حديث را ضبط مى كردندتصور كردند، كه در اينجا حديث پايان يافته است زيرا امام پس از گفتن آن جمله پرده كجاوه را افكند و درداخل آن قرار گرفت ولى آنان دوباره ديدند كه حضرت رضا(عليه السلام)پرده كجاوه را عقب زد و جمله ديگرى نيز افزود وآن اينكه:«لكِنْ بِشَرْطِها وَ شُرُوطِها وَأنَا مِنْ شُرُوطِها»يعنى اقرار به توحيد در صورتى ايمن بخش ونجات آفرين است كه ديگر شرايط به آن ضميمه گردد ويكى از شرايط آن است كه بشر از حكومت معصوم كنار نرود وحكومت معصوم را كاملاً بپذيرد ودر حقيقت، امام مسئله ولايت وحكومت معصوم را تكميل كننده توحيد مى داند زيرا در غير اين صورت حكومت طاغوتها سبب مى شود كه همان توحيد نيز از ميان برود.
دو مسئله مهم درزندگى امام(عليه السلام)
امام پس از ورود به مرو، به ظاهر مورد احترام مأمون وديگر درباريان قرار گرفت و درنخستين جلسه، مأمون دومطلب رابه او پيشنهادكرد. نخست پافشارى نمود كه خلافت را بپذيرد،ومأمون به نفع امام كنار رود، آنگاه كه از پذيرش امام مأيوس شد، مسئله ولايتعهدى را مطرح كرد وامام نيز تحت شرايطى آن را پذيرفت.
اكنون سئوال مى شود كه چرا امام پيشنهاد نخست را نپذيرفت وچرا پيشنهاد دوم را پذيرفت؟
علّت نپذيرفتن پيشنهاد نخست بسيار روشن است،زيرا برفرض اينكه پيشنهاد مأمون، يك پيشنهاد جدى بود، وجنبه امتحانى وآزمونى نداشت، اگر امام با پيشنهاد او موافقت مى كرد، مأمون زندگى او را زير نظر مى گرفت وجاسوسانى بر او مى گمارد واجازه نمى داد يك قدم اصلاحى بردارد، به گواه اينكه او در دوره ولايتعهدى الزامى اجازه ندادكه امام نماز عيد را كه خود مأمون برگزارى آن را به امام پيشنهاد كرده بود، با مردم بگزارد. در اين صورت چگونه امام مى توانست پس از
پذيرش خلافت، گامى اصلاحى وتربيتى وعلمى بيدار گرانه بردارد.
اگر امام خلافت را مى پذيرفت، با او همان معامله را انجام مى دادند كه با على انجام دادند وخلافت ظاهرى اورا دركشمكشها وجنگها خلاصه مى كردند. سرانجام مأمون حيله گر وسياست باز با زمينه هاى مختلف، امام را مجبور مى كرد تا خلافت را با ر ديگر به مأمون واگذار كند، آنگاه به مردم چنين وانمود مى كرد كه او خليفه بر حق است، زيرا شخصيت بزرگى مانند امام رضا(عليه السلام)خلافت را به او (يعنى مأمون ) واگذار كرده است،پس خلافت من يك نوع خلافت مشروع است.
امام چرا ولايتعهدى را پذيرفت؟
اين مطلب را مى توان از دو را ه تحليل نمود:
1ـ امام ولايتعهدى رابا همان شروطى پذيرفت كه امام مجتبى(عليه السلام)صلح با معاويه را پذيرفت ولذا مى بينيم يكى از شروط رااين قرار مى دهد كه مسئوليت هيچ امرى را نخواهد پذيرفت وهيچ عزل ونصبى به او مربوط نخواهد بود.واز اين طريق پذيرفتن مقام را پذيرشى صورى وبه اصطلاح بى بو وخاصيت قلمداد مى كند كه آثار ساختگى آن برهمگان آشكار شود.
2ـ اگر پيشنهاد دوم را اما م نمى پذيرفت،تهديد به قتل ومرگ مى شد، بلكه قتل امام آن هم بدون اينكه موجى درجامعه بر ضد حاكم وقت پديد آورد قطعى ميشد، به گواه اينكه وقتى امام از پذيرفتن مقام ولايتعهدى پوزش طلبيد، مأمون به امام گفت: «عمر بن خطاب شورا را درميان شش نفر قرار داد ويكى از اعضاى شورا جد تو على بود وضمناً دستور داد كه هر كس از قبول آن خود دارى كند كشته شود، شما هم ناچاريد كه آنچه رامن مى خواهم بپذيرى واز آن گريزى ندارى»[1].
