گفتار بالائى را در چند جمله زير مىتوان خلاصه كرد- چنانكه ما در خواص و احكام اشياء- گاهى دچار خطا يا ترديد مىشويم- مثلا مىگوييم فلان تركيب فلان طعم را ندارد- با جزم يا ترديد در صورتى كه داشته يا بالعكس- همچنان گاهى در اصل بود و نبود اشياء- مبتلا بخطا يا جهل مىشويم- مثلا مىگوييم روح در خارج نيست يا بخت و شانس هست- پس روشن است كه سبك بحث- در دو مثال گذشته يكسان نيست- بلكه نخست بايد وجود شىءاى را اثبات كرد- يا او را مفروض الوجود گرفت- و سپس بخواص و احكامش پرداخت- .
آرى ما بيشتر اوقات پس از آنكه از راه كاوش علمى- به احكام و خواص موضوعى پى برديم- به چگونگى وجود نيز پى برده- و مى فهميم كه وجودش چگونه وجودى بوده- و با كدام علت مرتبط است- مثلا در طبيعيات بثبوت مىرسانيم- كه جزئى از ماده پروتون است- كه با حركت سريعه به گرد خود گردش مىكند- سپس مىگوييم پس حركت وضعى دورى در خارج داريم- .
روشن است كه اين سخنان دو قضيه است نه يكى- زيرا گفتار نخستين جزئى از ماده پروتون- و به گرد خود مىچرخد به برهان طبيعى و تجربه علمى متكى است- و گفتار دومى حركت دورى وضعى در و اما اگر اين مسئله را در نظر بگيريم- كه آيا اصلا در خارج دايره وجود دارد يا نه- بلكه آنچه ما خيال مىكنيم دايره است- كثير الاضلاع است مربوط به فلسفه است- زيرا از بود و نبود دايره گفتگو كردهايم- نه از خواص و احكام آن- .
و يا مثلا اگر در باره جسم اين مسئله را طرح كنيم- هر جسم داراى شكل است- و يا هر جسم داراى تشعشع است- مربوط به علوم طبيعى است و اما اگر بگوئيم- آيا جسم شىء داراى ابعاد سهگانه در خارج وجود دارد- يا نه و آن چيزى كه ما آنرا جسم و داراى سه بعد حس مىكنيم- در واقع مجموعهايست- از ذرات خالى از بعد مربوط به فلسفه است
خارج داريم- به گفتار نخستين مستند است نه به برهان و تجربه مستقيما- .
و از همين جا روشن مىشود كه- چنانكه همه علوم در استوارى كاوشهاى خود- متوقف و نيازمند به فلسفه مىباشند- فلسفه نيز در پارهاى از مسائل- متوقف به برخى از مسائل علوم مىباشد- كه از نتايج آنها استفاده كرده و مسئله انتزاع نمايد(1) (1)تا اينجا فرق فلسفه و علم معلوم شد- و نيازمندى علوم به فلسفه- از راه اثبات وجود موضوعاتشان نيز روشن شد- در اينجا مقصود بيان استفادهايست- كه فلسفه گاهى از مسائل علوم مىنمايد- و اين استفاده البته باين نحو نيست- كه پارهاى از مسائل علوم- در صف مسائل فلسفى قرار بگيرد- و يا آنكه مسئله فلسفى از مسئله علمى استنتاج شود- بلكه باين نحو است كه فلسفه از مسائل علوم- مسئله ديگرى كه جنبه فلسفى دارد انتزاع مىكند- .
در اينجا لازم است معناى انتزاع- و فرق آن با استنتاج بيان شود تا معلوم گردد- كه مسئله فلسفى نه عين مسئله علمى است- و نه مستنتج از آن بلكه منتزع از آن است- .
