بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 207

درآن دوران، مى توانستند به وسيله يكى از نواب خاص آن حضرت با اوتماس بگيرند و پاسخ دريافت كنند.اسامى نواب چهارگانه عبارتند از:

عثمان بن سعيد عَمْرى

محمّد بن عثمان بن سعيد عَمْرى

ابوالقاسم حسين بن روح نوبختى

على بن محمّد سمرى

كه آخرين آنها درسال329 هجرى درگذشت.

ازسال 329، كه غيبت كبرى آغاز شد، باب نيابت خصوصى بسته شد ونيابت عمومى كه از آنِ فقهاء است پاسخگوى كليه پرسشها ومشكلات گرديد، وزعامت شيعيان درعصر غيبت، به فقهاى جامع الشرايط واگذار گرديد.

خصوصيات حضرت مهدى(عليه السلام)

مجموع احاديث ورواياتى كه درمورد حضرت مهدى(عليه السلام)وارد شده است، مشخصات اورا به شرح زير بيان مى كند:

1ـ او از خاندان پيامبر اسلام وفرزندان اواست.

2ـ از فرزندان امام حسين است.

3ـ دوازدهمين پيشوا پس از پيامبر مى باشد.

4ـ فرزند امام حسن عسكرى است.

5ـ جهان را مملو از عدل و داد مى سازد.

6ـ حكومت جهانى را بر پا مى نمايد.

7ـ مستضعفان وبه اسارت كشيدگان از قيد زنجير اسارت آزاد مى شوند.


صفحه 208

8ـ جنگها برچيده مى شود و صلح وآرامش وعمران جاى آنها را مى گيرد.[1]

سخن درباره حضرت مهدى ابعاد مختلفى دارد وبر مسلمان محقق لازم است كه درباره هربعد از ابعاد زندگانى او كنجكاوى كند وبيانديشد. غالباً پرسشهاى پيرامون مسائل يا دشده درموارد زير است:

1ـ آيا تأسيس حكومت واحد جهانى امكان پذير است كه حضر ت مهدى براى تحقق بخشيدن به اين آرمان، حى وزنده مانده و روزى براى آن برانگيختهميشود؟

2ـ فايده وجود امام نسبت به امت اسلامى چگونه است ؟

اينك اين دو مسئله را در اين جا مطرح مى كنيم.

[1]مدارك اين خصوصيات به قدرى زياد است كه نمى توان آنهارا دراين بحث فشرده آورد وبراى آگاهى بيشتر به كتاب «منتخب الأثر» رجوع شود.


صفحه 209

1

حضرت مهـدى ـ عج ـ

و حكومت واحد جهانى

چهره واقعى انسان اجتماعى، آنگاه به خوبى روشن مى شود كه از كليه غزايز و نهادهاى درونى او كه زيربناى زندگى اجتماعى اورا تشكيل مى دهد، وطراح سرنوشت زندگى اجتماعى او مى باشد، آگاه باشيم.

نگاه سطحى ونگرش كوتاه درزندگى انسان، مارا از سرانجام وسرنوشت بشر درآينده آگاه نمى سازد، زيرا او موجودى دو چهره است ويا «صورتى درزير دارد آنچه در بالاستى».

چهره ظاهرى وبرونى جامعه انسانى، كاملاً يأس آور است، وخطوط برجسته سيماى او را، شقاوت وبدبختى، جنگ وستيزه جويى، ترك عواطف وافزايش سلاحهاى ويرانگر، نابسامانيها ى اخلاقى وفكرى و... تشكيل مى دهد.

هرگاه وسيله شناخت ومحور قضاوت ما درباره سرنوشت انسان،همين خطوط ظاهرى آ ن باشد، قطعا بايد از تكامل بشريت وبازگشت انسان به خويشتن مأيوس گرديم، وپيوسته درانتظار فاجعه ها باشيم فاجعه هايى كه انسان وتمدن ماشينى و صنعتى، اورا هرچه زودتر به كام خود فرو كشيده واز «تاك و تاك نشان» اثرى باقى نخواهدگذارد.

