در كتابى بس كوچك وفشرده (چون اين نوشتار) نمى گنجد، ليكن چون در اجتماع ما براى گروهى فرصت مطالعه كتابهاى مفصّل وگسترده وجود ندارد، اين كتاب، نيم رخى روشن از چهره زندگى پيشوايان الهى را ترسيم كرده است. اين كتاب به ضميمه كتاب ديگرى كه پيرامون اصول پنجگانه اعتقادى اسلام، نگارش يافته، خوانندگان را با مجموع تعاليم اسلام به طور فشرده در زمينه مبدأ ومعاد وجهان و انسان آشنا مى سازد.
به اميد روزى كه اين مباحث با خامه ارزنده محققان تاريخ اسلام به صورتى گسترده شرح و بسط پيدا كند و به رشته تحرير درآيد.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
چهارم آبان ماه 1363
دوم صفر المظفر 1404
فصل نخست
امير مؤمنان على(عليه السلام)
على بن ابى طالب(عليه السلام)نخستين امام وپيشواى جهان اسلام است كه امامت وخلافت او در روز غدير خم تثبيت گرديد ورهبرى جامعه اسلامى پس از در گذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)بر عهده او گذارده شد.
زندگى على(عليه السلام)را مى توان به پنج بخش زير تقسيم كرد.
1ـ از ولادت تا بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم).
2ـ از بعثت تا هجرت.
3ـ از هجرت تا وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم).
4ـ از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)تا خلافت آن حضرت.
5ـ از خلافت تا شهادت.
اكنون به گونه اى فشرده در باره هريك از اين پنج فراز از زندگانى امام بحث مى كنيم:
1ـ ازولادت تا بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم): على(عليه السلام)در سال سى ام عام الفيل، يعنى ده سال پيش از بعثت، در «كعبه»، خانه خدا، ديده به جهان گشود وهنوز پنج سال از عمر او نگذشته بود كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)او را به خانه خود برد و تربيت او را مستقيماً
بر عهده گرفت[1]. على(عليه السلام)از همان دوران كودكى با پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)بود و پيش از بعثت نيز با پيامبر در عبادت شركت مى كرد[2].
2ـ از بعثت تا هجرت: او نخستين كسى است كه به پيامبر بزرگ اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)ايمان آوردد[3]ومدت سيزده سال در مكّه همراه پيامبر عظيم الشأن اسلام بود ووحى الهى را مى نوشت. آن حضرت، در شب هجرت پيامبر به مدينه، ايثارگرانه در بستر پيامبر خوابيد و از اين طريق، ايمان واخلاص خود را در طريق اهداف الهى براى چندمين بار ثابت فرمود.
3ـ از هجرت تا وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم): وى در اين مدت كه از ده سال تجاوز نمى كرد جز در غزوه تبوك كه به امر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)در مدينه باقى ماند، درتمام غزوات حضور داشت. وغالباً در سايه ايثار و فداكارى هاى وى، سپاه اسلام بر سپاه شرك پيروز شد.
4ـ از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)تا خلافت: اين دوره از زندگانى على(عليه السلام)كه بيست و پنج سال به طول انجاميد دوران سكوت شكوهمند او است. وى در عين آنكه به حكومت وقت اعتراض داشت وخلافت را حق خود مى دانست، از همكارى و ارشاد وتعليم احكام خود دارى نكرد وخدمات ارزنده اى به جهان اسلام عرضه داشت.
5ـ از خلافت تا شهادت: پس از قتل عثمان، على(عليه السلام)به تقاضاى اكثريت قريب به اتفاق مهاجر وانصار، به خلافت برگزيده شد. او نخست از پذيرش اين مقام خود دارى مى كرد ولى سرانجام پس از اصرار مهاجر و انصار زمام خلافت را به دست گرفت.
[1]سيره ابن هشام ج1ص 246.[2]نهج البلاغة خطبه قاصعه شماره 187 ط عبده.[3]تاريخ طبرى ج2ص212وكامل ابن اثير ج2 ص22.
خلافت وزمامدارى على(عليه السلام)كه سراسر عدل و دادگرى واحياء سنّت هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)بود، بر گروهى سخت وگران آمد وصفوف مخالفى در برابر وى گشود. اين مخالفت ها سرانجام به نبردهاى خونين سه گانه:«ناكثين»، «قاسطين» و «مارقين» منجر گرديد.
