گرديده است به گونهاى كه اگر انسان به درون خويش توجه كرده و كاوش نمايد، آن انگيزهها، گرايشها و شناختها را در درون خود مىيابد. خداشناسى فطرى خداشناسى و اعتراف به وجود خدا، از امور فطرى است؛ يعنى هر انسانى اگر به درون خود توجه كند، باور به خالق قادر عالم را در درون خود مىيابد و مىبيند كه از عمق وجودش فرياد اعتراف به وجود خداوند بلند است. قرآن در بيان خداشناسى فطرى مىفرمايد: «وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَ اْلَارْضَ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ» «1» اگر از آنان (همه مردم حتى مشركان) سؤال كنى كه آسمانها و زمين را چه كسى آفريده است؟ خورشيد و ماه را چه كسى مسخّر كرده است؟ به طور حتم خواهند گفت: خدا! رسول خدا اين باور فطرى را چنين معرفى مىكند؛ عربى بيابانى از ايشان پرسيد: يا محمد (ص)، به كدام خدا مرا مىخوانى؟ رسول خدا فرمود: آيا شترت را در شب تاريك گم كردهاى؟ - آرى. - وقتى كه در پى شترت مىگشتى از چه كسى كمك مىخواستى؟ عرب به فكر فرو رفت و رسول خدا فرمود: - من تو را به همان كسى كه دلت متوجه او بود و شترت را از او
مىخواستى، دعوت مىكنم. عرب بعد از لحظهاى فرياد زد: «نِعْمَ الرَّبُّ» (خوب خدايى است)، به او ايمان آوردم. «1» بسيارى از دانشمندان معتقدند كه همه انسانها خداوند را مىپرستند يعنى حتى شخص بتپرست نيز خداوند را پرستش مىكند، فطرتش او را به خدا مىخواند اما او در تطبيق اشتباه مىكند. به گواه تاريخ، خداجويى و خدا پرستى در همه عصرها ودر ميان همه اقوام و ملّتها وجود داشته است؛ حتى در عصر جهالت انسان نيز بشريت بدون انديشه و عشق به خدا نزيسته است بلكه اين انديشه و عشق همگام و همراه انسان از آغاز حياتش تا به امروز، اميد بخش فكر و ضمير آدمى بوده است. آرى فطرت و سرشت آدمى همواره با خداجويى و عشق به او عجين بوده است، اما عدهاى از انسانها به واسطه ارتباط همه جانبه خود را با جهان و طبيعت و فرورفتن در زندگى مادى، از توجه و محبت به خدا غافل مانده و گرايشهايى (درونى و بيرونى) چون حسد، جاهطلبى، خودخواهى، شهوات و اميال نفسانى آنها را تحت تأثير قرار داده و از سرچشمه هستى جدا ساخته است. بىنهايت خواهى انسان يكى از گرايشهاى فطرى انسان، مطلق خواهى اوست، انسان پيوسته در جستجوى كمال بىنهايت است، اگر قدرت مىطلبد، قدرت مطلق را دنبال مىكند، اگرزيبايى مىجويد، زيبايى همه جانبه و جمال پايدار را جستجو
مىكند، اگر در پى علم است در حدّى از دانش خواهى متوقف نمىشود، اما در تشخيص اين كه قدرت مطلق، زيبايى جاودانه و علم بىحد و كمال مطلق در چيست، به خطا مىرود. آيا بشر، در قلمرو قدرت و يا در جهت شهرت به جايى رسيده كه او را بس باشد؟ آيا در ميدان ثروت و مالطلبى به مرزى قناعت كرده است؟ نه! او در تكاپوى يافتن بىنهايت است و اين همه سعى و تلاش، نشانگر وجود آن هستى مطلق است. به دنبال اين خواسته درونى، همه جلوههاى دنيا را به مقدار نامحدود مىخواهد و شعله خواستههايش در هيچ افقى به خاموشى نمىگرايد، بلكه هر چه بيشتر به دست آورد، شعلههاى افزون خواهى و زياده طلبى او نيز بيشتر زبانه مىكشد. در عالم مادى كه محدوديت، تار و پود آن را فرا گرفته است، بىنهايت وجود ندارد. از سوى ديگر هر غريزهاى در درون انسان عامل ارضا كنندهاى هم در خارج دارد؛ به طور مثال در قبال تشنگى او، در خارج آب و در برابر گرسنگى