[1]ارشاد مفيد ص 290 ومقاتل الطالبين ص375.
اتفاقاً درزمان خود امام اين سئوال مطرح بود وكراراً به او مراجعه كرده وسئوال مى كردند.وقتى محمّد بن عرفه از امام انگيزه پذيرش ولايتعهدى را پرسيد، امام فرمود:«جدم امير مؤمنان عضويت شورا را پذيرفت»[1].
ونيز وقتى ريّان بن الصلت ازامام پرسيد كه:چرا ولايتعهدى را پذيرفتى ؟امام در پاسخ او گفت: «خدا مى داند كه من راضى به آن كار نبودم وقتى بر سر دو راهى قبول ولايتعهدى ويا كشته شدن قرار گرفتم آن را پذيرفتم».[2]
شهادت امام به دست مأمون
مأمون از موقعيت روز افزون امام پيوسته بيمناك بود وخصوصاً درجريان نماز عيد كه در تاريخ به صورت گسترده وارد شده است، از علاقه مردم نسبت به امام(عليه السلام)سخت بيمناك شد ولذا امام را با نقشه خاصى مسموم كرد وبراى اينكه نقشه خود را لوث كند، پس از انتشار خبر مرگ امام سراسيمه به خانه امام آمد در حالى كه گريبان چاك زده واشك مى ريخت وبر سر مى زدوناله مى كرد.
مردم دور خانه حضرت گرد آمده بودند وصداى ناله وگريه از آنها بلند بود و در باره قاتل امام سخن مى گفتند واحياناً از مأمون نام مى بردند، مأمون احساس كرد كه تشييع امام ممكن است حادثه آفرين باشد وفوراً دستور داد كه اعلام كنند تشييع جنازه امام به فردا موكول شود. وقتى جمعيت متفرق شدند، شبانه امام را غسل دادند ودر كنار قبر هارون به خاك سپردند[3].
[1]عيون أخبار الرضا ج2ص139، 140.[2]عيون أخبار الرضا ج2ص139، 140.[3]عيون أخبار الرضا ج2ص242.
فصل دهم
امام جواد(عليه السلام)
نهمين اختر آسمان ولايت، امام محمد تقى معروف به امام جواد(عليه السلام)ومكنى به ابى جعفر است. او دررمضان سال 195 هجرى قمرى ديده به جهان گشود و درذى القعده سال 220 دربغداد به وسيله سمّ معتصم عباسى به مقام شهادت نايل گرديد. ومدت عمر او بيست و شش سال ويا بيست و پنج سال و دوران امامتش هفده سال بود[1]. او در دورانى به دنيا آمد كه جنگ ونبرد ميان محمد امين وبرادر وى «مأمون» آغاز شده بود. سرانجام نبرد درمحرم سال 298 به نفع مأمون پايان پذيرفت وتمام سرزمينهاى اسلامى در قلمرو حكومت مأمون قرار گرفت[2].
امام محمّد تقى(عليه السلام)درمجموع دوران امامت خود با دو خليفه عباسى به نامهاى «مأمون ومعتصم» معاصر بوده وهر دو نفراورا به جبر از مدينه به بغداد احضار كردند وهر دو در باره او از يك خط مشى سياسى كه مأمون آن را پى ريزى كرده بود، پيروى نمودند.
امام محمد تقى(عليه السلام)از شخصيت والايى برخوردار بود واز دوران كودكى آثار امامت ورهبرى از گفتار و رفتارش آشكار بود، اينك دراين مورد دو رويداد را ياد آور مى شويم:
[1]ارشاد ص339 وبرخى معتقدند كه امام درسال 225 يا 226 درگذشته است دراين مورد به كتاب كشف الغمة ج3 ص135 مراجعه بفرماييد.[2]تاريخ الخلفاء ص329.
