
اصول فلسفه و روش رئالیسم
تألیف
طباطبایی، محمدحسین - مطهری، مرتضی
الناشر
صدرا
جلد چهارم
مقاله دهم قوه و فعل امكان و فعليت(1)
اگر خواسته باشيد پيراهنى تهيه كرده بپوشيد- براى انجام اين منظور پارچه لازم است- .
(1)تغير و تبدل يكى از واضحترين- و مسلمترين حقائق اين جهان است- جهان ثابت و ساكن و جامد نيست- پديدههاى جهان عوض مىشوند- و اشياء از حالى به حالى ديگر از وضعى به وضعى ديگر- و از كيفيتى به كيفيت ديگر در مىآيند- يك باغبان با تجربه مىداند دانهاى كه به زمين مىكارد- تدريجا چه تغيراتى پيدا مىكند و چه تحولاتى مىيابد- و چه شرايطى بايد براى اين كار رعايت شود- بسيارى از علوم بشر تحقيق در همين تغيرها و تبدلها است- و قوانين همين تغير و تبدلها را كشف مىكنند- .
فلسفه نيز كه با ديدى ديگر- و ابزارى ديگر اشياء را مورد مطالعه قرار مىدهد- تغييرات و تبدلات طبيعت را بررسى مىكند- اما آنچه مورد توجه فلسفه است- با آنچه مورد توجه علوم است متفاوت است- آنچه مورد توجه فلسفه است طبق خاصيت مطالعات فلسفى- جنبه كلى و عمومى دارد نه به معنى اينكه- آنچه علوم كشف كردهاند فلسفه يك كاسه مىكند- و تحت يك ضابط كلى در مىآورد- بلكه به معنى اينكه ديد فلسفى ديد ديگر- و از زاويه ديگر
و البته(2)اگر پارچهاى كه پنجاه سانتيمتر پهنا دارد- ده سانتيمتر است و هميشه آن زاويهاى كه- فلسفه از آن زاويه مىنگرد به نحوى است كه- اختصاص به نوعى خاص از انواع ندارد- .
قسمتهاى عمده قضاوتهاى فلسفى- در باره تغيرات و تبدلات طبيعت- مبتنى بر جنبههاى متغير قضاوتهاى علمى نيست- و از آنها ريشه و مايه نمىگيرد- براى قسمت عمده قضاوتهاى فلسفى در باره اين تغيرات- مسلمات علوم و حتى مشهودات- و محسوسات اوليه بشر در اين زمينه كافى است- .
فلسفه از آن جهت تغيرات- و تبدلات طبيعت را بررسى مىكند كه- طبيعت نمايشگاه قوه و فعل است بعدا خواهيم ديد كه- هيچيك از دو مفهوم قوه و فعل در عين اينكه صادقند- و حقيقت دارند يك مفهوم حسى نمىباشند- كلماتى از قبيل پديده يا ظاهره- يا فنومن در باره آنها صادق نيست- همچنانكه اين كلمات در باره وجود عدم- وحدت كثرت حدوث قدم- تقدم تاخر معيت عليت معلوليت- ضرورت امكان امتناع صادق نمىباشد- و همچنانكه مكرر گفتهايم ذهن ما يك سلسله معانى- و مفاهيم از جهان هستى و دنياى خارج دارد كه- اصول تصورات و انديشههاى بشر به شمار مىرود- و بشر به هيچ وجه قادر نيست با كنار زدن آنها- و اكتفا به انديشههاى حسى- كه صور ماخوذ از پديدهها است تفكر كند- فلسفه بيشتر با اين معانى و مفاهيم سر و كار دارد- مفهوم قوه و فعل از اين معانى و مفاهيمند (2)براى اينكه مطلب خوب روشن شود- و قانون قوه و فعل بهتر مفهوم گردد- مصنوعات بشرى مثال قرار داده شدهاند- بشر براى بر آوردن حوائج خويش در حدود امكانات علمى- و فنى خود پارهاى از مواد اين عالم را- به شكل و صورتى در مىآورد كه- حاجتى از حاجات اوليه يا ثانويه او را برآورد- نام اينگونه تغييرها صنعت است- بديهى است به هر اندازه كه علوم مادى بشر- پيشروى بيشترى پيدا مىكند- و قوانين طبيعت براى بشر بيشتر مكشوف
.......... .
