موضوعهاى بكار برده مىشود- يكى از سودمندترين مباحثى است- كه بايد در منطق مورد بحث واقع شود- منطقيين جديد زحمات گرانمايهاى- در اين زمينه كشيدهاند- و يكى از كسانى كه اصول متعارفه- و موضوعه علوم متداول عصر خويش را- طبق استنباط خود بيان كرده كانت است- آنچه در اينجا لازم است-اشارهاى است بوضع مبادى تصوريه و تصديقيه فلسفى
مبادى فلسفى
از آنچه گفتيم معلوم شد- كه مبادى تصوريه و تصديقيه هر فنى- به منزله نقاط اتكاء- و از لحاظى به منزله ابزار- و اسباب كار آن فن بشمار مىرود- از اين جهت لازم است- كه بدانيم مبادى تصوريه و تصديقيه فلسفى- و بعبارت ديگر- تعريفات و اصول متعارفه و موضوعه فلسفه- چه وضعى دارد- .
فلسفه از لحاظ تعريفات غنىترين فنون است- زيرا مفاهيمى كه موضوعات- و محمولات مسائل فلسفى را تشكيل مىدهند- از قبيل مفهوم وجود و عدم و وحدت و كثرت- و وجوب و امكان و امتناع و علت و معلول- و متناهى و نامتناهى و حادث و قديم و قوه و فعل- و غير اينها مفاهيمى بسيط مىباشند نه مركب- و بهمين جهت بديهى التصور- و مستغنى از تعريف مىباشند- براى توضيح اينكه مفاهيم فلسفى بسيطاند نه مركب- و توضيح اينكه اگر مفهومى بسيط بود- مستغنى از تعريف مىباشد- رجوع شود به مقدمه مقاله 8- .
اصول متعارفه فلسفى- تعيين جميع اصول متعارفه فلسفى- بسيار مفيد و مهم است- و جمع و استقصاء همه آنها- خالى از صعوبت و دشوارى نيست- و تا كنون ديده نشده است- كه كسى در صدد جمع و استقصاء آنها بر آيد- و شايد ما موفق شديم- كه پس از استقصاء كامل در محل مناسبى- همه آنها را با اشاره به اينكه هر يك از آنها- در چه مسائلى مورد استفاده قرار مىگيرد ذكر كنيم- در اينجا لازم است به دو اصل متعارف عمده- كه مهمترين اصول متعارفه فلسفى است اشاره كنيم- زيرا اين دو اصل به منزله آغاز سير فلسفى محسوب مىشود- و چنانكه بعدا در ضمن خود مقاله خواهيم ديد- اين مقاله كه شامل مباحث وجود- يعنى شامل مسائل اصلى فلسفه است- با يكى از اين دو اصل آغاز شده- آن دو اصل از اين قرار است- 1 اصل امتناع تناقض- شكى نيست- كه اين اصل مستحكمترين نقاط اتكاء فلسفه است- اين اصل در همه علوم- و بالاخص در فلسفه مورد نيازمندى است- ارسطو در الف صغرى - و ابن سينا در اوائل الهيات شفا و صدر المتالهين در مباحث عقل و معقول- و ديگران از فلاسفه قديم و جديد- در
جاهاى ديگر در اطراف اين اصل متعارف- كه بنام اصل الاصول و ام القضايا ناميده شده- بحثهائى كردهاند- و ما در مقالههاى 2 و 5 بحث كافى از اين مطلب كرديم- و شبهات منكرين اين اصل را بيان و انتقاد كرديم- و ثابت كرديم كه استقرار علم نسبت بهر چيزى- بدون اين اصل امكان پذير نيست- در اينجا از تكرار آن بىنيازيم- .
2 اصل اثبات واقعيت- در طى مقالات گذشته معلوم شد- كه سفسطه مبنى بر انكار واقعيت و هستى است- و همه چيز و هر آنچه در انديشه بگذرد- باطل و دروغ و هيچ مىداند- گورگياس سوفيست معروف يونانى برهان اقامه مىكند- كه محال است چيزى موجود باشد- پروتوگوراس سوفيست ديگر يونان باستان كه مىگويد- مقياس همه چيز انسان است - سخنش همين نتيجه را مىدهد- ديگران نيز باستناد اصل وقوع خطا در ادراكات- بر پندار و موهوم بودن جميع ادراكات استدلال كردهاند- و نيز معلوم شد كه سر حد رئاليسم و ايده آليسم - يا فلسفه و سفسطه همانا اذعان بواقعيت و هستى است- يعنى اذعان به اينكه موجودى هست- و واقعيتى در كار است- ما اين حقيقت را بعنوان اصل اثبات واقعيت مىخوانيم- اين اصل فطرى هر ذى شعورى است- و احدى يافت نمىشود- كه بتواند در حاق ذهن خويش- در اين اصل كلى ترديد روا دارد- و همانطورى كه در مقاله 2 گذشت- شكاكترين شكاكان- و سوفسطائىترين سوفسطائيان- در عمل به پيروى از فطرت خويش- رئاليست و واقع بين هستند- و بقول پاسكال شكاك واقعى يافت نمىشود - .