او، غذا وجود دارد پس بىنهايت خواهى انسان نيز، بايستى مانند ديگر خواستههاى او ارضا شود. اما جهان مادى محدود است و نمىتواند عامل ارضاء كننده اين گرايش باشد. موجودى مىتواند عامل ارضا كننده اين خواسته باشد كه از هر جهت بىنهايت و نامحدود باشد. بنابراين وجود اين خواسته و گرايش در انسان، نشانگر وجود هستى مطلق است، وجودى نامحدود و پيراسته از ويژگىهاى مادى. آدمى را با اين عشق سرشتهاند واين شعله از زمان آفرينش او، در كانون دلش زبانه مىكشد: خاك تو آن روز كه مىبيختند شبنمى از عشق در او ريختند اگر اين خواسته و عشق در زمينه شهرت، ثروت و قدرت به كار افتد، به بيراهه كشيده شده و نياز انسان و خواسته او برآورده نمىشود و دلهره و اضطراب وجودش را فرامىگيرد. انسانى كه ساليان دراز به دنبال مال و منال و جلوههاى فريبنده دنيا بوده واينك پس از كندوكاوى سخت و عمرى كار طاقت شكن، دلهره و نگرانى عايدش شده است، اگر بخواهد به آسودگى خاطر و آرامش روحى برسد بايد كاوشى ديگر را در اعماق وجودش آغاز كند و حجابها را از چهره اين عشق بردارد و به اطاعت و عبادت و سرسپردگى كامل به حضرت حق، فروغ آن را پر نور گرداند، پيوسته از اين منزل به آن منزل ره برد تا به ساحل سلامت رسيده، با هستى مطلق پيوند خورد. سرپوش نهادن بر فطرت ممكن است سؤال شود كه اگر خداشناسى فطرى است پس چرا بسيارى از انسانها منكر خدا هستند؟ در پاسخ مىگوييم، معناى اينكه خداشناسى فطرى است، اين نيست كه فطرت در انسانها همواره در يك حدّ باقى مىماند، بلكه مىتوان امر فطرى را ضعيف و كم رنگ كرد و بر روى آن سرپوش نهاد، مگر غريزه جنسى جزء سرشت انسان نيست و حال آنكه هستند كسانى كه تا پايان زندگى ازدواج نمىكنند و بر روى يك امر طبيعى، سرپوش مىگذارند. بنابراين، خميرمايههاى آن امر فطرى، در نهاد آدمى وجوددارد و انسان مىتواند مايههاى فطرى و ذاتى خود را شكوفا كند، يا سرچشمههاى پاك و زلال آن را تيره گرداند. عدالت خواهى در فطرت انسان وجود دارد؛ ولى ممكن است به
این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة
طور مثال، محبت پدر يا مادر، كسى را از تلاش براى اجراى عدالت بازدارد، و يا به عكس، با اينكه فرزندش را دوست دارد و علاقه به او در عمق جانش ريشه دوانده ولى براى حفظ احترام اجتماعى خويش حاضر مىشود او را زنده به گور كند. ملاحظه مىشود امورى كه در نهاد و فطرت بشر به صورت مايههاى اوليه وجود دارد؛ ممكن است به سبب افراط و سركشى يكى از آ اصول پنجگانه اعتقادى 35 حركت آفرين ..... ص : 35 نها سرنوشت بقيه تيره شده و در حجاب فرو رود. ولى هيچگاه اين گرايشها از زمينه نهاد و سرشت آدمى رخت برنمىبندد، بلكه هرگاه اين غبار و پرده حجاب برداشته شود، پرتو و فروغ آن تجلى خواهد كرد. به بيان قرآن كريم، فرعون كه حجاب قدرتش مانع مىشد تا اين نداى فطرت را به گوش جان بشنود، وقتى خود را در كام امواج گرفتار ديد و مشاهده كرد كه با آن همه قدرت، از نجات خود عاجز و ناتوان مانده است، فرياد زد: «اكنون اعتراف مىكنم كه جز خداى موسى هيچ معبودى نيست.» «1» به همين جهت است كه پيامبران همواره و به طور مكرر در دعوت خويش، خداپرستى را يادآورى كردهاند. زيرا بشر به حكم فطرتش همواره با ايمان به مبدأ جهان مىزيسته است. ولى به خاطر پيروى از روشهاى غير منطقى و راههاى شيطانى از مسير فطرت منحرف شده و ايمان و اعتقادش به شرك، آلوده گشته است. پيامبران آمدهاند تا مايههاى نهفته در نهاد بشر را شكوفا ساخته، امانت الهى فطرتش را بارور سازند و بشر را به ايمانى پالايش يافته از هر گونه شرك و خرافه رهنمون سازند: «لَمَّا بَدَّلَ اكْثَرُ خَلْقِهِ عَهْدَاللَّهِ الَيْهِمْ فَجَهِلُوا حَقَّهُ وَاتَّخَذُوا اْلَانْدادَ مَعَهُ وَ
