بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 184

مقاله نهم علت و معلول

در مقاله‌هاى گذشته بيان نموديم- كه در نخستين روز كه ما بهره از هستى يافته- و چشم به روى اين جهان پر حادثه و انقلاب باز مى‌كنيم- در سر آغاز همانا خود و كارهاى داخلى خود- علم و اراده و...را مى‌يابيم- و همينكه نسبت ميان خود و كارهاى خود را سنجيديم- از روى همين نظر از براى كارهاى ديگر- كه به كارهاى ما مى‌مانند- و در اختيار ما نيستند- معلومات حسى كه از راه حس پيش ما مى‌آيند- يك جوهر ديگر كه موضوع همان خواص و آثار بوده باشد- اثبات مى‌نماييم- اين سياهى و سفيدى را كه مى‌بينيم- و اين گرمى و سردى را كه حس مى‌كنيم- اين مزه كه مى‌چشيم اين بوى كه مى‌بوييم- و اين آواز كه مى‌شنويم- از آن چيزى است كه اين خواص را دارد- زيرا اين صفات مانند صفت علم و اراده من هستند- كه بدون من نمى‌شوند- پس دارنده اين خواص چيز ديگرى است جز من و كنار از من- زيرا هيچكدام از آنها در اختيار من نيستند- و از همين جا بوجود واقعيتى- بيرون از خودمان معتقد مى‌شويم مقاله 2 و 5- .

از همينجا شالوده قانون كلى علت و معلول(1)ريخته شده- و (1)يكى از مسائل درجه اول فلسفه- مسئله علت و معلول است- كه چندين مسئله از وى منشعب مى‌شود- در مقاله‌هاى گذشته و بالاخص مقاله 8- از قانون علت و معلول زياد نام برده شد- و احيانا بعضى از مسائل مربوط


صفحه 185

انسان حتم مى‌كند كه هرگز كار بى‌كننده نمى‌شود- و هر معلولى علتى مى‌خواهد- .پس از اين پيوسته بواسطه مشاهده‌هاى گوناگون- كه از حوادث و پيش آمدها مى‌نمايد- اين نظريه را تاييد و در آزمايش خود استوارتر مى‌شود- و از اين روى هر آوازى كه مى‌شنود- و به اين قانون- طرح و اثبات شد- و در مقاله‌هاى آينده نيز- خواه ناخواه موجباتى پيش خواهد آمد- كه برخى ديگر از مسائل مربوط به اين قانون را طرح كنيم- و البته آنچه در مقاله‌هاى گذشته بثبوت رسيده- در اينجا تكرار نخواهد شد- همانطورى كه قسمتهايى كه- توقفى بمطالب مقاله‌هاى آينده دارد- در محل مناسب ديگرى خواهد آمد- .

در ميان مسائل فلسفى- قانون علت و معلول از لحاظ سبقت و قدمت- اولين مسئله‌ايست كه فكر بشر را بخود متوجه ساخته- و او را به تفكر و انديشه- براى كشف معماى هستى وادار كرده است- براى انسان كه داراى استعداد فكر كردن است- مهمترين عاملى كه او را در مجراى تفكر مى‌اندازد- همانا ادراك قانون كلى عليت و معلوليت است- كه باين تعبير بيان مى‌شود- هر حادثه علتى دارد- و در اثر همين ادراك است- كه مفهوم چرا براى ذهن انسان پيدا مى‌شود- .

مفهوم چرا همان سؤال و استفهامى است- كه ذهن از علت اشياء مى‌كند- و اگر ذهن ادراك كلى از عليت و معلول نمى‌داشت- يعنى اين قانون را نپذيرفته بود- كه هر حادثه علتى دارد- مفهوم چرا براى ذهن مورد نداشت- بلكه اساسا چنين مفهومى در ذهن وجود پيدا نمى‌كرد- .

كودك و حيوان نيز- طورى حركات خويش را تنظيم مى‌كنند- كه مى‌نماياند رابطه على و معلولى را درك مى‌كنند- ولى شكى نيست كه بر فرض اينكه كودك و حيوان- ادراكى از رابطه على و معلولى داشته باشند- اين ادراك بطور كلى و تجريدى- كه با اين تعبير بيان مى‌شود- هر حادثه علتى دارد نيست- بلكه ادراك آنها محدود است به مواردى- كه در زندگى مورد تجربه مكرر آنها واقع شده- و همچنانكه در پاورقى‌هاى مقاله 5 گذشت- مى‌توان ادراك حيوان و كودك را- در اين زمينه يك نوع عادت ذهنى- و تداعى معانى دانست- كه در اثر اعتياد و تكرار پيدا مى‌شود- يعنى حيوان يا كودك- بدون آنكه تصورى از مفهوم وجود دهندگى- كه همان عليت است داشته


