بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 149

جزئى به پيدايش پديده اى جديد مى انجامد،مثلاً افزايش حرارت آب، حدّ معينى دارد، آنگاه كه درجه حرارت بالا رفت خواه ناخواه آب تبديل به بخار مى شود، جامعه نيز تا حدى مى تواند ستم طبقه ستمگر را پذيرا شود، ليكن هنگامى كه با انفجارى، بر ضدّ نظام حاكم انقلابى بر پا مى كند; از اين رو مى گويند «پس از شهادت امير مؤمنان(عليه السلام)فشار دستگاه اموى بر ملّت مسلمان وطبقه ستمديده رو به افزايش نهاد، وهنگام زمامدارى فرزندش يزيد، به اوج خود رسيد، جام صبر جامعه لبريز شد وانفجار بزرگى رخ داد كه قيام حسين(عليه السلام)نمايشى از اين انفجار قهرى بود.

اين داورى درباره نهضت حضرت حسين(عليه السلام)يك نوع پيشداورى است كه از عقيده شخصى تحليلگران مادى سرچشمه مى گيرد، واگر آنان به متن تاريخ قيام آن حضرت مراجعه مى كردند وواقع بين وحق گرا بودند، هرگز در باره نهضت ارزشمند امام حسين(عليه السلام)چنين داورى نمى كردند. از آنجا كه اين نوع تحليل گران، اصل «تبديل كميّت به كيفيّت» را به طور دربست در باره پديده هاى طبيعيى پذيرفته اند، واز طرف ديگر معتقدند كه اصول حاكم بر طبيعت ناآگاه، بر جامعه وتاريخ بشر آگاه نيز بدون كم وكاست حاكم است، قهراً ناچار شدند كه قيام فرزند على(عليه السلام)را نيز با اين بينش توجيه كنند واگر آنان اين اصل را جهان شمول نمى دانستند ويا از اصل «طبيعت مآبى» در انسان (آنچه بر طبيعت فاقد شعور حاكم است، بر جامعه وتاريخ آگاه نيز حاكم است)، پيروى نمى كردند، هرگز انقلاب سالار شهيدان را انفجار ناآگاه (كه نتيجه آن بى ارزش قلمداد كردن آن مى باشد) نمى ناميدند. اشكال كار اين گروه اين است كه همه چيز وهر نهضتى را با مقياس هايى محدود مادى تفسير مى كنند واگر به قيامى برخوردند كه با آن نمى سازد به ناچار دست به تحريف زده و«تز» يك بعدى خود را ترجيح مى دهند.

در منطق مادى انفجار يك جامعه مانند انفجار ديگ بخارى است كه


صفحه 150

دريچه هاى اطمينان آن كاملاً مسدود است و انفجار خودبه خود وخواهى نخواهى رخ خواهد نمود، زيرا ظرفيت جامعه از نظر تحمّل فشار وستم محدود است وآنگاه كه لبريز شد،انفجار به صورت يك پديده قطعى تحقّق مى يابد.

قيام انفجارى در مقياس كوچك آن مانند انفجار يك انسان پر عقده است كه بدون اختيار آنچه در دل دارد بيرون مى ريزد، هرچند بعداً پشيمان مى گردد.

با اين بينش، قيام انفجارى فاقد هر نوع ارزش اخلاقى است وهرگز نمى توان قهرمان انقلاب را ستود، زيرا تمام شركت كنندگان در صحنه قيام، تماشاگران انقلابند نه بازيگران آن، وعامل مؤثر تنها همان افزايش تضادها ونارحتى وستمگرى هايى است كه خود را از طريق هيجانها وشورشها نشان مى دهد وگروه پرخاشگر را به مخالفت وبراندازى وا مى دارد.

از اين جهت،طرفداران اين تز معتقدند، براى جلو انداختن انفجار بايد بر تضادها افزود وناراحتى ها را دو چندان كرد، تا ديگ بخار جامعه، خود به خود منفجر شود ونظام را بر افكند.

