عضو- و گاهى همه بدن فراموش مىشود- ولى خويشتن فراموش شدنى نيست- .
مشاهده مىكند كه از آن دمى كه ميتواند- از روزهاى گذشته خود به ياد آورده- و اين حال شهودى خود را متذكر شود- بايد باين پيدا مىشوند مانند هيوم انگليسى- كه نه تنها بوجود جوهر مستقل نفسانى ايمان ندارند- بوجود جوهر مادى خارجى- كه عوارض طبيعى حالات او هستند- نيز ايمان راسخ ندارند- زيرا مىگويند احساس و تجربه- فقط ما را بوجود يك سلسله امور- كه عوارض و حالات ناميده مىشوند آگاه مىكنند- اما وجود جوهرى جسمانى كه منشاء حالات طبيعى- و وجود جوهرى نفسانى كه منشاء حالات ضمير- و وجدان باشد دليلى از حس و تجربه ندارند- .
اين گروه نفس را اينطور تعريف مىكنند- مجموعه تصورات پى در پى كه در ذهن پيدا مىشود- ماديون كه قائل باصالت ماده هستند- يعنى ماده را تنها جوهر اصيل مىدانند- و در عين حال اساس معرفت و شناسائى را- احساس و تجربه مىدانند- در باب بيان حقيقت خود يا من از حسيون پيروى كردند- و گفتند كه خود يا نفس- عبارت است از مجموعه افكار و خيالات- و احساسات پى در پى كه براى- يك متشكله مخصوص مادى پيدا مىشود- اينك بهتر است عقيده ماديون را- راجع بحقيقت خود و اينكه اين تصور- از كجا ناشى مىشود از خود آنها بشنويم- .
دكتر ارانى در پسيكولوژى صفحه 104 مىگويد- تاثير عوامل مؤثر فورا از روح معدوم نمىشود- و ما بين تمام تاثيراتى كه بدنبال هم- روح را متاثر مىسازند- بطور كلى يك رشته و رابطه عمومى موجود است- كه فقدان آن باعث بيهوشى روح مىشود- و در حالت طبيعى هشيار بودن روح- بواسطه وجود رابطه كلى- ما بين تمام عناصر و عوامل مؤثر است- و نيز در همان صفحه مىگويد- مفهوم خود بدين ترتيب پيدا مىشود- كه يك مشكله مادى دائما- تاثرات خارجى صوت نور و غيره را مىپذيرد- و اين قضيه باعث مىشود- كه موجود زنده بوجود خود آشنا مىشود- در صفحه 105 مىگويد- دو جنبه خود را بايد از هم تشخيص دهيم- خود مؤثر و خود متاثر- غرض از خود مؤثر عبارت از هيكلى است- كه من آنرا خود مىدانم- و غرض از خود متاثر من خودم هستم- كه از وجود خود اطلاع دارم- خود مؤثر نتيجه جميع شرايطى است- كه آنرا ايجاد نموده است- مانند اجزاء مادى عوامل مؤثر در آن نور
نكته متوجه بود كه اين تذكر- غالبا با تذكر يك سلسله افعال يا حوادث همراه است- كه زمانى هستند و گرنه من كه مشاهده مىشود- قابل انطباق به زمان حتى بحسب تصور نيز نيست- پيوسته يك چيز ثابت و غير متحول مشاهده مىكرده- و كمترين تبدل و تغييرى در خود من نمىديده و نمىبيند- .
مشاهده مىكند چيزى است واحد- كه هيچ گونه كثرت و انقسام ندارد- .
صوت و غيره- احساساتى كه همراه تاثير عوامل است- حركات ارادى و يا غير ارادى و غيره- خود متاثر ناظر و شاهد اين نتيجه كلى مىباشد- .