استنتاج استنتاج در جائى گفته مىشود- كه ذهن از يك حكم كلى يك حكم جزئى نتيجه بگيرد- و باصطلاح از كلى به جزئى پى ببرد- مثلا پس از آنكه بر ما ثابت شد- هر موجود طبيعى فنا پذير است نتيجه مىگيريم- پس درخت هم كه موجود طبيعى است فنا پذير است- و اگر بخواهيم ترتيب منطقى بدهيم- اينطور مىگوييم درخت موجودى است طبيعى- و هر موجود طبيعى فنا پذير است- پس درخت فنا پذير است- و اگر درست دقت شود معلوم مىشود- كه علم به جزئى از علم به كلى زائيده شده است- و مولود و نتيجه آن بشمار ميرود- .
و البته هيچگاه ممكن نيست- مسائل فلسفه از مسائل علوم استنتاج شود- زيرا نتيجه دهنده از نتيجه داده شده بايد كلىتر باشد- و حال آنكه مسائل فلسفى خود كلىترين مسائل است- زيرا موضوع آنها وجود مطلق است- و وجود كلىترين موضوعات است- .
انتزاع انتزاع در اصطلاح فلسفه و روانشناسى- معمولا بيك عمل خاص ذهنى گفته مىشود- كه آنرا تجريد نيز مىتوان ناميد باين نحو كه- ذهن پس از آنكه چند چيز مشابه را درك كرد- آنها را با يكديگر مقايسه مىنمايد- و صفات مختص هر يك را- از صفت مشترك آنها تميز مىدهد- و از آن صفت مشترك يك مفهوم كلى ميسازد- كه بر همه آن افراد كثيره صدق مىكند-
خاتمه مقاله
از بيان گذشته چند نكته زير روشن مىشود
نكته 1-
نظر به اينكه سنخ بحث فلسفى با سنخ بحثهاى علمى- دو سنخ صد در صد مختلف مىباشد- هيچگاه يك مسئله علمى از هيچ علم- جزء بحث فلسفى نبوده- و متن بحث فلسفى قرار نخواهد گرفت- بلكه هر گونه بحث و كاوش فلسفى الهى يا مادى- از بحثهاى علمى كنار مىباشد- و به روش خاصى كه از بود و نبود سخن گويد بحث خواهد نمود- و از اينجا بىپايگى يك رشته پندارهايى كه- دامنگير دانشمندان فلسفه ماديت تحولى- ماترياليسم ديالكتيك شده بخوبى روشن مىشود- .
اين دانشمندان مىگويند فلسفه ما وراء الطبيعه- و متافيزيك تنها بيك رشته مقدمات عقلى- و پندارهاى ساده بى گواه متكى است- در اين هنگام گفته مىشود- كه اين مفهوم كلى از اين افراد انتزاع شده است- مثل مفهوم انسان كه از زيد و عمرو و غيره انتزاع شده است- .
در اصطلاحات فلسفى كلمه انتزاع- در موارد ديگر نيز استعمال مىشود- در اينجا منظور از اين تعبير صرفا اينست- كه فلسفه بر اساس يك مسئله علمى- استدلال فلسفى مىكند و نتيجه فلسفى مىگيرد- و باصطلاح يك مسئله علمى را- صغرى قياس فلسفى خود قرار مىدهد نه كبرى- و از روى اصول كلى خود يك نتيجه فلسفى استنتاج مىكند- .
پس معلوم شد در عين اينكه فلسفه غير از علم است- بين اين دو رابطه خاصى برقرار است- كه هم علم از فلسفه استفاده مىكند و هم فلسفه از علم- .
در ضمن مقالات آينده خواهد آمد- كه نيازمندى علوم به فلسفه- منحصر به اين جهت كه گفته شد نيست- بلكه جميع قوانين كلى علمى قانون بودن- و قطعى بود نشان متوقف بيك سلسله اصول كلى است- كه فقط فلسفه ميتواند عهده دار صحت آن اصول باشد
در حالى كه روش ما به علم امروزه- كه با حس و تجربه پيش رفته- و همه روزه هزاران ارمغان كه گواه راستى است- از كارخانههاى خود بيرون مىدهد مستند مىباشد- و اساسا بغير حس و تجربه اعتماد نكرده- و از ما وراء ماده در كاوشهاى خود نشانى نمىبيند- .