درحالى كه زير اين چهره كريه وناخوشايند انسان، چهره واقعى او، پوشيده مانده وپيوسته اميد بخشش وسرور آفرين مى باشد و مى گويد: پشت سر اين شب ظلمانى، روز روشنى وجود دارد و«پايان اين شب سيه سپيد است».


صفحه 210

علت اميدوارى

علت اينكه به آينده بشر اميدوار هستيم، دو چيز است، يكى از اين دو چيز عبارت است از: افزايش رشد اجتماعى،ديگرى عبارت است از: فطرى بودن تكامل. اينك تشريح هر دو علت.

1ـ افزايش رشد اجتماعى

چيزيكه ما رابه آينده بشر وتحول عميق درزندگى انسانها اميدوار مى سازد، يك رشته صفات عالى وسجاياى اخلاقى است كه با آفرينش او سرشت شده است.واين صفات در طول تاريخ بوسيله رادمردان بزرگ وپيروان پاك آنها، از طريق: عدالت خواهى، حق طلبى، ايثارگرى، مبارزه با ظلم وتعدى، ونثار جان ومال درراه احياى اهداف عالى، خودرا نشان داده وثابت كرده است كه دروجود انسان علاوه بر قواى حيوانى وغرايز نفسانى كه مبدأ شر و خونريزى است، يك رشته احساسات پاك وجود دارد، كه اگر به فعليت برسند، تمام غرايز حيوانى را كنترل كرده، وهمه راتعديل مى كند. ودرمسير حق و حقيقت قرار مى دهند.

چيزى كه هست احساسات ظريف انسان در طول تاريخ براثر كمبود رشد، مقهور «خود خواهى» و «جاه طلبى» انسان بوده، وازاين جهت قسمت اعظم از صفحات تاريخ اورا سياه ساخته است،ولى اين قاهريت ومقهوريت هميشه وپيوسته نيست، چه بسا بر اثر بالا رفتن رشد فردى واجتماعى درانسان، عقل وخرد، زمام غرايز مرز نشناس انسان را به دست گرفته وآن را كنترل كند، وبه صورت نيروى باز دارنده از نفوذ هريك در قلمرو ديگرى جلوگيرى كرده ومرز هركدام را مشخص سازد، و درنهايت قواى حيوانى را درخدمت تكامل انسان قرار دهد.


صفحه 211

2ـ عشق به تكامل از درون انسان شعله مى كشد

يك چنين اميدوارى علت ديگرى دارد وهرگز ناشى از ساده لوحى ويا خوش بينى زياد نيست، بلكه به خاطر اين است كه علوم انسانى به روشنى ثابت كرده است كه عشق به كمال دروجود انسان ريشه هايى دارد، واز درون او شعله مى كشد، ويگانه امتياز انسان از ساير جانداران، همان عشق به تكامل است و به خاطر همين عشق به تكامل است كه هرروز زندگى خود را رنگين تر ومتنوع تر مى سازد، درحالى كه ديگر جانداران، ميليونها سال است كه در جا مى زنند، وزندگى يكنواخت وآرام دارند.

هرگاه عشق به كمال با گوشت وخون او آميخته شده وهيچگاه از او جدا نمى گردد، قهرا روزى او را دربستر كمال، درمسير تكامل قرار خواهد داد، و چيزى نخواهد گذشت كه اين نقاب كريه، از چهره زيباى او برافتاده وچهره معصومانه او را در ظل بر قرارى يك حكومت جهانى الهى خواهيم ديد.

