بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 107

خلافت وزمامدارى على(عليه السلام)كه سراسر عدل و دادگرى واحياء سنّت هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)بود، بر گروهى سخت وگران آمد وصفوف مخالفى در برابر وى گشود. اين مخالفت ها سرانجام به نبردهاى خونين سه گانه:«ناكثين»، «قاسطين» و «مارقين» منجر گرديد.

نبرد با ناكثين:

نبرد با «ناكثين» (پيمان شكنان) ازاين جهت رخ داد كه طلحه وزبير كه در آغاز با على(عليه السلام)بيعت كرده بودند تقاضاى فرمانروايى بر بصره وكوفه را داشتند ليكن امام(عليه السلام)با درخواست آنان موافقت نكرد، آنان سرانجام مخفيانه مدينه را به عزم مكّه ترك كردند و درآنجا با استفاده از ثروت امويان ارتشى تشكيل دادند وبه بصره رهسپار شده وآنجا را به تصرف خويش در آوردند، على(عليه السلام)مدينه را به عزم خلع يد آنان ترك گفت، در نزديكى بصره نبرد شديدى بين امام وسپاهيانش از يك سو وبين طلحه وزبير وهمراهانشان از ديگر سو رخ داد كه اين جنگ با پيروزى على(عليه السلام)وشكست «ناكثين» پايان پذيرفت.واين همان جنگ «جمل» است كه در تاريخ براى خود سرگذشت گسترده اى دارد.

نبرد با قاسطين:

معاويه از مدّتها قبل از خلافت على(عليه السلام)مقدّمات خلافت را براى خود در شام فراهم آورده بود.وقتى امام براى خلافت برگزيده شد فرمان عزل او را صادر كرد، وحتى يك لحظه هم با ابقاء او به حكومت شام موافقت نفرمود، در نتتيجه، سپاه عراق و شام در سرزمينى به نام «صفّين» به نبرد پرداختند ودر لحظاتى كه مى رفت سپاه على(عليه السلام)بر لشگر شام پيروز شود، معاويه با نيرنگ خاصى، در ميان سربازان امام(عليه السلام)اختلاف وشورش پديد آورد; سرانجام، پس از اصرار زياد ياران


صفحه 108

على(عليه السلام)، آن حضرت ناچار به حكميّت «ابو موسى اشعرى» از سوى سپاهيان خود در برابر «عمرو عاص» از جانب لشگر شام تن در داد كه آنان در باره مصالح اسلام ومسلمين مطالعه كنند و در باره سرپيچى معاويه از بيعت ونظر خود را اعلام دارند. وضع على(عليه السلام)در پذيرفتن مسئله حكميّت به پايه اى رسيد كه اگر نمى پذيرفت شايد رشته حيات او گسسته مى شد ومسلمانان با بحران شديدى روبرو مى شدند، پس از فرا رسيدن موعدى كه قرار بود «داوران» نظر خود را ابراز دارند، عمرو عاص، ابو موسى را فريفت و خود ابو موسى بر آن تصريح كرد واين امر، حيله گرى مخالف را بيشتر آشكار ساخت، پس از ماجراى حكميّت تعدادى از مسلمانانى كه باحضرت على(عليه السلام)همراه بودند عليه آن حضرت قيام كردند و امام را براى قبول حكميّتى كه خودشان تحميل كرده بودند مورد انتقاد قرار دادند.

نبرد با مارقين:

نبرد با «مارقين» نبرد با همان گروهى است كه على(عليه السلام)را وادار به پذيرش حكميت كردند، ولى پس از اندى از كار خود پشيمان شده و او را وادار به نقض عهد وپيمان كردند، امّا على(عليه السلام)كسى نبود كه پيمان خود را بشكند ونقض عهد فرمايد; اينان كه همان خوارج هستند در برابر حضرت على(عليه السلام)دست به صف آرايى زدند ودر نهروان با آن حضرت به جنگ پرداختند. حضرت على در اين نبرد پيروز گشت ليكن كينه خوارج در دلهاشان نهفته ماند.

سرانجام على(عليه السلام)پس از پنج سال حكومت در شب نوزدهم رمضان سال چهلم هجرى به دست عبد الرحمن بن ملجم كه يكى از افراد «مارقين» بود به شهادت رسيد.

