بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 0

اصول فلسفه و روش رئالیسم

تألیف

طباطبایی، محمدحسین - مطهری، مرتضی

الناشر

صدرا


صفحه 1

[مقاله چهاردهم] خداى جهان و جهان

كسى كه جمله فوق را شنيده- و متوجه مى‌شود كه ما در صدد بحث- از چنين موضوعى هستيم طبعا از خود مى‌پرسد كه- 1-چرا بايد از خداى جهان بحث كرد- (1) (1)در تاريخ اديان اين مسئله طرح مى‌شود- كه علت پيدايش مفاهيم دينى- كه در راس آنها مفهوم خدا است چيست- چطور شد كه بشر باين مفهوم توجه كرد- و بدنبال آن يك سلسله سنن و اعمال- كه فوق العاده براى آنها اهميت قائل است انجام داد- اين پرسش در واقع متوجه اين جهت است- كه بشر در طول تاريخ خود- چرا به انديشه خدا افتاده- و به جستجوى خدا پرداخته است- چه عامل و انگيزه‌اى بشر را- بسوى مفاهيم خدا و دين و پرستش سوق داده است- آيا آن عامل عقلانى و منطقى است- يا روانى و يا اجتماعى- و اگر روانى است- آيا ناشى از يك تمايل فطرى و ذاتى است- و يا نوعى عكس العمل است كه روح- در برابر برخى پيش‌آمدها انجام داده و مى‌دهد- .

چنانكه ميدانيم مسائل بسيارى هست- كه از قديمترين دورانها مورد توجه بشر بوده است- از قبيل مسئله عليت و معلوليت عامه- و همچنين عليت و معلوليتهاى خاصه- از قبيل تاثير فلان دارو در علاج فلان بيمارى- و تاثير زمين و خورشيد و ماه- در خسوف و كسوف و امثال اينها- .


صفحه 2

2-آيا اين بحث صحيح و روا است- 3-فائده اين بحث چيست- .

اينگونه مسائل عامل عقلانى و منطقى داشته‌اند- يعنى طبيعت عقلانى و استعداد فكرى بشر بوده است- كه او را متوجه اينگونه مسائل كرده است- اينگونه مسائل در روانشناسى- يا جامعه شناسى جاى خالى ندارند- يعنى جاى اين نيست كه گفته شود- چه عامل خارجى سبب شد- كه در فكر بشر اين معانى پيدا شد- زيرا مقتضاى طبيعت فكرى بشر اينست- كه منطقا يك سلسله مسائل را بپذيرد- احيانا ممكن است آنچه بشر قرنها- آنرا پذيرفته است خطا و ناصواب باشد- و در عين حال عامل آن فكر ناصواب- استعداد منطقى و عقلانى بشر باشد- مثلا فلكيات قديم و پاره‌اى از طبيعيات- خطا و ناصواب بود- ولى عاملى كه بشر را- بسوى همين فكر ناصواب سوق داده است- جز استعداد منطقى و عقلانى و فكرى او نبوده است- .

اما پاره‌اى از مسائل هست كه قطعا- چيز ديگر غير از استعداد عقلانى و منطقى بشر- در گرايش او بانها تاثير داشته است- مانند اعتقاد به نحوست بعضى چيزها- در ميان بسيارى از مردم جهان- اعتقاد به نحوست 13 وجود دارد- قطعا عامل ديگرى غير از استعداد عقلانى و منطقى- در پيدايش اين اعتقاد تاثير داشته است- زيرا از نظر عقل و منطق- كوچكترين تفاوتى ميان عدد 13 و ساير اعداد نيست- كه لا اقل احتمال داده شود- آن تفاوت منشا خطاى فكر و منطق بشر شده است- .

