و چه از نظر اجتماعی تربیت کند، یکی از وسایلی که برای این کار اتخاذ کرده- و از قضا این وسیله از هر وسیله

[1]عنکبوت/ 45.

[2]الذّاریات/ 56.


صفحه 92

ایمان، پشتوانه اخلاق و عدالت

در مسائل اجتماعی، آن اصلی که مادر همه اصلهاست عدالت است. عدالت یعنی رعایت حقوق افراد دیگر. مشکلی که بشر، هم در اخلاق دارد و هم در اجتماع، از جنبه اجرایی اینهاست؛ یعنی هیچ کس نیست که اخلاق را نشناسد و یا نداند که عدالت تا چه اندازه ضرورت دارد. مشکل کار در مرحله اجراست. آن وقتی که انسان میخواهد یک اصل اخلاقی را رعایت کند میبیند منافعش در یک طرف قرار گرفته و اخلاق در طرف دیگر، میبیند راستگویی در یک طرف قرار گرفته و منفعت و سود در طرف دیگر. یا باید دروغ بگوید، خیانت کند و سود را ببرد و یا باید راست بگوید، امانت بورزد و از سود صرف نظر کند. اینجاست که میبینیم بشر که دم از اخلاق و عدالت میزند، پای عمل که میرسد ضد اخلاق و ضد عدالت عمل میکند. آن چیزی که پشتوانه اخلاق و عدالت است و اگر در انسان وجود پیدا کند انسان به سهولت راه اخلاق و عدالت را در پیش میگیرد و سود را کنار میزند تنها ایمان است. چه ایمانی؟ ایمان به خودِ عدالت و ایمان به خودِ اخلاق. چه وقت انسان به عدالت به عنوان یک امر مقدس و به اخلاق به عنوان یک امر مقدس ایمان پیدا میکند؟ آن وقت که به اصل و اساس تقدس یعنی خدا ایمان داشته باشد. لهذا بشر عملًا به آن اندازه به عدالت پایبند است که به خدا معتقد است، آن اندازه عملًا به اخلاق پایبند است که به خدا ایمان دارد.

مشکل عصر ما همین است. خیال میکردند که علم کافی است؛ اگر ما عدالت و اخلاق را بشناسیم و به آنها عالم باشیم کافی است برای اینکه اخلاقی و عادل باشیم.

ولی عمل نشان داد که اگر علم منفک از ایمان بشود، نه تنها برای اخلاق و عدالت


صفحه 93

مفید نیست بلکه مضر هم هست. مصداق قول سنایی میشود که «چو دزدی با چراغ آید، گزیدهتر برد کالا». اما اگر ایمان پیدا شد، اخلاق و عدالت پابرجا میشود.

اخلاق و عدالت بدون ایمان مذهبی مثل نشر اسکناس بدون پشتوانه است. ایمان مذهبی که آمد، اخلاق و عدالت هم میآید. آن وقت ما میبینیم در اسلام مسئله پرستش خدا به صورت یک امر مجزا از اخلاق و عدالت قرار داده نشده است؛ یعنی عبادت را که اسلام دستور میدهد، چاشنی آن را اخلاق و عدالت قرار میدهد یا بگوییم عدالت و اخلاق را که طرح میکند، چاشنی آن را عبادت قرار میدهد چون غیر از این ممکن نیست.

مثالی عرض میکنم: شما در کجای دنیا و در چه مکتبی از مکاتب دنیا سراغ دارید که مجرم با پای خودش برای مجازات بیاید؟ همیشه کار مجرم این است که از مجازات فرار میکند. تنها قدرتی که مجرم را با پای خودش و به اختیار و اراده خودش به سوی مجازات میکشاند قدرت ایمان است. ما وقتی به صدر اسلام نگاه میکنیم، نمونههای زیادی در این مورد میبینیم. (البته اینکه میگویم در صدر اسلام، نه اینکه در غیر صدر اسلام نمونه نداریم؛ خیر، در غیر صدر اسلام هم به هر اندازه که ایمان بوده نمونهاش هم هست.) اسلام برای مجرم مجازات معین کرده است، مثلًا برای شرابخوار و زناکار و دزد مجازات معین کرده است. از طرف دیگر، در اسلام اصلی هست و آن اینکه: «الْحُدودُ تَدْرَؤُ بِالشُّبُهات» یعنی حدود با اندک شبههای دفع میشود. اسلام هرگز قاضی و حاکم را مکلّف نمیکند که برود تجسّس و تحقیق کند تا مجرم را پیدا کند، بلکه در دل مجرم نیرویی میگذارد که خودش برای مجازات بیاید. در زمان پیامبر اکرم و در زمان امیرالمؤمنین، چه بسیار اتفاق افتاده است که کسی خودش آمده حضور پیغمبر یا امام و گفته است: یا رسولَ اللَّه! (یا امیرَالمؤمنین!) من فلان جرم را مرتکب شدهام مرا مجازات کن، من آلوده هستم مرا پاک کن.