فلسفه اين اصل بديهى- و قطعى را اصل متعارف قرار داده- و چنانكه بعدا در همين مقاله خواهيم ديد- مسائل اساسى فلسفه- كه آنها را بنام مسائل وجود مىخوانيم و بتبع ساير مسائل مهم فلسفى- بترتيب از همين اصل استنباط شده است- .
اصل امتناع تناقض- چون زير بناء تمام اصول فكرى بشرى است- رجوع شود به مقاله 5- در همه علوم و همه مسائل مورد استعمال دارد- و باصطلاح از اصول متعارفه عامه است- ولى اصل اثبات واقعيت تنها در فلسفه است- كه بعنوان اصل متعارف مورد استعمال قرار مىگيرد- .
اصول موضوعه در فلسفه- در مقاله 1 آنجا كه رابطه فلسفه را بيان مىكرديم- به نيازمنديهاى علوم به فلسفه- و همچنين به نيازمنديها- و استفاده كردنهاى فلسفه از علوم اشاره كرديم- و گفتيم كه فلسفه خواه ناخواه- نتائج تحقيقات علوم را مورد استفاده قرار مىدهد- .
آن نتائج علمى به منزله مواد اوليهاى است- كه در اختيار فلسفه قرار داده
مىشود- و فلسفه از آن مواد اوليه حقايق كلى فلسفى مىسازد- اصول موضوعه فلسفى عبارت است- از همان موادى كه علوم در اختيار فلسفه قرار مىدهد- و البته همواره ضمانت صحت و سقم مواد- به عهده علم است- و فلسفه نمىتواند صحت و سقم مطلق آن حقائق فلسفى- كه از مواد علمى تهيه شده تضمين كند- .
على هذا هر استدلال فلسفى- كه متكى به مواد علمى باشد- درجه صحت و استواريش- تابع درجه صحت و اعتبار آن مسئله علمى است- بخلاف استدلالات فلسفى خالص- كه بر پايه بديهيات اوليه- و اصول متعارفه قرار گرفته- كه فلسفه مىتواند صحت مطلق آنها را تضمين كند- لهذا آن قسمت از مسائل فلسفى- كه مبتنى بر قبول مسائل حسى و تجربى- يا حدسى و تخمينى طبيعيات و فلكيات بوده يا هست- با تجديد نظرهايى كه در مسائل طبيعى و فلكى شده و مىشود- مورد تجديد نظر قرار گرفته و خواهد گرفت- .
يكى از قسمتهايى كه فوق العاده لازم است- مورد بررسى قرار گيرد- همانا تفكيك مسائل فلسفى خالص- از مسائل متكى به علوم است- و تا كنون ديده نشده- كه كسى در صدد اين تفكيك و تجزيه برآيد- و اينجانب در نطر دارد كه پس از آنكه با دقت- همه آن مسائل را از يكديگر تفكيك كرد- در محل مناسبى بيان نمايد- آنچه مىتواند در اينجا بيان كند همين قدر است- كه مسائل عمدهاى كه در فلسفه هست- و به منزله ستون فقرات فلسفه بشمار مىرود- از نوع مسائل فلسفى خالص است- و فقط قسمتى از مسائل فرعى علت و معلول- و قسمتى از مباحث قوه و فعل و حركت- و بعضى قسمتهاى فرعى ديگر است- كه خواه و ناخواه متكى به نظريههاى علمى بايد بوده باشد- و در حقيقت مسائلى كه مربوط به شناختن جهان هستى- از جنبه كلى و عمومى است- مثل مسائل وجود و عدم و ضرورت و امكان- و وحدت و كثرت و علت و معلول- و متناهى و نا متناهى و غيره جنبه فلسفى خالص دارد- در سيستمهاى فلسفى حسى- اصول نظريهها مبتنى بر همين اصول موضوعه است- بلكه گاهى بر فرضيههاى غير قطعى- كه از جنبه علمى نيز محقق شناخته نشده مبتنى مىشود- و اين خصوصيت از همه بيشتر- در ناصيه ماترياليسم ديالكتيك هويدا است
منشاء اختلاف علوم و فنون از لحاظ اصول متعارفه و
موضوعه و از لحاظ روش و اسلوب تفكر
در هر يك از علوم و همچنين فلسفه- يك عده اصول متعارفه و موضوعه معينى بكار برده مىشود- كه در غير آن مورد استفاده نيست- و در حقيقت هر يك يا چند اصل متعارف- و اصل موضوع اختصاص دارد بمورد خاصى- و همچنين
همه علوم و فنون از لحاظ سبك تحقيق- و روش تفكر يكسان نيستند- زيرا هر چند همگى محصول انديشه- و فعاليت فكرى و عقلانى هستند- ولى سبك فعاليت و تحقيق در همه جا يكسان نيست- در برخى موارد بايد راه عمل- و آزمايش خارجى را پيش گرفت- و در برخى موارد بايد تنها به مشاهده و احساس پرداخت- و در برخى موارد بايد مشاهده حضورى نفسانى را- وجهه همت قرار داد- و در برخى موارد بايد اسلوب برهان- و قياس عقلى را بكار انداخت- و در برخى موارد يكى از اين راهها- و در برخى موارد ديگر- بيش از يكراه مورد استفاده قرار مىگيرد- .
