بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 69

خاصه كاشفيت داشته- و نشان دهنده مى‌باشند بايد هيچگاه خطا نكرده- و پيوسته خارج از خود را نشان دهد- پس اين همه خطاها از كجا است- و آيا خطاى مطلقند يا نسبى و ما پاسخ اين پرسش را- در يك مقاله جداگانه مقاله چهارم خواهيم داد- .

برمى‌گرديم به آغاز سخن-

چنانكه در آغاز سخن بيان نموديم سخنان سوفسطى- اگر چه به شكل انكار واقعيت چيده شده است- ولى حقيقتا براى انكار وجود علم- ادراك جازم مطابق با واقع سوق داده شده- چه اگر انكار واقعيت را با تسليم وجود علم فرض كنيم- ميدانيم چيزى نيست- نتيجه‌اش اثبات علم به عدم واقعيت خواهد بود- و اين خود يك واقعيتى است كه اثبات مى‌شود- من علم خاصه كاشفيت علم از عدم واقع- و با تسليم خاصه كشف در اين علم و ادراك خاصه- كاشفيت را از ساير افراد علم سلب نمى‌توان كرد- و اين بيان چند نكته زير را نتيجه مى‌دهد

نكته 1

كسانى را كه يك نحوه واقعيت خارج اثبات مى‌كنند- نبايد در صف ايده‌آليستها قرار داده سوفسطى شمرد چنانكه- 1-بعضى واقعيت را از خواص اجسام- بجز خواصى هندسى نفى كرده و همه را ساخته ذهن مى‌دانند- چنانكه دكارت مى‌گويد- خواص هندسى اجسام موجود و خواص غير هندسى- كه خواص ثانوى ناميده مانند رنگ و بوى و مزه- و كيفيات ديگر موهوم و ساخته‌هاى ذهن مى‌باشند- .

2-جمعى جسم و خواص جسم را انكار نموده- و عالم را مجرد از ماده مى‌دانند- 3-جمعى مكان را موهوم مى‌دانند


صفحه 70

-4 جمعى زمان را 5 جمعى زمان و مكان را- .

اين عقايد اگر چه عموما پوچ و بى پايه مى‌باشند- و فلسفه پرده از روى آنها برداشته- و بطلان هر يك را مانند آفتاب روشن نموده- ولى چون ارباب اين عقايد- جهان با واقعيتى را معتقدند نمى‌توان آنها را- در ميان سوفسطائيان و تيپ ضد علم نام برد- .(1) و همچنين عده ديگرى را غير از فلاسفه- كه از غير طريق استدلال سير مى‌كنند- نبايد ايده آليست شمرد و با همين ترازو سنجيد- مانند 1 دسته‌اى از عرفا- كه راه وصول به حقايق را تنها كشف ذوقى معرفى كرده‌اند- و روش استدلال را منكرند- .

2 گروهى از اصحاب شرائع كه معلومات صحيحه را- به معلوماتى كه از طريق وحى آسمانى- و اديان انبيا و رسل اخذ مى‌شود محدود مى‌سازند- همچنين طائفه ديگر از فلاسفه كه عالم را- بحسب روش علمى- از دو سنخ مختلف مادى و مجرد مؤلف دانسته- و بحسب روش علمى به تنزه از عالم مادى فانى- و ارتقاء و انجذاب به عالم عقلى باقى دعوت مى‌كنند- چنانكه از امثال هرمس (2)و بليناس - (3)و (1)رجوع شود به پاورقى صفحه 56 و 57 (2) هرمس تواريخ قديم- جماعتى از حكماء و علماء نجوم را نام مى‌برد- كه بعنوان هرامسه خوانده مى‌شوند- و دوره آنان را قبل از دوره يونانيان ضبط مى‌كند- معروفترين آنان همان است- كه هرمس الهرامسه خوانده مى‌شود- و هر گاه هرمس مطلق گفته شود وى مقصود است- .

بواسطه قدمت زمان تاريخ صحيح- و معتبرى از آنان در دست نيست- .

در تاريخ الحكماء قفطى - و محبوب القلوب اشكورى مى‌نويسد- هرمس الهرامسه در مصر قبل از طوفان تولد يافته- و او همان است كه عبرانيين بنام اخنوخ - و يونانيين بنام ارميس و عرب بنام ادريس مى‌خوانند- و همان است كه خداوند بوى نعمتهاى سه‌گانه- ملك حكمت نبوت عطا فرمود-


صفحه 71

فيثاغورث (4)و افلاطون (5)و افلوطين (6)نقل كرده‌اند- .