شخصی آمد خدمت رسول اکرم و گفت: یا رسول اللَّه! من زنا کردهام، مرا مجازات کن. چون در اینجور مسائل، آن شخص چهار بار باید اقرار کند و یک بار کافی نیست، پیغمبر میفرماید:لَعَلَّک قَبَّلْتَشاید تو آن زن را بوسیدی و میگویی زنا کردم (حرف به دهانش میگذارد). اگر میگفت بله بوسیدم، حالا میخواستم بگویم بوسیدن هم مثل زناست، قضیه تمام شده بود. گفت: نه یا رسول اللَّه! زنا کردم.


صفحه 94

لَعَلَّک غَمَّزْتَشاید تو طرف را نیشگون گرفتی (شاید بگوید بله، بیشتر از این نبود). گفت:

نه یا رسول اللَّه! زنا کردم. شاید تا نزدیک به حد زنا رسیده و زنای واقعی تحقق پیدا نکرده است. گفت: نه یا رسول اللَّه! من آلوده شدهام، من نجس شدهام، من آمدهام تا حد بر من جاری کنی و در همین دنیا مرا مجازات کنی که من نمیخواهم برای دنیای دیگر بماند.

این حدیث را که عرض میکنم در کافی است[1]: زنی آمد خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و گفت: یا امیرَالمؤمنین! من زنای محصنه کردهام؛ من شوهردار هستم، در نبودن شوهرم زنا کردهام و از راه زنا هم حامله شدهام، «طَهِّرْنی» مرا پاکیزه کن، من آلودهام. امام فرمود: یک بار اقرار کافی نیست، باید چهار بار اقرار کنی. (و اصلًا بنای اسلام بر این نیست که قاضی برود و تجسّس کند یا به لطایف الحیل اقرار بکشد بلکه وقتی که شخص اقرار میکند، به یک بهانهای ردش میکند.) فرمود: بسیار خوب، یک زن شوهردار اگر زنا کند باید «رجم» یعنی سنگسار شود. اگر ما تو را سنگسار کنیم، آن وقت تکلیف آن بچهای که در رحم داری چه میشود؟ بچه را که ما نمیتوانیم سنگسار کنیم. حالا برو، هر وقت وضع حمل کردی. ما به خاطر این بچه نمیتوانیم تو را سنگسار کنیم. آن زن رفت. بعد از چند ماه یک وقت دیدند آمد در حالی که بچهای در بغل دارد. گفت: «یا امیرَالمؤمنین! طَهِّرْنی» مرا پاکیزه کن.

گفتی عذر من این بچه است، بچه به دنیا آمد (این اقرار دوم). فرمود: حالا اگر ما تو را سنگسار کنیم، این بچه چه تقصیر دارد؟ او مادر میخواهد، شیر مادر میخواهد، پرستاری مادر میخواهد. حالا برو، این بچه به تو احتیاج دارد. برگشت در حالی که ناراحت بود. بعد از یکی دو سال آمد، بچه هم همراهش بود: «یا امیرَالمؤمنین! طَهِّرْنی» بچه دیگر شیر نمیخورد، احتیاج به شیر خوردن ندارد، بزرگ شده است، مرا پاکیزه کن. فرمود: نه، این بچه هنوز به مادر احتیاج دارد، برو. این دفعه که دست بچهاش را گرفت و رفت، اشک میریخت و میگفت: خدایا! این سومین بار است که من آمدم پیش امام تو، پیش خلیفه مسلمین تا مرا پاکیزه کند و هر نوبتی مرا به بهانهای رد میکند. خدایا! من این آلودگی را نمیخواهم، من آمدهام که مرا سنگسار کند و بدین وسیله پاک شوم. اتفاقاً عمرو بن حُرَیث که آدم منافقی هم هست، چشمش

[1]فروع کافی، ج 7/ ص 158.


صفحه 95

معنی عصمت

شنیدهاید که پیغمبران و ائمّه معصومند. از شما میپرسند اینکه پیغمبران یا ائمّه معصومند یعنی چه؟ میگویید اینها هرگز گناه نمیکنند. درست است، معنایش همین است. ولی بعد، از شما میپرسند چرا گناه نمیکنند؟ این چرا را دو جور ممکن است جواب بدهید. یکی اینکه پیغمبران و ائمّه از آن جهت معصومند و گناه نمیکنند که خداوند به قهر و قصد مانع گناه کردنشان است، یعنی هر وقت میخواهند گناه کنند خداوند مانع میشود و جلویشان را میگیرد. اگر معنی عصمت این باشد، فضیلت و کمالی نیست. بنده و شما هم اگر اینجور باشد که هر وقت بخواهیم معصیت کنیم یک قوّهای از خارج جلوی ما را بگیرد، مانع و مزاحم بشود و حائل میان ما و گناه گردد، قهراً معصیت نمیکنیم. پس آنها چه فضیلتی بر ما دارند؟! در چنین صورتی فرقشان با ما فقط این خواهد بود که آنها بندگانی هستند که خدا نسبت به آنان تبعیض قائل شده است؛ وقتی که آنها میخواهند معصیت کنند جلویشان را میگیرد، ولی ما که میخواهیم معصیت کنیم جلوی ما را نمیگیرد. نه، اشتباه است.


