ب ـ انقلابها و شورشها
پس از شهادت حسين بن على(عليه السلام)روح انقلاب و پرخاشگرى در امّت اسلامى پديد آمد وانقلابهاى پى در پى به وقوع پيوست كه حاكى از تنفر شديد مردم از حكومت بنى اميه بود; تو گويى قيام حسينى روح تازه اى در كالبد امّت دميد.
نخستين تنش پس از شهادت حسين(عليه السلام)قيام توابين به فرماندهى يكى از ياران پيامبر به نام «سليمان بن صرد» است ودر اين نهضت گروهى از بزرگان شيعه وياران امير مؤمنان(عليه السلام)شركت داشتند و شعار آنان كلمه «يا لثارات الحسين» بود واخلاص وپاكبازى از شيوه قيام آنان كاملاً به چشم مى خورد.
آنان در آغاز انقلاب، همگى به زيارت قبر حسين بن على(عليه السلام)رفتند، يك شبانه روز در آنجا ماندند، گريه ها وناله هاى بسيارى سر دادند واز اينكه حسين(عليه السلام)را يارى نكردند از درگاه خداوند، سخت پوزش خواستند.
بعد از آن، قيام مختار آغاز شد، آنگاه قيامها وثوره ها يكى پس از ديگرى رخ نمود ودر پايان به نابودى بنى اميه انجاميد.
ج ـ پى ريزى مكتب شهادت
درست است شهادت مكتبى است كه قرآن وپيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)پايه گذار آن بودند اما پس از رحلت آن حضرت وگسترش فتوحات و توسعه كشور اسلامى واختلاط مسلمانان با ديگر ملل، يك نوع رخوت وسستى وتن دادن به حكومت هاى نالايق در جامعه اسلامى پديد آمد واطاعت هر كس كه داراى قدرت وسلطه بود فريضه به شمار مى رفت، حتّى زمانى كه «عبد اللّه بن عمر» نزد حجاج آمد وبا او بيعت كرد چنين عذر آورد كه مخالفت با حكومت، موجب تفرقه و بهم خوردن نظم و مايه ظهور فتنه وخونريزى مى شود.
طبيعى است جامعه اى كه داراى چنين طرز تفكرى است به هر حكومت ظالم وجابرى تن دهد، حسين بن على(عليه السلام)با شهادت خود اين برنامه را به هم زد ومكتب عالى و آموزنده شهادت را در جامعه اسلامى از نو زنده كرد وبه مسلمانان درس مردانگى واستقامت وقيام آموخت، به گونه اى كه «مصعب بن زبير» در تأثير اين قيام به همسرش «سكينه» دختر حسين بن على(عليه السلام)چنين گفت:
«لم يُبْقِ أبوكَ لابنِ حُرَّة عذراً». پدرت بر هيچ آزاد زاده اى جاى عذر نگذارد وبه جهان اسلام اين مطلب را تفهيم كرد كه:«مرگ سرخ به از زندگى ننگين است».
فصل پنجم
امام زين العابدين(عليه السلام)
چهارمين اختر فروزان آسمان ولايت امام على بن الحسين، حضرت سجّاد(عليه السلام)است; او كه فرزند حسين بن على(عليه السلام)است در سال سى وهشت هجرى ديده به جهان گشود ودر سال نود وچهار هجرى ديده از جهان فرو بست.
امام زين العابدين(عليه السلام)زمانى ديده به جهان گشود كه زمام امور در دست جد بزرگوار او على بن ابى طالب(عليه السلام)بود; وى قريب به سه سال از خلافت على(عليه السلام)را درك كرد وپس از شهادت او امام حسن(عليه السلام)شش ماه خلافت اسلامى را اداره كرد، آنگاه حكومت به دست معاويه افتاد، ليكن امام چهارم در جامعه اسلامى آن روز مسؤوليت خطيرى نداشت.