شخصيت على(عليه السلام)بالاتر از آن است كه در مقاله يا كتابى بگنجد وكافى است بدانيم خليفه دوم عمربن خطاب در باره او چنين مى گويد:


صفحه 109

«عقمت النّساء أن يلدن مثل علي بن أبي طالب» زنان، ديگر شخصيتى مانند على نياوردند.

«شبلى شميل» لبنانى، پيشواى ماديين عصر خود نيز در باره على(عليه السلام)چنين مى گويد:

«الإمام علي بن أبي طالب، عظيم العظماء، نسخة مفردة، لم ير لها الشرق ولاالغرب صورة طبق الأصل لاقديماً ولاجديداً»[1].

امام و پيشواى انسانها على بن ابى طالب، بزرگ بزرگان ويگانه نسخه اى است كه با اصل خود (پيامبر عالى قدر اسلام) مطابق است وهرگز شرق وغرب نسخه اى مطابق على(عليه السلام)در گذشته وحال نديده است.

همچنين «جرج جرداق» نويسنده لبنانى در باره امام مى گويد:

«ماذا عليك يا دنيا لو حشدت قواك فأعطيت في كل زمن عليّاً بعقله ولسانه وذي فقار»[2].

چه مى شد اى روزگار اگر قدرتها ونيروهاى خود را بسيج مى كردى ودر هر دوره انسانى مانند على(عليه السلام)از نظر عقل وخرد، سخن وبيان، قدرت وشجاعت به جامعه بشرى تحويل مى دادى؟.

اكنون با كمال پوزش از خوانندگان گرامى زندگى نخستين پيشوا را به پايان رسانيده اميد است مبسوط آن را در كتاب هايى كه در اين زمينه نگاشته شده است مطالعه فرماييد.

[1]صوت العدالة الإنسانية، ج1،ص37.[2]همان مدرك، ص49.


صفحه 110

فصل دوم

فاطمه زهرا(عليها السلام)

دخت گرامى پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)

سخن درباره امامان وپيشوايان معصوم است،و دخت گرامى پيامبر، حضرت زهرا(عليها السلام)هرچند امام وپيشوا نيست، ولى مادر يازده پيشواى معصوم است كه قسمتى از شخصيت وراثتى آنان، مربوط به مادر آنها ست ازاين جهت، لازم است به صورت فشرده درباره او سخن بگوييم.

همگى مى دانيم پدر ومادر، درزمينه شخصيت انسان، تأثير بسزايى دارند. روحيات والدين فهرست وار، به فرزندان منتقل مى شود، وسپس با رشد طبيعى فرزند، رشد مى نمايد.واين مسأله اى است كه علم امروز ازآن پرده برداشته وآيين مقدس اسلام نيز درآيات وروايات برآن صحه نهاده است.

درفضيلت دخت گرامى پيامبر،همين بس كه از پدرى مانند رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)ومادرى مانند خديجه به وجود آمده است. شخصيت پيامبر گرامى بر همه ما واضح وروشن است. شايسته است با مادر اونيز آشنا شويم. مادر او خديجه دختر خويلد، همسر رسول خداست كه نخستين بانو ويا فردى است كه به رسول گرامى ايمان آورده است، ومدّتها به همراه على(عليه السلام)با پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)نماز گزارده درحالى كه احدى به اسلام نگرويده بود[1].

[1]كامل، ابن اثير، ج2، ص37، شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد، ج13، ص197.


صفحه 111

عفيف كندى مى گويد: براى بازرگانى وارد سرزمين مكه شدم،مردى را ديدم كه دربرابر كعبه نماز مى گزارد، اندكى بعد زنى آمد وبه او اقتدا كرد، آنگاه نوجوانى آمد وبه آن دو پيوست.از عباس عمّوى پيامبر پرسيدم اين سه نفر كيستند واز چه آيينى پيروى مى كنند؟وى درپاسخ گفت:وى محمد فرزند عبداللّه برادر زاده من است. مى گويد:خدا مرا به عنوان پيامبر برانگيخته است،واين زن، همسر او خديجه، واين نوجوان برادر زاده ديگر من است كه به او ا يمان آورده است. سوگند به خدا در روى زمين، اين مرد، جز اين دو نفر پيروى ندارد[1].