از گفته مورخين قديم برمى‌آيد- كه هرمس همان ادريس پيغمبر است- كه در كتب آسمانى از وى ياد شده- .

اشكورى در محبوب القلوب - از تاريخ ابن الجوزى نقل مى‌كند- كه هرمس اول كسى است- كه حكمت و علم نجوم را به الهام الهى استخراج نمود- و از ابو معشر بلخى نقل مى‌كند- كه هرامسه زياد بودند- و افضل و اعلم از همه سه تن بودند- و هرمس در مصر مسكن داشت و اهرام را او بنا نمود (3) بليناس بليناس نيز از اقدمين حكما است- كتابى بنام علل بليناس در دست است- كه منسوب بوى است گويند وى يكى از هرامسه است- .

در اول كتاب علل بليناس - ترجمه قسيس ساخنوس داستان عجيبى كه- ضمنا مشتمل بر يكنوع مكاشفه از بليناس است- از زبان خود بليناس نقل مى‌كند- در آنجا مى‌گويد من يتيمى بودم- از اهل طوانه و چيزى نداشتم- در شهر ما يك مجسمه سنگى وجود داشت- كه بالاى يك ستونى از چوب نصب شده بود- و بر آن نوشته شده بود من هرمس هستم- كه خداوند او را بنعمت خود مخصوص داشت- من اين نشانه را آشكارا در اينجا قرار دادم- و سر آنرا پنهان كردم- براى آنكه بان سر آگاه نشود مگر حكيمى مانند خودم- .

بر سينه آن مجسمه نوشته بود- هر كس ميل دارد به سر خلقت و صنعت طبيعت آگاه شود- بزير پاى من نگاه كند- مردم متوجه مقصود حقيقى اين جمله نمى‌شدند- تا آنكه من بزرگ شدم و سنم مقتضى شد- و آنچه بر سينه مجسمه نوشته شده بود خواندم- و مقصود را دريافتم- پس زير آن ستون چوبى را كه در زير مجسمه بود حفر كردم- و در آنجا حفره تاريكى يافتم- كه هيچ نور در آن داخل نمى‌شد- و از طرفى ممكن نبود آتشى براى روشنائى آنجا برد- زيرا باد مخصوصى بشدت مى‌وزيد- و آتش را خاموش مى‌كرد- از اين جهت زياد اندوهگين شدم- و در اين حال خواب بر من غلبه يافت- پس ناگاه صورتى كه مانند صورت خودم بود- بر من آشكار شد و گفت برخيز اى بلينوس - و داخل اين حفره زير زمينى شو- من گفتم آنجا تاريك است و رفتن مقدور نيست- پس به من دستور داد كه آتشى را- به كيفيت خاصى در داخل يك جسم شفاف قرار دهم- تا باد نتواند آنرا خاموش كند- و ضمنا بتوانم از آن نور استفاده كنم- پس من بسيار خوشوقت شدم- و دانستم كه راه مقصود را دريافتم- پس گفتم تو كيستى كه چنين منتى بر من نهادى- در پاسخ گفت من معنا و سر باطن خودت هستم- پس از خواب با خوشوقتى بيدار شدم- و طبق دستور عمل كردم- همينكه داخل


صفحه 72

نبايد اينان را منكر واقعيت شمرد- و پدران ايده آليسم ناميد- .

آن حفره تاريك شدم- مجسمه مردى را ديدم كه لوحى در دست داشت- و كتابى در پيش در آن لوح نوشته بود- صنعت طبيعت در اينجا است- و در آن كتاب نوشته بود اينست سر خلقت- و من از آنجا علم علل اشياء را آموختم- و نامم بحكمت مشهور شد (4) فيثاغورث[1]در قرن ششم قبل از ميلاد تولد يافته- و از معاريف حكماء قديم است- عقيده وى در باب اعداد و اينكه عدد اصل وجود است- و پيدايش همه امور بوسيله تركيب‌هاى عددى است- معروف است و در كتب فلسفه ذكر مى‌شود- شيخ الرئيس در شفا شرح مبسوطى از عقيده وى نقل مى‌كند- و به پاسخ مى‌پردازد- .