احْتالَتْهُمُ الشَّياطينُ عَنْ مَعْرِفَتِهِ وَ اقْتَطَعَتْهُمْ عَنْ عِبادَتِهِ فَبَعَثَتَ فيهِمْ رُسُلَهُ وَ واتَرَ الَيْهِمْ انْبِيائَهُ لِيَسْتَأْدُوهُمْ ميثاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّروُهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ.» «1» وقتى بيشتر مردمان پيمان خدا- مبنى بر توحيد و خداپرستى- را شكستند. پس به حق او نادان گشته و براى او شريك و مانند قرار دادند، شيطانها آنان را از معرفت خداوند منحرف كردند واز پرستش او جدايشان ساختند، پس خداوند پيامبرانش را در ميان مردم برانگيخت و آنان را پياپى فرستاد تا ميثاق فطريش را از مردم بخواهند و نعمت فراموش شدهاش را به يادشان آورند. شكوفايى فطرت با اين كه بسيارى از انسانها بر فطرت خويش حجاب افكنده و خدايى را كه در عمق وجود خويش مىيابند و به او عشق مىورزند، به فراموشى سپرده و راه انحراف پيش گرفتهاند، ولى به هنگام نااميدى از اسباب و عوامل طبيعى، زمانِ خوف و خطر، ناخودآگاه متوجه او شده و از او يارى مىطلبند؛ گر چه متأسفانه بعد از برآورده شدن حاجت و بر طرف شدن خطر، دوباره از خدا روى برمىگردانند و به همان راه قبلى و نادرست خويش ادامه مىدهند. «وَ اذا مَسَّ الْانْسانَ الضُرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْقاعِدًا اوْ قائِمًا فَلَمَّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَانْ لَمْ يَدْعُنا الى ضُرٍّ مَسَّهُ.» «2» هر گاه انسان را سختى برسد، (در هر حال) چه خوابيده، نشسته يا ايستاده
ما را مىخواند و هنگامى كه آن سختى را از او برطرف كنيم، برود آن چنان كه گويى اصلًا ما را براى رفع سختىاى نخوانده است. «حَتى اذا كُنْتُمْ فى الْفُلْكِ ... جاءَتْها رَيْحٌ عاصِفٌ وَ جاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكْانٍ وَ ظَنُّوا انَّهُمْ احيطَ بِهِمْ دَعَوُاللَّهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ لَئِنْ انْجَيْتَنا مِنْ هذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرينَ.» «1» زمانى كه در كشتى قرار مىگيريد ... ناگهان طوفان شديدى مىوزد و امواج از هر سو به سراغ آنها مىآيد و گمان مىكنند كه هلاك خواهند شد، در آن هنگام خدا را از روى اخلاص مىخوانند كه: اگر ما را از اين گرفتارى نجات دهى، حتماً از سپاسگزاران خواهيم بود.
خلاصه اعتراف به وجود خدا امرى فطرى است، يعنى هر انسانى اگر به درون خويش توجه كند، باور به خالق قادر عالم را در درون خود مىيابد و خود را محتاج مىبيند. بشر در طول تاريخ خداجو و خداپرست بوده است گر چه در تشخيص مصداق اشتباه كرده است. بىنهايت خواهى فطرى انسان، او را به سوى وجود مطلقى خارج از اين جهان مادى سوق مىدهد كه جميع همه كمايلات است. انسانها با غفلت و گناه، بر فطرت خويش سرپوش نهاده و نداى درون خويش را ناشنيده مىانگارند؛ ولى همين انسانهاى غافل و منحرف نيز هر گاه گرفتار مىگردند، فطرت خفتهشان بيدار و آشكار و شكوفا شده و خداى جهانآفرين را به آنان مىنماياند.