نبرد با ناكثين:
نبرد با «ناكثين» (پيمان شكنان) ازاين جهت رخ داد كه طلحه وزبير كه در آغاز با على(عليه السلام)بيعت كرده بودند تقاضاى فرمانروايى بر بصره وكوفه را داشتند ليكن امام(عليه السلام)با درخواست آنان موافقت نكرد، آنان سرانجام مخفيانه مدينه را به عزم مكّه ترك كردند و درآنجا با استفاده از ثروت امويان ارتشى تشكيل دادند وبه بصره رهسپار شده وآنجا را به تصرف خويش در آوردند، على(عليه السلام)مدينه را به عزم خلع يد آنان ترك گفت، در نزديكى بصره نبرد شديدى بين امام وسپاهيانش از يك سو وبين طلحه وزبير وهمراهانشان از ديگر سو رخ داد كه اين جنگ با پيروزى على(عليه السلام)وشكست «ناكثين» پايان پذيرفت.واين همان جنگ «جمل» است كه در تاريخ براى خود سرگذشت گسترده اى دارد.
نبرد با قاسطين:
معاويه از مدّتها قبل از خلافت على(عليه السلام)مقدّمات خلافت را براى خود در شام فراهم آورده بود.وقتى امام براى خلافت برگزيده شد فرمان عزل او را صادر كرد، وحتى يك لحظه هم با ابقاء او به حكومت شام موافقت نفرمود، در نتتيجه، سپاه عراق و شام در سرزمينى به نام «صفّين» به نبرد پرداختند ودر لحظاتى كه مى رفت سپاه على(عليه السلام)بر لشگر شام پيروز شود، معاويه با نيرنگ خاصى، در ميان سربازان امام(عليه السلام)اختلاف وشورش پديد آورد; سرانجام، پس از اصرار زياد ياران
على(عليه السلام)، آن حضرت ناچار به حكميّت «ابو موسى اشعرى» از سوى سپاهيان خود در برابر «عمرو عاص» از جانب لشگر شام تن در داد كه آنان در باره مصالح اسلام ومسلمين مطالعه كنند و در باره سرپيچى معاويه از بيعت ونظر خود را اعلام دارند. وضع على(عليه السلام)در پذيرفتن مسئله حكميّت به پايه اى رسيد كه اگر نمى پذيرفت شايد رشته حيات او گسسته مى شد ومسلمانان با بحران شديدى روبرو مى شدند، پس از فرا رسيدن موعدى كه قرار بود «داوران» نظر خود را ابراز دارند، عمرو عاص، ابو موسى را فريفت و خود ابو موسى بر آن تصريح كرد واين امر، حيله گرى مخالف را بيشتر آشكار ساخت، پس از ماجراى حكميّت تعدادى از مسلمانانى كه باحضرت على(عليه السلام)همراه بودند عليه آن حضرت قيام كردند و امام را براى قبول حكميّتى كه خودشان تحميل كرده بودند مورد انتقاد قرار دادند.
نبرد با مارقين:
نبرد با «مارقين» نبرد با همان گروهى است كه على(عليه السلام)را وادار به پذيرش حكميت كردند، ولى پس از اندى از كار خود پشيمان شده و او را وادار به نقض عهد وپيمان كردند، امّا على(عليه السلام)كسى نبود كه پيمان خود را بشكند ونقض عهد فرمايد; اينان كه همان خوارج هستند در برابر حضرت على(عليه السلام)دست به صف آرايى زدند ودر نهروان با آن حضرت به جنگ پرداختند. حضرت على در اين نبرد پيروز گشت ليكن كينه خوارج در دلهاشان نهفته ماند.
سرانجام على(عليه السلام)پس از پنج سال حكومت در شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى به دست عبد الرحمن بن ملجم كه يكى از افراد «مارقين» بود به شهادت رسيد.
شخصيت على(عليه السلام)بالاتر از آن است كه در مقاله يا كتابى بگنجد وكافى است بدانيم خليفه دوم عمربن خطاب در باره او چنين مى گويد:
«عقمت النّساء أن يلدن مثل علي بن أبي طالب» زنان، ديگر شخصيتى مانند على نياوردند.
«شبلى شميل» لبنانى، پيشواى ماديين عصر خود نيز در باره على(عليه السلام)چنين مى گويد:
«الإمام علي بن أبي طالب، عظيم العظماء، نسخة مفردة، لم ير لها الشرق ولاالغرب صورة طبق الأصل لاقديماً ولاجديداً»[1].
امام و پيشواى انسانها على بن ابى طالب، بزرگ بزرگان ويگانه نسخه اى است كه با اصل خود (پيامبر عالى قدر اسلام) مطابق است وهرگز شرق وغرب نسخه اى مطابق على(عليه السلام)در گذشته وحال نديده است.