صفحه 96

اینکه آنها معصومند به این معنی نیست که آنها میخواهند معصیت کنند ولی خدا مانع میشود! پس قضیه چیست؟.

معنی عصمت، آن نهایت درجه ایمان است. ایمان به هر اندازه که زیادتر باشد، خدا بیشتر به یاد انسان است. مثلًا فرد بیایمان یک روز تمام میگذرد، یک هفته میگذرد، یک ماه میگذرد، چیزی که به یادش نمیافتد خداست. این شخص، غافل مطلق است. بعضی از افراد اینجور هستند که گاهی از اوقات به یاد خدا میافتند، فکر میکنند که ما خدایی داریم، این خدا بالای سر ماست، خدا میبیند، ولی همین یک لحظه خدا در ذهنش میآید، بعد دو مرتبه فراموش میکند، گویی اساساً خدایی نیست. ولی بعضی از افراد که ایمانشان بیشتر است، گاهی در حال غفلتند و گاهی در حال حضور. وقتی که در حال غفلتند، معصیت از آنها صادر میشود اما وقتی که در حال حضور هستند قهراً معصیت از آنها صادر نمیشود، چون در حالی که توجه به خدا دارند امکان ندارد معصیت کنند(لا یزْنِی الزّانی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ)[1]. در حالی که ایمان واقعاً در روح انسان هست و حضور دارد، انسان معصیت نمیکند. حال اگر ایمان انسان به حد کمال رسید به طوری که انسان دائم الحضور شد یعنی همیشه خدا در دل او حاضر بود، اصلًا غفلت به او دست نمیدهد، هر کاری را که میکند در عین حال به یاد خداست. قرآن میگوید:رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیعٌ عَنْ ذِکرِاللَّهِ[2]مردانی که معامله، خرید و فروش، تجارت، آنها را از یاد خدا هرگز بازنمی دارد. نمیگوید مردانی که تجارت نمیکنند. اسلام نیامده است که به مردم بگوید معامله نکنید، تجارت نکنید؛ برعکس تشویق کرده است که کار کنید، کسب کنید، معامله کنید، تجارت کنید. میفرماید مردانی که خرید و فروش میکنند، تجارت میکنند، کسب میکنند، مشاغل زندگی دارند ولی در حالی که همه اینها را دارند، آنی هم از خدا غافل نیستند؛ پشت ترازوی عطّاری و بقّالی خودش است و دائماً هم مشغول حرف زدن و مکالمه و جنس تحویل دادن و پول گرفتن است، اما چیزی را که هرگز فراموش نمیکند خداست، خدا همیشه در ذهنش هست. اگر کسی دائم الحضور باشد، همیشه خدا در نظرش باشد، طبعاً هیچ وقت گناه نمیکند.

[1]وسائل، ج 1/ ص 24، ص 14.

[2]نور/ 37.


صفحه 97

توأم بودن نماز با امور دیگر:

1و2. نظافت .. حقوق اجتماعی

مثلًا نماز، جنبه اخروی خالصش همین است که انسان به یاد خدا باشد، خوف خدا داشته باشد. برای حضور قلب و توجه به خدا که اینهمه آداب ضرورت ندارد؛ برو


صفحه 98

وضو بگیر، شستشو کن، خودت را پاکیزه کن. مگر برای نزد خدا رفتن، شستشو کردن هم تأثیر دارد؟ از نظر پیش خدا رفتن تأثیر ندارد که صورت انسان شسته باشد یا نه، ولی خداوند میفرماید:اذا قُمْتُمْ الَی الصَّلوةِ فَاغْسِلوا وُجوهَکمْ وَ ایدِیکمْ الَی الْمَرافِقِوقتی که میخواهی به نماز بایستی اول وضو بگیر، صورتت را بشوی، دستهایت را بشوی، بعد مشغول نماز شو. میبینیم نظافت را با عبادت توأم کرده است.وَ انْ کنْتُمْ جُنُباً فَاطَّهَّروا[1]3. جهت شناسی

همچنین به ما میگویند اگر میخواهید نماز بخوانید باید همهتان رو به کعبه بایستید.

کعبه کجاست؟ اولین معبدی که برای پرستش خدا در دنیا ساخته شده است(انَّ اوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذی بِبَکةَ مُبارَکاً)[2]. همهتان باید رو به اولین معبد و مسجدی که به دست پیغمبر بزرگ خدا ابراهیم و فرزندش اسماعیل ساخته شده بایستید. حالا

[1]مائده/ 6.

[2]آل عمران/ 96.