علت اميدوارى
علت اينكه به آينده بشر اميدوار هستيم، دو چيز است، يكى از اين دو چيز عبارت است از: افزايش رشد اجتماعى،ديگرى عبارت است از: فطرى بودن تكامل. اينك تشريح هر دو علت.
1ـ افزايش رشد اجتماعى
چيزيكه ما رابه آينده بشر وتحول عميق درزندگى انسانها اميدوار مى سازد، يك رشته صفات عالى وسجاياى اخلاقى است كه با آفرينش او سرشت شده است.واين صفات در طول تاريخ بوسيله رادمردان بزرگ وپيروان پاك آنها، از طريق: عدالت خواهى، حق طلبى، ايثارگرى، مبارزه با ظلم وتعدى، ونثار جان ومال درراه احياى اهداف عالى، خودرا نشان داده وثابت كرده است كه دروجود انسان علاوه بر قواى حيوانى وغرايز نفسانى كه مبدأ شر و خونريزى است، يك رشته احساسات پاك وجود دارد، كه اگر به فعليت برسند، تمام غرايز حيوانى را كنترل كرده، وهمه راتعديل مى كند. ودرمسير حق و حقيقت قرار مى دهند.
چيزى كه هست احساسات ظريف انسان در طول تاريخ براثر كمبود رشد، مقهور «خود خواهى» و «جاه طلبى» انسان بوده، وازاين جهت قسمت اعظم از صفحات تاريخ اورا سياه ساخته است،ولى اين قاهريت ومقهوريت هميشه وپيوسته نيست، چه بسا بر اثر بالا رفتن رشد فردى واجتماعى درانسان، عقل وخرد، زمام غرايز مرز نشناس انسان را به دست گرفته وآن را كنترل كند، وبه صورت نيروى باز دارنده از نفوذ هريك در قلمرو ديگرى جلوگيرى كرده ومرز هركدام را مشخص سازد، و درنهايت قواى حيوانى را درخدمت تكامل انسان قرار دهد.
2ـ عشق به تكامل از درون انسان شعله مى كشد
يك چنين اميدوارى علت ديگرى دارد وهرگز ناشى از ساده لوحى ويا خوش بينى زياد نيست، بلكه به خاطر اين است كه علوم انسانى به روشنى ثابت كرده است كه عشق به كمال دروجود انسان ريشه هايى دارد، واز درون او شعله مى كشد، ويگانه امتياز انسان از ساير جانداران، همان عشق به تكامل است و به خاطر همين عشق به تكامل است كه هرروز زندگى خود را رنگين تر ومتنوع تر مى سازد، درحالى كه ديگر جانداران، ميليونها سال است كه در جا مى زنند، وزندگى يكنواخت وآرام دارند.
هرگاه عشق به كمال با گوشت وخون او آميخته شده وهيچگاه از او جدا نمى گردد، قهرا روزى او را دربستر كمال، درمسير تكامل قرار خواهد داد، و چيزى نخواهد گذشت كه اين نقاب كريه، از چهره زيباى او برافتاده وچهره معصومانه او را در ظل بر قرارى يك حكومت جهانى الهى خواهيم ديد.
نشانه عشق او به كمال، تكامل زندگى مادى او است، او درطى اين قرون از كوخ نشينى به كاخ نشينى، از تسخير حيوانات به تسخير فضا، از بهره گيرى از سنگهاى سه گوش وآتش ومفرغ، به بهره گيرى از انرژى اتمى ترقى كرده است، به گونه اى كه اگر بشرهاى نخستين، بار ديگر به اين جهان برگردند، جهان را غير آن جهان، وانسان را غير آن انسان ديرينه خواهند انگاشت.
ولى بطور مسلم تكامل مادى، تكامل يك بعدى است وهرگز نمى توان نام آن را تكامل نهاد،اگر بعد معنوى با آن توأم نباشد، چه بسا به قيمت نابودى انسان تمام خواهدشد،تا آنجا كه كارشناسان نظامى تأييد مى كنند كه قدرت بمبهاى هسته اى در زرادخانه هاى جهان، به اندازه اى است كه تنها با بكا ر بردن چند عدد از آن، مى توان فاتحه انسانيت راخواند، اما با اين وصف مى توان يك چنين تكامل يك
بعدى را تكامل واقعى وجامع خواند؟!
