بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 179

تلفات وضايعات، وگاهى به شكل تأسيس دانشگاه اسلامى وتربيت شاگردان بزرگ وايجاد نهضت علمى بود.

منصور دوانيقى، خليفه سفاك وخون ريز عباسى، وجود امام صادق را درمدينه تحمل نكرد و او را به وسيله ايادى مخصوص خود مسموم نمود. وى زمانى كه از وفات امام صادق(عليه السلام)آگاه شد، عرصه را براى ريشه كن كردن هر نوع مخالفين احتمالى مناسب ديد ولذا به فرماندار مدينه به نام «محمدبن سليمان» نامه نوشت و او را موظف ساخت كه اگر جعفر بن محمد شخصى را جانشين خود قرار داده، او را احضار نمايد وگردنش را بزند. فرماندار درجواب نامه منصور چنين نوشت كه جعفر بن محمد دروصيت نامه رسمى خود پنج نفر را وصى وجانشين خود قرار داده است آنها عبارتند از:

1ـ منصور دوانيقى

2ـ محمّد بن سليمان فرماندار مدينه

3ـ عبداللّهبن جعفر

4ـ موسى بن جعفر(عليه السلام)

5ـ حميده همسر خود

آنگاه فرماندار درذيل نامه كسب تكليف كرده بود كه كدام يك از آنها را گردن بزند. وقتى نامه به دست منصور رسيد خشمگين شد. وى از اينكه نتوانسته بود بروصى واقعى امام صادق(عليه السلام)دست پيدا كند، ناراحت شد وگفت:«از كشتن آنهاصرف نظر كن.»

امام صادق(عليه السلام)با تنظيم چنين وصيت نامه سياسى توانست از قتل امام كاظم(عليه السلام)جلوگيرى كند ودر غير اين صورت اوكشته مى شد.

امام كاظم(عليه السلام)درسن بيست سالگى،درحالى كه با چنين حكام ستمگرى


صفحه 180

روبرو بود، رهبرى امت را عهده دار گشت. نامه منصور به فرماندار مدينه دورنماى اوضاع تاريك وپر خطر آن روز رابراى ما ترسيم مى كند.

اكنون بايد ديد كه امام شكل مبارزه خود را چگونه انتخاب كرد.

امام پس ازبررسى اوضاع تشخيص دادكه بهترين راه اين است كه برنامه انقلاب علمى پدر را تعقيب كند وپاسدار دانشگاه جعفرى، كه به دست پدران ارجمندش بنيان گذارى شده بود، گردد وبه همين جهت شاگردان بزرگ ورجال علم و فضيلت را تربيت كرد. امام حق داشت مبارزه خود را چنين شكل دهد وقدمهاى محتاطانه بردارد; زيرا منصور جاسوسان زيادى گمارده بود تاكسى را كه امامت اومورد اتفاق شيعيان است، دستگير كنند وگردن بزنند[1].

از اين جهت امام چاره اى نديد كه وظايف سنگين رهبرى را از طريق نشر معارف تعقيب كند و درپرتو آن توانست رجال با فضيلتى را از لحاظ علم و عمل تربيت وپرورش دهد.گروهى كه درمجلس درس آن حضرت حاضر مى شدند آنچه را كه از آن حضرت مى شنيدند، ضبط مى كردند وبه تعبير يكى ازنويسندگان آگاه:«درسال 148هجرى امام جعفر صادق(عليه السلام)درشهر مدينه درگذشت، ولى خوشبختانه مكتب علمى او تعطيل نشد بلكه به رهبرى جانشين وفرزند اوموسى كاظم شكوفايى خودرا حفظ كرد.»[2]ولى درعين حال حكومت عباسى درمقابل امام كاظم(عليه السلام)ازمفتيان و قضات دربارى ترويج مى نمود كه طرفدار روش حكومت وقت بودند و امام كاظم را از فعاليتهاى علمى باز مى داشتند و شاگردان امام را زير فشار قرارمى دادند تا آنجا كه تربيت يا فتگان مكتب او قادر نبودند حتى به طور صريح نام امام هفتم را ببرند، بلكه هنگام نقل از وى به نامهاى ابو ابراهيم، عبد صالح، عالم، صابر و امين نام مى بردند.

[1]رجال كشى ص 240.[2]مختصر تاريخ العرب ص209.