در اين جا دو مطلب قابل بررسّى است:

1: آيا نبردهاى انفجارى ارزش اخلاقى دارد؟

2: آيا قيام حضرت حسين(عليه السلام)با اين مقياس قابل ارزيابى است يا يك قيام آگاهانه بود، وهرگز فشارها وتضادها عامل اصلى چنين حركتهايى نمى تواند باشد بلكه بيش از همه، عوامل انسانى واخلاقى در آن نقش دارد؟

درباره مطلب نخست كافى است بدانيم كارهاى خارج از اختيار، هرچند مؤثر وسودمند باشد، فاقد ارزش اخلاقى وحسن فاعلى است; فرض كنيد جانور درنده اى مى خواهد به انسان شريفى حمله كند وتير اندازى ناآگاه از جريان وبدون اطلاّع از اينكه آن انسان شريف نزديك است در چنگال درنده قرار گيرد با پرتاب


صفحه 151

تيرى آن حيوان را بكشد ودر نتيجه آن انسان نجات يابد، چنين كارى نمى تواند تحسين انسان را نسبت به كار تيرانداز بى هدف برانگيزد، زيرا او از نتيجه كار خود كاملاً ناآگاه بود، در اين صورت چگونه مى توان او را تحسين كرد.

اگر تنش هاى عظيم اجتماعى از اين مقوله است. انقلابيون، فاقد اختيار وآزادى از تضاد طبقاتى وفشارهاى درونى كه كوهى را به حركت مى آورد وسيلى بزرگ به راه مى اندازد، تحريك مى شوند ودست به انقلابى سترگ مى زنند، مسلّماً چنين كارى هيچ گونه ارزش اخلاقى ندارد.

در فتح اسپانيا، پس از ورود سپاه اسلام از راه دريا به آن سرزمين، به دستور فرمانده كل سپاه اسلام، تمام كشتى ها كه وسيله بازگشت آنان بود، سوزانده شد، وهمه تداركات غذايى جز مقدار كمى را به دريا ريختند، آنگاه، فرمانده به سپاهيان گفت، پشت سر شما دريا وپيش روى شما قواى دشمن است وتوقف در اين نقطه نتيجه اى جز مرگ ندارد، پس چاره اى جز جنگيدن وتسخير كردن نداريد; از اين رو همگى گام به پيش نهادند وبر دشمن چيره شدند;عمل اين فرمانده،هرچند تحسين جهانيان را برانگيخت، زيرا با كمال آزادى، خود را در كام دشمن قرار داد، ليكن براى اين پيروزى آن هم نسبت به سپاه نمى توان در دفتر اخلاق صفحه اى گشود وآن را يك عمل ارزشمند خواند، چون كارى ارزش دارد كه انسان بر سر دو راهى قرار گيرد ويكى از راه ها را كه همراه فضيلت است با كمال حريت وآزادى برگزيند، نه اينكه تمام درها را به روى خود بسته ببيند وجز يك راه براى او باقى نماند، آنگاه ناچار شود كه آن را بپيمايد.


صفحه 152

حسين بن على(عليه السلام)وقيام آگاهانه

پس از رحلت امام مجتبى(عليه السلام)زمينه نهضت برادرش امام حسين(عليه السلام)وشيعيان وى آرام آرام فراهم مى آمد; آن حضرت معاويه را در اجتماعات بزرگ مورد سؤال قرار مى داد وجنايات او را بر امّت اسلام بر مى شمرد وگاهى از طريق نامه، او را به قيام و نهضت تهديد مى كرد، آنگاه كه معاويه به آغوش مرگ رفت وپست ترين و رذل ترين فرد را جانشين خود قرار داد، هسته هاى نهضت حسين(عليه السلام)تشكّل يافت وآن حضرت مسلمانان را از راههاى گوناگون بر قيام وانقلاب دعوت فرمود.