نشانه عشق او به كمال، تكامل زندگى مادى او است، او درطى اين قرون از كوخ نشينى به كاخ نشينى، از تسخير حيوانات به تسخير فضا، از بهره گيرى از سنگهاى سه گوش وآتش ومفرغ، به بهره گيرى از انرژى اتمى ترقى كرده است، به گونه اى كه اگر بشرهاى نخستين، بار ديگر به اين جهان برگردند، جهان را غير آن جهان، وانسان را غير آن انسان ديرينه خواهند انگاشت.

ولى بطور مسلم تكامل مادى، تكامل يك بعدى است وهرگز نمى توان نام آن را تكامل نهاد،اگر بعد معنوى با آن توأم نباشد، چه بسا به قيمت نابودى انسان تمام خواهدشد،تا آنجا كه كارشناسان نظامى تأييد مى كنند كه قدرت بمبهاى هسته اى در زرادخانه هاى جهان، به اندازه اى است كه تنها با بكا ر بردن چند عدد از آن، مى توان فاتحه انسانيت راخواند، اما با اين وصف مى توان يك چنين تكامل يك


صفحه 212

بعدى را تكامل واقعى وجامع خواند؟!

بنا بر اين بايد گفت: به حكم اينكه ميل به تكامل جزو سرشت انسان است، جامعه انسانى هرچه زودتر بايد اين تكامل يك بعدى را به صورت تكامل درتمام ابعاد،تكامل درماديات ومعنويات درآورد وچهره واقعى خودرا از اين راه نشان دهد و گرنه تكامل او ضد تكامل خواهد بود.

دراينجا دو سئوال مطرح مى باشد،يكى مربوط به وحدت تمدنها و فرهنگها و ادغام همه جامعه ها دريك جامعه است،ديگرى مربوط به محو ظلم و استثمار و جايگزينى عدل و دادگرى به جاى آن است، وما هر دو پرسش را مطرح كرده و به روشى از آن، پاسخ مى گوييم.

1ـ آيا وحدت جامعه ها وتمدنها وفرهنگها امكان پذير است

آيا روزى فرا مى رسد كه جوامع جهان، با فرهنگها وتمدنهاى گوناگون، كه هركدام براى خود آهنگ خاصى دارد، به صورت جامعه واحد، فرهنگ وتمدن واحد، درآيند وزير پوشش حكومت واحدى قرار بگيرند.

پاسخ اين سئوال را بحثهاى مربوط به طبيعت جامعه واينكه گرايش انسان به زندگى اجتماعى چگونه است، مى دهد، آيا اين گرايش همانطور است كه قرآن مى گويد؟

زندگى اجتماعى طرحى است كه خلقت در او قرار دارد، واو با انگيزه درونى شبيه غريزه، بسوى زندگى جمعى گام برمى دارد، اگر زندگى اجتماعى او، روى اين اصل استوار است، قطعا روح جمع گرايى درجامعه بشريت، كم كم گسترش بيشترى پيدا كرده وهمه جامعه ها درجامعه واحدى ادغام خواهند شد.

وبه عبارت ديگر:اگر بر زندگى انسان، روح جمع گرايى وگروهى، حاكم


صفحه 213

وسايه افكنده است وسايه آن لحظه به لحظه درحال گسترش است، قطعاً جوامع و فرهنگها وتمدنهاى مختلف رو به تشكّل ووحدت گذارده، و درآينده نزديكى با تكامل فرهنگى وافزايش وسايل ارتباط جمعى، جامعه هاى مختلف آهنگ واحدى پيدا خواهند كرد. وبه صورت يك جامعه درخواهند آمد، وآن روحى كه مايه پيدايش تشكل ها وجامعه هاى كوچك شده است، همان روح، اين جامعه هارا درمسير انسجام وتوحيد قرار خواهد داد.

درباره علّت زندگى اجتماعى انسان، نظريه هاى گوناگونى مطرح شده است.

