و در تاريخچه زندگيشان تامل كنيم- خواهيم ديد كه هيچكدام از آنان- با سفسطه از مادر نزائيده- و زبان با سفسطه باز نكرده- و فطرت ادراك و اراده انسانى را گم نكرده- هيچ نشده كه در جاى خنده بگريد- و در جاى گريه بخندد- و يا يكبار براى احساس مسموعات- حس باصره را استعمال كند و بالعكس- و يا در مورد خوردن بخوابد و بالعكس- و يا براى سخن گفتن لب ببندد يا سخن پريشان بگويد- بلكه آنان نيز عينا مانند ما ره آليست- با نظام مخصوصى كه در زندگانى انسانى هست- زندگى مىكنند و چنانكه با ما در زندگى نوعى شركت دارند- در انجام دادن افعال نوعى و افعال ارادى- نيز شركت دارند و از همين جا مىفهميم كه- اينان در حقيقتى كه در آغاز سخن تذكر داديم- و در همه و خود پرستى در افراد در مىآيد- و اين خود خواهىها با يكديگر معارضه مىكنند- و نزاع و كشمكش و شر و فساد برمىخيزد- .
مىگويد لذت امر عدمى و الم امر وجودى است- و عشق دو جنس مخالف مرد و زن- با يكديگر مايه بدبختى است- و حقيقتش اداره زندگى است- كه مىخواهد نسل را امتداد بدهد- منتها براى آنكه افراد مصائب- و ناملائمات آن را متحمل شوند طبيعت افراد را مىفريبد- و دلشان را بلذات فريبنده خوش مىكند- .
مىگويد فلسفه اينكه عاشق و معشوق مىكوشند- حركات خود را از ديده اغيار مستور بدارند- و نگاهها با هزاران احتياط و نگرانى- بين آنها رد و بدل مىشود- اينست كه زندگى سراسر بدبختى است- و عاشق و معشوق مىخواهند- اين بدبختى را با ادامه نسل ادامه دهند- و به اين وسيله جنايت فجيعى را مرتكب شوند- و بديهى است اگر عشق آنها نبود دنيا به پايان مىرسيد- و مصائب جهان نابود مىگشت- .
شوپنهاور به فلسفه بودا اعتقاد تامى داشته- و مايه سعادت حقيقى را در رياضت نفس- و خفه كردن اراده زندگى و مخصوصا ترك آميزش زنان كه- موجب انقطاع نسل و راحتى نوع است مىداند
معلوماتى كه- اصول اوليه(1)اين حقيقت را تشكيل ميدهند- با ما همدست و همداستان بوده- و نظير ادراكات و افعال ساده اوليه ما را دارند- .
آرى هنگامى كه پس از رشد و تميز- به صحنه تفكر و بحث وارد مىشوند- ايده آليسم و سفسطه را پذيرفته- و مىگويند واقعيتى نيست- و برخى از آنان چون مىبينند كه در همين يك جمله- واقعيتهاى بسيارى را تصديق نمودهاند- شكل جمله را تغيير داده- و مىگويند علم بواقعيت نداريم- و برخى از آنان بيشتر دقيق شده- و مىبينند باز در همين سخن خودشان- و علم خودشان فكر را تصديق نمودهاند لذا مىگويند- واقعيتى خارج از خودمان ما و فكر ما نداريم- يعنى علم بواقعيت خارج از خودمان- و فكر خودمان نداريم- و جمعى گام فراتر نهاده- و بجز خود و فكر خود همه چيز را منكر شدهاند- جز من و فكر من چيزى نمىدانم- البته خطرناكتر از همه اينها كسانى هستند- كه مطلق واقعيت حتى واقعيت خود را منكر بوده- و بجز شك و ترديد چيزى اظهار نمىدارند- .
