بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 173

حديث نقل مى كردند.»[1].

سخن درباره شخصيت علمى وروحانى امام صادق(عليه السلام)بيش از آن است كه دراين صفحات گرد آيد وما به همين اندازه اكتفا مى كنيم.

امام صادق(عليه السلام)درسال 114 هجرى رهبرى امت را به دست گرفت او درمجموع دوران امامت خود با خلفايى چند از بنى اميه وبنى عباس معاصر بود.از خلفاى بنى اميه افرادى مانند: هشام بن عبدالملك بن مروان، وليد بن يزيد بن عبدالملك، يزيد بن وليد بن عبدالملك، ابراهيم بن وليد بن عبدالملك،مروان بن محمد معروف به مروان حمار، واز خلفاى بنى عباس با عبداللّه بن محمد معروف به سفاح وابو جعفر معروف به منصور دوانيقى هم عصر بود.

از اين كه در مدت سى وچهار سال، هفت خليفه اموى وعباسى زمام امور را به دست گرفتند، پژوهشگران خارجى آن را حاكى از تسلط يك نوع تشنج واضطراب وعدم ثبات بر جامعه اسلامى مى دانند. تشنجى كه موجب شد حكومت دودمان اموى، در سال 132 هجرى منقرض شود وزمام امور به دست فرزندان عباس بيفتد كه آنان نيز در ظلم وستم كمتر از فرزندان بنى اميه نبودند ودرمواردى شديدتر وبدتر از آنها عمل مى كردند.

امام صادق(عليه السلام)حدود پنجاه سال از زندگى خود را در عهد اموى گذراند واز نزديك با جنايات بنى اميه آشنا بود زيرا همانها بودند كه عموى او، زيد بن على را دركوفه به سال 122 هجرى برهنه ووارونه به دار آويختند وجسد او را پنج سال بالايدار نگاه داشتند وسپس آن را پايين آوردند وآتش زدند وخاكستر آن را به درياريختند وامويان به اين نيز اكتفا نكردند، فرزند اويحيى بن زيد را به وضع فجيعى كشتند.

[1]رجال نجاشى ج1/139، شماره ترجمه 79.


صفحه 174

اگر امام حدود پنجاه سال با بنى اميه بسر برد، باقيمانده عمر خود را با فرزندان عباس سپرى نمود واگر درمقطع نخست شاهد ستمها ومحدوديتها بود. مقطع ديگر نيز دست كم از اولى نداشت بلكه ستم در بخش دوم افزايش يافت، وبه تعبير شاعر معاصر دو عهد: «اى كاش ستم بنى مروان ادامه داشت و عدل بنى عباس بر سرما پر و بالى باز نمى كرد.»وبا ملاحظه شرايط حاكم بر دو عصر خواهيم ديد كه چرا امام برنامه هاى اجتماعى خودرا بر اساس تأسيس دانشگاه وتربيت شاگردان وپخش علوم ودانش استوار ساخت.

انگيزه هاى قيام

انگيزه هاى قيام ملتهاى ايران وعراق بر ضد خاندان اميه درتاريخ، به صورت گسترده منعكس است وازميان آن عوامل دوعامل بيش از همه مؤثر بود:

1ـ مالياتهاى كمرشكن: دولت اموى به جاى توجه به افزايش توليد وايجاد امكانات براى افزايش درآمد، بيشتر بر اخذ ماليات وخراج دولتى فشار مى آورد وهرخليفه اى كه روى كار مى آمد برميزان قبلى مى افزود. تا آنجا كه تمام دهقانان وكشاورزان رامجبور كردندكه علاوه بر پرداخت مالياتهاى رسمى، به رسم ساسانيان،مالياتى به نام «هداياى نوروز» بپردازند،ونخستين كسى كه آن را رسميت داد معاويه بود ودر آمد هداياى نوروز فقط يك سال عراق به سيزده ميليون درهم بالغ گرديد. تا چه رسد به نقاط ديگر مانند هرات وخراسان ويمن وديگر نقاط سرزمين اسلامى.