فيثاغورث زمين را كروى و متحرك مى‌دانسته- و مى‌گفته است كه زمين و همه سيارات- و از آن جمله خورشيد و يك كره نامرى ديگر- گرد يك كانون آتش كه غير مرئى است مى‌چرخند- وى بمشرق زمين مسافرت كرده- و بعضى از آراء خود را- از دانشمندان مشرق استفاده نموده- و پس از مراجعت از سفر- و عودت به وطن بايتاليا مهاجرت نموده- و چون علاوه بر عقايد فلسفى داراى آراء سياسى- و اجتماعى و عقايد مذهبى خاصى نيز بوده- در آنجا جمعيتى مركب از زن و مرد تشكيل داد- كه از آن جمله زن و سه دختر خودش بودند- ولى موفقيتى حاصل نكرد- و در يكى از شورشها و انقلابها كشته شد- افلاطون كه مسافرتى بايتاليا نموده است- عقايد اشتراكى خود را در باره ثروت و زن- از فيثاغورث استفاده نموده- و فلسفه فيثاغورث براى اولين بار- بوسيله افلاطون در يونان منتشر شد (5) افلاطون[2]در قرن پنجم قبل از ميلاد سال 427 تولد يافته- و در سال 346 قبل از ميلاد درگذشته است- وى از نسل پادشاهان قديم يونان بوده- و نسبش از طرف مادر نيز منتهى مى‌شود- به صولون حكيم و مقنن معروف يونان- افلاطون پس از تحصيل علوم مقدماتى- و رياضيات و مقدارى فلسفه شاگردى سقراط نمود- و تا آخر عمر سقراط در خدمتش بوده- و ارادت كاملى نسبت بوى داشته- .

مكتب فلسفى افلاطون - يكى از معروفترين مكاتب فلسفى دنيا است- و محور عقايد فلسفى افلاطون اعتقاد به مثل است- .

افلاطون بعد از مرگ سقراط به جهانگردى پرداخته- به مصر و قيروان

[1]. Pithaqorec


صفحه 73

زيرا اينان بحكم دانش و بينش دوستان حقيقت- و شيفتگان واقعيت بوده- و آرزوئى بجز تكميل علم و عمل- و خدمتگزارى انسانيت نداشته- و پايه اين كاخ با عظمت را گذاشته‌اند- و زهى ناروا است كه انسان با زبان و دهانى كه- از خون دل پدر و مادر خود درست كرده- همينكه به سخن در آمد صلب پدر و رحم مادر را دشنام داده- و ناسزا گويد اساسا دشنام و ناروا سرودن يك مرد- ناقد و بحاث عينا دعوى دانائى نمودن- و گواه به نادانى آوردن است

نكته 2

دانشمندانى كه فكر را مادى محض مى‌دانند- و با تغييرات مختلف ساخته مغز- اثر فعل و انفعال جزء ماده و جزء مغز- عكس العمل مسافرت كرده و بايتاليا رفته- فلسفه فيثاغورث را آنجا فرا گرفته- افلاطون در فن نويسندگى توانا بوده- و عقايد خاصى در سياست و طرز اداره اجتماع- و تشكيل مدينه فاضله داشته- و معتقد بوده است كه اداره اجتماعى بايد بوسيله حكما باشد- و خودش براى عملى كردن اين منظور- به جزيره سيسيل مسافرت كرد- و لكن نتيجه نگرفت- و در آنجا وى را گرفته و بعنوان بردگى فروختند- تا آنكه يكى از دوستانش پيدا شد و وى را آزاد ساخت- و دو بار ديگر بهمين منظور مسافرت كرد- و نتوانست نتيجه بگيرد- وى آخر كار از عقايد اشتراكى خود صرفنظر نمود- و كتاب ديگرى نوشت- و بطلان نظريات سابق خود را مدلل ساخت- .

افلاطون در خارج شهر آتن باغى داشت- كه در آنجا به تعليم علم و حكمت مى‌پرداخت- و آن باغ آكادميا نام داشت- و پيروان افلاطون را از اينرو آكادميان مى‌خوانند (6) افلوطين[1]سردسته فلاسفه معروفى است- كه بنام افلاطونين جديد خوانده مى‌شوند- وى در سال 205 بعد از ميلاد تولد يافته- و در سال 270 ميلادى درگذشته است- و مردى عارف و مرتاض بوده است- به ايران و هند مسافرت كرده است- و شايد بسيارى از عقايد عرفانى خويش را- از ايران و هند استفاده كرده باشد- گويند كتاب معروف اثولوجيا - كه منسوب به ارسطو است تاليف افلوطين است

[1]. Plotin


صفحه 74

تاثير خارج در اعصاب و نخاع- تبديل كميت به كيفيت- عكس بردارى مغز از خارج ترشحات مغز تفسير نموده- و بالاخره اثر مادى ماده معرفى مى‌كنند- قول به اشباح در بحث وجود ذهنى از فلسفه- بايد در جرگه ايده آليسم جاى گيرند- .