صفحه 181

ولى با اين همه مشكلات، امام از مجاهدت و كوشش باز نايستاد ودرتكامل جنبش علمى ونهضت فرهنگى اسلامى گامهاى بزرگى برداشت وصدها مفسر ودانشمند تربيت نمود كه به عنوان نمونه مى توان از افرادى مانند:

1ـ على بن يقطين

2ـ محمّد ابن ابى عمير

3ـ هشام بن حكم

4ـ هشام بن سالم

5ـ يونس بن عبدالرحمن

نام برد.

در اينجا براى ارزيابى ميزان خفقان واستبداد درعصر امام كاظم(عليه السلام)لازم است به سرگذشت يكى از شاگردان برجسته امام گوش فرا دهيم:

محمد بن ابى عمير ازياران برجسته وشاگردان بلند مقام امام كاظم(عليه السلام)بود. او توانست در مباحثى گوناگون كتاب ورساله بنويسد وچهل ونه جلد كتاب از خود به يادگار بگذارد.

حاكم وقت هارون مى دانست كه اسرار فعاليتهاى سياسى ومبارزات سرى شيعيان واسناد ارتباط آنان با پيشواى هفتم دراختيار محمد بن ابى عمير است. لذا جاسوسانى را گمارد كه فعاليتهاى او را زير نظر بگيرند. سرانجام جاسوسان به هارون گزارش كردند كه اسامى شيعيان عراق در اختيار محمدبن ابى عمير است، ازاين رو محمد به دستور هارون دستگير وزندانى شد وزير فشار قرار گرفت كه اسرار واسامى آنها رافاش سازد. اوحاضر به افشاى اسرار نشد، سرانجام او را لخت كرده و درميان دو چوب قرار دادند وصد تازيانه بر پيكر او نواختند[1].

[1]رجال نجاشى 2/ 204 ط بيروت.


صفحه 182

باانتخاب شيوه هاى درست مخفى كارى، توانست درعصر حاكمانى مانند منصور دوانيقى،مهدى عباسى، هادى عباسى،جان به سلامت ببرد امادر زمان حكومت هارون كه وى خودرا خليفه اى موفق درتمام جهات مى دانست، ولى درجبهه مبارزه با شيعيان وعلاقمندان بيت علوى خودرا شكست خورده تشخيص ميداد، امام دستگير وزندانى گرديد وبه شهادت رسيد، زيرا هارون با خود فكر كرد كه تا مركز رهبرى اين جبهه را از كار نيندازد، همه كوششهاى او بى فايده خواهد بود. ازاين رو تصميم گرفت كه امام كاظم(عليه السلام)را بازداشت كند. هارون در پى اين تصميم به صورت مزورانه وارد مسجد پيامبر شد ورو به قبر مطهر آن حضرت كرد وگفت:اى پيامبر، من از تصميم بر اقدامى كه گرفته ام پوزش مى طلبم، زيرا ميخواهم موسى بن جعفر را بازداشت وزندانى كنم، ومى ترسم درميان امت اسلامى ايجاد شكاف واختلاف كند و موجب خونريزى گردد.

از اين جهت فرداى آن روز دژخيمان هارون امام را درمسجد پيامبر كه مشغول نيايش ونماز بود دستگير كردند واحترام خانه خدا وحرم پيامبر را زير پاى نهادند.

هارون براى مخفى نگاه داشتن محل تبعيد امام دو كجاوه ترتيب داد، يكى را به مقصد كوفه و ديگرى رابه مقصد بصره روانه كردوازاين طريق خواست محل تبعيد امام را پوشيده نگاه دارد تامردم امكان دسترسى به آن حضرت را نداشته باشند.

پيشواى هفتم مدت يك سال در زندان بصره به سر مى برد وآنگاه هارون به فرماندار بصره به نام «عيسى بن جعفر» فرمان داد كه امام رابه قتل برساند.فرماندار از قتل امام خوددارى كرد وگفت كسى را بفرست تا اورا تحويل بگيرد و در غير اين صورت اورا آزاد خواهم كرد.

هارون به خاطر اين پيام، «سندى بن شاهك» را روانه بصره كردتا امام را به بغداد منتقل نمايد. سرانجام امام پس از چهارسال زندانى شدن درسال 183 هجرى مسموم گشت وبا وضع دلخراشى درزندان بغداد به شهادت رسيد.