مىگردد- راه تسلط بشر بر طبيعت هموارتر- و دائره فعاليت صناعى وى وسيعتر مىگردد- چنانكه از مقايسه ديروز و امروز زندگى بشر پيدا است- .
در صنعت يك مطلب بديهى يا شبه بديهى وجود دارد- و آن اينكه شرط اول به وجود آمدن يك مصنوع ماده است- يعنى يك چيزى بايد باشد- تا بشر بتواند او را به صورت دلخواه خود در آورد- بشر قادر نيست از هيچ چيزى بسازد- همه اختراعات بشر از نمونههاى ساده اوليه گرفته- مانند بيل و پارو و كارد تا نمونههاى عالى و فنى آن- از قبيل راديو و هواپيما و غيره- پارهاى از مواد موجود در طبيعت است كه- با دست بشر به اين شكل و صورت فعلى در آمده است- .
فلاسفه برهان عقلى اقامه مىكنند كه- در جريان طبيعت و در نظام زمان و مكان- پديد آمدن از هيچ محال است هر حادث و پديدهاى- به عقيده فلاسفه مسبوق است به ماده قبلى- پس اينكه بشر نمىتواند از هيچ يك چيز بسازد- مربوط به عجز و ناتوانى بشر نيست- بلكه اين كار فى حد ذاته محال و ممتنع است- طبق اين نظريه شرط اول پيدايش يك مصنوع- وجود ماده است اكنون ببينيم كه- صرفا وجود يك مادهاى هر چه باشد و هر قدر باشد- براى هر مصنوع و هر منظورى كافى است- يا اين نيز به نوبه خود حساب و نظامى دارد- .
واضح است كه بى حساب نيست- وجود يك ماده هر مادهاى و به هر اندازهاى- براى هر صورت صناعى كافى نيست- يك لوله آهن يا يك تحته چوب به درد پيراهن نمىخورد- همچنانكه دو متر پارچه را نمىتوان- به صورت يك در اطاق در آورد- هر يك يا چند نوع از مواد اين جهان- براى يك سلسله مصنوعات بخصوصى به درد مىخورد- براى پيراهن مادهاى از نوع پشم يا پنبه- يا ريشه علف يا مواد صنعتى لازم است- و براى در اطاق چوب يا آهن و شيشه مناسب است- بلكه پارچه نيز به نوبه خود- بايد از يك مقدار معين كمتر نباشد- يك پارچه ده سانتيمتر در ده سانتيمتر- براى پيراهن شدن كافى نيست- .
بريده پيش دوزنده ببريد- خواهد گفت از ده سانتيمتر پارچه پيراهنى در نمىآيد- بلكه دست كم براى پيراهن اشخاص معمولى- سه متر پارچه ضرورى است ده سانتيمتر پارچه را- تنها به صورت سينه بند يك نوزادى مىتوان در آورد مفهوم سخن دوزنده اينست كه- مادهاى پارچه كه براى دوختن يك پيراهن- به كار برده مىشود قبلا بايد يك صفت وجودى-(*) كه به واسطه آن شكل پيراهن به خود مىگيرد داشته باشد- .
و اگر فرضا در مثال بالا به جاى پارچه- يك ميز تحرير يا يك لوله آهنى پيش دوزنده برده- پيراهن بخواهيد خندهدار خواهد بود- .
اين وضع را درودگر با چوب و تخته كه ماده كارش مىباشد- و همچنين آهنگر با آهن و مكانيسين با ماشين- و مواد خام و...دارد- .
هر ماده كار هر صورت كار را نمىپذيرد- و هر راه به هر مقصد نمىرساند- بلكه يك مناسبتى ميان ماده كار و صورت كار لازم است- تا در زمينه آن ماده معين صورت معين را پذيرفته- و به خود بگيرد اين خاصه نه تنها در صنعت است- بلكه صنعت در بدرقه طبيعت(3)اين خاصه را نشان مىدهد- .