بنا بر اين بايد گفت: به حكم اينكه ميل به تكامل جزو سرشت انسان است، جامعه انسانى هرچه زودتر بايد اين تكامل يك بعدى را به صورت تكامل درتمام ابعاد،تكامل درماديات ومعنويات درآورد وچهره واقعى خودرا از اين راه نشان دهد و گرنه تكامل او ضد تكامل خواهد بود.
دراينجا دو سئوال مطرح مى باشد،يكى مربوط به وحدت تمدنها و فرهنگها و ادغام همه جامعه ها دريك جامعه است،ديگرى مربوط به محو ظلم و استثمار و جايگزينى عدل و دادگرى به جاى آن است، وما هر دو پرسش را مطرح كرده و به روشى از آن، پاسخ مى گوييم.
1ـ آيا وحدت جامعه ها وتمدنها وفرهنگها امكان پذير است
آيا روزى فرا مى رسد كه جوامع جهان، با فرهنگها وتمدنهاى گوناگون، كه هركدام براى خود آهنگ خاصى دارد، به صورت جامعه واحد، فرهنگ وتمدن واحد، درآيند وزير پوشش حكومت واحدى قرار بگيرند.
پاسخ اين سئوال را بحثهاى مربوط به طبيعت جامعه واينكه گرايش انسان به زندگى اجتماعى چگونه است، مى دهد، آيا اين گرايش همانطور است كه قرآن مى گويد؟
زندگى اجتماعى طرحى است كه خلقت در او قرار دارد، واو با انگيزه درونى شبيه غريزه، بسوى زندگى جمعى گام برمى دارد، اگر زندگى اجتماعى او، روى اين اصل استوار است، قطعا روح جمع گرايى درجامعه بشريت، كم كم گسترش بيشترى پيدا كرده وهمه جامعه ها درجامعه واحدى ادغام خواهند شد.
وبه عبارت ديگر:اگر بر زندگى انسان، روح جمع گرايى وگروهى، حاكم
وسايه افكنده است وسايه آن لحظه به لحظه درحال گسترش است، قطعاً جوامع و فرهنگها وتمدنهاى مختلف رو به تشكّل ووحدت گذارده، و درآينده نزديكى با تكامل فرهنگى وافزايش وسايل ارتباط جمعى، جامعه هاى مختلف آهنگ واحدى پيدا خواهند كرد. وبه صورت يك جامعه درخواهند آمد، وآن روحى كه مايه پيدايش تشكل ها وجامعه هاى كوچك شده است، همان روح، اين جامعه هارا درمسير انسجام وتوحيد قرار خواهد داد.
درباره علّت زندگى اجتماعى انسان، نظريه هاى گوناگونى مطرح شده است.
گاهى گفته مى شود كه زندگى جمعى انسان، معلول حس استعمار و سود جويى انسان است كه اورا به سوى زندگى جمعى مى كشد،گاهى گفته مى شود كه يك مجاسبه فكرى وعقلى انسان را به زندگى اجتماعى دعوت مى كند، زيرا انسان با يك محاسبه آسان دريافته است كه تنهايى، به زندگى لذيذ وشيرين، قادر و توانا نيست، و گاهى نظريات ديگرى مطرح مى گردد.
نظريه صحيح واستوارى كه مورد تأييد دلايل حسى و عينى است، وآيات قرآن نيز آن را تصديق مى كند اين است كه زندگى اجتماعى براى انسان يك امرفطرى است وچنين زندگى از نخست درخلقت او طراحى شده است ( وبه اصطلاح گذشتگان «الإنسان مدنى بالطبع)» دراين صورت روح جمع گرايى كه در طول تاريخ از صورتهاى بسيط به صورت كاملتر رسيده است، قطعا درآينده زندگى انسان، گسترش بيشترى پيدا كرده و همه جوامع وفرهنگها وتمدنها، همه حكومتها درجامعه واحدى كه يك فرهنگ ويك تمدن ويك حكومت دارد، ادغام مى شوند،ونشانه هاى چنين گسترش درزندگى بشر قرن بيستم، كم وبيش به چشم مى خورد.