در اين گونه مسائل است كه بايد- بدنبال علت پيدايش آنها و رواج آنها رفت- و آن علتها را كه خارج از حوزه عقل و منطق بشر است- كشف كرد و در زمينه اين گونه عقائد است- كه مى‌توان فرضيه‌هائى ابراز داشت- بر خلاف مسائلى كه زمينه عقلانى و منطقى داشته‌اند- در زمينه اين مسائل انسان بودن انسان- و استعداد عقلانى و فكرى او- براى پيدايش آنها كافى است- .

همچنانكه در زمينه مسائلى كه با- تمايلات فطرى و ذاتى بشر بستگى دارد نيز- بحث از علل خارجى و رفتن دنبال فرضيه‌ها- براى مبدا پيدايش آنها كار غلطى است- مثلا از زمانى كه بشر پيدا شده- زندگى خانوادگى داشته است- و بقول بعضى از دانشمندان پيش از آن كه بشر بشر باشد- يعنى اجداد حيوانى او نيز زندگى زناشوئى داشته‌اند- زندگى زناشوئى خواسته طبيعت بشر است- .

طبيعت و ساختمان بدنى و روحى بشر- براى توجه او به امر زناشوئى- و


صفحه 3

[چرا بشر در جستجوى خدا است]

مى‌گوئيم آنچه مسلم است اينست كه از روزى كه تاريخ نقلى نشان ميدهد و يا با كنجكاويهاى علمى از روزگارهاى ما قبل التاريخ بدست مسائل خانوادگى كافى است- پس جاى اين بحث نيست كه چطور شد- بشر بفكر زندگى خانوادگى و حيات زناشوئى افتاد- .

مفاهيم خدا و دين و پرستش- اگر با طبيعت عقلانى و منطقى بشر بستگى داشته باشد- و يا با تمايلات فطرى و ذاتى او مربوط باشد- كافى است براى توجه بشر بانها و گرايش بسوى آنها- و اما اگر با هيچيك از آنها بستگى نداشته باشد- ناچار بايد علت‌هاى خاص روانى- و يا اجتماعى براى آنها جستجو كنيم- .

كسانى كه ترس يا جهل يا امتيازات طبقاتى- يا محروميت‌هاى اجتماعى يا محروميتهاى جنسى را- منشا پيدايش مفاهيم دينى و توجه بشر به خدا دانسته‌اند- قبلا چنين فرض كرده‌اند كه عامل منطقى و عقلانى- يا تمايل فطرى و ذاتى در كار نبوده است- و اعتقاد به خدا و ساير مفاهيم دينى را- از قبيل اعتقاد به نحوست 13 فرض كرده‌اند- و آنگاه در مقام توجيه آن بر آمده‌اند- و الا با وجود عامل منطقى- يا فطرى جاى اينگونه فرضيه‌ها نيست- .

ما فعلا در باره تمايل فطرى دينى بحث نمى‌كنيم- و آنرا باينده موكول مى‌كنيم- تنها از جنبه عامل منطقى مطلب را در نظر مى‌گيريم- .

مى‌گوئيم بشر از قديمترين ايام- به مفهوم عليت و معلوليت پى برده است- و همين كافى است كه او را متوجه مبدء كل كند- و لا اقل اين پرسش را براى او بوجود آورد- كه آيا همه موجودات و پديده‌ها- از يك مبدا آفرينش بوجود آمده‌اند يا نه- .

بعلاوه بشر از قديمترين ايام- نظامات حيرت آور جهان را مى‌ديده است- وجود خود را با تشكيلات منظم- و دقيق مشاهده مى‌كرده است- همين كافى بوده است كه اين فكر را- در او بوجود آورد كه اين تشكيلات منظم- و اين حركات مرتب همه از مبدء و منشاى مدبر- و دانا و خودآگاه ناشى مى‌شود يا نه- .

اكنون مى‌گوييم آيا با وجود اين عوامل عقلانى و منطقى- باز بايد در جستجوى- يك عامل اجتماعى و يا روانى باشيم- مسلما همانطورى كه در متن آمده است- فرضا اثبات وجود خدا فطرى نباشد- اصل بحث از خدا فطرى است- .