در صفحه 104 مىگويد- در موجود زنده سالم مفهوم خود منظما- و بطور متوالى در مدت زمانهاى متوالى وجود دارد- و فقط بوسيله خواب قطع مىشود- اختلال در خود ممكنست بواسطه مواد بىهوش كننده- و مسكرات به ظهور برسد در صفحه 601 مىگويد- من در عين اينكه خودم هستم خودم نيستم- من همان خود و ثابت هستم ولى متغير ميباشم- بهترين مثال براى فهميدن قضيه- تشبيه به رودخانه است رودخانه جارى است- هر لحظه آن با لحظه گذشته اختلاف دارد- در عين حال رودخانه همان است - خلاصه اين نظريه همان بود كه قبلا گفته شد- مفهوم من عبارت است از يك سلسله ادراكات- و احساسات و افكار متوالى- كه رشته واحدى را تشكيل ميدهند- .
نظريه روحانى-
خلاصه اين نظريه اينكه من يا خود- كه هر كس حضورا آنرا مىيابد- و به وجودش اطمينان دارد عبارت است از- يك موجود وحدانى متشخص- نه يك سلسله امور متوالى- و ثابت و باقى در ضمن جميع حالات و عوارض- و قابل تعدد و تكثر و تفاسد نيست- .
دليل بر اينكه من يك حقيقت وحدانى است- نه يك سلسله ادراكات متوالى- اولا اينست كه حقيقت من- همه آن ادراكات متوالى را بخود نسبت مىدهد- و منسوب را غير از منسوب اليه مىداند- من مىانديشم من مىبينم- و همانطورى كه حضورا بوجود خود آگاه است- اين خصوصيت را نيز حضورا آگاه است و ترديدى ندارد- .
مشاهده مىكند و اين از همه بالاتر است- اينكه چيزى است صرف و خالص- كه هيچگونه تحديد نهايى و خليط در وى موجود نيست- و هيچ گونه غيبت از خود ندارد- و هيچگونه حائلى ميان خودش و خودش نيست ثانيا هر كسى بالوجدان تشخيص مىدهد- كه در گذشته و حال يكى است نه بيشتر- و اگر مانند مجموع حلقههاى زنجير بود- و در هر لحظهاى از زمان يك حلقه آن فقط موجود بود- اين تميز و تشخيص ميسر نبود- چگونه ممكن است در باره يك حلقه زنجير- كه در يك سر واقع شده حكم كرد- كه عين همان حلقهايست كه در سر ديگر واقع شده- و بعلاوه نفس براى تشخيص اينكه در گذشته- و حال يكى است احتياجى باحياء خاطرات گذشته ندارد- و اگر مانند حلقههاى زنجير بود- بايد ادراك خود در گذشته- بدون تذكر يك خاطره ميسر نباشد- .
ثالثا همانطورى كه در قسمت حافظه گفته شد- روى فرضيه ماديين بازشناسى- يعنى تشخيص اينكه- اين خاطره يادآورى شده متعلق به گذشته است- و ادراك جديد نيست ممكن نيست- اين اشكال در اين مسئله بطريق اولى وارد است- يعنى اگر من عبارت از- مجموع سلسله متوالى ادراكات باشد- كه فقط با يكديگر ارتباط تعاقبى- يا على و معلولى دارند- چگونه ممكنست شخص بتواند تميز بدهد- كه من همان كسى هستم كه در پيش بودم- .
رابعا روى فرضيه ماديين ادراكات عموما- عبارت است از فعاليتها و خواص سلولهايى كه- مراكز سلسله اعصاب را تشكيل دادهاند- و خود اين سلولها دائما با همه محتويات خود- در تغيير و تبديلند يك دسته مىميرند- و دسته ديگر جاى آنها را مىگيرند- و حال آنكه هر كسى حضورا تشخيص مىدهد- كه بودن تغيير و تبديل و زياده و نقصان- البته در خود نه در حالات- همان كسى است كه در شصت يا هفتاد سال پيش بوده- .