اين كارها از خطوط حساب شده اى حكايت داشت كه سرور آزادگان آنها را ترسيم مى كرد وامّت را به پيمودن آن خطوط دعوت مى كرد، حال چگونه ميتوان قيام او را انفجار ناآگاه خواند وآن را در رديف انقلاب هاى بى ارزش قرار داد. گذشته بر اين قراين تاريخى فراوانى دال بر انقلاب آگاهانه اوست كه به پاره اى از آنها اشاره مى رود:

1ـ سخنرانى امام هنگام اخذ بيعت براى يزيد

معاويه پس از اينكه امام مجتبى را به شهادت رساند، از طريق تطميع وتهديد، موافقت گروهى از شخصيتها را براى بيعت با يزيد جلب كرد، آنگاه كه وى با حسين بن على(عليه السلام)روبرو شد، امام به وى چنين فرمود:

«توصيفى را كه در باره كمال وكاردانى فرزندت يزيد كردى شنيدم، مى خواهى مردم را به اشتباه بيندازى، گويا تو در باره فرد ناشناخته اى سخن مى گويى، گويا آگاهى خاصى دارى كه ما آن را نداريم، يزيد موقعيت ولياقت خود را به اين كار


صفحه 153

نشان داده است، او يك فرد سگ باز وكبوتر باز است وپيوسته با زنان رامشگر و نواختن انواع دستگاههاى موسيقى دمساز است، چه بهتر كه از اين كار صرف نظر كنى و بار سنگين گناه خود را سنگين تر نسازى...»[1].

2ـ نامه امام به معاويه

امام نامه مفصلى به معاويه مى نويسد وجرايم بزرگ او را كه در رأس همه قتل صالحان وبزرگان صحابه ورجال پرهيزكار از شيعيان على(عليه السلام)قرار دارد، بر مى شمرد، آنگاه در آن نامه مى افزايد:

«چون به دليل پاره اى از تنگناها بر ضد تو قيام نكرده ام مى ترسم، زيرا ممكن است كه عذرهاى من در درگاه الهى پذيرفته نباشد». آنگاه در پايان ياد آور مى شود، يكى از جرايم نابخشودنى تو اين است كه براى فرزند خود كه شراب مى نوشد وبا سگها بازى مى كند، از مردم بيعت گرفتى[2].

3ـ سخنرانى امام در سرزمين منى

امام در اواخرحكومت معاويه در سرزمين «منى» در اجتماعى فزونتر از نهصد نفر كه در آن شخصيتهاى بزرگى از بنى هاشم وياران رسول خدا و فرزندان آنان ونيز تابعان شركت داشتند، با يك سخنرانى مستدل، در باره نظام حاكم بر كشور اسلامى، به ايراد سخن پرداخت واز آنان خواست تا سخنان او را به افراد ديگر برسانند وبراى شخصيتهاى بزرگى كه در بلاد اسلامى به سر مى برند بنويسند، وپس از بازگشت به سرزمين خود، امام را از نظريه خويش آگاه سازند.

[1]الإمامة والسياسة ج1ص170.[2]الإمامة والسياسة ج1ص165.


صفحه 154

او سخن خود را در باره طاغوت زمان (معاويه) آغاز كرد وجناياتى كه او در باره امّت اسلامى به ويژه شيعيان على مرتكب شده است، ياد آور شد.

حسين بن على(عليهما السلام)در اين مجمع، بسيارى از آياتى را كه در حق خاندان رسالت وارد شده ويا سخنانى كه پيامبر در باره آنان گفته بود ياد آور شد، واز حضار كه استوانه هاى اسلام در مكّه ومدينه وديگر بلاد بودند، تصديق وگواهى خواست، آنگاه آنان را به خدا سوگند داد، كه اين خاندان را به افراد متعهد وبا ايمان برسانند[1].

گذشته از همه اينها امام روز هشتم ذى الحجة حج را به «عمره مفرده» تبديل كرد ودر برابر انبوهى از مردم انگيزه انصراف خود را از شركت در مراسم حج وخروج به سوى عراق تشريح فرمود:

«مرگ همچون قلاده عروس بر گردن انسان بسته است ومن همانند علاقه يعقوب به يوسف، به نياكان خود مشتاقم، من از همين جا، نقطه اى را كه در آن به شهادت مى رسم وگرگ هاى بيابان بندهاى بدن مرا قطعه قطعه مى كنند مى نگرم»، آنگاه افزود:«كسانى كه مى خواهند در اين راه خون بدهند وبه لقاء الهى بپيوندند، آماده حركت باشند; من بامدادان حركت مى كنم»[2].