وضع ماليات از دوران معاويه به بعد درحال افزايش بود وعمال اموى با قدرتهاى جهنمى خود هر روز فشار را بر مردم افزايش مى دادند، فقط در دوران عمربن عبدالعزيز بود كه مشكل ماليات حل شد واو با برنامه خاصى، بسيارى از


صفحه 175

مالياتها را لغو كرد[1]. ولى پس از او جريان به وضع سابق بازگشت وپيوسته وضع اقتصادى درحال بحران وظلم وفشار بيشتر بود.

2ـ مشكل موالى: مشكل موالى مشكل ديگر نظام حكومتى اموى بود، حكومت اموى يك حكومت عربى خالص بود كه محور حكومت خودرا عربيت قرار داده وكليه مناصب ومقامات را به دست اعراب مى سپردند وديگر طوايف اسلامى را كه به نام «موالى» مى خواندند از تمام مناصب محروم مى كردند واگر هم گاهى از وجود آنها استفاده مى نمودند جنبه استثنايى داشت،اين عوامل سبب شد كه ملتهاى بيدار وهشيار ايران وعراق به پا خيزند و با براندازى حكومت اموى، يك حكومت اسلامى به رهبرى يكى از فرزندان پيامبر به وجود آورند.

درآن زمان خاندان پيامبر كه محبوب ترين چهره درجامعه اسلامى بودند وسمبل ورمز عدالت وتقوى به شمار مى رفتند، قيامى به شعار آل محمد آغاز شد، وانقلابيها با شعا ر«الرضا من آل محمّد» در دو كشور به پا خاستند وتوانستند بر سلطه جابرانه نودساله اموى ها پايان بخشند.

درآغاز انقلاب همه چشمها به امام صادق(عليه السلام)دوخته بود وفردى را لايق تر ازاو نمى شناختند، اما تاريخ مى گويد امام با اين دعوت گران از روز نخست روى موافق نشان نمى داد وبا آنها هماهنگى نمى كردهر چند مخالفت نيز نمينمود، زيرا او كاملاً ازمنويات وضماير اين دعوتگران آگاه بود كه اين قيام هرچند با شعار آل محمد شكل مى گيرد ولى هدف چيز ديگرى است وآنان پس از پيروزى مسير انقلاب را دگرگون كرده وبه نام خود ودر راه تحقق اهدافشان تمام خواهند كرد.

تاريخ مى گويد: هنگامى كه عبداللّه بن حسن با امام صادق(عليه السلام)مذاكره كرد واز او خواست با سفاح ومنصور پيشگامان دعوت همراهى كند، امام به وى فرمود

[1]كامل ابن اثير ج 5ص29.


صفحه 176

اين دو نفر نيت صالح وپاكى ندارند، آنان به نام تو ومن به شعار آل محمّد قيامى به راه انداخته اند ولى موقع نتيجه گيرى تو و دو فرزندت را عقب خواهند زد وخود را زمامدار جمعيت معرفى خواهند كرد.

گواه روشن ديگرى كه:امام ازمنويات اين دعوتگران آگاه بود واز اين جهت همكارى نزديكى با آنان نكرد، همان مذاكره حضرت با سدير صيرفى است، آنگاه كه وى امام را به هماهنگى با دعوتگران دعوت كرد، وى درپاسخ او گفت: من در آنان اخلاصى نمى بينم[1].

درحالى كه شرايط امام بگونه اى بود كه نمى توانست به اسلام راستين از طريق ايجاد حكومت، تجسم وعينيت بخشد، ولى درعين حال از اعتراض وپرخاشگرى بر حكام وقت در شرايط متناسب خود دارى نمى كرد. هنگامى كه منصور نامه اى به امام صادق(عليه السلام)نوشت واز ايشان درخواست كرد كه او را نصيحت كنند، امام در پاسخ اونوشت: «آ ن كس كه دنيا را بخواهد، تو را نصيحت نمى كند، وآن كس كه سرا ى ديگر را بخواهد،با تو همنشين نمى شود.»

وقتى پاسخ نامه به دست منصور افتاد، وى با شگفتى خاصى گفت: «امام صادق دنيا خواهان را از آخرت خواهان مشخص كرد. كسانى كه دور مرا گرفته اند، دنيا خواه اند نه آخرت خواه، وآنان كه ازمن دورى گزيده اند، آخرت خواه اند نه دنيا خواه».