پس از اينجا روشن مىشود كه حقيقت سفسطه- انكار علم ادراك مطابق با واقع است- چنانكه ادلهاى كه از اين طائفه نقل شده- همه در گرو همين محور چرخيده- و عموما بهمين نكته متكى مىباشند و از اين جا است كه فلسفه مىگويد- اساس سفسطه مبنى بر اصل عدم تناقض است- زيرا همه معلومات بحسب تحليل باين قضيه متكى (1)اگر اين حقيقت خارج از من جهانى است- كه من در وى كارهائى به حسب خواهش خود مىكنم- را كه ذهن ما آنرا از مجموع معلومات- و ادراكاتى كه اجزاء اصليه- يا عناصر اوليه آن بشمار مىرود تركيب نموده- تجزيه و تحليل نمائيم- بعددى قابل توجه از معلومات ابتدائى برخواهيم خورد- كه در ايجاد اين حقيقت شركت داشتهاند- اين معلومات ابتدائى را در منطق- گاهى در مقاله تحليل و تركيب- مبادى تصوريه و تصديقيه- و گاهى در باب برهان ضروريات و بديهيات مىنامند
بوده- و با تسليم وى حقيقتى را انكار نمىتوان كرد- چنانكه با انكار وى حقيقتى را اثبات نمىتوان كرد- .(1) (1)بعد از اين در مقالات آينده كاملا توضيح داده خواهد شد- كه با انكار اصل عدم تناقض- هيچ حقيقتى را نمىتوان اثبات كرد- و نيز از اصلى كه دانشمندان- فلسفه ماترياليسم ديالكتيك - بعنوان اصل وحدت ضدين تقرير مىكنند- و آنرا خراب كننده اصل عدم تناقض مىدانند- مفصلا گفتگو خواهد شد- .
نكتهاى كه بيفايده نيست اينجا تذكر داده شود- اينست كه دكارت دانشمند معروف فرانسوى- همينكه خواست در جميع معلومات خود- تجديد نظر نمايد و طرحى از نو بريزد- همه افكار خود را از محسوسات و معقولات و منقولات- مورد شك و ترديد قرار داد- و با خود گفت شايد اينطور كه من حس مىنمايم- يا فكر مىكنم يا به من گفتهاند نباشد و همه اينها- مانند آنچه در عالم خواب بر من ظاهر مىشود- خيال و انديشه محض باشد- چه دليلى هست كه اينطور نيست- پس كليه افكار من حتى اصل عدم تناقض باطل شد- و هيچ اصلى براى من باقى نماند كه بان اعتقاد كنم- آنگاه متوجه شدم كه در هر چيزى ترديد كنم- بالاخره خواهم گفت انديشه است- پس در وجود خود انديشه نمىتوانم ترديد كنم- آنگاه همين انديشه را- دليل بر وجود انديشه كننده قرار داد- و بوجود خود مطمئن شد- و گفت مىانديشم پس هستم-[1]سپس همين اصل را پايه ساير اصول قرار داد و پيش رفت- .
دانشمندان بعد از دكارت - باين استدلال او اشكالاتى كردهاند- كه فعلا نمىخواهيم متعرض شويم- و فعلا بذكر يك اشكال كه مناسب مطلب بالا است- و نديدهايم كسى توجه كرده باشد مىپردازيم- و آن اينكه اگر انسان اين اصل اصل عدم تناقض را- نيز مورد ترديد قرار دهد نمىتواند- آن نتيجه من مىانديشم پس هستم را بگيرد- زيرا با فرض عدم امتناع تناقض- مىتواند بگويد من مىانديشم- و در عين حال اصلا نمىانديشم- و نيز ميتواند بگويد من هستم و در عين حال نيستم- .