صفحه 186

هر واقعه بزرگ و كوچكى را كه حس مى‌كند- بسوى وى منعطف شده و از علت وى جويا مى‌شود- و اگر در مورد حادثه‌اى نتواند علت حادثه را دستگير نمايد- علتى مجهول براى وى معتقد مى‌شود باشد بحكم عادت ذهنى- از حادثه‌اى به حادثه ديگر منتقل مى‌شود- و در دنبال حادثه‌اى حادثه ديگر را انتظار ميكشد قدر متيقن اينست- كه كودك و حيوان قانون عليت و معلوليت را- به صورت يك قانون كلى و قطعى- كه در بالا اشاره شد ادراك نمى‌كند- و اين طرز ادراك مخصوص بانسان است- و اين طرز ادراك است- كه عامل افتادن انسان در مجراى تفكر منطقى مى‌باشد- و اگر فرضا بعضى از حيوانات عالى- همين طرز ادراك را از عليت و معلوليت داشته باشند- ناچار داراى قدرت تفكر منطقى خواهند بود- .

افتادن انسان به مجراى تفكر يك عامل ديگر نيز دارد- و آن قدرت انعطاف ذهن است به عالم درون و ضمير- روى اين خاصيت- انسان ميتواند علم به علم يا علم به جهل خود پيدا كند- حكما مدعى هستند- كه يك امتياز انسان از حيوان باينست- كه انسان ميتواند از علم خود- و از جهل خود آگاه شود- و توجه پيدا كند كه فلان چيز را مى‌داند- و فلان چيز را نمى‌داند- و حيوان اين توانائى را ندارد- و بعبارت ديگر- حيوان همواره يا در جهل مركب است و يا در علم بسيط- ولى انسان ميتواند داراى جهل بسيط- و علم مركب بشود- انسان به حوادثى بر مى‌خورد كه علت آنها را نمى‌داند- و روى خاصيت انعطاف- اين نادانى را در خود احساس مى‌كند- و از طرف ديگر طبق ادراك كلى- كه از عليت و معلوليت دارد- مى‌داند كه اين حادثه در واقع علتى دارد- آنگاه به سائق حقيقت‌جوئى- يا به سائق احتياجات زندگى- به جستجوى علل حوادث مى‌پردازد- در اين جستجو اگر علت واقعى و حقيقى را پيدا كرد- كه بمقصد خود رسيده است- و اگر پيدا نكرد علتى مجهول براى او معتقد مى‌شود- و بسا مى‌شود كه براى ارضاء حس كاوش خود- علتى موهوم براى حادثه مورد نظر خود فرض مى‌كند- مى‌گويند بشر اوليه- كه اطلاعاتش براى توجيه حوادث طبيعت كافى نبود- با ارباب انواع و ارواح خبيثه و طيبه- حوادث جهان را توجيه مى‌كرد- البته خود اين مطلب گواه بر اينست- كه ادراك كلى قانون عليت در ذهن بشر بوده- و نمى‌توانسته است حوادث را بلا سبب فرض كند- و با صدفه و اتفاق توجيه كند- منتهاى امر چون حقيقت را نمى‌ديده و نمى‌يافته- ره افسانه مى‌زده است- .


صفحه 187

اين نظر را در هر موجود ذى شعورى- مى‌توان سراغ گرفت- و حتى ديوانگان و آنانى كه آفت شعورى دارند- همين راه را مى‌پيمايند- آنان براى تفهيم و تفهم سخن مى‌گويند- و براى انجام مقاصدشان حركاتى مى‌كنند و همچنين...- بلكه كمترين دقت بثبوت مى‌رساند- كه مطابق آنچه تاريخ فلسفه نشان مى‌دهد- در دوره‌هاى بسيار قديم- كه فلسفه دوران كودكى خود را طى مى‌كرده- و با ساير رشته‌هاى علمى آميخته بوده- آن را بنام علم علل مى‌خوانده‌اند- در دوره‌هاى نسبتا نزديك- بما نيز كه فلسفه رسما از ساير رشته‌ها جدا شد- و دانشمندان در مقام فرق- و تميز فلسفه از ساير رشته‌ها بر آمده‌اند- احيانا مى‌بينيم- كه فلسفه را بعنوان علم علل اوليه تعريف كرده‌اند- ما هر چند اين تعريف را از لحاظ فنى صحيح ندانيم- ولى ترديدى نداريم- كه بزرگترين انتظارى كه بشر از فلسفه دارد- اينست كه او را به علل اوليه دستگاه هستى آشنا نمايد- و رمز اولى جهان را بر وى مكشوف سازد- .