اختلاف علوم و فنون از لحاظ روش- و اسلوب تفكر همان مطلبى است كه قبلا اشاره كرديم- كه منطقيين جديد به آن اهميت دادند- و متودولوژى را روى همين زمينه تاسيس كردند- .
آنچه ما مىخواهيم در اينجا بيان كنيم- نكته لازم و مهمى است- كه نديدهايم كسى تا كنون متعرض آن شده باشد- و آن عبارت است از بيان منشاء اختلاف علوم و فنون- از لحاظ اصول متعارفه- و همچنين از لحاظ روش و اسلوب تفكر- يعنى چرا و به چه علت بعضى اصول متعارفه و موضوعه- فقط در بعضى علوم مورد استعمال دارند نه در بعضى ديگر- و چرا در هر علم و فنى از اسلوب خاص بايد پيروى نمود- نه از اسلوبى ديگر- .
به عقيده ما اختصاص يك علم- به بعضى اصول متعارفه و موضوعه- و همچنين اختصاص آن بيك روش و اسلوب معين- از ناحيه موضوع آن علم سر چشمه مىگيرد- زيرا اصول متعارفه و موضوعه هر علمى- عبارت است از يك عده احكامى قطعى يا وضعى- كه عقل در مورد موضوع آن علم دارد- و اين مطلب از بررسى يكايك آن اصول متعارفه روشن مىشود- و اسلوب و روش فكرى خاص هر علمى- نيز عبارت است از يكنوع ارتباط فكرى خاصى- كه بين انسان و موضوع آن علم بايد بر قرار شود- و بديهى است كه نوع ارتباط فكرى- بين انسان و شىء از اشياء بستگى دارد- به نحوه وجود و واقعيت آن شىء- مثلا اگر شيئى از نوع اجسام است- ناچار بايد ارتباط جسمانى و مادى- بين انسان و آن شىء برقرار شود- و احساس و آزمايش عملى همان ارتباطات مادى است- كه دستگاه فكر با اشياء پيدا مىكند- و اگر آن شىء وجود نفسانى دارد- بايد به مشاهده حضورى و نفسانى- كه يگانه وسيله ارتباط ذهن با آن شىء است پرداخته شود- و اگر آن شىء كيفيت عقلانى دارد- يعنى حقيقتى است كه عقل با اعمال قوه انتزاع- آنرا يافته است- بايد با سبك قياس و برهان- و تحليل عقلانى مورد بررسى قرار گيرد- .
از اينجا نقش مهمى را- كه موضوعات علوم در علوم دارند مىتوان دريافت- زيرا از آنچه در اين مقدمه گفته شد- معلوم شد كه اولا استقلال و امتياز يك علم از علم ديگر- و ثانيا اختصاص اصول متعارفه- و موضوعه آن علم به آن علم- و ثالثا اختصاص اسلوب تحقيق خاص آن علم به آن علم- ناشى از ناحيه موضوع آن علم است- پس موضوع هر علم و فنى نماينده استقلال- و تعيين كننده روش و اسلوب تحقيق- و منشاء اختصاص اصول متعارفه- و مبانى اوليه آن علم به آن علم است
اسلوب و روش تفكر در فلسفه
بعد از شناختن موضوع فلسفه- و بعد از دانستن اينكه دستگاه فكر- اين مفهومى را كه موضوع فلسفه است- از چه راه و به چه كيفيتى نائل مىشود- و دانستن اينكه اسلوب و روش تفكر هر علم- و فنى بستگى دارد به نحوه حصول- و واقعيتى كه آن موضوع براى ذهن دارد- دانسته مىشود كه اسلوب فكرى فلسفى- بايد چه اسلوبى باشد- .