و خلاصه اين بيان كه متكى به آگاهى نفس- از وجود و نحوه وجود خود است- آنكه از راه انتساب اينكه انسان ادراكات را- منسوب بخود مىداند نه عين خود- و از راه وحدت اينكه هر كسى تشخيص مىدهد- كه در گذشته و حال يكى است نه بيشتر- و از راه عينيت اينكه تشخيص مىدهد- كه خود عين همان است كه بوده نه غير آن- و از راه ثبات تشخيص اينكه- هيچگونه تغييرى در خود من حاصل نشده است- ثابت مىشود كه آنچه انسان آنرا-
نتيجه
اين بيان نتيجه مىدهد كه علم بنفس مادى نيست- و بالاتر از اين نتيجه مىدهد- كه نفس خودش علم به خودش مىباشد- يعنى واقعيت علم و واقعيت معلوم- در مورد نفس يكى است و از اينجا است كه- فلسفه اين نوع ادراك را علم حضورى- با ادراكات ديگر مباين شمرده- و مطلق علم را بدو قسم تقسيم مىنمايد- 1-علم حصولى 2-علم حضورى- .
بعنوان حقيقت خود مىشناسد- يك حقيقت وحدانى ثابتى است- كه جميع حالات نفسانى مظاهر وى هستند- و از خواص عمومى ماده مجرد و مبرا مىباشد- .
دكتر ارانى براى فرار از اشكال ثبات- و عدم تغيير كه از خواص روح است- و با خواص عمومى ماده تطبيق نمىكند- و ساير اشكالات دچار تناقض گوئى شديدى شد- در صفحه 106 پسيكولوژى مىگويد- حال بايد ديد من و خود ثابت است يا متغير- موجود زنده دائما عوض مىشود- يك دسته از سلولهاى وجود او مرده- يك دسته ديگر جاى آنها را مىگيرد- مواد بدن به تحليل ميرود- و بوسيله مواد غذائى ديگر دوباره تشكيل مىشود- پس ماده بدنى موجود زنده دائما تغيير مىنمايد- از طرف ديگر حالت شعور هوشيارى- و دانستن از خود نيز دائما تغيير مىكند- خود اجتماعى من در چند سال پيش با اكنون فرق دارد- الان نيز در يك لحظه معلوم من مىتوانم- خود را بچند خود تقسيم كنم- مثلا راه معلوم را دانسته و فهميده بروم- و در عين حال يك مسئله رياضى يا سياسى حل كنم- اين دو خود من با خودهاى ديگر من- در زمانهاى متوالى با يكديگر اختلاف دارند- خلاصه نه فقط ماده جسم من- بلكه طرز ارتباط زمانى و مكانى اجزاء- آن ماده حالات شعور نيز دائما در تغيير است- اما از طرف ديگر من همان من هستم- مسئول تمام امضاهاى همان خودهاى گذشته ميباشم- از تمام كارهايى كه خود گذشته كرده است- براى خود كنونى و خود آينده- متوقع جزا و نتيجه هستم اين تضاد را نيز- با فكر ديالكتيك مىتوان برطرف كرد- من در عين اينكه خودم هستم خودم نيستم- من خود و ثابت هستم ولى متغير ميباشم- بهترين مثال براى فهميدن قضيه تشبيه به رودخانه است- رودخانه جارى است هر لحظه آن- با لحظه گذشته اختلاف دارد- در عين حال رودخانه همان است- و در ساليان دراز در همان محل قرار دارد- ديالكتيك
و بزبان فلسفه علم حصولى حضور ماهيت معلوم است- پيش قضايا را در ضمن جريان در نظر مىگيرد- يعنى براى ديالكتيك من مطلق وجود ندارد- بلكه من به انضمام عده زيادى- از قضاياى خارجى وجود پيدا مىكند- پس من آن ثابتى است كه- بازاء قضاياى خارجى متغير مىباشد - .
در اينجا نويسنده خواسته است- روى اصول ماترياليسم من و خود را متغير و متكثر بداند- و در عين حال علم شهودى نفس را بذات و شخصيت خود- را كه حضورا و عيانا خود را ثابت و باقى و واحد مىبيند- توجيه كند در قسمت اول براى آنكه ثابت كند- من متغير و متكثر است- اختلاف و تكثر حالات خود را دليل مىآورد- در صورتى كه با اندك تامل واضح است- كه اينها مربوط به تغيير و تكثر حالات من است- نه شخصيت خود من- و در قسمت دوم مدعى مىشود كه اين ثبات- با تغيير و اين وحدت با كثرت منافات ندارد- .