حقيقت مطلب اينست كه اصل امتناع تناقض- پايه جميع علوم و ادراكات است- و اگر از اين يك اصل فكرى صرفنظر بشود- هيچ علمى استقرار پيدا نخواهد كرد- از اين جهت است كه فلاسفه از قديم گفتهاند- با انكار اين اصل هيچ حقيقتى را نمىتوان اثبات كرد
[1]. COGITO.ERGO-SUM
و نيز با تذكر مقدمهاى كه بيان كرديم- روشن مىشود كه براى ابطال مذهب اين طائفه- اگر اطلاق مذهب به دعوى ايشان صحيح بوده باشد- و نقض ادلهشان راههاى بسيارى در دست داريم- زيرا همينكه آنان به سخن درآمده- و شروع به تفهيم و تفهم نمودند- معلومات زيادى را بدون توجه تصديق نمودهاند- متكلم هست مخاطب هست كلام هست- دلالت هست اراده هست و بالاخره تاثير هست- عليت و معلوليت مطلق هست- كه هر يك از آنها در الزام ايشان- و روشن كردن حق كافى است
اينك برخى از شبهات ايده آليسم
[شبهه 1]
ما هر چه دست بسوى واقعيت دراز مىكنيم- بجز ادراك فكر چيزى بدست ما نخواهد آمد- پس بجز خودمان و فكر خودمان چيزى نداريم- و بعبارت ديگر هر واقعيتى كه- به پندار خودمان اثبات كنيم- در حقيقت انديشه تازهاى در ما پيدا مىشود- پس چگونه مىتوان گفت- واقعيتى خارج از خودمان و فكر خودمان داريم- در صورتى كه همين جمله- خودش انديشه و پندارى بيش نيست- .(1) (1)و بعبارت ديگر راههائى كه بشر- به خيال خود براى رسيدن به واقع فرض كرده- راه رسيدن به واقع نيست- بلكه راه وصول بيك رشته انديشهها و افكار است- .
مثلا انسان از راه حس و مشاهده مستقيم- مىخواهد از عالم آسمانها مطلع شود- و يا از راه تجربه و آزمايش- مىخواهد يك قانون كلى را در طبيعت كشف كند- و يا از راه عقل و فكر- مىخواهد وجود يك حقيقتى را ثابت نمايد- آيا پس از آنكه مدتى پشت تلسكوپ به مشاهده پرداخت- و يا در آزمايشگاه عمليات آزمايشى را انجام داد- و يا مقدار زيادى بمغز خود فشار آورد- آخر كار جز بيك مشت ادراكات- و صور ذهنى كه در حافظه خود جمع نموده- به چيز ديگرى نائل شده است- پس اين راهها كه بشر آنها را- راه رسيدن بواقعيت خارجى مىپندارد- فقط راه وصول بيك رشته افكار و انديشههاى ذهنى است- نه راه وصول به واقع خارجى
) پاسخ- چنانكه روشن است- در ضمن شبهه واقعيتى فى الجمله اثبات شده- و آن واقعيت ما و فكر ما است كه معلوم ما است- و البته اين سخن راست است- چيزى كه هست اين است كه- كسى كه اين استدلال را ساخته تصور نموده است- كه اگر ما راستى واقعيتى داشته باشيم- در صورت تعلق علم بوى- بايد واجد واقعيت خود واقعيت بوده باشيم- نه واجد علم بواقعيت- و حال آنكه قضيه بعكس است- و آنچه بدست ما مىآيد علم است نه معلوم واقعيت- .
و اين تصورى است خام- زيرا اگر چه پيوسته علم دستگير ما مىشود نه معلوم- ولى پيوسته علم با خاصه كاشفيت(1)خود دستگير مىشود- نه بى خاصه و گرنه علم نخواهد بود- و كسى نيز مدعى نيست كه ما با علم بخارج- خود واقعيت خارج را واجد مىباشيم نه علم را- .