پس اجمالا نتيجه مىگيريم كه- علاوه بر اينكه وجود ماده شرط است- هر مادهاى براى هر صورت صناعى كافى نيست- تا بشود مصنوع مورد نظر را از آن ساخت
(*)رجوع شود به پاورقى آخر مقاله صفحه 161.
(3)آنچه قبلا گفته شد يعنى لزوم ماده قبلى- و اينكه براى هر صورت- مادهاى مخصوص ضرورى است نه هر مادهاى- مخصوص صنعت نيست در طبيعت نيز جارى است- در طبيعت نيز براى به وجود آمدن يك صورت
........... .
طبيعى- اولا وجود ماده قبلى شرط است- ثانيا هر ماده طبيعى براى هر صورت طبيعى كافى نيست- مواد طبيعى از پذيرفتن بسيارى از صور طبيعى- ابا و امتناع دارند- يعنى نپذيرفتن آنها بسيارى از صور را- نه بدان جهت است كه عامل پديد آورنده فاعل وجود ندارد- بلكه بدان جهت است كه- بالذات از پذيرفتن آن صور ابا و امتناع دارند- مثلا اگر هسته خرما تبديل به انسان نمىشود- و نطفه انسان تبديل به انسان مىشود- نه بدان جهت است كه عوامل و شرائط پديد آورنده- در مورد نطفه انسان موجود است- و در مورد هسته خرما موجود نيست- فرضا همه آن شرائط موجود شود- باز هم هسته خرما تبديل به انسان نمىشود- آرى اگر هسته خرما در مسير ديگرى كه امكان- و استعداد آنرا دارد قرار گيرد- و تدريجا تبديل به نطفه شود- تبديل به انسان مىشود ولى اين مطلب ديگرى است- سخن در اينست كه هسته خرما تا هسته خرما است- استعداد تبدل به انسان شدن را ندارد- بر خلاف نطفه انسان هر ماده طبيعى كه بخواهد- يك صورت طبيعى را بپذيرد- بايد قبلا امكان آنرا همراه داشته باشد- و به اصطلاح فلسفى بايد حامل قوه و استعداد آن صورت باشد- در صنعت از اين جهت اين قانون وجود دارد كه- صنعت نيز نوعى عمل طبيعى است- در كارگاه بزرگ طبيعت دائما تغير و تبدل رخ مىدهد- و يك چيز چيز ديگر مىشود- تغيرات و تبدلاتى كه در طبيعت صورت مىگيرد- با تغيرات و تبدلات صناعى قابل مقايسه نيست- در آينده ثابت خواهيم كرد كه- طبيعت جز شدن و تغير و تحول نيست- تغيراتى كه به وسيله صنعت رخ مىدهد سطحى است- و با همه تغير نامها و شكلها از حدود مربوط كردن- و پيوند دادن نيروهاى موجود در طبيعت- و تنظيم آنها تجاوز نمىكند- اما تغيرات طبيعى تا عمق جوهر اشياء نفوذ دارد- اشياء در تغيرات طبيعى تغيير ماهيت مىدهند- و به راستى يك ذات و جوهر- تبديل به ذات و جوهر ديگر مىشود- چنانكه عن قريب توضيح خواهيم داد- .
در طبيعت همواره چيزى چيز ديگر مىشود- بلكه طبيعت عين شدن است خواه آنكه بگوئيم- در طبيعت همواره چيزها چيز ديگر مىشوند- يا
........... .
بگوئيم طبيعت عين شدن است- چيزى بايد باشد تا چيز ديگر بشود- و يا چيزى هست كه همواره مىشود شدن نظام خاصى دارد- يعنى هر چيزى صلاحيت و استعداد تبديل به هر چيز را ندارد- فقط استعداد تبديل به شىء يا اشياء معينى را دارد- و به اصطلاح فلسفى هر موجود بالفعلى- استعداد هر حالت و هر صورتى را در آينده ندارد- بلكه استعداد يك صورت معين را دارد- مثلا گندم استعداد انسان شدن يا مرغ شدن ندارد- فقط استعداد بوته گندم شدن دارد- و از آن طرف هر حالت و صورت مفروض آينده- امكان اينكه بدون ماده قبلى به وجود آيد- يا امكان اينكه از هر مادهاى- و در هر مادهاى به وجود آيد ندارد مثلا بوته گندم- يا كودك انسانى كه در آينده بايد موجود شود- امكان اينكه از دانه جو يا تخم مرغ به وجود آيد ندارد- بلكه فقط امكان پيدايش از ماده مخصوصى را دارد- .