البته اين عقيده تازگى نداشته- از عهد باستان در كتب فلسفه ذكر شده- و از گذشتگان ماديين و گروهى از غير ماديين- نقل شده است ولى امروزه ميان دانشمندان مادى- شهرت بسزائى كسب كرده- و مقبوليت تامى بدست آورده است- و البته سنخ بحثهاى علمى شان- نيز همين نظر را اقتضا مى‌نمايد- (رجوع شود به نكته 2 از خاتمه مقاله-1) و بالاخره دانشمندان مادى امروزه روى سه اصل زيرين- 1-در جهان هستى جز ماده چيزى نيست- ماده مساوى است با وجود- .

2-ماده در تحول و تكامل ذاتى است- .

3-همه اجزاء ماده در همديگر مؤثرند- .

مجبور شده‌اند فكر را مولود و زائيده ماده گرفته- و در همه خواص و آثار همدوش ماده بشمارند- و از اين روى ناچار لباس 1-كليت 2-دوام(1) 3-اطلاق- (2)از تن مفاهيم ذهنيه كنده شده- و خط بطلان (1)دوام در منطق قديم در مبحث قضايا- قضيه را از جنبه‌هاى مختلف تقسيماتى مى‌نمودند- و از جمله تقسيم قضيه بود بحسب جهت- يعنى كيفيت ارتباط محمول به موضوع- و از اين لحاظ قضيه اقسام مختلفى پيدا مى‌كرد- شرح همه اقسام از عهده اين مقاله بيرون است- و بايد بكتب منطق مراجعه شود- لكن براى توضيح مطلب بالا مى‌گوييم- از جمله آن قضايا قضيه دائمه است- يعنى آن قضيه‌اى كه در وى حكم شده است- بثبوت محمول از براى موضوع دائما و ابدا- مثل مواردى كه محمول خاصيت لا ينفك موضوع است- و قدما براى مثال حركت فلك را ذكر مى‌كردند- اما پيروان صدر المتالهين - كه بحركت جوهرى قائل بودند- چون جسم فلكى را كه موضوع حركت دورى فلك است- به همراه همه اجسام ديگر متغير و متحرك- بحركت جوهرى ذاتى


صفحه 75

بدور منطق قديم- كه بزم آراى اين مفاهيم بوده كشيده شده- و منطقى مى‌دانستند- از اينرو توضيح مى‌دادند كه موضوع حركت فلكى- جسم مطلق آن است نه جسم خاص آن- رجوع شود به منظومه منطق سبزوارى - در باب بيان عرض لازم و عرض مفارق- .

ماترياليسم ديالكتيك مى‌گويد- از منطق جامد منطق قديم اعتقاد به ضرورى- و دائمى بودن بنتايج غلط مى‌رساند- زيرا هر مفهومى جزئى از طبيعت- و تحت تاثير تمام اجزاء ديگر طبيعت است- و اجزاء طبيعت دائما در تغيير و تبديل مى‌باشند- پس مفاهيم دائما در حال تكاپو و تغيير مى‌باشند- پس هيچ مفهوم جامدى وجود ندارد- .

و نيز مى‌گويد قضايائى كه در ذهن ما پيدا مى‌شود- چون تصوير يكى از ارتباطاتى است- كه اجزاء طبيعت با يكديگر دارند- و آن ارتباطات آن بان در تغيير مى‌باشند- پس هيچ قضيه دائمى وجود ندارد- و مخصوصا اعتقاد به ضرورى و دائمى- در منطق جامد انسان را بنتايج غلط مى‌رساند- رجوع شود به ماترياليسم ديالكتيك ارانى - صفحه 46 و 47 و 48- .

چنانكه ملاحظه مى‌فرمائيد خود ماترياليتسها- بدون آنكه توجه داشته باشند- به دائمى بودن بعضى قضايا ماده دائما در حركت است- معترفند در منطق قديم نيز- بعضى از قضايا را دائمى مى‌دانستند نه تمام قضايا را- .