در مقاله 5 كه كيفيت پيدايش مفاهيم را- براى ذهن بيان كرديم- و نظريه حسيون و عقليون را بيان و انتقاد نموديم- ثابت كرديم كه مفهوم وجود و موجود- كه موضوع اصلى مسائل فلسفه است- و همچنين مفاهيم فلسفى ديگرى مانند وحدت و كثرت- و غيره صرفا عقلانى هستند- يعنى مفاهيمى هستند كه ذهن- از راه هيچ حس خارجى يا داخلى- قادر به نيل بانها نيست- بلكه با يكى از عاليترين اعمال عقلانى- آنها را نائل شده است رجوع شود به مقاله 5- و بديهى است كه بررسى و كنجكاوى- در باره موضوعى كه عقل با عاليترين اعمال خويش- آنرا يافته است- جز با بررسىهاى عقلانى ميسر نيست
بسم الله الرحمن الرحيم
واقعيت و هستى اشياء
ما هرگز ترديد نداريم و هم نبايد داشته باشيم- در اينكه در نخستين گامى كه مىخواهيم- پس از خاموش كردن ترانه سفسطه برداريم- با واقعيت اشياء مواجه شده- و سر و كار ما با واقعيت هستى خواهد بود- يعنى اصل واقعيت را اثبات نموده- و با غريزه غير قابل دفع خود به جستجو و كنجكاوى- از واقعيتهاى گوناگون خواهيم پرداخت- .
و بعبارت ديگر مىدانيم واقعيتى هست- (1)و سپس به توليد (1)اين همان اصلى است كه در مقدمه- بعنوان اصل اثبات واقعيت از آن ياد كرديم- اين اصل عبارت است از اذعان و تصديق- به اينكه اجمالا موجودى داريم- و بر خلاف زعم سوفسطائيان- جهان هيچ در هيچ و موجود بودن امرى پوچ نيست- .
اين اصل اصلى است يقينى و قطعى- و مورد قبول تمام اذهان بشرى- و نخستين نقطهاى است كه فكر انسان- در اين سير عقلانى بنام فلسفه كه در پيش دارد- آنرا مبدا و آغاز حركت خويش قرار مىدهد- .
بايد دانست كه بر هر فيلسوفى لازم است- كه افكار خويش را از يك نقطه قطعى- و غير قابل ترديدى آغاز كند- و براهين و استدلالات خويش را- بر روى يك پايه محكم و متين بگذارد- زيرا بديهى است كه اگر اساس و بنيان يك سلسله افكار- بنام افكار فلسفى بر يك فرضيه غير قطعى- و نظريه احتمالى گذاشته شود- هيچگونه ارزش و اعتبارى نمىتوان برايش قائل شد- زيرا بنيانى
و تكثير اين حقيقت- كه حقيقتهاى ديگرى را بوجود مىآورد خواهيم پرداخت- ولى پس از آنكه شماره چندى از اين معلومات- پيش ما پيدا مىشوند- مىيابيم كه همه شان حقيقت نيستند- بلكه برخى از آنها است كه از پاى بست ويران است- پس آن اصل اولى كه بعنوان مبدا سير- و نقطه اتكاء انتخاب مىشود بايد اصلى باشد- كه هيچگونه ترديدى در او روا نباشد- و بايد اصل متعارف باشد نه اصل موضوع- بلكه بايد بمثابهاى باشد كه انكارش- مساوى انكار همه اصلهاى مسلم ديگر باشد- .
محققين حكما باين نكته بر خوردهاند- كه يگانه اصلى كه صلاحيت دارد- مبدا و نقطه شروع فلسفه قرار گيرد- همان اصل واقعيتى هست مىباشد- كه سر حد فلسفه و سفسطه- يا رئاليسم و ايده آلبسم محسوب مىشود- و اصلى است يقينى و فطرى- و مورد تصديق تمام اذهان بشرى- و حتى خود سوفسطائى نيز بدون آنكه توجه داشته باشد- در حاق ذهن خود بان اعتراف دارد- .