وقتى در عاشوراى سال شصت ويك هجرى، حسين بن على(عليه السلام)به فيض شهادت نايل آمد، مسؤوليت زمامدارى مسلمانان از جانب خدا بر عهده او گذاره شد واز آن روز تا زمانى كه به شهادت رسيد با زمامدارانى چون يزيد بن معاويه، عبداللّه بن زبير[1]، معاوية بن يزيد، مروان بن حكم، عبد الملك بن مروان بن حكم
[1]عبداللّه بن زبير از كسانى است كه از بيعت با يزيد امتناع ورزيد ودرمكه متحصن گشت وپس از مرگ يزيد گروهى با اوبه عنوان خليفه بيعت كردند ودرهمان موقع پس از مرگ فرزند يزيد مردم شام با مروان بن حكم بيعت نمودند ودرحقيقت جامعه اسلامى دريك زمان واحد داراى دو پيشوا وخليفه گرديد ، خليفه اى به نام عبداللّه بن زبير كه برحجاز ويمن وعراق حكومت مى كرد وخليفه اى ديگربه نام مروان كه بر شام ومصر حكومت مى راند.تاآنكه مروان درسال شصت وپنج هجرى مرد وزمام امور را فرزند c d او عبدالملك به دست گرفت . سپس براى دستگيرى عبداللّه بن زبير سپاهى به سوى مكه اعزام كرد وعبداللّه بن زبير در هفده جمادى الاُولى سال هفتاد وسه دستگير وبه دار آويخته شد وهمه سرزمينهاى اسلامى دراختيار عبدالملك قرار گرفت.
و وليد بن عبد الملك معاصر بود.
حضرت سجّاد(عليه السلام)به صورتى معجزه آسا در كربلا سالم ماند ولطف الهى او را از گزند دشمن حفظ كرد; وى به صورت يك اسير همراه ديگر اسرا به كوفه وآنگاه به شام منتقل شد ودر اين مسير در اجتماعات خاصى با ايراد خطبه ها، پاسدار انقلاب خونين كربلا بود; در مجلس عبيد اللّه بن زياد پس از گفتگوى مفصلى كه غضب و خشم شديد عبيد اللّه را موجب شد، به قتل تهديد گرديد، امام در پاسخ او فرمود:
«آيا مرا با كشتن مى ترسانى ونمى دانى كه كشته شدن براى ما يك كار عادى است وشهادت براى ما كرامت و فضيلت است»[1].
او نه تنها بر اثر پرخاشگرى بر امير كوفه تهديد به قتل شد بلكه پس از گفتگويى با يزيد در يك مجلس رسمى نيز تهديد به قتل گشت; امام در پاسخ او گفت:«هيچگاه آزاد شدگانى مانند بنى اميه نمى توانند حكم قتل انبياء و اوصياء را صادر كنند مگر از اسلام خارج شوند واگر چنين تصميمى دارى، مرد مطمئنى را حاضر كن تا وصيت كنم واهل حرم را به او بسپارم»[2].
امام در اين پاسخ هرگز از يزيد درخواست عفو نكرد، بلكه در خواست نمود كه فرد امينى را بر رساندن كاروان اسرا به مدينه معيّن كند.
امام سجاد وخطابه مسجد شام
اين تنها موردى نيست كه امام بر يزيد پرخاشگرى كرد، بلكه در يك مجمع
[1]مقتل خوارزمى ج2ص43.[2]ذريعة النجاة ص234.
عمومى پرده ها را بالا زد وماهيت كثيف حزب اموى را آشكار ساخت، آنگاه كه او بر فراز منبر مسجد سخنرانى مهيّجى فرمود وانقلاب عظيمى در مردم شام پديد آورد واين هنگامى بود كه يك گوينده دربارى وخود فروخته قبل از خطبه هاى نماز جمعه از يزيد و يزيديان ستايش كرد وبه خاندان علوى بد وناسزا گفت، امام فرياد زد:«واى بر تواى خطيب خود فروخته، خشنودى مخلوق را با خشم آفريدگار مبادله كردى وجايگاه تو آتش است»; آنگاه از يزيد درخواست كرد كه بر فراز منبر (به تعبير خود امام بالاى چوبها) قرار گيرد و سخنانى بگويد كه خدا را خوشحال سازد و مردم را به ثوابى برساند، يزيد با در خواست او موافقت نكرد، ودر مقابل اصرار شاميان كه مى خواستند امام به منبر برود چنين گفت:«آنان علم را از كودكى با شير مكيده اند واگر منبر برود، پايين نمى آيد تا اينكه من وخاندان ابوسفيان را رسوا سازد»; ولى سرانجام در برابر فشار حضار به ناچار موافقت كرد، امام(عليه السلام)بر فراز منبر قرار گرفت و خدا را با شيواترين و رساترين بيان سپاس و ستايش كرد و به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)درود فرستاد، آنگاه به معرفى خود وخاندان خويش پرداخت به گونه اى كه تبليغات ضد علوى بيست و پنج ساله را تا حدّى خنثى فرمود.