مىگويند فلسفه ما وراء الطبيعه- بيك بنبستهائى مىرسد كه بحث را متوقف ساخته- و سير علمى را مىميراند- ولى فلسفه ما چون متكى به علم مىباشد- با پيشرفت علم پيش ميرود- .
پاسخ اين سخنان از بيان گذشته روشن است- و در مقالات و فصول آينده- بيارى خداى يگانه روشنتر خواهد شد- اين دانشمندان بايد بدانند- كه بحث فلسفى اصولا از بحث علمى جدا است- و ماترياليسم ديالكتيك آنان- مانند متافيزيك ما در كنار علوم حقيقى- (1) چنانكه گفته شد نشسته- و از محصول آنها كه بالاخره ببحث فلسفى متكى مىباشد- استفاده مىنمايد و سخن در اين است- كه كداميك از اين دو فلسفه- مقدمات لازمه خود را راست و درست اخذ مىكند- .(2) گواه سخن ما اينست كه در گفتار بالائى- كه از اين دانشمندان نقل نموديم- حتى يك مسئله علمى طبيعى يا رياضى پيدا نمىشود- و در كتابهاى طبيعى و رياضى مثلا از اين سخنان اثرى نيست- .
اگر چنانچه فلسفه ما وراء الطبيعه- مانند ساير علوم پيوسته در (1)علوم حقيقى اصطلاحا- در مقابل علوم اعتبارى گفته مىشود- و علوم اعتبارى همانها است كه- سابقين علوم عملى مىناميدند مانند علم اخلاق و غيره (2)اگر سراسر كتب ماترياليسم ديالكتيك را- با دقت بررسى نمائيد خواهيد ديد- تمام مسائل آن يك نوع استنباطات نظرى است- كه دانشمندان ماترياليست خواستهاند- از نظريات علمى و فرضيههاى علمى بنمايند- .
در فصلهاى آينده اصول فلسفى و منطقى- ماترياليسم ديالكتيك با جوابهاى آنها- يكايك دقيقا بيان خواهد شد و روشن خواهد شد- كه آن اصول چگونه بطور غلط- از نظريات و فرضيههاى علمى استنباط شده است
تحول نمىباشد- (1)علتش اينست كه ساير علوم روى فرضيههائى كار مىكنند- كه با پيشرفت و توسعه تجربه تحول پيدا مىكند- ولى فلسفه روى بديهيات كار مىكند- و نظر علمى ثابت نتيجه مىدهد و گواه اين سخن اينست- كه در جاهائى كه مقدمات خود را از علوم مىگيرد- مانند فلكيات و جواهر و اعراض و بحثهاى ديگر- او نيز مانند علوم با تحول فرضيهها متحول مىشود- .
نغزتر اين كه اين دانشمندان همين سخن را- ماترياليسم ديالكتيك با تحول علم متحول است- بعنوان يك نظر ثابت غير متحول- بنبست رسيده بما مىفروشند
نكته 2
از بيانى كه در رابطه فلسفه با علوم گذشت- دستگير مىشود كه- 1-علوم از راه اثبات وجود موضوع- بطور كلى نيازمند به فلسفه مىباشند- .
2-نظر فلسفه با نظرهاى ساير علوم- از راه اطلاق(2)و تقييد عموم و خصوص مختلف مىباشد- .