همچنين «جرج جرداق» نويسنده لبنانى در باره امام مى گويد:
«ماذا عليك يا دنيا لو حشدت قواك فأعطيت في كل زمن عليّاً بعقله ولسانه وذي فقار»[2].
چه مى شد اى روزگار اگر قدرتها ونيروهاى خود را بسيج مى كردى ودر هر دوره انسانى مانند على(عليه السلام)از نظر عقل وخرد، سخن وبيان، قدرت وشجاعت به جامعه بشرى تحويل مى دادى؟.
اكنون با كمال پوزش از خوانندگان گرامى زندگى نخستين پيشوا را به پايان رسانيده اميد است مبسوط آن را در كتاب هايى كه در اين زمينه نگاشته شده است مطالعه فرماييد.
[1]صوت العدالة الإنسانية، ج1،ص37.[2]همان مدرك، ص49.
فصل دوم
فاطمه زهرا(عليها السلام)
دخت گرامى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)
سخن درباره امامان وپيشوايان معصوم است،و دخت گرامى پيامبر، حضرت زهرا(عليها السلام)هرچند امام وپيشوا نيست، ولى مادر يازده پيشواى معصوم است كه قسمتى از شخصيت وراثتى آنان، مربوط به مادر آنها ست ازاين جهت، لازم است به صورت فشرده درباره او سخن بگوييم.
همگى مى دانيم پدر ومادر، درزمينه شخصيت انسان، تأثير بسزايى دارند. روحيات والدين فهرست وار، به فرزندان منتقل مى شود، وسپس با رشد طبيعى فرزند، رشد مى نمايد.واين مسأله اى است كه علم امروز ازآن پرده برداشته وآيين مقدس اسلام نيز درآيات وروايات برآن صحه نهاده است.
درفضيلت دخت گرامى پيامبر،همين بس كه از پدرى مانند رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)ومادرى مانند خديجه به وجود آمده است. شخصيت پيامبر گرامى بر همه ما واضح وروشن است. شايسته است با مادر اونيز آشنا شويم. مادر او خديجه دختر خويلد، همسر رسول خداست كه نخستين بانو ويا فردى است كه به رسول گرامى ايمان آورده است، ومدّتها به همراه على(عليه السلام)با پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)نماز گزارده درحالى كه احدى به اسلام نگرويده بود[1].
[1]كامل، ابن اثير، ج2، ص37، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد، ج13، ص197.
عفيف كندى مى گويد: براى بازرگانى وارد سرزمين مكه شدم،مردى را ديدم كه دربرابر كعبه نماز مى گزارد، اندكى بعد زنى آمد وبه او اقتدا كرد، آنگاه نوجوانى آمد وبه آن دو پيوست.از عباس عمّوى پيامبر پرسيدم اين سه نفر كيستند واز چه آيينى پيروى مى كنند؟وى درپاسخ گفت:وى محمد فرزند عبداللّه برادر زاده من است. مى گويد:خدا مرا به عنوان پيامبر برانگيخته است،واين زن، همسر او خديجه، واين نوجوان برادر زاده ديگر من است كه به او ا يمان آورده است. سوگند به خدا در روى زمين، اين مرد، جز اين دو نفر پيروى ندارد[1].
خوب است فضيلت ومقام خديجه را اززبان رسول خدا بشنويم:
1ـ ابو هريره مى گويد: رسول خدافرمود:جبرئيل به سوى من آمد وگفت: اين خديجه است كه به سوى تو مى آيد وظرفى مى آورد كه درآن خوردنى وا شاميدنى است.آنگاه كه به سوى توآمد، از پروردگارش ومن به او سلام برسان و بشارت بده كه خدابراى او دربهشت، خانه اى آرام وراحت ساخته است[2].
2ـ عايشه مى گويد: من بر هيچ يك اززنان پيامبر حسد نورزيدم، جز خديجه ومن در زمان او نبوده ام ورسول خدا هرگاه، گوسفندى سر ميبريد،قسمتى از آن را براى دوستان خديجه مى فرستاد. من از چنين اظهار محبتى، خشمگين مى شدم. پيامبر فرمود:خدا مهر اورا به من داده است[3].
3ـ روزى پيرزنى با پيامبر سخن مى گفت، وپيامبر از حال اومى پرسيد وبه او احترام مى گذاشت وقتى از انگيزه اين كار پرسيدم،فرمود:وفا، از ايمان است ـ او درزمان خديجه به خانه ما مى آمد[4].
[1]شرح نهج البلاغه، ج13، ص225.[2]صحيح مسلم، ج7، ص133.[3]صحيح مسلم،ج7، ص134.[4]شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد، ج18، ص108.