وقتى سخنان امام به اينجا رسيد:«من فرزند كسى هستم كه در خون خويش غوطه ور شد وبا لب تشنه كشته گرديد»! آنچنان صداى ناله وگريه از مسجد برخاست كه يزيد وحشت زده وبه مؤذن دستور داد با گفتن اذان، سخنان امام را قطع كند; امام به احترام اذان از سخن گفتن باز ايستاد، آنگاه كه مؤذن به شهادت دوّم رسيد وبه رسالت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)گواهى داد، حضرت آخرين ضربه را بر نظام اموى كوبيد واز فراز منبر رو به مؤذن كرد وفرمود«اى مؤذن، تو را به همين محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)سوگند كمى صبر كن»، آنگاه روبه يزيد كرد وگفت: «اى يزيد آيا اين پيامبر به نام «محمّد» جدّ تو يا جدّ من است؟ اگر بگويى جدّ تو است دروغ گفتهاى واگر جدّ من است چرا فرزندان او را كشتى ودختران او را اسير كردى؟چرا وچرا؟...».
يزيد از كلمات امام و وضع مجلس فوق العاده بيمناك شد ومسجد را ترك گفت، گروهى نيز از شدت ناراحتى از مسجد بيرون آمدند[1].
امام پس از بازگشت به مدينه، گرچه در محدوديت كاملى به سر مى برد و از اين جهت در را به روى بيگانه بسته ومشغول عبادت ونيايش بود وجز با ياران مطمئن خود با كسى تماس نميگرفت، ليكن توانست صد وهفتاد شاگرد برجسته كه هركدام چراغى فروزان در جامعه اسلامى بودند تربيت كند كه اسامى آنان در كتابهاى رجال آمده است[2]. و از آن ميان مى توان از شخصيت هايى به نام سعيد بن مسيّب، سعيد بن جببير، محمد بن جبير، امير يحيى بن ام طويل، ابو خالد كابلى، وابو حمزه ثمالى نام برد.
آن حضرت در سايه فعاليتهاى زير زمينى از طريق تربيت شاگرد وپخش معارف، عظمت وجلال عجيبى در دل جامعه اسلامى و سران اموى پيدا كرده بود، حتى در يكى از مراسم حج كه با عبد الملك بن مروان روبرو شد نه تنها به او سلام نكرد بلكه به چهره او نيز نگاه نفرمود; عبد الملك از اين بى اعتنايى سخت بر آشفت و آهسته دست امام را گرفت و گفت: «ابا محمد، به من بنگر، من عبد الملك هستم و قاتل پدر تو «يزيد» نيستم». امام در پاسخ او گفت:«قاتل پدرم با قتل حسين(عليه السلام)آخرت خود را نابود كرد، تو هم مى خواهى مانند قاتل پدرم باشى؟ مانعى ندارد».
عبد الملك با چهره برافروخته گفت: «من هرگز نمى خواهم، ولى توقع دارم كه از ما خبر بگيرى واز امكانات ما بهره مند شوى». امام در پاسخ او فرمود:«مرا به دنياى شما وآنچه داريد نيازى نيست»[3].
[1]كامل بهائى ج2ص30.[2]رجال كشى ص119 ورجال شيخ طوسى ص181.[3]بحار ج46ص120.