دكتر ارانى در صفحه 57 ماترياليسم ديالكتيك - مى‌گويد ايستادن جمود و ثابت ماندن- نسبى و محدود ولى حركت و تغيير دائمى و بى‌حد است - نهايت اينست كه قدما حركت فلك را مثال مى‌آوردند- و ماديين حركت مطلق ماده را- تنها اختلاف در بيان مثال است- از اين اشخاص بايد پرسيد- آيا قوانينى كه بعنوان اصول ديالكتيك بيان مى‌كنيد- مثل اصل نفوذ ضدين و اصل تكاپوى طبيعت- آيا خود اين اصول را ما بعنوان- قضاياى دائمى و هميشگى تلقى كنيم- يا بعنوان قضاياى موقتى- اگر دائمى هستند پس مدعاى ما ثابت شد- و اگر دائمى نيستند پس اصول ديالكتيك- بر فرض صحت صحت موقتى دارد- و نمى‌تواند جهان و تمام طبيعت را- ازلا و ابدا توضيح و تشريح نمايد- .

نكته‌اى كه لازم است تذكر داده شود- اينست كه دانشمندان ماترياليست- آنجا كه مى‌خواهند حقايق دائمى را نفى كنند- از دو راه وارد مى‌شوند- البته خودشان اين د را با هم مخلوط مى‌كنند- يكى آنكه مى‌گويند چون تمام قضاياى ذهنى تصويرى- از ارتباطات وجود در طبيعت است- و آن ارتباطات


صفحه 76

تازه بنام ديالكتيك پيدا شده- و دست بكار گرديده است- .

دائما در تغيير است- پس هيچ قضيه دائمى وجود ندارد- و ما جواب اين مطلب را الان داديم- و گفتيم باعتراف خود ماترياليستها در طبيعت نيز- صرفنظر از ما وراء الطبيعه قضاياى دائمى وجود دارد- .

ديگر اينكه مى‌گويند هر مفهومى جزئى از طبيعت- و تحت تاثير تمام اجزاء طبيعت است- و همراه ساير اجزاء دائما در تكاپو و تغيير و تحول است- پس هيچ مفهوم ثابت و جامد وجود ندارد- و بنا بر اين خود تصويرى كه ما- از ارتباطات متغير داريم نيز متغير است- .

و البته روى اصل اينكه روح هم مادى است- و تمام خواص ماده را دارا است- بايد هم در باب مفاهيم ذهنى اينطور قائل شد- ولى اينجا اين اشكال پيش مى‌آيد- كه اگر مفاهيم و تصوراتى كه- از روابط متغير طبيعت در ذهن پيدا مى‌شود- مانند خود آن روابط متغير باشند پس هيچ قضيه‌اى در دو آن- بيك حال در ذهن باقى نيست- پس ما نسبت بيك لحظه گذرنده از واقعيت خارجى- نمى‌توانيم در ذهن خود يك تصور باقى داشته باشيم- كه آن تصور ذهنى يا قضيه- در همه آنات نسبت بحالت آن لحظه خاص صادق باشد- مثلا اگر در ذهن ما اين تصور پيدا شد- زيد فلان روز با عمرو ملاقات نمود- يا ارسطو شاگرد افلاطون بوده است- در آن ديگر بايد اين تصوير شكل ديگر بخود بگيرد- و رابطه تغيير كند و مثلا اينطور فكر كنيم- ارسطو شاگرد افلاطون نبوده است- و بعبارت روشنتر در واقعيات خارجى- هيچ گاه ارتباط دو جزء در دو لحظه بيك حال باقى نيست- آيا تصويرى كه ما نسبت به يك لحظه خاص- در ذهن خود داريم- مثل آنكه مى‌گوييم ديروز بعد از پريروز بود- يا زيد در روز جمعه سخن گفت- يا ارسطو شاگرد افلاطون بوده است- بيك حال باقى است يا آن نيز متغير است- البته روى اصل مادى بودن روح- نمى‌توانيد بگوئيد باقى است- و اگر بگوئيد متغير است- علاوه بر اينكه خلاف يك امر بديهى است- پس ما بايد نسبت به تصوراتى كه- از حقائق گذشته داريم سلب اعتماد نمائيم- زيرا ميدانيم مفاهيم ذهنى ما خود بخود متغير است- و هر لحظه حالت خاصى دارد- و ما بعدا در مقاله 4 خواهيم گفت- اين مطلب يكى از مطالبى است- كه ماترياليسم ديالكتيك را- وارد در جرگه شكاكان مى‌نمايد (2)براى آنكه معناى اطلاق مفاهيم- كه منطق قديم بان قائل بود و معناى نسبيت مفاهيم- كه ماترياليسم ديالكتيك بان قائل است روشن شود- لازم است كه مقدمه ذيل تذكر داده شود-