1ـ وقتى مأمون امام رضا(عليه السلام)را به خراسان دعوت كرد امام هشتم پيش از حركت به خراسان سفرى به حج نمود وامام جواد(عليه السلام)را كه درآن زمان شش سال داشت، همراه خود برد.
امام جواد(عليه السلام)هنگام طواف، احساس كرد كه پدرش خانه خدا را آن چنان وداع مى كند كه گويا بار ديگر به زيارت آنجا باز نخواهد گشت. اين جريان سبب شد كه در داخل حجر اسماعيل نشست، وقتى امام رضا(عليه السلام)از اعمال فارغ شد شخصى را به دنبال فرزند خود فرستاد تا اورا به حضورش بياورند، امام جواد(عليه السلام)از آمدن به حضور پدر إبا ورزيد، ناچار خود امام به حجر اسماعيل آمد و صدا زد عزيزم چرا اينجا نشسته اى ؟ برخيز برويم، فرزند خردسال امام با چشمان اشگبار گفت:«چگونه برخيزم در حالى كه ديدم خانه خدا را به گونه اى وداع كردى كه گويا ديگر به اين جا بازنخواهى گشت.» اين سخن را گفت واز جاى خود برخاست.
2ـ مأ[1]مون پس از شهادت امام هشتم(عليه السلام)درنيمه صفر سال 204 هجرى از مرو رهسپار بغداد شد و سياست شوم خود را درباره فرزند امام تعقيب كرد و هدف وى اين بود كه او مانند پدرش تحت مراقبت مأمون زندگى كند.
امام نهم از روى اضطرار مدينه را به عزم بغداد ترك گفت. روزهاى ورود امام به بغداد مصادف با عبور مأمون با اسكورت خاصى ازيكى از خيابانهاى بغداد بود. چشم مأمون به نوجوانى افتاد كه بر خلاف ديگران(كه ازمشاهده موكب مأمون پا به فرار نهادند) بر جاى خود ايستاده بود كه گويا حادثه اى رخ نداده است، مأمون از اين جريان درشگفت ماند وخواست از وضع اين نوجوان تحقيق كند.
مأمون: توچرا مانند ديگران فرار نكردى؟
امام: نه مسير توتنگ بود كه آنرا وسيع سازم ونه مجرم بودم كه از گناه بترسم.
مأمون: خودرا معرفى كن فرزند كيستى ؟
[1]كشف الغمة ج ص152ـ153.
امام: فرزند على بن موسى الرضا هستم.
مأمون:حقا كه تو فرزند او هستى[1].
پس از شهادت امام هشتم درسال 203،منصب امامت به امام محمد تقى(عليه السلام)منتقل گرديد. او درسن نه سالگى به اين امر خطير قيام كرد همچنان كه حضرت مسيح دردوران كودكى به مقام نبوت رسيد[2]وحضرت يحيى درسن كوچكى به مقام قضاوت وداورى منصوب گرديد[3].
درجهان بينى يك مرد الهى تحمل مقام رهبرى چندان شگفت آور نيست، زيرا پيشوايان الهى به خاطر يك رشته اهداف معنوى از تربيتهاى خاصى برخوردار بوده و در دوران خردسالى واجد كمالاتى مى شوند كه در افراد عادى يافت نميگردد.درگفتگوى حضرت امام جواد(عليه السلام)با دانشمندان بغداد درحضور مأمون،ارتباط امام با جهان غيب بر همگان روشن ومسلم گشت،كه مانمونه اى از آنرا ياد آور خواهيم شد:
سياست شوم مأمون
مأمون درميان خلفاى عباسى به هوش و ذكاوت،تدبير وكاردانى معروف بود وبه خاطر يك سلسله مسائل سياسى خاص،به علم وفرهنگ علاقه فراوانى نشان مى داد.
وى به خوبى مى دانست كه فرزندان عباس در قلوب مردم پايگاهى ندارند وقلوب مسلمانان متوجه خاندان پيامبر و فرزندان امام على بن ابى طالب(عليه السلام)است كه در آن زمان در رأس آنان فرزندامام هشتم قرارداشت. او مى دانست كه هدف
[1]بحار الأنوار ج 5ص91،92.[2]مريم ، آيه 30.[3]مريم آيه 12.