اعمال زشت و پليد حزب اموى نسبت به خاندان پيامبر وعلى(عليهما السلام)بر عظمت وبزرگى اهل بيت افزود وبر آنان عظمت وعزّت و بر دشمنان آنان نفرت وانزجار به وجود آورد. در يكى از مراسم حج كه هشام فرزند عبد الملك حضور داشت وطواف خانه با ازدحام عجيبى روبرو بود،هشام چندين بار خواست «حجر الأسود» را إستلام كند، اما موج جمعيت به او مجال نداد وهشام به ناچارى گوشه اى نشست وبه تماشا پرداخت; ناگهان چشمش به مردى لاغر اندام، خوش سيما ونورانى افتاد كه آهسته آهسته به سوى «حجر الأسود» گام بر مى دارد وهمه مردم از او احترام مى كنند وبى اختيار عقب مى روند كه او حجر را استلام كند; مردم شام كه دور فرزند عبد الملك بودند از او پرسيدند اين مرد كيست؟ هشام با اينكهحضرت را به خوبى مى شناخت، از معرفى امام خوددارى كرد وبه دروغ گفت:«نمى شناسم»، در اين هنگام، شاعرى به نام «فرزدق» كه در آن روز از آزادگى خاصى برخوردار بود، بى درنگ اشعارى چند سرود وامام سجاد را به خوبى معرفى كرد; ترجمه قسمتى از اشعار او چنين است:
«اين كسى است كه خاك بطحاء جاى پاى او را مى شناسد وكعبه وحرم وخارج آن، به خوبى با او آشنا است او فردى پرهيزگار وپاكيزه وسرشناس است واگر حجر الأسود مى دانست چه كسى مى خواهد او را استلام كند، براى پاى بوسى او به زمين مى افتاد; هشام! اينكه ميگويى من او را نمى شناسم، ضررى بر او نمى زند، عرب و عجم او را به خوبى مى شناسند»[1].
اشعار فرزدق آنچنان مؤثر واقع شد كه هشام را خشمگين كرد و فوراً دستور توقيف فرزدق را صادر كرد،امام پس از آگاهى از تعهد شاعر،از وى دلجويى فرمود.
آن حضرت در عين ابراز تنفر از زمامداران خود سر اموى از هدايت و راهنمايى آنان خود دارى نمى كرد،خصوصاً آنجا كه اساس اسلام مطرح بود.
[1]اغانى ج19ص40.
در زمان عبدالملكخليفه اموى پارچه هايى كه شعار تبليغاتى مسيحيت (پدر، پسر،روح القدس) بر آن نقش بسته بود، رواج داشت; حتى بر پارچه هايى كه در مصر اسلامى مى بافتند به تقليد از روميان همان نقش را مى زدند، اين كار مورد اعتراض مسلمانان قرار گرفت واز عبد الملك درخواست كردند كه به جاى علامت «تثليث» علامت توحيد بر آنها نقش كند; خبر به امپراطور روم رسيد واو از عبدالملك درخواست كرد كه از ايجاد هرنوع تغيير ودگرگونى در پارچه هاى بافت مصرى خوددارى شود، در غير اين صورت سكه هايى ضرب مى كنم كه روى آن ناسزا به پيامبر اسلام نقش بسته باشد; در آن روز پول رايج در كشور اسلام، همان سكه هايى بود كه در روم تهيه و ضرب مى شد وقتى چنين خبرى به عبد الملك رسيد،، از امام سجاد استمداد كرد، امام طرح استقلال اقتصادى وبى نيازى از سكه هاى رايج روم را پيشنهاد كرد وفرمود، بايد در كشور اسلامى سكه هاى جديدى ضرب شود كه در يك روى آن جمله «شهد اللّه انّه لاإله إلاّ هو» ودر روى ديگرش «محمّد رسول اللّه» حكّ گردد; آنگاه امام(عليه السلام)قالب گيرى دقيق وضرب اين جمله ها را به آنان آموخت; طرح آن حضرت عملى شد و سكه هاى اسلامى به بازار آمد وبه استعمار اقتصادى روم «كشور مسيحى بيگانه» خاتمه داده شد[1].
دعا و نيايش
«صحيفه سجاّديه» مجموعه پنجاه و چهار دعا است كه از امام چهارم(عليه السلام)به
[1]اعيان الشيعة 1/654 قطع رحلى، المحاسن والمساوى بيهقى جزء 2.«عبدالملك بن مروان در سال 26 هجرى متولد و در سال 86 درگذشته است، و در آن زمان امامت از آنِ امام سجاد بوده است، و بايد طرف مشورت او باشد ولى بيهقى، آن را به امام باقر نسبت مى دهد در صورت صحت بايد بگوييم، وى به نمايندگى از طرف پدر بزرگوارش كار را صورت داده است، از اين جهت ما اين سرگذشت را در فصل امام سجاد آورديم.