معلوم نيست چرا نويسنده اينجا- حتى از اصول ديالكتيك منحرف شده- زيرا يكى از اصول منطق ديالكتيك اصل تغيير است- و روى اين اصل ثبات و جمود- و يكسان ماندن بكلى نفى مىشود- منطق ديالكتيك به خيال خود- با اين اصل اصل تغيير- همه تضادها را حل مىكند و مىگويد- هر شىء چون در حال حركت است- هم خودش است و هم ضد خودش- .
حالا بايد از اين آقايان پرسش كرد- آيا تضاد بين خود اين اصل اصل تغيير- و اصل يكسان ماندن را با چه اصلى مىتوان حل كرد- تشبيه به رودخانه يعنى چه- اين فقط يك تشبيه شاعرانه است- تمام آبهاى رودخانه از واحدهائى بنام ملكول- و هر ملكولى از آتمها- و هر آتمى بنوبه خود از ذرات كوچكترى تشكيل شده- و تمام آنها در حال حركتند- هيچ ذره ثابت در آن وجود ندارد- و فقط در ذهن ما كه براى مجموعه آنها- يك مفهوم رودخانه وضع نموده- و اعتبار كردهايم- يك تصوير واحد و باقى وجود دارد- .
معلوم نيست چرا جمله معروف- فيلسوف شهير يونان هراكليد - كه در كتب ماديين هميشه بعنوان شاهد آورده مىشود- و خود دكتر ارانى نيز در جزوه- ماترياليسم ديالكتيك - آنرا بعنوان شاهد ذكر نموده اينجا فراموش شده- هراكليد مىگويد- دو دفعه وارد يك رودخانه نمىتوان شد - اين جمله بخوبى مىرساند كه رودخانه- در دو لحظه واقعا همان رودخانه نيست- .
پر واضح است وحدت و ثباتى كه هر كس- حضورا و شهودا براى خود احساس مىنمايد- با وحدت و ثباتى كه براى رودخانه در حال جريان- يا يك
عالم و علم حضورى حضور وجود معلوم است پيش عالم- .[1]
اينجا است كه بيان گذشته و فورمول سابق- دانشمندان مادى سيماى شگفتآورى بخود گرفته- و جلوه تماشائى پيدا مىكند- .
اشكال يا تقرير-
دانشمندان مادى مىگويند- تاثرات گوناگون كه پيوسته با نهايت سرعت- از سلسلههاى اعصاب بمغز وارد مىشوند- از راه تبديل كميت به كيفيت- خاصيت واحدى تشكيل ميدهند- كه همان خاصه روحى است- چنانكه با از كار افتادن حواس- يا بيهوشى يا مرگ از كار مىافتد- .
پاسخ- با تذكر سخنان گذشته ما پاسخ اين دعوى روشن است- زيرا كسى در صدد انكار يك چنين خاصه مادى مغز نيست- اين همان روانى است كه روان شناسان نيز- بحسب احتياج بحث محلى در فن خودشان- موضوع بحث فرض كرده و قرار دادهاند- سخن در اينست كه مشهود يا من- قابل انطباق به چنين كيفيت مغزى نيست- .
زيرا در هر حال يك پديده مادى- خواص ضرورى ماده را بايد داشته باشد- و اينكه گفته مىشود گاهى روان و شعور روانى- از ميان ميرود ادعائى بيش نيست- بلكه برخى اوقات در حال بيهوشى نيز- انسان متوجه خود مىباشد- و برخى از اوقات پس از هوشيارى چيزى به يادش نمىافتد- نه اينكه خود را مشاهده مىكند- كه خود را مشاهده نمىكرد- و ميان اين دو جمله فرق بسيار است- .
فوج سرباز در حال سان دادن- فرض مىشود متفاوت است- زيرا اولى حقيقى و دومى فرضى و اعتبارى است- و آن دو را با يكديگر نمىتوان يكى شمرد
[1]رجوع شود به پاورقى صفحه 80 و 81- و بعد از اين در مقاله 4 و مقاله 5 تفصيل بيشترى- در اينباره داده خواهد شد
آنچه در اين مقاله بثبوت رسيد- 1-علم و ادراك مطلقا مادى نيست- .
2-علم بر دو قسم است حصولى و حضورى