پس در باره اين كه بشر چرا از خدا بحث كرده و مى‌كند- نبايد در جستجوى عامل ديگرى- غير از استعداد منطقى و عقلانى بود


صفحه 4

مى‌آيد- بشر از اولين روزهاى پيدايش خود- هرگز در اين موضوع آرام نگرفته- و پيوسته بجستجو و كنجكاوى- از آن پرداخته و هميشه مبارزه- اثبات و نفى در اين باب به پا بوده است- .

اگر اثبات اين موضوع را فطرى بشر ندانيم- با اينكه فطرى است- اصل بحث از آفريدگار جهان فطرى است- زيرا بشر جهان را در حال اجتماع- ديده يك واحد مشاهده مى‌نمايد- و مى‌خواهد بفهمد كه آيا علتى- كه با غريزه فطرى خود در مورد هر پديده‌اى- از پديده‌هاى جهانى اثبات مى‌كند- در مورد مجموعه جهان نيز ثابت مى‌باشد- .

چيزى كه هست اينست كه عنايت بشر- و فعاليت فكرى وى در اين بحث- روز بروز كمتر مى‌شود- و حال آنكه در گذشته زمان روز بروز بيشتر بوده است- (1)و مقارن اين جريان نيازمنديهاى حياتى انسان- از راه فعاليت (1)گفتيم كه بحث از خدا فطرى است- اينجا يك پرسش پديد مى‌آيد- و آن اينكه اگر بحث و گفتگو در باره خدا فطرى است- چرا همه افراد بشر به اين بحث علاقه نشان نمى‌دهند- چرا تنها محرومان و بيكاران- باين بحث علاقه نشان ميدهند- چرا هر اندازه كه علم و تمدن پيش ميرود- و بشر سرگرميهاى جدى و واقعى پيدا مى‌كند- از حرارتش نسبت به اين بحث كاسته مى‌شود- .

در گذشته قسمت عمده سرگرمى بشر را- الهيات تشكيل مى‌داد- اما امروز يا براى اين مسائل- جائى در تعليمات عمومى نيست- و يا هست ولى بمقدار بسيار ناچيزى- كه نشان دهنده كاهش حرارت بشر در اين مسائل است- دكارت كه در راس تحويل جديد علمى قرار گرفته است- با اينكه يك مرد الهى است تصريح مى‌كند كه- من فقط قسمت بسيار كمى- از وقت خود را صرف الهيات مى‌كنم- عمده اوقاتم صرف رياضيات و طبيعيات مى‌شود- بعد از دكارت هر چه گذشته است- اين علاقه و حرارت كمتر شده- تا جايى كه در ميان بعضى ملتها به صفر رسيده است- .

اگر بحث در الهيات فطرى مى‌بود- با پيشرفت علم و تمدن كاهش نمى‌يافت- و احيانا به صفر نمى‌رسيد- پس معلوم مى‌شود علت گرايش بشر به اين معانى- و مفاهيم چيز ديگر غير از فطرت ذاتى بشر است- .


صفحه 5

علمى و عملى كه مى‌كند- و دائره گرفتارى وى روز بروز وسيعتر- و بارش سنگين‌تر مى‌گردد- اين نسبت متعاكس پيوسته بوده و مى‌باشد- همين تعاكس نسبت را ما خودمان نيز مى‌توانيم- با وجهى آسان‌تر بيازمائيم- .

در همين جهان پر جار و جنجال امروزه- اگر به افرادى از بشر كه نسبتا فراغتى دارند- و يا بواسطه مواجهه با خطرهاى هولناك- و حوادث سهمگين دستشان از هر وسيله- و سببى از اسباب نجات كوتاه مى‌شود- سرى بزنيم خواهيم ديد- كه بهتر و نيكوتر دلداده اين بحث بوده- عنايت ذهنى و استعداد فكريشان بيشتر است- و همين افراد همينكه از گوشه فراغت- يا از چاله خطر بيرون آمده- پاى به صحنه كار و كوشش روزانه گذاشته- سرگرم تكاپوى زندگى مى‌شوند- دوباره فراموش كارى را از سر گرفته و سست مى‌گردند- .