(1)شبهات ايده آليسم - هر چند از آن جهت كه مىخواهد بر خلاف بديهى- و حقايق مسلمه نتيجه بگيرد فاقد ارزش است- و هر كس مىداند مغلطه است- و معمولا در پاسخ اين شبهات- بوضوح و بداهت مطلب قناعت مىكنند- لكن حل علمى و فلسفى اين مغلطهها دقت زيادى لازم دارد- و موقوف بر اين است كه- حقيقتا علم ادراك و ارزش معلومات دانسته شود- و اين دو مطلب در مقاله 3 و مقاله 4 مفصلا گفته خواهد شد- و در نكته 3 همين مقاله خواهد آمد- كه فلسفه ماترياليسم ديالكتيك - كه خود را نقطه مقابل ايده آليسم مىداند- در بيان حقيقت علم نظريهاى را اتخاذ كرده است- كه صد در صد ايدهآليستى است- .
فعلا در مقام پاسخ علمى بشبهه بالا- همين مقدار كه در متن اشاره شده كافى است- و خلاصه آن اينكه علم داراى خاصه كاشفيت از خارج است- بلكه علم عين كشف از خارج است- و ممكن نيست علم باشد و صفت كشف نباشد- يا علم و كشف باشد واقع مكشوف وجود نداشته باشد- و اگر فرض شود واقع مكشوف وجود ندارد- كاشفيت وجود ندارد- و اگر كاشفيت وجود ندارد پس علم وجود ندارد- و حال آنكه باقرار خصم علم وجود دارد
شبهه 2-
حواس ما كه قويترين وسائل علم- بواقعيت خارج مىباشند پيوسته خطا مىكنند- (1)و همچنين وسائل و طرق ديگر غير حواس- گرفتار اغلاط زياد هستند- چنانكه دانشمندانى كه با هر گونه وسائل تحرز از خطا- خودشان را مجهز كردهاند از خطا مصون نمانده- و يكى پس از ديگرى از پاى درآمدهاند- پس چگونه مىتوان بوجود واقعيتى وثوق و اطمينان پيدا كرد- .
پاسخ- كسى(2)نمىتواند مدعى شود- كه ما در جهان معلومات خطا و لغزش نداريم- و يا هر چه مىفهميم راست و درست است- و فلسفه نيز اين دعوى را ندارد- بلكه دعوى فلسفه اينست- كه ما واقعيتى خارج از خودمان فى الجمله داريم- و خود بخود فطرتا اين واقعيت را اثبات مىكنيم- زيرا اگر اثبات نمىكرديم- نسبت بموضوعات ترتيب اثر (1)مثلا حس باصره جسم را از دور كوچك مىبيند- و از خيلى نزديك بزرگتر از آنچه هست نشان مىدهد- و يا آتش آتش چرخان را در حال گردش به شكل دايره- و قطره باران را كه از آسمان فرود مىآيد- به شكل خط نشان مىدهد- و همچنين ساير حواس- مثلا گرمى و سردى بوسيله حس لامسه دانسته مىشود- اگر فرض كنيم يكدست ما گرم و دست ديگرى سرد باشد- و هر دو را در آب نيم گرم فرو ببريم- با يكدست آن آب را سرد- و با دست ديگر آنرا گرم احساس مىنماييم- .
خطاهاى حواس بسيار زياد است- و انواعى دارد و در كتب علمى و فلسفى مسطور است- بعضى از دانشمندان معتقدند- انواع خطاهاى حواس بالغ بر هشتصد نوع مىباشد (2)وقوع خطا در بعضى موارد سبب نمىشود- كه ما از جميع معلومات خود- حتى از فطريات و حقايق مسلمه سلب اعتماد نموده- و منكر جميع واقعيتهاى خارج- كه از راه علم بانها رسيدهايم بشويم- بلكه خود همين پى بردن بخطا دليل بر اين است- كه ما يك سلسله حقايق مسلمه داريم- كه
منظم نمىداديم- پيوسته پس از گرسنگى به خيال خوردن نمىافتاديم- پيوسته پس از احساس خطر فرار نمىكرديم- پيوسته پس از احساس نفع تمايل نمىنموديم- پيوسته و پيوسته با اينكه انديشه خالى- در دست خودمان و اثر خودمان مىباشد- و همه وقت مىتوانيم- به دلخواه خودمان انديشههائى بكنيم- .