طبق مسلك و مشرب ما- كه خواننده محترم بان آشنائى دارد- تحقيق در اطراف قانون علت و معلول- باين نحو بايد انجام يابد- كه اين قانون را مورد تجزيه و تحليل عقلانى قرار دهيم- و با اصول كلى بديهى كه پايه‌هاى اولى فكر بشر است- و صحت آنها را عقل بلا واسطه ضمانت كرده است- و هيچ تجربه‌اى در آنها دخالت ندارد- بلكه آن اصول ضامن صحت تجربه نيز هست پيشروى كنيم- يعنى ما قانون علت و معلول را- از جنبه تعقلى بررسى مى‌كنيم نه از جنبه تجربى- و از نظر ما قانون علت و معلول- يك مسئله فلسفى خالص است- نه يك مسئله فلسفى متكى بنظريات فيزيكى و غير فيزيكى- و از نظر ما دخالت تجربه‌هاى فيزيكى براى اثبات- يا نفى قانون كلى علت و معلول- چيزى شبيه به لغو يا از قبيل تيشه به ريشه خود زدن است- و اين مطلب در مباحث آينده روشن خواهد شد- .

تصورى كه انسان از علت و معلول دارد اينست- كه از دو امر معين- يكى را وجود دهنده و واقعيت دهنده ديگرى- و ديگرى را وجود يافته- و واقعيت يافته از ناحيه او مى‌داند- پرسشهايى كه در درجه اول- براى ذهن در زمينه


صفحه 188

پايه زندگى انسان و هر موجود جاندار- با آن اندازه هوش و شعورى كه دارد- روى همين قانون علت و معلول استوار است- اگر چنانچه انسان و هر ذى شعور ديگر- به عليت و معلوليت در ميان خود و كار خود- و در ميان كار خود- و انجام يافتن آرمان و مقصد خود به اور عليت و معلوليت پيدا مى‌شود- يكى اينست كه تصور عليت و معلوليت- از كجا براى ذهن پيدا مى‌شود- و آيا انسان عليت و معلوليت را مانند سفيدى و سياهى- و آهنگ موزون و ناموزون و بوى خوش و ناخوش- و حرارت و برودت و سبكى و سنگينى- و ترشى و شيرينى و غيره- با يكى از حواس خود ادراك مى‌كند- يا بوسيله ديگرى آن را ادراك مى‌كند- آن وسيله ديگر چيست- پاسخ اين سؤال را در مقاله 5- كه از پيدايش كثرت در ادراكات بحث مى‌كرديم داديم- رجوع شود به جلد دوم مقاله 5- .

پرسش ديگر اينست- كه آيا قانون علت و معلول- قانونى است حقيقى و واقعى يا نه- يعنى آيا واقعا بين موجودات- رابطه على و معلولى بر قرار است- يا اينكه اين قانون بى‌حقيقت- و القاء موهوم و فريب دهنده‌اى است- كه در اذهان پيدا مى‌شود- تا قبل از ظهور فيزيك نو- در ميان فلاسفه يا علماء علوم طبيعى- كسى پيدا نمى‌شد كه در صحت- و اعتبار قانون علت و معلول ترديد روا دارد- تنها در ميان متكلمين اسلامى كسانى پيدا مى‌شدند- كه بعضى از لوازم لا ينفك اين قانون مثل ضرورت على و معلولى را- كه مستلزم انكار خود اين قانون بود- مورد انكار قرار مى‌دادند- يا اينكه شمول اين قانون را در مورد فاعلهاى شاعر- و مدرك انكار مى‌كردند- به عقيده برخى از متكلمين فاعلهاى شاعر- و مدرك و مختار مانند ذات بارى- يا نفس انسان را نبايد علت آثار و افعالشان شمرد- و نبايد احكام عليت و معلوليت را- در مورد اين فاعلها تعميم داد- و اگر طرفدار چنين عقيده‌اى داراى عقيده جبر نيز بود- قهرا در نظر او براى قانون علت و معلول- هيچ مصداقى نبود- زيرا همانطورى كه در پاورقى‌هاى مقاله 8- در مبحث جبر و اختيار گفتيم- معناى جبر از نظر متكلمين اينست- كه تمام حوادث جهان مستقيما- و بلا واسطه از اراده ذات بارى ناشى مى‌شود- و هيچگونه سببيت و مسببيتى بين امور جهان در كار نيست- و اين نظامى كه مشهود است كه پشت سر يك عده امور- كه ما نام آنها را اسباب گذاشته‌ايم- يك سلسله امور ديگر- كه ما نام آنها را مسببات گذاشته‌ايم پيدا مى‌شوند- عادت ذات بارى است-


صفحه 189

نداشت- هرگز كمترين حركت و فعاليت از خود بروز نمى‌داد- و هرگز چيزى را پيش بينى نكرده- و در انتظارش نمى‌نشست- از اين بيان نتيجه گرفته مى‌شود- هر چيزى كه وقتى نبود- و پس از آن موجود شد بايد علتى داشته باشد- .