نهضتگران و انقلابى ها درگوشه و كنار كشورهاى اسلامى، زمامدارى شخصيتهاى روحانى يعنى نايبان حقيقى خدا و حجت الهى در زمين اند. او به جاى اعمال سياست زور، به فكر افتاد كه محورهاى انقلاب ها ونهضت ها را كنار خود جاى دهد تا فعاليتها وكوششهاى آنان وروابط افراد را با آنها تحت نظر بگيرد وبه همين جهت امام هشتم را با تشريفات خاصى به خراسان آورد. ولى از فزونى نفوذ امام درقلوب مردم خراسان بيمناك شد وناجوانمردانه اورا شهيدكرد.
شهادت امام هشتم خطر رابه كلى بر طرف نكرد، زيرا فرزند او مى دانست به تدريج محور انقلاب و هسته مركزى براى نهضت علوى ها وشيعيان درآيد، ازاين جهت همان سياست شوم خود را تعقيب كرد واورا به بغداد طلبيد وبراى جلب قلوب شيعيان، دختر خود«ام الفضل» را به عقد او درآورد تا به گونه اى رضايت شيعيان را به دست آورد.
مسئله تزويج دختر «مأمون» با امام نهم هرچند مورد رضايت عباسيان نبود، ولى او جلب رضايت انقلابيها را بر جلب رضايت فرزندان عباس ترجيح داد وازدواج دريك مجلس رسمى پايان پذيرفت.
مأمون براى آرام كردن عباسيها، مجلس رسمى ترتيب داد تا آنان از پايه علم و دانش امام جواد(عليه السلام)آگاه شوند واز عمل مأمون درمورد ازدواج انتقاد نكنند. فرزندان عباس فكر نمى كردند كه نوجوانى تا اين حد داراى علم و دانش باشد، وقتى مجلس رسمى شد، قاضى القضات وقت «يحيى بن اكثم»[1]مأمور شد سئوالاتى را طرح كند و پاسخ آنها را از امام نهم طلب نمايد. او نخستين سئوال خود را چنين مطرح كرد:
فرزند رسول خدا!! چه مى گوييد درباره كسى كه درحال احرام شكار كرده و آن را كشته است ؟
[1]براى آگاهى اززندگى يحيى بن اكثم به تاريخ بغداد ج14 مراجعه شود.
امام درپاسخ اين پرسش به تشقيق شقوق مسئله پرداخت وصور مسئله را به شرح زير ياد آور شد:
1ـ آيا شكار را درحرم كشته يا درحل؟(محدوده خاصى را از اطراف كعبه «حل» و خارج آن را «حرم» مى گويند).
2ـ آيا حكم مسئله رامى دانست واز تحريم شكار و قتل آن آگاه بود يانه؟
3ـ عمداً اين كار را كرده است يا از روى خطا؟
4ـ اولين بار بود كه مرتكب اين كار شده يا قبلا نيز مرتكب شده بود؟
5ـ آن شكار جزء پرندگان بود يا غير آن؟
6ـ شكار كوچك بوديا بزرگ؟
7ـ آيا پس از ارتكاب، از عمل خود نادم و پشيمان گشت يانه؟
8ـ درشب اين كار را انجام داديا در روز؟
9ـ دراحرام عمره، شكار كرد يا دراحرام حج؟
10ـ آيا مرتكب، آزاد بود يا غلام وبرده؟
هريك ازاين صورتها در اسلام براى خود حكم خاصى دارد، مقصود شما كدام يك از اين صورتهاست؟
يحيى دربرابر اين تشقيق وتكثير صور مسئله، انگشت تعجب به دندان گرفت ومبهوت وحيران گشت، به گونه اى كه از تعيين يكى از صورتها منصرف گرديد[1].
هدف مأمون از احضار امام جواد(عليه السلام)اين بود كه او را علاوه بر تحت نظر گرفتن، دچار امور آشفته خلافت كند زيرا دراين صورت قسمت اعظم نابسامانيها بر پاى امام حساب شده واز قرب ومنزلت او درقلوب علاقمندان كاسته مى شد.ازاين جهت امام دريافت كه اين سياست شوم، دام عظيمى است دربرابر قداست و طهارت وموقعيت او، امام به هروسيله اى بود رضايت مأمون را جلب كرد وبه عنوان
[1]كشف الغمة جص145.