صفحه 183

فصل نهم

امام رضا(عليه السلام)

هشتمين اختر آسمان ولايت حضرت امام على بن موسى الرضا(عليه السلام)است. او درروز يازدهم ذى القعده سال 148 هجرى، از مادرى به نام«طاهره» ديده به جهان گشود.كنيه او ابو الحسن و لقب او رضا است.

وى پس از شهادت پدر بزرگوارش در زندان بغداد درسن سى وپنج سالگى عهده دار مقام ولايت ورهبرى گشت ومدت امامت آن حضرت بيست سال به طول انجاميد، كه ده سال آن معاصر با خلافت هارون الرشيد وپنج سال معاصر با خلافت محمد امين وپنج سال ديگر معاصربا خلافت عبداللّه مأمون، بود.

سرانجام حضرتش روز بيست ونهم ماه صفر درسال 203 هجرى قمرى به فيض شهادت نايل آمد. وهنگام شهادت پنجاه و چهار سال وسه ماه ونوزده روز عمر داشت.

ستمگريهاى بنى اميه وبنى عباس، زمينه بسيار مساعدى فراهم ساخته بود كه در جامعه آن روز، حكومتى نمونه مانند آنچه كه در صدر اسلام وجود داشت، تشكيل شود و تحت نظارت ومديريت ورهبرى شخصيتهاى بزرگى از خاندان على(عليه السلام)اداره گردد. مقام والا، انديشه هاى بزرگ ومحبوبيت فوق العاده ائمه بزرگوار شيعه موجب گشته بود كه خلفاى اموى وعباسى پيوسته پيشوايان شيعه را به تبعيد وزندان بفرستند تامردم نتوانند آنچنان كه بايد از آن ذوات مقدس استفاده


صفحه 184

كنند، حتى آنان راضى نبودند كه اين چهره ها برا ى مردم شناخته شوند، زيرا بيم آن داشتند كه اگر مردم با آنها آشنا شوند، بى اختيار زمام امور به دست آنان بيفتد.

با توجه به مطالب بالا مى بينيم كه عبداللّه بن مأمون پس از كشتن برادر خود محمد امين، به فكر مى افتد كه بزرگترين شخصيت علوى را از مدينه به مرو بياورد تا زندگى اورا تحت نظر بگيرد.

آوردن امام از مدينه به مرو هرچند در ظاهر به صورت دعوت بود، اماماهيت واقعى آن جز ايجاد محدوديت هرچه بيشتر براى امام چيز ديگرى نبود. از اين جهت امام برا ى تفهيم ماهيّت اين دعوت، هيچ يك از خاندان خويش را همراه خود نياورد تا از اين طريق به مسلمانان تفهيم كند، اين سفر نوعى تبعيد است نه سفرى مقرون به رضايت.ولى مأمون براى خنثى كردن هدف امام دستور داد گروهى از رجال واشراف از جمله والى مدينه، ملازم ركاب امام باشندوحتى مسير سفر امام نيز معين گشت وقرار شد كه امام از طريق مدينه، بصره، خرمشهر، اهواز، رى و نيشابور به مرو وارد شود. وحضرتش در دهم شوال سال 201 وارد مرو شد. امام درمسير خود با استقبال گرم شخصيتها و مردم روبرو بود.وقتى به شهر نيشابور رسيد، از او درخواست كردندكه حديثى را از او بشنوند، امام درحالى كه دركجاوه خود قرار داشت، حديثى را مطرح كرد وآن را از پدران خود تا على(عليه السلام)واز او به پيامبر واز پيامبر به جبرئيل تا خدا نقل نمودواز آن جا كه در سراسر اين حديث پيشوايان پاك قرار دارند، آن حديث را «سلسلة الذهب» ناميدند. متن آن حديث چنين است:

«كَلِمَةُ لاإلهَ إلاّاللّهَ حِصْنِي فَمَنْ قَالَها دَخَلَ حِصْنِي وَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أمِنَ مِنْ عَذَابِي»

يعنى: خدا مى گويد گفتن لإاله إلا اللّه دژ جاودانى من است وهركس آن را بگويد وارد دژ من مى گردد، وهركس وارد دژ من شد ازعذاب من ايمن مى گردد.