كه جارى شده بر اينكه اين عده امور را- در پشت سر آن عده امور ديگر خلق كند- و در واقع هيچ رابطه سببى و مسببى- بين خود امور جهان در كار نيست- پس از نظر طرفدار عقيده جبر- همه حوادث بلا واسطه- مستند به فاعل شاعر مختار است- و اگر نظريه عدم شمول قاعده عليت- بر فاعلهاى شاعر مختار باين نظريه توام شود- نتيجه مى‌دهد كه قانون عليت ابدا مصداق ندارد- .

نظريه متكلمين- كه مبتنى بر انكار قانون عليت بود- قرنها مورد تحقير و استهزاء فلاسفه بود- ولى از نيم قرن پيش تا كنون- در پرتو خيره كننده پيشرفت علوم- تحولاتى در فيزيك پيدا شده- كه عقيده برخى از دانشمندان را- به قانون عليت متزلزل ساخته است- و نظريه مهجور و متروك متكلمين را- تا اندازه‌اى احياء مى‌كند- .

متكلمين اسلامى از بدو ورود فلسفه در اسلام- قرنها با فلاسفه نبرد كردند- و خدشه‌هائى بر قواعد فلسفى وارد كردند- و حتى در اصول مسلمه و مبادى اوليه فلسفه- نيز شك و ترديد روا داشتند- و فلاسفه نيز سخت در برابر آنها مقاومت كردند- و از خود دفاع كردند- هر چند مكتب متكلمين- تاب مقاومت در برابر مكتب فلاسفه را نداشت- ولى بدون شك طبق گواهى تاريخ تحول فلسفه در اسلام- پيدايش بسيارى از نظريه‌هاى دقيق فلسفه- در خلال همين نبردهاى كلام و فلسفه صورت گرفته- و ما در مقاله 7 گفتيم كه قسمت عمده مسائل وجود- كه از نظر فلاسفه اصالت وجودى- مفتاح حل معضلات فلسفى است- تا اندازه زيادى- مرهون مناقشات متكلمين در اين زمينه‌ها است- و شايد در محل‌هاى مناسبى موفق شويم- بعضى از فصل‌هاى عالى فلسفه را- كه عكس العمل حملات متكلمين است- با دليل و مدرك نشان دهيم- و اين نكته‌ايست- كه تا كنون نديده‌ايم مورد توجه واقع شده باشد- و اگر پرده از روى اين مطلب برداشته شود- اسرار تاريخى مهمى هويدا خواهد شد- .

قانون عليت يكى از مواردى است- كه متكلمين مورد خدشه قرار داده‌اند و بان ناخن زده‌اند- و ما امروز در اظهارات- برخى دانشمندان بزرگ


صفحه 190

راهى كه گفته شد- راهى بود(1)كه انسان بنظر ساده مى‌پيمايد- نظر فلسفى دقيق نيز همين نتيجه را تاديه مى‌كند- .در مقاله 8 بثبوت رسانيديم- كه اولا هرگز ماهيت موجودى- بى وجوب وجود ضرورت بوجود نمى‌آيد- و ثانيا اين وجوب وجود را- از موجود علوم فيزيك و رياضى- چيزهائى مى‌بينيم- كه بنظر مى‌رسد تا اندازه‌اى نظر متكلمين را تاييد مى‌كند- قسمتهاى نسبتا زياد ديگرى نيز- از مسائل اخلاقى كلام و فلسفه هست- كه علم و فلسفه جديد نظريه متكلمين را تاييد كرده است- .

