بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 48

عدم اشياء مى‌شود- بحسب تقسيم اولى بدو قسم فلسفه و سفسطه- ره آليسم (1)و ايده آليسم (2)(3)منقسم مى‌شود- .

و همچنين مكتب فلسفى- از نقطه نظر اثبات و عدم اثبات ما وراء الطبيعه- بدو مكتب ما وراء الطبيعه متافيزيك - (4)و مادى (1)Realisme(2)Idealisme(3)در مقاله 2 در باره اين دو كلمه- ره آليسم و ايده آليسم توضيحاتى داده خواهد شد (4)متافيزيك لغتى است يونانى و مركب است- از دو كلمه متا يعنى ما بعد و فيزيك يعنى طبيعت- و متافيزيك يعنى ما بعد الطبيعه- .

در تاريخ فلسفه از مؤلفات ارسطو اينطور ياد مى‌شود- كه وى در جميع علوم آن زمان قرن چهارم قبل از ميلاد- باستثناى رياضيات كتاب تاليف كرده- و مجموعه تاليفات وى دايره‌المعارفى را- تشكيل مى‌داده كه داراى سه قسمت بوده- .

1-علوم نظرى كه شامل كتب مختلفى در طبيعيات بوده- و در خاتمه اين قسمت كتاب فلسفه اولى بوده- .

2-علوم عملى- كه شامل اخلاق و تدبير منزل و سياست مدن بوده- .

3-علوم ابداعى يعنى فن شعر و خطابه و جدل- .

و چونكه فلسفه اولى بحسب ترتيب تاليفى- بعد از طبيعيات ذكر شده بود- و از طرف مؤلف نام و عنوان خاصى بان داده نشده بود- بعدها متافيزيك ما بعد الطبيعه ناميده شد- يعنى قسمت بعد از طبيعيات- و كم‌كم بمرور زمان بواسطه غلط مترجمين- كلمه متافيزيك بمعناى ما وراء الطبيعه- و علم مجردات تفسير شد- و متافيزيسين در مورد فيلسوف الهى اطلاق شد- .

هر چند اين غلط ابتداء يك غلط لفظى بنظر مى‌رسد- لكن اين غلط لفظى- منشاء غلطهاى معنوى بسيارى شده است- .

شما اگر بكتب فلسفه مادى رجوع كنيد- مى‌بينيد متافيزيك را اينطور تفسير مى‌كنند- علمى است كه از خدا و روح بحث مى‌كند- البته خواننده محترم بايد خود را- از اين اشتباه مصون بدارد و گمان نبرد- كه موضوع بحث متافيزيك خدا و روح است- بلكه چنانكه قبلا گفته شد- موضوع بحث متافيزيك فلسفه اولى مطلق وجود است- و ممكنست شخص متافيزيسين باشد- و در عين حال مادى باشد- لكن براى آنكه از اصطلاحاتى كه اخيرا شايع شده- خيلى دور نرفته باشيم- كلمه متافيزيك را بان مكتب فلسفى مى‌گوييم- كه قائل


صفحه 49

ماترياليسم - و همچنين مكتب مادى از نقطه نظر اعتماد به منطق ثابت- و اعتماد به منطق متحول بدو مكتب ماديت معنوى- ماترياليسم متافيزيك و ماديت تحولى- ماترياليسم ديالكتيك (1)[1]منقسم مى‌شود- .

بما وراء الطبيعه نيز بوده باشد (1)ديالكتيكDialectiqueكلمه‌ايست يونانى- و از اصل ديالكو[2]مشتق شده است- كه بمعناى مباحثه و مناظره است- .

روش بحث و مناظره خاصى كه معمولا سقراط - دانشمند بزرگوار يونان در مقابل طرف- براى رفع اشتباه و اثبات خطاى وى پيش مى‌گرفت- باين كيفيت بود كه از مقدمات ساده- شروع به پرسش مى‌نمود و از طرف اقرار مى‌گرفت- و بتدريج بسؤالات خود ادامه مى‌داد- تا جايى كه يكوقت طرف ملتفت مى‌شد- كه به مدعاى سقراط اعتراف كرده- ديالكتيك ناميده مى‌شد- اين روش مخاطبه در علوم تعليم و تربيت امروز- بنام روش سقراطى معروف است- .

افلاطون شاگرد سقراط نيز اين كلمه را- در مورد طريقه مخصوص خود براى راه بردن عقل- در راه كسب معرفت حقيقى اصطلاح كرد- افلاطون مى‌گويد بافراد محسوسه علم تعلق نمى‌گيرد- زيرا متعلق علم بايد كلى باشد نه جزئى- معرفت حقيقى درك مثل است- و اين معرفت در روح هر كسى- قبل از اينكه باين عالم بيايد حاصل شده است- علم در اين جهان تذكر و يادآورى گذشته است- به عقيده افلاطون از راه ورزش فكرى و از طريق ذوق- و عشق بايد نفس را نسبت به گذشته متذكر كرد- افلاطون طريقه خويش را براى كسب اين نوع معرفت- يا تذكر ديالكتيك مى‌نامد- .