پس در هر مادهاى كه صورتى را مىپذيرد- صفت مخصوصى وجود دارد و آن عبارت است از- استعداد و قوه آن صورت- و چون اين استعداد صفت آن ماده است- آن ماده را حامل آن استعداد مىنامند- اين استعداد و اين قوه در ماده ديگر وجود ندارد- آنچه در ماده ديگر وجود دارد- استعداد و قوه ديگرى است- .
از اينجا روشن مىشود كه- ميان حاضر و آينده ارتباط برقرار است- به اين معنى كه چنين نيست كه ميان آنچه هست- و آنچه خواهد بود هيچگونه پيوندى وجود ندارد- و همه آن چيزهائى كه هستند- با همه آن چيزهائى كه خواهند بود- رابطه و نسبت متساوى دارند و آن اينكه- هيچكدام از آنها با هيچكدام از اينها نسبت ندارد- بلكه بر عكس ميان هر قسمت از آنچه هست- و هر قسمت از آنچه خواهد بود- بلكه ميان هر فرد از آنچه هست و هر فرد از آنچه خواهد بود- ارتباط و مناسبت خاصى برقرار است- يك چيز خاصى كه هست- فقط يك چيز خاصى كه خواهد بود مىشود- نه هر چيزى از آنچه خواهد بود- و همچنين يك چيز خاص از چيزهائى كه خواهد بود- فقط در يك چيز خاص از چيزهائى كه هست زمينه دارد- نه در همه آن چيزهائى كه هست- .
و همه تحولات طبيعى در جهان طبيعت- به دليل تجربه و مشاهده قطعى روى همين قانون مىباشد- تخم سيب است كه مىتواند درخت سيب را بپذيرد- نه تخم انار و از درخت سيب تنها مىتوان ميوه سيب را چيد- نه ميوه ديگر و نه از درخت ديگر- مادهاى كه مىخواهد انسان شود بايد پيشتر حال پذيرش- و صفت امكان صورت انسانى را داشته باشد- و گر نه انسانى به وجود نخواهد آمد- پس در هر شكل و صورت وجودى كه پيدا مىشود- ماده ويژهاى بايد امكان آن را داشته باشد- و اين امكان خود يك امر وجودى(4)است- كه پس اصل شدن كه در اين جهان است نظامى دارد- اين نظام از نظر فلسفى از نسبت خاصى كه- ميان مادههاى سابق و صورتهاى لاحق است- و در اصطلاحات فلسفى قوه و استعداد- و احيانا امكان استعدادى ناميده مىشود استنتاج مىشود (4)از آنچه قبلا گفته شد معلوم گشت كه- هيچ چيز بدون استعداد قبلى به وجود نمىآيد- استعداد هر چيز تقدم زمانى دارد بر خود آن چيز- از طرفى مىدانيم استعداد- خود يك موجود جداگانه و مستقل نيست- كه به صورت يك شىء يا شخص خاصى عرض وجود كند- استعداد وصفى است كه در باره موجود خاصى صدق مىكند- پس موصوفى لازم دارد يعنى استعداد مستعد لازم دارد- پس يك چيزى بايد باشد كه- به اصطلاح فلاسفه حامل استعداد باشد- پس هر چيزى كه به وجود مىآيد لازم است كه- قبل از او استعدادش موجود باشد و هم لازم است كه- قبل از او يك شىء ديگر كه حامل استعداد او است موجود باشد- حامل استعداد همان است كه اصطلاحا ماده ناميده مىشود- اينست كه معنى جمله حكما كه مىگويند- كل حادث مسبوق به قوه و ماده تحملها- يعنى هر پديدهاى پيشى گرفته شده است به استعدادى- و مادهاى كه حامل آن استعداد است- .