(1)براى بدست آوردن معناى حقيقى تكامل علوم و فلسفه- و اينكه چه قسم از تكامل است- كه در علوم طبيعى هست و در فلسفه نيست- رجوع شود به مقدمه مقاله چهارم (2)در حاشيه 2 و 3 توضيح داده شد- كه هر يك از علوم يك يا چند چيز را- بعنوان موضوع زمينه كاوش و فعاليت خود قرار مىدهد- و بكشف خواص و آثار آن مىپردازد- و اما موضوع و زمينه فعاليت فلسفه وجود مطلق است- بنا بر اين هر يك از علوم- در يك محيط محدود سير مىنمايد- و نظريات وى از حدود موضوع خودش- كه موجود خاصى است تجاوز نمىنمايد- و هر يك از علوم اگر فرضا نظر بدهند- فلان چيز هست يعنى در محيط كار من هست- و اگر نظر بدهد نيست يعنى در محيط كار من نيست- و اما فلسفه كه داراى موضوع عامى است- و مطلق وجود را ميدان عمل خويش قرار داده- اگر نظر بدهد نيست يعنى اصلا وجود ندارد
باين معنى كه بحث مادى اثبات وجود مادى- و نفى وجود مادى مىكند نه مطلق وجود- زيرا كاوش هر علم- در اطراف موضوع بحث خويش خواهد بود- پس در صورتى كه موضوع وى مادى بوده باشد- نفى و اثبات وى از ماده تجاوز ننموده- و حق تعرض بغير ماده نفيا و اثباتا نخواهد داشت- بخلاف فلسفه كه نظر وى اطلاق داشته- و بيك موجود مخصوصى مقصور نيست- .
بنا بر اين ممكنست يكى از علوم چيزى را اثبات نمايد- و فلسفه باثبات وى قناعت نورزد- يا بنفى نظرى بدهد و فلسفه بنفى وى اعتنائى ننمايد- .
مثال 1 با آزمايشهاى طبى بدست آمده- كه هنگام تفكر مثلا كيفيت خاصى در ماده مغز حاصل مىشود- كه نام وى پيش دانشمند طبيعى ادراك است- .
معناى سخن وى اينست- كه بحث و آزمايش در مورد ادراك- اين پديده مادى را مىيابد- ولى آيا در مورد ادراك موجود ديگرى غير مادى- به همراه اين پديده مادى نيز هست يا نيست- آزمايش و بحث طبيعى ساكت است-[1]اگر چنانچه موجود هم بوده باشد- بحث طبيعى نمىتواند او را نشان بدهد- زيرا هر مقدمه نتيجه را مىتواند بدهد- كه از سنخ خودش باشد- .
اساسا روى غرض فنى در طبيعيات وجود و ماده- بيك معنى است ماده مساوى است با وجود- و نفى وجود مساوى با نفى ماده است- .
ولى چون نظر فلسفه اوسع است- به مجرد اينكه بحث طبيعى از چيزى نفى وجود كرد- فلسفه بان قناعت نكرده و به كاوش خود ادامه خواهد داد- .
[1]رجوع شود بمقاله 3.
مثال 2-رياضى مىگويد دو طرف معادله جبرى- كه مشتمل به ارقام سلبى يا ايجابى مىباشد- ممكنست رقم ايجابى را از طرفى برداشته- و تبديل برقم سلبى نموده و در طرف ديگر بگذاريم- و بالعكس و اين سخنى است برهانى و البته حق است- .
و فلسفه اين سخن را بمعناى ثبوت نتايج مثبته مىپذيرد- نه بمعنى تبديل وجود به عدم يا بعكس آن- روى هم رفته مثل اين علوم و فلسفه- مثل يك خاركنى است كه تيشه خود را برداشته- و براى كندن خار رهسپار كوه مىشود- اگر كسى از كوه سرازير شده بوى بگويد مرو چيزى نيست- معناى سخن وى اينست كه در كوه خارى نيست- زيرا در ظرف غرض خاركن چيز و خار يكى است خار چيز- و البته معناى سخن وى اين نيست- كه كوه و سنگ و خاك و سبزه و هيچ موجودى نيست- و اگر اين سخن به صيادى كه سلاح بدست گرفته- و متوجه كوه است گفته شود معنى چيز شكار خواهد بود- زيرا پيش شكارچى چيز و شكار يكى است چيز شكار و همچنين...- .