دانشمندان جديد از قبيل كانت آلمانى و غيره- نيز اين كلمه را در مواردى استعمال كرده‌اند- .

هگلHegelدانشمند شهير آلمانى- كه از فلاسفه نيمه اول قرن نوزدهم است- منطق مخصوص و روش خاصى براى راه بردن عقل- در كشف حقائق انتخاب نمود- و نام آنرا ديالكتيك گذاشت- .

شرح منطق ديالكتيك هگل در مقالات آينده خواهد آمد- .

هگل در نظريات فلسفى خويش مادى نبود- ولى كارل ماركس و انگلس كه شاگردان وى بودند- و منطق ديالكتيك را از استاد فرا گرفته بودند- نظريات مادى و ماترياليستى داشتند- و در اين جهت از فلاسفه مادى قرن

[1]. Materialisme-Dialectique

[2]. Dialogos


صفحه 50

) مكاتب فوق هر يك بواسطه اختلافاتى كه- در ميان شاگردان وى پيدا شده- با تقسيمات ديگر منقسم مى‌شود- .

چيزى كه هست اينست كه همه اين تقسيمات- تنها از نظر تاريخ فلسفه واجد اهميت است- اما پيش كسى كه به بحث و انتقاد پرداخته- و هدف و آرمانى بجز تميز حق از باطل- و جدا كردن راست از دروغ ندارد ارزش زياد ندارد هيجدهم پيروى مى‌كردند- .

ماركس و انگلس نظريات مادى خويش را- بر اساس منطق هگل تشريح و توضيح دادند- و از اينجا ماترياليسم ديالكتيك بوجود آمد- در حقيقت ماترياليسم ديالكتيك تركيبى است- از فلسفه مادى قرن هيجدهم و منطق هگل كه آن دو را- كارل ماركس و انگلس بيكديگر مربوط ساختند- .

چنانكه بعدا خواهد آمد- يكى از اصول منطق ديالكتيك اصل حركت است- ديالكتيك مى‌گويد- اشياء را در حال حركت و تحول بايد مطالعه نمود- .

ديالكتيك بحسب ادعاى خود جمود و يكسان ماندن را- از خواص طرز تفكر متافيزيكى مى‌داند- از اينرو دانشمندان فلسفه ماترياليسم ديالكتيك - آن فلسفه مادى را كه قبلا طرز تفكر متافيزيكى داشت- يعنى بر اساس جمود و يكسان ماندن موجودات- تفكر مى‌كرد ماترياليسم متافيزيك مى‌نامند- يعنى ماديتى كه طرز تفكر متافيزيكى دارد- از اين روى ماترياليسم متافيزيك - در مقابل ماترياليسم ديالكتيك است


صفحه 51

صفحه 52

مقاله دوم فلسفه و سفسطه(1)يا ره آليسم و ايده آليسم

هر يك از ماها كه نگاهى بخود نموده- و زندگانى خود را تحت نظر گرفته- و سپس بطور قهقرى به روزهاى گذشته خود برگشته- و تا (1)در ميان دانشمندان يونانى- قبل از سقراط گروهى هستند- كه سوفسطائى يا سوفيست خوانده مى‌شوند- و نام اشخاصى باين عنوان برده مى‌شود- مطابق آنچه از تواريخى كه در دست هست استفاده مى‌شود- پيدايش سفسطه در يونان در قرن پنجم قبل از ميلاد- در اثر دو چيز صورت گرفت- يكى ظهور آراء و عقايد فلسفى گوناگون- و ضد و نقيض و حيرت‌آور- و يكى ديگر رواج فوق العاده فن خطابه- و مخصوصا خطابه قضائى- يعنى از يك طرف مكاتب فلسفى مختلف- كه هر يك نظريه خاصى در باره جهان اظهار مى‌نمود- و عقايد ديگران را ابطال مى‌نمود پديد آمد- و از طرف ديگر در اثر يك حادثه تاريخى- كه براى مردم آن سرزمين پيش آمده بود- منازعات مالى زيادى واقع مى‌شد- كه كار را به محكمه مى‌كشانيد- و گروهى از دانشمندان بسمت وكالت در محاكم عمومى- با حضور جمعى كثير از تماشاچيان- به دفاع از حقوق موكلين خود مى‌پرداختند- و خطابه‌هاى مؤثر ايراد مى‌نمودند- .