محدثان ونويسندگانى كه دربرابر كجاوه امام قلم به دست گرفته بودند وآن


صفحه 185

حديث را ضبط مى كردندتصور كردند، كه در اينجا حديث پايان يافته است زيرا امام پس از گفتن آن جمله پرده كجاوه را افكند و درداخل آن قرار گرفت ولى آنان دوباره ديدند كه حضرت رضا(عليه السلام)پرده كجاوه را عقب زد و جمله ديگرى نيز افزود وآن اينكه:«لكِنْ بِشَرْطِها وَ شُرُوطِها وَأنَا مِنْ شُرُوطِها»يعنى اقرار به توحيد در صورتى ايمن بخش ونجات آفرين است كه ديگر شرايط به آن ضميمه گردد ويكى از شرايط آن است كه بشر از حكومت معصوم كنار نرود وحكومت معصوم را كاملاً بپذيرد ودر حقيقت، امام مسئله ولايت وحكومت معصوم را تكميل كننده توحيد مى داند زيرا در غير اين صورت حكومت طاغوتها سبب مى شود كه همان توحيد نيز از ميان برود.

دو مسئله مهم درزندگى امام(عليه السلام)

امام پس از ورود به مرو، به ظاهر مورد احترام مأمون وديگر درباريان قرار گرفت و درنخستين جلسه، مأمون دومطلب رابه او پيشنهادكرد. نخست پافشارى نمود كه خلافت را بپذيرد،ومأمون به نفع امام كنار رود، آنگاه كه از پذيرش امام مأيوس شد، مسئله ولايتعهدى را مطرح كرد وامام نيز تحت شرايطى آن را پذيرفت.

اكنون سئوال مى شود كه چرا امام پيشنهاد نخست را نپذيرفت وچرا پيشنهاد دوم را پذيرفت؟

علّت نپذيرفتن پيشنهاد نخست بسيار روشن است،زيرا برفرض اينكه پيشنهاد مأمون، يك پيشنهاد جدى بود، وجنبه امتحانى وآزمونى نداشت، اگر امام با پيشنهاد او موافقت مى كرد، مأمون زندگى او را زير نظر مى گرفت وجاسوسانى بر او مى گمارد واجازه نمى داد يك قدم اصلاحى بردارد، به گواه اينكه او در دوره ولايتعهدى الزامى اجازه ندادكه امام نماز عيد را كه خود مأمون برگزارى آن را به امام پيشنهاد كرده بود، با مردم بگزارد. در اين صورت چگونه امام مى توانست پس از


صفحه 186

پذيرش خلافت، گامى اصلاحى وتربيتى وعلمى بيدار گرانه بردارد.

اگر امام خلافت را مى پذيرفت، با او همان معامله را انجام مى دادند كه با على انجام دادند وخلافت ظاهرى اورا دركشمكشها وجنگها خلاصه مى كردند. سرانجام مأمون حيله گر وسياست باز با زمينه هاى مختلف، امام را مجبور مى كرد تا خلافت را با ر ديگر به مأمون واگذار كند، آنگاه به مردم چنين وانمود مى كرد كه او خليفه بر حق است، زيرا شخصيت بزرگى مانند امام رضا(عليه السلام)خلافت را به او (يعنى مأمون ) واگذار كرده است،پس خلافت من يك نوع خلافت مشروع است.

امام چرا ولايتعهدى را پذيرفت؟

اين مطلب را مى توان از دو را ه تحليل نمود:

1ـ امام ولايتعهدى رابا همان شروطى پذيرفت كه امام مجتبى(عليه السلام)صلح با معاويه را پذيرفت ولذا مى بينيم يكى از شروط رااين قرار مى دهد كه مسئوليت هيچ امرى را نخواهد پذيرفت وهيچ عزل ونصبى به او مربوط نخواهد بود.واز اين طريق پذيرفتن مقام را پذيرشى صورى وبه اصطلاح بى بو وخاصيت قلمداد مى كند كه آثار ساختگى آن برهمگان آشكار شود.

2ـ اگر پيشنهاد دوم را اما م نمى پذيرفت،تهديد به قتل ومرگ مى شد، بلكه قتل امام آن هم بدون اينكه موجى درجامعه بر ضد حاكم وقت پديد آورد قطعى ميشد، به گواه اينكه وقتى امام از پذيرفتن مقام ولايتعهدى پوزش طلبيد، مأمون به امام گفت: «عمر بن خطاب شورا را درميان شش نفر قرار داد ويكى از اعضاى شورا جد تو على بود وضمناً دستور داد كه هر كس از قبول آن خود دارى كند كشته شود، شما هم ناچاريد كه آنچه رامن مى خواهم بپذيرى واز آن گريزى ندارى»[1].

[1]ارشاد مفيد ص 290 ومقاتل الطالبين ص375.