امام صادق(عليه السلام)و دانشگاه بزرگ جعفرى

شرايط سياسى واجتماعى دراين فترت كه طرفداران حكومت اموى، با گروه مخالف درزد وخورد بودند، به امام اجازه داد كه وظيفه خود را از طريق نشر علوم

[1]اصول كافى ج 2ص 243.


صفحه 177

وآثار اسلامى وتربيت شاگردان، تجسم بخشد وآن دانشگاه بزرگى را كه پدر بزرگ او،پى ريزى كرده بود، شكل دهد. اينجاست كه مى بينيم درمدت امامت خود چهار هزار نفر را درعلوم گوناگون تربيت كرد وشخصيتهايى را به جهان اسلام تحويل داد كه هر كدام درعصرخود چراغى فروزان ودانشمندى محقق بودند.

علما ودانشمندان علم رجال، اسامى شاگردان امام وصورت تأليفات آنان را در كتابهاى خود آورده اند. تنها شيخ طوسى دررجال خود متجاوز از سه هزار نفر را نام مى برد كه درمحضر او كسب فيض كرده اند.

خدمات علمى امام صادق(عليه السلام)درتفسير وحديث وفقه خلاصه نمى شود، بلكه اوتوانست شخصيتهاى بزرگى را دركلام وفلسفه وعلم ومناظره پرورش دهد كه نمونه بارزآن هشام بن حكم است كه ازاو بيست وپنج كتاب بر جاى مانده است[1].

آنچه گفته شد تنها بعدى از ابعاد خدمات علمى امام صادق(عليه السلام)نيست.او در علوم طبيعى بحثهايى نمود ورازهاى نهفته اى را باز كرد كه براى دانشمندان امروز مايه اعجاب است وگواه روشن آن توحيد مفضّل است كه امام آن را درچهار روز املا كرد ومفضّل بن عمر كوفى نوشت. دراين كتاب امام از رهگذربيان قوانين طبيعى حاكم بر جهان،منطق خدا پرستان راثابت مى كند.

شگفت انگيز تر از اينها تربيت جابر بن حيان است كه در جهان امروز پدر شيمى به شمار مى رود. او نخستين كسى است كه علم شيمى را از امام آموخت ودر اين باره كتاب نوشت وتعداد زيادى رساله ها از خود به يا دگار گذارد.

[1]فهرست ابن نديم ، صفحه 250.


صفحه 178

فصل هشتم

امام كاظم(عليه السلام)

امام موسى بن جعفر(عليهما السلام)، هفتمين اختر آسمان ولايت، درسال 128 هجرى ديده به جهان گشود ودرسال 183 هجرى دربغداد در سن پنجاه وپنج سالگى ديده از جهان بربست.زمام خلافت در دوران كودكى آن حضرت در دست حزب اموى بود وافرادى چون ، يزيد بن وليد بن عبدالملك معروف به ناقص، ابراهيم بن وليد بن عبدالملك ومروان بن محمد معروف به مروان حمار، بر جامعه اسلامى حكمرانى مى كردند.

درسال 148 هجرى كه امام صادق(عليه السلام)درگذشت، اواز جانب خدا مسئوليت رهبرى رابر عهده گرفت، ودرآن روز قدرت از دست بنى اميه به بنى العباس منتقل گشته بود. او در مجموع در دوران امامت خود با خلفايى مانند: منصور دوانيقى،مهدى فرزند منصور،هادى فرزند مهدى، هارون الرشيد فرزند ديگر مهدى، معاصر بود.

خط مشى وشكل مبارزه امام براسا س سنجش اوضاع وشرايط اجتماع وارزيابى قدرتها وجبهه گيرى مخالفان بود. اصولاً بايد توجه نمود هريك از پيشوايان ما درعصر خود عهده دار ارشاد ورهبرى جامعه اسلامى ونگهبان آيين اسلام بودند، والبته خط مشى آنان درمسير هدايت مسلمين با توجه به شرايط زمان بود. ازاين رو مى بينيم برنامه هاى پيشوايان ما يكسان ويكنواخت نبوده وگاهى به صورت مبارزه وقيام و نهضت خونين، وگاهى به صورت مبارزه سرى وحفظ مكتب بدون دادن


صفحه 179

تلفات وضايعات، وگاهى به شكل تأسيس دانشگاه اسلامى وتربيت شاگردان بزرگ وايجاد نهضت علمى بود.