كار خطابه بتدريج بالا گرفت و اساتيد فن- كلاسها براى تعليم فن خطابه افتتاح كردند- و بتدريس اصول آن پرداختند- و از شاگردان اجرت گرفتند- و از اين راه ثروت زيادى بچنگ آوردند- .

اين گروه سعى مى‌كردند- براى هر مدعائى اعم از حق و باطل دليل بياورند- و برهان اقامه نمايند- و گاهى براى دو طرف دعوى دليل مى‌آوردند- و كم‌كم كار بجائى كشيد كه معتقد شدند- حق و باطل و راست و دروغى در


صفحه 53

آنجا كه از روزهاى زندگى- و هستى خود در ياد دارد پيش برود واقع نيست- كه گاهى با راى و نظر انسان مطابقت كند و گاه نكند- بلكه حق آن چيزى است كه انسان او را حق بداند- و باطل آن چيزى است كه انسان او را باطل پندارد- و بتدريج اين عقيده در ساير امور عالم نيز سرايت كرد- و گفتند حقيقت بطور كلى- تابع شعور و ادراك انسان است- و هر كسى از امور عالم هر چه ادراك مى‌كند درست است- و اگر دو نفر بر خلاف يكديگر ادراك مى‌كنند- هر دو درست است- اين گروه را بواسطه آنكه در همه علوم و فنون- عصر خود ماهر بودند سوفيست مى‌گفتند يعنى دانشمند- و كلمه سوفسطائى كه شايد صحيحش سوفسطى باشد- از كلمه سوفيست تعريف شده- ولى بعدها اين كلمه را بكليه كسانى گفتند- كه روش فوق را داشته باشند- يعنى به هيچ اصل ثابت علمى پابند نباشند- و اين مسلك را سوفيسم نامند- .

يكى از سوفيستهاى معروف پروتاگوراس[1]است- وى مى‌گويد مقياس همه چيز انسان است- هر كسى هر حكمى كه مى‌كند مطابق آن چيزى است- كه فهميده پس حق است- زيرا حقيقت غير از آنچه انسان مى‌فهمد چيزى نيست- و چونكه اشخاص بطور مختلف ادراك مى‌كنند- و چيزى را كه يكنفر راست مى‌پندارد ديگرى دروغ مى‌داند- و سومى در راست و دروغ بودنش شك مى‌كند- پس يك چيز هم راست است- و هم دروغ و هم صواب و هم خطا- .

يكى ديگر از سوفيست‌هاى معروف گورگياس[2]است- از وى براهينى نقل شده- بر اينكه محال است چيزى موجود بشود- و اگر هم بفرض محال موجود بشود قابل شناختن نيست- و اگر بفرض محال شناخته شود- قابل تعريف و توصيف براى غير نيست- وى براى هر يك از ادعاهاى سه‌گانه خود ادله آورده- كه در ضمن شرح حالش در كتب تاريخ مسطور است- .

سقراط و افلاطون و ارسطو - بشدت به مبارزه با سوفسطائيان پرداختند- و مغلطه‌هاى آنان را آشكار ساختند و ثابت كردند- كه اشياء قطع نظر از ادراك ما واقعيت دارند- و داراى كيفيت مخصوصى مى‌باشند- و حكمت عبارت است- از علم به احوال اعيان موجودات آن طور كه هستند- و اگر انسان بطرز صحيحى فكر خود را راه ببرد- ميتواند حقايق را دريابد- ارسطو بهمين منظور قواعد منطق را- كه براى درست فكر كردن و تميز دادن خطا از صواب است- جمع و تدوين نمود- .

لكن از دوره ارسطو به بعد گروه ديگرى پيدا شدند- كه آنها را لا ادريون

[1]. Protagoras


صفحه 54

خواهد ديد- كه نخستين روزى كه ديدگان خود را باز كرده- و به تماشاى زشت و زيباى اين جهان پرداخته- براى اولين بار خود بخود چيزهائى يا شكاكان مى‌گويند- و مسلك آنها را سپتى‌سيسم[1]مى‌نامند- اين گروه به عقيده خود راه وسطى را انتخاب نمودند- نه پيرو سوفسطائيان شدند كه مى‌گفتند- واقعيتى خارج از ظرف ذهن انسان وجود ندارد- و نه عقيده سقراطيون را پسنديدند- كه مى‌گفتند مى‌توان به حقائق اشياء نائل شد- اين جماعت گفتند انسان وسيله‌اى- براى رسيدن به حقايق اشياء كه قابل اطمينان باشد ندارد- حس و عقل هر دو خطا مى‌كنند- راههاى منطقى كه ارسطو براى مصونيت از خطا باز نمود- كافى نيست راه صحيح براى انسان- در جميع مسائل توقف و خوددارى از راى جزمى است- حتى مسائل رياضى از قبيل حساب و هندسه را- نيز بايد بعنوان احتمال پذيرفت و با ترديد تلقى نمود- .