پاسخ اين پرسش اينست كه- اولا لازمه فطرى بودن يك بحث اين نيست كه- همه اوقات همه افراد را بگيرد- همچنانكه هيچ علاقه طبيعى ديگر نيز چنين نيست- علاقه به هنر و زيبائى يك علاقه فطرى است- اما چنان نيست كه يگانه سرگرمى بشر محسوب شود- بلى در مورد هر علاقه فطرى عمومى- هميشه افراد خاصى پيدا مى‌شوند- كه علاقه و ذوق شديدترى نسبت بان دارند- و آنرا بعنوان رشته تخصصى خود انتخاب مى‌كنند- .

در مورد الهيات نيز افراد مخصوصى- در هر زمان پيدا مى‌شوند كه به اين مسائل- بيش از هر مسئله ديگر علاقه نشان ميدهند- و تمام اوقات خود را با رضايت- و بهجت كامل صرف اين مسائل مى‌كنند- همچنانكه افراد ديگرى پيدا مى‌شوند- كه از روى علاقه كامل تمام اوقات خود را- صرف مسائل هنرى و زيبائى مى‌نمايند- .

ثانيا چون امور مورد علاقه فطرى بشر متعدد است- يكى دوتا نيست- طبعا سرگرمى به بعضى از علائق از علائق ديگر مى‌كاهد- و احيانا آنها را به بوته فراموشى مى‌سپارد- يك نفر دانش آموز تا وقتى كه در محيط دانش است- با علاقه وافر و عشق كامل به تحقيقات علمى مى‌پردازد- و از آنها لذت مى‌برد- اما همينكه محيط دانش را رها مى‌كند- و به وطن خود باز مى‌گردد و سرگرم ملاقات خويشاوندان- و گردشهاى دسته جمعى و غيره مى‌شود- علاقه علمى‌اش كاهش مى‌يابد- تا جائى كه در


صفحه 6

ما مى‌دانيم كه به يك فرد انسان- كه از روى غريزه فطرى خود- از هر علتى بحث مى‌كند نمى‌توان گفت- استثنائا در يك مورد غريزه فطرى خود را رها كن- .

و اگر گاهى در اثر اشتباه‌كارى- ذهن وى ازين بحث منصرف شده- به پرستش ماده بپردازد- غريزه فطرى وى در پس پرده به فعاليت خود ادامه داده- در موقع فرصت فرآورده خود را بيرون خواهد ريخت- .

[آيا تحقيق در باره خدا در امكان بشر است]

ما با اين بيان باين نتيجه مى‌رسيم كه- بحث و گفتگو در خداى جهان فطرى انسان است- و با اين نتيجه پاسخ پرسش اول از پرسشهاى سه‌گانه كه- در آغاز سخن گذاشته بوديم روشن مى‌شود خود رغبتى بفكر و مطالعه نمى‌بايد- با اينكه علاقه به تحقيق و كاوش- يك علاقه فطرى و ذاتى است در بشر- .

علاقه دينى نيز همينطور است- با شرائط محيط بستگى دارد- يعنى بود و نبود موجبات توجه بماديات- در كاهش و افزايش اين علاقه تاثير بسزا دارد- .

بعلاوه هر علاقه فطرى در عين فطرى بودن- احتياج دارد به تذكر و تنبه- بود و نبود مذكرات الهى يعنى- امورى كه بشر را به خدا و خالق خودش توجه دهد- در افزايش و كاهش اين علاقه مؤثر است- كدام رغبت طبيعى است در بشر- كه بود و نبود امورى كه بشر را- نسبت بانها يادآورى مى‌كند تاثير ندارد- آيا رغبت بخوراك اينطور است- يا رغبت جنسى اينطور است- .