قانون عليت از پايه‌هائى است كه اگر متزلزل شود- فلسفه زير و رو مى‌شود- و به عقيده فلاسفه قانون عليت يكى از اركان عمومى است- كه اگر آنرا متزلزل فرض كنيم- ديگر علم بطور كلى بى‌معنا است- در پاورقى‌هاى آينده- مشروحا در اطراف اين مطالب بحث خواهيم كرد (1)در پاورقى پيش گفتيم- كه تصورى كه هر كس از عليت و معلوليت دارد- اينست كه از دو امر- يكى را بعنوان وجود دهنده و واقعيت دهنده- و ديگرى را بعنوان وجود يافته و واقعيت يافته مى‌شناسد- هر دو چيزى كه نسبت بالا را با يكديگر داشته باشند- مى‌گوييم كه بين آنها رابطه على و معلولى برقرار است- در مقاله 8 گفتيم- كه گاهى در اصطلاح فلاسفه عليت و معلوليت- مفهوم وسيعترى از آنچه در بالا گذشت پيدا مى‌كند- و به مطلق اشيايى كه در وجود چيزى دخالت دارند- و وجود آن چيز وابسته بوجود آنها است علت گفته مى‌شود- هر چند آن اشياء وجود دهنده نباشند- و از اينرو باجزاء تشكيل دهنده وجود يك شىء- يا به شرائط و مقدمات مخصوص وجود شىء نيز- احيانا عنوان علل داده مى‌شود- و حال آنكه در مورد اين امور- مفهوم ايجاد و وجود دهندگى صادق نيست- .

اگر مفهوم عليت و معلوليت را- بمعناى اعم در نظر بگيريم- رابطه عليت و معلوليت عبارت است از- استناد واقعيتى بواقعيت ديگر- و البته بعدا بايد تحليل بعمل آوريم- و ببينيم اين استناد را به چه نحو بايد در نظر بگيريم- تا با واقع مطابقت كند- .

حالا مى‌خواهيم- به سؤالى كه در پاورقى پيش طرح كرديم- مبنى بر


صفحه 191

ديگرى دريافت مى‌كند- و گر نه خود بخود نسبتش با وجود و عدم مساوى است- نتيجه گرفته مى‌شود- كه هر موجود كه نسبتش با وجود و عدم مساوى است- وجودش كه مساوى با وجوب است- از موجود ديگرى علت سر چشمه مى‌گيرد- و اين نتيجه را با جمله زيرين مى‌شود تعبير نمود- ممكن بايد علتى داشته باشد- .

اينكه آيا قانون علت و معلول- قانونى است حقيقى و واقعى- يا القاء موهوم و كاذبى است- كه اذهان را عارض شده پاسخ بدهيم- .

مقدمتا لازم است تذكر دهيم- كه اگر بنا بشود رابطه علت و معلول را نپذيريم- بايد ارتباط و وابستگى واقعيتها را با يكديگر- يكباره منكر شويم- زيرا اگر بين اشياء رابطه على و معلولى برقرار نباشد- يا از آن جهت است- كه جميع موجودات داراى وجوب ذاتى هستند- و امكان كه لازمه معلوليت است موهوم و باطل است- و در نتيجه هر چه موجود است ازلا و ابدا موجود است- و هر چه معدوم است ازلا و ابدا معدوم است- و حدوث و زوال و تغيير و تكامل مفاهيمى بى مصداق هستند- و يا از آن جهت است كه وجود و عدم اشياء- روى صدفه و اتفاق صورت مى‌گيرد- شق ثالثى ندارد- هر يك از اين دو شق را كه بگيريم- لازمه‌اش عدم ارتباط- و وابستگى واقعيتها با يكديگر است- و در اين صورت انعكاس جهان عينى در ذهن ما- بصورت واقعيتهائى منفرد و ناپيوسته خواهد بود- و ما نخواهيم توانست- مجموع جهان را بصورت يكدستگاه واحد تصور كنيم- بلكه هيچ مجموعه كوچكى- از موجودات اين جهان را نخواهيم توانست- بصورت يكدستگاه مرتبط الاجزاء- در ذهن خود مجسم سازيم- ممكن است ابتداء چنين بپنداريم- كه فرضا رابطه على و معلولى بين موجودات نباشد- ممكن است يك رابطه ديگر بين موجودات در كار باشد- كه آنها را بيكديگر بپيوندد- مثلا اگر نظريه معروف منسوب به ذيمقراطيس را- كه در قرن نوزدهم مقبوليت تام يافت بپذيريم- و اجسام را مركب از ذرات كوچك تجزيه ناپذير بدانيم- و بقول ماكسول دانشمند شهير قرن نوزدهم- آنها را سنگهاى فنا ناپذير پى كاخ جهان بدانيم- و معتقد باشيم كه خود اين ذرات ازلى و ابدى- و قائم بذات مى‌باشند- و بانها حادثه چيزى كه نبود و بود شد نمى‌توان گفت- و از اينرو وجودشان ناشى از علتى نيست- در اين صورت هيچگونه رابطه على و معلولى- بين اجزاء جهان قائل نشده‌ايم- و در عين حال اجزاء اين