منصور دوانيقى، خليفه سفاك وخون ريز عباسى، وجود امام صادق را درمدينه تحمل نكرد و او را به وسيله ايادى مخصوص خود مسموم نمود. وى زمانى كه از وفات امام صادق(عليه السلام)آگاه شد، عرصه را براى ريشه كن كردن هر نوع مخالفين احتمالى مناسب ديد ولذا به فرماندار مدينه به نام «محمدبن سليمان» نامه نوشت و او را موظف ساخت كه اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشين خود قرار داده، او را احضار نمايد وگردنش را بزند. فرماندار درجواب نامه منصور چنين نوشت كه جعفر بن محمد دروصيت نامه رسمى خود پنج نفر را وصى وجانشين خود قرار داده است آنها عبارتند از:

1ـ منصور دوانيقى

2ـ محمّد بن سليمان فرماندار مدينه

3ـ عبداللّهبن جعفر

4ـ موسى بن جعفر(عليه السلام)

5ـ حميده همسر خود

آنگاه فرماندار درذيل نامه كسب تكليف كرده بود كه كدام يك از آنها را گردن بزند. وقتى نامه به دست منصور رسيد خشمگين شد. وى از اينكه نتوانسته بود بروصى واقعى امام صادق(عليه السلام)دست پيدا كند، ناراحت شد وگفت:«از كشتن آنهاصرف نظر كن.»

امام صادق(عليه السلام)با تنظيم چنين وصيت نامه سياسى توانست از قتل امام كاظم(عليه السلام)جلوگيرى كند ودر غير اين صورت اوكشته مى شد.

امام كاظم(عليه السلام)درسن بيست سالگى،درحالى كه با چنين حكام ستمگرى


صفحه 180

روبرو بود، رهبرى امت را عهده دار گشت. نامه منصور به فرماندار مدينه دورنماى اوضاع تاريك وپر خطر آن روز رابراى ما ترسيم مى كند.

اكنون بايد ديد كه امام شكل مبارزه خود را چگونه انتخاب كرد.

امام پس ازبررسى اوضاع تشخيص دادكه بهترين راه اين است كه برنامه انقلاب علمى پدر را تعقيب كند وپاسدار دانشگاه جعفرى، كه به دست پدران ارجمندش بنيان گذارى شده بود، گردد وبه همين جهت شاگردان بزرگ ورجال علم و فضيلت را تربيت كرد. امام حق داشت مبارزه خود را چنين شكل دهد وقدمهاى محتاطانه بردارد; زيرا منصور جاسوسان زيادى گمارده بود تاكسى را كه امامت اومورد اتفاق شيعيان است، دستگير كنند وگردن بزنند[1].

از اين جهت امام چاره اى نديد كه وظايف سنگين رهبرى را از طريق نشر معارف تعقيب كند و درپرتو آن توانست رجال با فضيلتى را از لحاظ علم و عمل تربيت وپرورش دهد.گروهى كه درمجلس درس آن حضرت حاضر مى شدند آنچه را كه از آن حضرت مى شنيدند، ضبط مى كردند وبه تعبير يكى ازنويسندگان آگاه:«درسال 148هجرى امام جعفر صادق(عليه السلام)درشهر مدينه درگذشت، ولى خوشبختانه مكتب علمى او تعطيل نشد بلكه به رهبرى جانشين وفرزند اوموسى كاظم شكوفايى خودرا حفظ كرد.»[2]ولى درعين حال حكومت عباسى درمقابل امام كاظم(عليه السلام)ازمفتيان و قضات دربارى ترويج مى نمود كه طرفدار روش حكومت وقت بودند و امام كاظم را از فعاليتهاى علمى باز مى داشتند و شاگردان امام را زير فشار قرارمى دادند تا آنجا كه تربيت يا فتگان مكتب او قادر نبودند حتى به طور صريح نام امام هفتم را ببرند، بلكه هنگام نقل از وى به نامهاى ابو ابراهيم، عبد صالح، عالم، صابر و امين نام مى بردند.

[1]رجال كشى ص 240.[2]مختصر تاريخ العرب ص209.