آيا پس از سخنرانى امام در بين راه كربلا ونيز شب عاشورا كه ياران خود را مرخص مى كند واز بيعت آنان صرفنظر مى فرمايد، صحيح است كه نهضت پر ارزش حسين(عليه السلام)را انفجار ناآگاه بناميم...؟!

[1]اصل سليم بن قيس ص183 ، 186 طبع نجف.[2]لهوف ص41طبع بغداد .


صفحه 155

نتايج قيام حسين بن على(عليه السلام)

در باره نتايج نهضت مقدس حسين بن على(عليه السلام)وبازتاب آن، سخن به قدرى گسترده است كه نمى توان جز قطره اى از دريا را بيان نمود:

الف ــ رسوا ساختن هيأت حاكمه

در باره علل قيام حسينى ياد آور شديم كه خليفه ستمگر وقت بر اثر افكار موروثى از خانواده ومحيط تربيت، كوچكترين احترامى به قوانين اسلام نمى گذاشت، علناً شراب مى نوشيد، مجالس عيش ونوش ونوازندگى ترتيب مى داد، با سگ و بوزينه مأنوس بودو... از اين رو دين ومذهب، بازيچه يزيد و هواداران او شده بود كه مى رفت قلوب را منقلب وافكار را دگرگون سازد.

شهادت امام در آن شرايط، اين درس بزرگ را به مردم داد كه اسلام بالاتر از جان، مال وفرزند است ومسلمانان بايد در مقابل حكومتهاى منحرف از همه چيز خود بگذرند; اسلام وقرآن آنچنان عزيز و با ارزش است كه مثل حسين، جان خود را فداى او كرد.

از ديگر سو، شهادت حضرت آنچنان بنى اميه را رسوا كرد كه حساب آنان را از جامعه اسلامى ودين وقرآن جدا ساخت وآنان را به عنوان دشمن دين وخاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)وعناصر شرارت و پستى معرفى كرد.

از اين جهت شاعر بزرگ هندى (معين الدين اچميرى) حسين بن على(عليه السلام)را پس از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)دومين بنا كننده كاخ اسلام ومجدد توحيد ويكتا پرستى مى خواند.


صفحه 156

ب ـ انقلابها و شورشها

پس از شهادت حسين بن على(عليه السلام)روح انقلاب و پرخاشگرى در امّت اسلامى پديد آمد وانقلابهاى پى در پى به وقوع پيوست كه حاكى از تنفر شديد مردم از حكومت بنى اميه بود; تو گويى قيام حسينى روح تازه اى در كالبد امّت دميد.

نخستين تنش پس از شهادت حسين(عليه السلام)قيام توابين به فرماندهى يكى از ياران پيامبر به نام «سليمان بن صرد» است ودر اين نهضت گروهى از بزرگان شيعه وياران امير مؤمنان(عليه السلام)شركت داشتند و شعار آنان كلمه «يا لثارات الحسين» بود واخلاص وپاكبازى از شيوه قيام آنان كاملاً به چشم مى خورد.

آنان در آغاز انقلاب، همگى به زيارت قبر حسين بن على(عليه السلام)رفتند، يك شبانه روز در آنجا ماندند، گريه ها وناله هاى بسيارى سر دادند واز اينكه حسين(عليه السلام)را يارى نكردند از درگاه خداوند، سخت پوزش خواستند.

بعد از آن، قيام مختار آغاز شد، آنگاه قيامها وثوره ها يكى پس از ديگرى رخ نمود ودر پايان به نابودى بنى اميه انجاميد.

ج ـ پى ريزى مكتب شهادت

درست است شهادت مكتبى است كه قرآن وپيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)پايه گذار آن بودند اما پس از رحلت آن حضرت وگسترش فتوحات و توسعه كشور اسلامى واختلاط مسلمانان با ديگر ملل، يك نوع رخوت وسستى وتن دادن به حكومت هاى نالايق در جامعه اسلامى پديد آمد واطاعت هر كس كه داراى قدرت وسلطه بود فريضه به شمار مى رفت، حتّى زمانى كه «عبد اللّه بن عمر» نزد حجاج آمد وبا او بيعت كرد چنين عذر آورد كه مخالفت با حكومت، موجب تفرقه و بهم خوردن نظم و مايه ظهور فتنه وخونريزى مى شود.