گاهى گفته مى شود كه زندگى جمعى انسان، معلول حس استعمار و سود جويى انسان است كه اورا به سوى زندگى جمعى مى كشد،گاهى گفته مى شود كه يك مجاسبه فكرى وعقلى انسان را به زندگى اجتماعى دعوت مى كند، زيرا انسان با يك محاسبه آسان دريافته است كه تنهايى، به زندگى لذيذ وشيرين، قادر و توانا نيست، و گاهى نظريات ديگرى مطرح مى گردد.

نظريه صحيح واستوارى كه مورد تأييد دلايل حسى و عينى است، وآيات قرآن نيز آن را تصديق مى كند اين است كه زندگى اجتماعى براى انسان يك امرفطرى است وچنين زندگى از نخست درخلقت او طراحى شده است ( وبه اصطلاح گذشتگان «الإنسان مدنى بالطبع)» دراين صورت روح جمع گرايى كه در طول تاريخ از صورتهاى بسيط به صورت كاملتر رسيده است، قطعا درآينده زندگى انسان، گسترش بيشترى پيدا كرده و همه جوامع وفرهنگها وتمدنها، همه حكومتها درجامعه واحدى كه يك فرهنگ ويك تمدن ويك حكومت دارد، ادغام مى شوند،ونشانه هاى چنين گسترش درزندگى بشر قرن بيستم، كم وبيش به چشم مى خورد.

زيرا درحالى كه در اواخر قرن نوزدهم وآغاز قرن بيستم، عده اى به فكر احياء فكر «ناسيوناليسم» ومليت پرستى بودند، وگروهى درقيافه هاى مختلفى ازآن به


صفحه 214

شدت دفاع مى كردند، ناگهان مسئله «انترناسيوناليسم» ولزوم تشكيل حكومت واحد جهانى، درچشم انداز متفكران غرب قوت گرفت وجنگهاى بين المللى اول و دوم درطول اين مدت، به اين انديشه قوت بخشيد، وآنان با بينايى خاصى دريافتند، كه وجود مرزهاى مصنوعى ميان ملتها،عامل جنگ وخونريزيها است، وبراى رهايى ازاين بدبختى، چاره اى جز اين نديدندكه مرزهاى مصنوعى را درهم بكوبند، و همه انسانها را كنار هم، زير يك لوا و پرچم وحكومت قرار دهند.

كشتارهاى وحشيانه جنگ جهانى اول، سبب شد كه اتحاديه بزرگى به صورت«جامعه ملل» بوجود آيد و درآن 26 كشور عضو ومتحد گردند، تا در سايه آن بتوانند از بسيارى از خونريزيها جلوگيرى كنند و مسائل بين المللى را از طريق مذاكره حل و فصل نمايند، ولى چون اين اتحاديه به صورت ناقص تأسيس شده بود، نتوانست جهان را از آتش جنگ دوم برهاند.

در اثناى جنگهاى بين المللى دوم، فكر تأسيس يك جامعه جهانى به صورت واقع بينانه تر قوت گرفت،ونقطه اتكايى بنام «سازمان ملل متحد» و«اتحاديه هاى بين المللى» به وجود آمد واهداف اين سازمان درمنشورى بنام «منشور سازمان ملل متحد» تشريح گرديد.

متفكران وسياستمداران بزرگ جهان پيش بينى مى كنند كه ممكن است سازمان ملل كه در حقيقت يك پارلمان جهانى است درآينده به صورت مركز يك حكومت واحد جهانى درآيد، ووحدت انسانها و برابرى تمام بشرها را اعلام بدارد.

اين نوع جامعه ها وسازمانها وتبليغ از «انترناسيوناليسم» به جاى «ناسيوناليسم» گواه بر اين است كه ادغام جامعه ها دريك جامعه، وتبديل حكومتها،به يك حكومت جهانى، آنچنان انديشه دور و غير ممكن نيست بلكه به اندازه اى است كه گروهى از متفكران جهان كه هوادار حكومت واحد جهانى مى باشند دراعلاميه خود كه در كنگره توكيو درسال 1963 منتشر كرده اند، خطوط