ما در نخستين لحظهاى كه گريبان خويش را- از چنگال مغالطات سفسطى خلاص مىكنيم- و از فطرت واقع بين خود استفاده مىكنيم- خود را با واقعيت اشياء مواجه مىبينيم- و اذعان و تصديق قطعى به اينكه واقعيتى هست را- در نهايت وضوح و روشنى در ذهن خود مىيابيم- يعنى خود را مواجه با همان چيزى مىبينيم- كه هر كسى با فطرت ساده خود- بدون آنكه توجهى بمغالطات سفسطى داشته باشد- خود را مواجه با آن مىبيند- همانطوريه در متن بيان شده- در نخستين گامى كه مىخواهيم- پس از خاموش كردن ترانه سفسطه برداريم- با واقعيت اشياء مواجه شده- و سر و كار ما با واقعيت هستى خواهد بود- يعنى اصل واقعيت را اثبات نموده و با غريزه...- .
پس از قبول اين اصل- يعنى پس از اذعان و تصديق به اينكه واقعيتى هست- در مرحله دوم سير عقلانى خويش- بدنبال اين مطلب مىرويم كه مظاهر اين واقعيت چيست- و بعبارت ديگر چه چيز هست و چه چيز نيست- در اين مرحله است كه مظاهرى مىيابيم- و مىرسيم به اينكه من هستم زمين هست- ستارگان هست ماده هست- قوه هست روح هست- همانطورى كه در متن بيان شده- مىدانيم واقعيتى هست- و سپس به توليد و تكثير اين حقيقت- كه حقيقتهاى ديگرى را بوجود مىآورد خواهيم پرداخت- و البته برخى از اين حقائق حقايقى است بديهى و عيانى- و غنى از استدلال مثل حقيقت اينكه
دروغهاى راستنما مىباشند- اگر چه ريشه اصلى اين معلومات واقعيتى هست- پيوسته يك حقيقت پاى بر جا- و غير قابل تغير و تحول بوده- و بر خلاف انتظار طرفداران حقيقت نسبى- هيچگاه از جاى من هستم- كه از علم حضورى نفس- بذات خويش سر چشمه مىگيرد- و يا حقيقت اينكه زمين يا خورشيد هست- كه از علم احساسى بديهى خارجى سر چشمه مىگيرد- و برخى ديگر نيازمند به بحث و تحقيق است- ولى در هر حال قبول و اذعان اصل كلى واقعيتى هست- و نفى زعم باطل سوفسطائى كه مدعى است- همه چيز هيچ اندر هيچ- و باطل اندر باطل است- و اصلا موجود شدن- و واقعيت پيدا كردن امرى محال و ممتنع است- بما فرصت و نوبت مىدهد كه اين حقائق جزئىتر را- بدون هيچ اشكال و مانعى اذعان كنيم- .
اين اصل كلى مانند ساير حقائق نظرى- بر خلاف حقائق اعتبارى كه در مقاله 6 گذشت- اصلى است مطلق و ثابت- و هرگز مشمول قانون تحول و تكامل- و نشوء و ارتقاء نخواهد بود- و همانطورى كه در متن بيان شده- پيوسته يك حقيقت پاى بر جاء و غير قابل تغير و تحول بوده- و بر خلاف انتظار طرفداران حقيقت نسبى- هيچگاه از جاى خود تكان نخواهد خورد- يعنى بر خلاف زعم نسبيون - و طرفداران ماترياليسم ديالكتيك - چنانكه در مقاله 4-گذشت- كه تمام اصول فكرى و عقلانى را- قابل تغيير و تبديل به ضد خود مىدانند- اين اصل كه حد فاصل رئاليسم و ايده آليسم است- هيچگاه تغيير نكرده- و تبديل به ضد خويش كه همان مدعاى ايده آليسم - و سوفسطائىگرى است نخواهد شد- مجددا يادآورى مىكنيم- كه اين اصل كلى كه نقطه شروع كنجكاوى فلسفى است- پس از قبول اصل كلى امتناع تناقض است- كه زير بناء جميع افكار و انديشههاى بشرى است- و در ساير علوم عموما- و در فلسفه خصوصا مورد استفاده است- .
همانطورى كه در مقدمه مقاله گفتيم- اصل امتناع تناقض و اصل اثبات واقعيت دو اصل متعارف عمدهاى است- كه مورد استفاده استدلالات و براهين فلسفى قرار مىگيرد- در حقيقت اين دو اصل به منزله دو بال اصلى است- كه سير و پرواز فلسفى قوه عاقله را- در صحنه پهناور هستى ميسر مىسازد- .
پس از قبول اصل كلى واقعيتى هست- و پس از توليد و تكثير اين