خوب است فضيلت ومقام خديجه را اززبان رسول خدا بشنويم:

1ـ ابو هريره مى گويد: رسول خدافرمود:جبرئيل به سوى من آمد وگفت: اين خديجه است كه به سوى تو مى آيد وظرفى مى آورد كه درآن خوردنى وا شاميدنى است.آنگاه كه به سوى توآمد، از پروردگارش ومن به او سلام برسان و بشارت بده كه خدابراى او دربهشت، خانه اى آرام وراحت ساخته است[2].

2ـ عايشه مى گويد: من بر هيچ يك اززنان پيامبر حسد نورزيدم، جز خديجه ومن در زمان او نبوده ام ورسول خدا هرگاه، گوسفندى سر ميبريد،قسمتى از آن را براى دوستان خديجه مى فرستاد. من از چنين اظهار محبتى، خشمگين مى شدم. پيامبر فرمود:خدا مهر اورا به من داده است[3].

3ـ روزى پيرزنى با پيامبر سخن مى گفت، وپيامبر از حال اومى پرسيد وبه او احترام مى گذاشت وقتى از انگيزه اين كار پرسيدم،فرمود:وفا، از ايمان است ـ او درزمان خديجه به خانه ما مى آمد[4].

[1]شرح نهج البلاغه، ج13، ص225.[2]صحيح مسلم، ج7، ص133.[3]صحيح مسلم،ج7، ص134.[4]شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد، ج18، ص108.


صفحه 112

4ـ انس مى گويد:هرگاه ارمغانى براى پيامبرمى آوردند، پيامبر مى فرمود، آن رابه خانه فلان زن ببريد، او دوست خديجه بود، اورا بسيار دوست مى داشت[1].

5ـ عايشه مى گويد: روزى پيامبر از خديجه ياد كرد، من براو رشك بردم وگفتم:او پيرزنى بيش نبود وخدا بهتر ازاورا به تو داده است !در اين هنگام پيامبر خشمگين شد، وموهاى سرش راست ايستاد سپس فرمود: به خدا سوگند، چنين نيست. هرگز خدا بهتر ازاورا به من نداده است،ـ اوـ هنگامى كه مردم به من كفر مىورزيدند ـ، به من ايمان آورد، هنگامى كه مردم مرا تكذيب مى كردند، مرا تصديق كرد، هنگامى كه مردم مرا از دارايى خود محروم كردند، او سرمايه خود را در اختيار من نهاد، خدا فرزندانى از او به من ارزانى داشت، واز ديگران به من چيزى عطا نفرمود. عايشه مى گويد:پس از شنيدن اين سخنان با خود پيمان بستم كه ديگر درباره خديجه بدگويى نكنم[2].

6ـ ابن عباس مى گويد: پيامبر فرمود: برترين زنان بهشت،چهار زن هستند: 1ـ خديجه دختر خويلد2ـ فاطمه دختر محمد 3ـ مريم دختر عمران4ـ آسيه دختر مزاحم همسر فرعون.[3]

از اين احاديث واحاديث ديگر به خوبى استفاده مى شودكه مادر فاطمه، مقام بس والا وارجمندى دارد و تا او در قيد حيات بود، پيامبر همسر ديگرى انتخاب نكرد، و سالى كه او درگذشت آن را سال حزن و اندوه اعلام نمود، وبه هنگام وفات، خود وارد قبر خديجه شد وبا دستهاى مبارك خود، بدن اورا درقبر نهاد، ودرقبرستان حجون به خاك سپرد[4].

[1]سفينة البحار، ج1، ص380،ماده «خرج»[2]صحيح مسلم، ج7ص134، اسدالغابة، ج5،ص438.[3]خصال، ج1ص96، بحارالأنوار، ج16، ص2.[4]سيره حلبى، ج1، ص346.


صفحه 113

در اين جا سخن درباره مادر زهرا به پايان مى رسد، اكنون وقت آن رسيده است كه درباره خود آن بانوبه سخن بپردازيم.