ولى كسى كه هدف عمومى دارد- اين سخن چيزى نيست براى وى معنى بسيار وسيعى مىدهد- به طورى كه ناچار است بگويد دروغ است- .
از بيان گذشته نتيجه گرفته مىشود كه- با نظر مثبت يا منفى كه در علوم ديگر تهيه شده- يك نظريه مثبت يا منفى فلسفى را نمىتوان رد كرد
نكته 3
چنانكه گفته شد بحث فلسفى بحثى است- كه باثبات وجود و عدم اشياء مىپردازد- حالا اگر كسى فرض شود- كه بحث فلسفى در باره وى مؤثر نشود- يعنى نتواند علم قطعى بوجود چيزى بهم رساند- باحث مزبور سوفسطى ايده آليست ناميده شده- و در نقطه مقابل فيلسوف قرار مىگيرد- و از اين روى مكتبى كه متعرض وجود و
عدم اشياء مىشود- بحسب تقسيم اولى بدو قسم فلسفه و سفسطه- ره آليسم (1)و ايده آليسم (2)(3)منقسم مىشود- .
و همچنين مكتب فلسفى- از نقطه نظر اثبات و عدم اثبات ما وراء الطبيعه- بدو مكتب ما وراء الطبيعه متافيزيك - (4)و مادى (1)Realisme(2)Idealisme(3)در مقاله 2 در باره اين دو كلمه- ره آليسم و ايده آليسم توضيحاتى داده خواهد شد (4)متافيزيك لغتى است يونانى و مركب است- از دو كلمه متا يعنى ما بعد و فيزيك يعنى طبيعت- و متافيزيك يعنى ما بعد الطبيعه- .
در تاريخ فلسفه از مؤلفات ارسطو اينطور ياد مىشود- كه وى در جميع علوم آن زمان قرن چهارم قبل از ميلاد- باستثناى رياضيات كتاب تاليف كرده- و مجموعه تاليفات وى دايرهالمعارفى را- تشكيل مىداده كه داراى سه قسمت بوده- .
1-علوم نظرى كه شامل كتب مختلفى در طبيعيات بوده- و در خاتمه اين قسمت كتاب فلسفه اولى بوده- .
2-علوم عملى- كه شامل اخلاق و تدبير منزل و سياست مدن بوده- .
3-علوم ابداعى يعنى فن شعر و خطابه و جدل- .
و چونكه فلسفه اولى بحسب ترتيب تاليفى- بعد از طبيعيات ذكر شده بود- و از طرف مؤلف نام و عنوان خاصى بان داده نشده بود- بعدها متافيزيك ما بعد الطبيعه ناميده شد- يعنى قسمت بعد از طبيعيات- و كمكم بمرور زمان بواسطه غلط مترجمين- كلمه متافيزيك بمعناى ما وراء الطبيعه- و علم مجردات تفسير شد- و متافيزيسين در مورد فيلسوف الهى اطلاق شد- .
هر چند اين غلط ابتداء يك غلط لفظى بنظر مىرسد- لكن اين غلط لفظى- منشاء غلطهاى معنوى بسيارى شده است- .
شما اگر بكتب فلسفه مادى رجوع كنيد- مىبينيد متافيزيك را اينطور تفسير مىكنند- علمى است كه از خدا و روح بحث مىكند- البته خواننده محترم بايد خود را- از اين اشتباه مصون بدارد و گمان نبرد- كه موضوع بحث متافيزيك خدا و روح است- بلكه چنانكه قبلا گفته شد- موضوع بحث متافيزيك فلسفه اولى مطلق وجود است- و ممكنست شخص متافيزيسين باشد- و در عين حال مادى باشد- لكن براى آنكه از اصطلاحاتى كه اخيرا شايع شده- خيلى دور نرفته باشيم- كلمه متافيزيك را بان مكتب فلسفى مىگوييم- كه قائل