شبهه 3-
اگر كاشفيت علم و فكر از خارج يك صفت واقعى بود- و تنها انديشه و پندار نبود هيچگاه تخلف نمىكرد- و ما به اين همه افكار پر از تناقض- و معلومات پر از خطا گرفتار نمىشديم- زيرا تحقق خطا و غلط- در واقعيت خارج از ما قابل تصور نيست- چنانكه وجود ما و فكر ما هيچگاه نمىتواند- غلط بوده باشد- پس بجز ما و افكار ما چيزى را نمىتوان اثبات كرد- و كاشفيت علم از خارج پندارى بيش نيست- .
پاسخ- اين شبهه نمىتواند غرض ايده آليست را تامين نموده- و سفسطه را نتيجه بدهد- تنها كارى كه اين شبهه ميتواند انجام بدهد- اينست كه اين پرسش را پيش مىآورد- كه در صورتى كه علم و ادراك ذاتا آنها را مقياس قرار دادهايم- و از روى آنها باين خطاها پى بردهايم- و اگر نه پى بردن بخطا معنى نداشت- زيرا با يك غلط غلط ديگرى را نمىتوان تصحيح كرد- .
و بعلاوه دانشمند ايده آليست- با همه خطاهائى كه از حس ديده- هيچگاه نشده كه چشم خود را ببندد- و در كوچه و خيابان راه برود- يا راه و چاه را كه مىبيند هر دو در نظرش مساوى باشند- و هر دو را بعنوان دو انديشه تلقى نمايد- و همچنين با همه خطاهائى كه از عقل ديده- هيچگاه نشده از استدلال عقلى لب ببندد- بلكه خود همين شبهات ايده آليسم - بصورت استدلال عقلى بيان شده است- و اگر استدلال عقلى باطل باشد- خود اين استدلال هم باطل است
خاصه كاشفيت داشته- و نشان دهنده مىباشند بايد هيچگاه خطا نكرده- و پيوسته خارج از خود را نشان دهد- پس اين همه خطاها از كجا است- و آيا خطاى مطلقند يا نسبى و ما پاسخ اين پرسش را- در يك مقاله جداگانه مقاله چهارم خواهيم داد- .
برمىگرديم به آغاز سخن-
چنانكه در آغاز سخن بيان نموديم سخنان سوفسطى- اگر چه به شكل انكار واقعيت چيده شده است- ولى حقيقتا براى انكار وجود علم- ادراك جازم مطابق با واقع سوق داده شده- چه اگر انكار واقعيت را با تسليم وجود علم فرض كنيم- ميدانيم چيزى نيست- نتيجهاش اثبات علم به عدم واقعيت خواهد بود- و اين خود يك واقعيتى است كه اثبات مىشود- من علم خاصه كاشفيت علم از عدم واقع- و با تسليم خاصه كشف در اين علم و ادراك خاصه- كاشفيت را از ساير افراد علم سلب نمىتوان كرد- و اين بيان چند نكته زير را نتيجه مىدهد
نكته 1
كسانى را كه يك نحوه واقعيت خارج اثبات مىكنند- نبايد در صف ايدهآليستها قرار داده سوفسطى شمرد چنانكه- 1-بعضى واقعيت را از خواص اجسام- بجز خواصى هندسى نفى كرده و همه را ساخته ذهن مىدانند- چنانكه دكارت مىگويد- خواص هندسى اجسام موجود و خواص غير هندسى- كه خواص ثانوى ناميده مانند رنگ و بوى و مزه- و كيفيات ديگر موهوم و ساختههاى ذهن مىباشند- .
2-جمعى جسم و خواص جسم را انكار نموده- و عالم را مجرد از ماده مىدانند- 3-جمعى مكان را موهوم مىدانند