ميلاد فاطمه(عليها السلام)

دخت گرامى پيامبر، روز بيستم جمادى الاخرة سال پنجم بعثت چشم به جهان گشود. او درمكه هشت سال ودر مدينه ده سال با پدر خود زندگى كرد و پس از رحلت پيامبرگرامى، هفتاد و پنج يا نود وپنج روز در قيد حيات بود، آنگاه به لقاى الهى پيوست[1].

او پنج ساله بود كه مادر گرامى خودرا از دست داد، ودرهمان ايّام نيز، با فقدان بزرگترين حامى پدر يعنى حضرت ابو طالب، روبرو گشت، واين دوحادثه ناگوار،روح وروان او را فشرد، ودرعين حال عواطف ومحبتهاى پدر را بيش از پيش به خود جلب كرد، از آنجا كه كاردرون خانه بر دوش او قرار گرفت، درقلمرو زندگى پخته تر وآبديده تر شد.

درسن هشت سالگى ـ آنگاه كه پدر برزگوارش مكه را به عزم مهاجرت به مدينه ترك گفت ـ همراه گروهى از زنان مسلمان كه درتاريخ به نام«فواطم» نام مى برد، به مدينه پانهاد، دراين موقع، فصل نوينى درزندگى، به روى خود گشود.

پيشرفت اسلام و گسترش آيين خدا وبالا رفتن عظمت ظاهرى پيامبر درميان قبايل، سران عرب را برآن داشت كه با پيامبر رابطه خويشى برقرار نمايند، وبا تنها دخترى كه در خانه داشت، ازدواج كنند. ماه وهفته اى نمى گذشت مگر كه پيامبر پيشنهادى را دريافت مى كرد، درخواستهارا با دخترخود درميان مى نهاد، ولى كوچكترين رغبتى درچهره او احساس نمى كرد، زيرا زهرا به خوبى مى دانست:

[1]كشف الغمة، ج1، ص339.


صفحه 114

مسئله «ازدواج» زندگى دوجسم دركنار هم نيست، بلكه الفت دوروح است كه بايد همخوى وهمسو باشند.از اين جهت درانتظار آن بود كه خواستگارى همسو با روحيات وى، سراغ او بيايد.

وقتى على 9 به عنوان خواستگار حضور پيامبر رسيد، وپيامبر،درخواست على را در اختيار فاطمه نهاد، سكوتى پرمعنا بر مجلس حاكم شد، سكوتى كه نشانه رضايت زهرا، آن هم توأم با حجب وحيا بود، وقتى پيامبر از رضايت درونى او آگاه شد، موافقت خودرا با تكبير اظهارنمود، وبه يك معنا مسأله را خاتمه يافته تلقى كرد، فرمود:«فَداها أبُوها سُكُوتهُا رِضاها» «پدرش به فدايش، خاموشى او نشانه رضايت اوست»موافقت زهرابه على(عليه السلام)ابلاغ شد وقرار شد كه مقدمات كارا را فراهم سازد.دارايى على در آن روز جز يك شمشير وزره چيز ديگرى نبود. على مأمور شد كه زره خود را بفروشد ومقدمات و مخارج عروسى را فراهم آورد.او زره خودرا فروخت وپول آن را خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)آورد. پيامبر مشتى از آن را بدون اينكه بشمارد به بلال داد، كه براى زهرا، مقدارى عطر بخرد، وباقيمانده را در اختيار ابى بكر وعمار گذارد، تا ازبازار مدينه براى داماد وعروس، لوازم زندگى تهيه نمايند.آنان به دستور پيامبر برخاستند واشياء زير را كه در حقيقت جهيزيه زهرا بود، خريدارى نمودند وبه محضر پيامبر آوردند.

صورت جهيزيه دختر پيامبر

1ـ پيراهنى كه به هفت درهم خريدارى شده بود.

2ـ روسرى (مقنعه) كه قيمت آن يك درهم بود.

3ـ قطيفه مشكى كه تمام بدن را كفايت نمى كرد.

4ـ يك سر ير عربى (تخت) كه از چوب وليف خرما مى ساختند.

5ـ دو تشك ازكتان مصرى كه يكى پشمى وديگرى از ليف خرما بود.