پيروان اين مكتب در يونان- و بعد در حوزه اسكندريه زياد بودند- و تا چند قرن بعد از ميلاد مسيح اين مكتب ادامه داشت- و اخيرا در قرن نوزدهم مسلك‌هاى فلسفى پديد آمده- كه كم و بيش با اين مسلك شبيه است- و بيان هر يك از اين فلسفه‌ها در آينده خواهد آمد- .

در اين مقاله مسلك سوفيسم - كه از جهتى مرادف با ايده آليسم است- و اين دو در نقطه مقابل رئاليسم فلسفه مى‌باشند- ابطال مى‌شود- .

در اينجا لازم است در اطراف دو كلمه- ايده آليسم و ره آليسم توضيحاتى داده شود- زيرا در كتب ماديين جديد معمولا ايده آليسم - در مقابل ماترياليسم اصالت ماده قرار مى‌گيرد- و چنين وانمود مى‌شود كه تمام دانشمندان غير مادى ايده آليست مى‌باشند- .

ما براى آنكه خواننده محترم بهتر مورد استعمال- اين دو كلمه ايده آليسم و ره آليسم را دريابد- و ضمنا از مغلطه‌هايى كه ممكنست بواسطه معانى- و اصطلاحات گوناگونى كه مخصوصا كلمه ايده آليسم - در طول تاريخ بخود گرفته مصون بماند- معانى لغوى و اصطلاحى اين دو كلمه را- مطابق آنچه از مطالعه نظريات فلاسفه- و از ترجمه دايره المعارف انگليسى برمى‌آيد شرح مى‌دهيم- .

ايده آليسم كلمه ايده[2]اصلا يونانى است- و معانى مختلفى از قبيل ظاهر شكل نمونه- و غيره از برايش ذكر شده است- و از اصل يونانى ايده‌ئيو كه بمعناى ديدن است مشتق شده- .

[1]. Scepticisme


صفحه 55

جهان خارج از خود ديده- و كارهائى بحسب خواهش خود انجام داده- البته در اينجا نبايد فراموش كرد- كه در اين تماشا به خطاهائى اول كسى كه در اصطلاحات فلسفى- اين كلمه را بكار برده افلاطون است- كه باعتبار يكى از معانى لغوى آن نمونه- آنرا در مورد يك سلسله حقايق مجرده كه خود قائل بوده- و امروز در ميان ما بنام مثل افلاطونى معروف است- استعمال كرده است- .

افلاطون براى هر نوعى- از انواع موجودات جهان ماده يك وجود مجرد عقلانى- كه افراد محسوسه آن نوع پرتو او- و او نمونه كامل آن افراد است قائل است و او را ايده- كه مترجمين دوره اسلامى مثال ترجمه كرده‌اند مى‌خواند- افلاطون منكر وجود افراد محسوسه نيست- بلكه وجود آنها را متغير و جزئى و فانى مى‌داند- بر خلاف ايده يا مثال كه به عقيده وى- داراى وجود لا يتغير و كلى و باقى است- .

در ميان مسلمين اشراقيون به مثل افلاطونيه معتقد بودند- مير فندرسكى در قصيده معروف خود- اشاره باين مطلب مى‌كند آنجا كه مى‌گويد-چرخ با اين اختران نغز و خوش و زيباستى
صورتى در زير دارد آنچه در بالاستى
صورت زيرين اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا همى با اصل خود يكتاستى
صورت عقلى كه بى پايان و جاويدان بود
با همه و بى همه مجموعه و يكتاستى
اين سخن در رمز دانايان پيشين سفته‌اند
پى برد در رمزها هر كس كه او داناستى
در نيابد اين سخن را هيچ فهم ظاهرى
گر ابو نصر ستى و گر بو على سينا ستى
- .

از كسانى كه سخت با اعتقاد به مثل افلاطونى مخالف بوده- و بر آن طعنه‌ها و تشنيعاتى وارد كرده- شيخ الرئيس ابو على بن سينا است- .

طبق عقيده افلاطون افراد متغير مادى- تنها بحواس ادراك مى‌شوند- ولى علم بانها تعلق نمى‌گيرد- زيرا علم به چيزى تعلق مى‌گيرد كه كلى- و خارج از حيطه زمان و مكان است و آن همان ايده است- .

بنا بر آنچه از كتب تاريخ فلسفه استفاده مى‌شود- تا اواخر قرن هفدهم