پس بسيار ساده و طبيعى است- كه گرفتاريها و سرگرميهاى مادى امروز بشر- كه فراوان و جالب و جاذب است- از توجه به بحث و كاوش در امور معنوى بكاهد- ولى اين گرفتارى‌ها و سرگرميها سبب نمى‌شود كه- علاقه بشر به اين مسائل بكلى از ميان برود- بشر امروز نيز اگر فراغتى بيابد با عشق و علاقه وافر- بسوى اين مسائل گرايش پيدا مى‌كند- در جهان امروز فكر و كوشش- و تعليم و تعلم و تحقيق و تاليف- و سخنرانى در باره مسائل الهى كم نيست- .

در سال ده‌ها هزار كتاب و مقاله- از طرف دانشمندان جهان- در اين موضوعات نگارش مى‌يابد آن كتابها و مقاله‌ها- از ساير كتابها و مقالات علمى و ادبى- اگر خواننده بيشترى نداشته باشد كمتر هم ندارد


صفحه 7

و همچنين پاسخ پرسش دوم- (1)زيرا غريزه‌اى فطرى كه او را- ساختمان واقعى موجودى بوجود آورده- هيچگاه بيرون از گردشگاه واقعى خود- پاى ننهاده كار نمى‌كند- چنانكه محال است گوش به خيال ديدن بيفتد- و يا دهان آرزوى شنيدن داشته باشد و همچنين- .

(1)پرسش دوم اين بود آيا اين بحث صحيح و روا است- توهم ناروا بودن اين بحث از آنجا پيدا مى‌شود كه- دستگاه فكرى و عقلانى بشر را نسبت بدرك- اين معانى و مفاهيم ناتوان و نارسا بدانيم- .

اين توهم هم در ميان گروهى از فلاسفه پيدا شده- و هم در ميان گروهى از متشرعه- فلاسفه حسى معتقدند- كه حدود و منطقه فهم و درك بشر محسوسات است- ماوراء منطقه محسوسات- از دسترسى فهم بشر خارج است بشر نه مى‌تواند- چيزى را در باره ماوراء منطقه محسوسات بپذيرد- و نه ميتواند نفى كند- .

اين عده از فلاسفه هم با فلاسفه الهى- اختلاف نظر دارند و هم با فلاسفه مادى- زيرا اين هر دو دسته براى فكر و ذهن بشر- قدرت تحقيق در ماوراء محسوسات- اثباتا يا نفيا قائلند- .

برخى از فلاسفه و دانشمندان الهى اروپا نيز- كميت عقل را در ميدان مسائل الهى- به كلى لنگ دانسته‌اند- و راه معرفت را منحصر به الهام و اشراق دانسته‌اند- پاسكال و برگسون از اين دسته‌اند- .

ما پاسخ فلاسفه حسى را در پاورقى‌هاى جلد اول- و جلد دوم اين كتاب داده‌ايم- پاسخ اين دسته از دانشمندان نيز- از ضمن مباحثى كه در مقالات گذشته- تحقيق شده است مى‌توان دريافت- به علاوه در آينده نيز در باره آن بحث خواهد شد- .

گروهى از متشرعه نيز معتقدند كه- عقل بشر از درك حقايق ماوراء الطبيعى قاصر است- و در اين مسائل مانند مسائل عملى بايد متعبد بود- بعقيده بعضى از اين افراد هيچ صفت خدا- حتى يگانگى او را نمى‌توان با دلائل عقلى ثابت كرد- .

مى‌گويند ما از آن جهت مى‌گوييم- خدا يكى است كه پيغمبر و ائمه گفته‌اند يكى است- و الا از راه عقل هيچ دليلى براى يگانگى خدا نداريم- اينها توفيقى بودن اسماء الله را بهانه قرار داده- از هر گونه تلاش علمى در معارف الهى خوددارى كرده- بلكه به آن مخالفت مى‌كنند- اين دسته احيانا در اصطلاح حكماء اسلامى- معطله خوانده مى‌شوند- زيرا معتقد به تعطيل دستگاه عقلانى- در مسائل الهى مى‌باشند-