زيرا درحالى كه در اواخر قرن نوزدهم وآغاز قرن بيستم، عده اى به فكر احياء فكر «ناسيوناليسم» ومليت پرستى بودند، وگروهى درقيافه هاى مختلفى ازآن به
شدت دفاع مى كردند، ناگهان مسئله «انترناسيوناليسم» ولزوم تشكيل حكومت واحد جهانى، درچشم انداز متفكران غرب قوت گرفت وجنگهاى بين المللى اول و دوم درطول اين مدت، به اين انديشه قوت بخشيد، وآنان با بينايى خاصى دريافتند، كه وجود مرزهاى مصنوعى ميان ملتها،عامل جنگ وخونريزيها است، وبراى رهايى ازاين بدبختى، چاره اى جز اين نديدندكه مرزهاى مصنوعى را درهم بكوبند، و همه انسانها را كنار هم، زير يك لوا و پرچم وحكومت قرار دهند.
كشتارهاى وحشيانه جنگ جهانى اول، سبب شد كه اتحاديه بزرگى به صورت«جامعه ملل» بوجود آيد و درآن 26 كشور عضو ومتحد گردند، تا در سايه آن بتوانند از بسيارى از خونريزيها جلوگيرى كنند و مسائل بين المللى را از طريق مذاكره حل و فصل نمايند، ولى چون اين اتحاديه به صورت ناقص تأسيس شده بود، نتوانست جهان را از آتش جنگ دوم برهاند.
در اثناى جنگهاى بين المللى دوم، فكر تأسيس يك جامعه جهانى به صورت واقع بينانه تر قوت گرفت،ونقطه اتكايى بنام «سازمان ملل متحد» و«اتحاديه هاى بين المللى» به وجود آمد واهداف اين سازمان درمنشورى بنام «منشور سازمان ملل متحد» تشريح گرديد.
متفكران وسياستمداران بزرگ جهان پيش بينى مى كنند كه ممكن است سازمان ملل كه در حقيقت يك پارلمان جهانى است درآينده به صورت مركز يك حكومت واحد جهانى درآيد، ووحدت انسانها و برابرى تمام بشرها را اعلام بدارد.
اين نوع جامعه ها وسازمانها وتبليغ از «انترناسيوناليسم» به جاى «ناسيوناليسم» گواه بر اين است كه ادغام جامعه ها دريك جامعه، وتبديل حكومتها،به يك حكومت جهانى، آنچنان انديشه دور و غير ممكن نيست بلكه به اندازه اى است كه گروهى از متفكران جهان كه هوادار حكومت واحد جهانى مى باشند دراعلاميه خود كه در كنگره توكيو درسال 1963 منتشر كرده اند، خطوط
اساسى طرح خودرا آورده اند و خطوط برجسته آن عبارت است از:
1ـ پارلمان جهانى
2ـ شوراى عالى اجرايى
3ـ ارتش جهانى
4ـ ديوان دادگسترى بين المللى
اين نوع طرز تفكرها وتشكيل چنين كنگره ها وطرحها نشانه آن است كه طرح الهى كه پيامبران واولياء گرامى خدا ازآن گزارش داده اند، درشرف تكوين ودرحال جوانه زدن است وآنچه را كه فلسفه مهدويت كه به آينده نگرى خاصى، خواهان حكومت واحد جهانى توأم با وحدت وفرهنگ وتمدنها مى باشد، انديشه اى بس ممكن وقريب الوقوع است كه كم وبيش نشانه هاى آن به چشم مى خورد.
2ـ صلح وصفا به جاى خونريزى
دومين پرسشى كه دراينجا مطرح است اين است كه تاريخ بشر مملو از جرايم وتعدى است، انسان با شنيدن نام جباران، مستكبران، مترفان، مسرفان، طواغيت،سلاطين،اميران، به ياد خونريزيها،آدمكشيها،تعديها و تجاوزهاى بيحدّ وحساب آنان مى افتد وباخودمى انديشد كه آيا پايان اين شب سيه، سفيدى دارد؟
وآيا روزى فرا مى رسد كه انسان درزندگى، تجاوز وستم را كنار بگذارد وبرادروار كنارهم زندگى كنند؟
پاسخ به اين سئوال با توجه به محاسبات فلسفى واجتماعى روشن است زيرا حركت انسان به سوى كمال، مورد اتفاق تمام مكاتب است ولى انسان وقتى به عاليترين درجه كمال مى رسد كه حركت او به سوى كمال، منحصر درجهات مادى
نباشد، وجهات معنوى اورا نيز دربرگيرد، رشد مادى انسان اجتماعى ازنظر صنعت وعلم قابل انكار نيست، وگسترش قدرت او بر دريا وخشكى، برهمه واضح وروشن است. ولى آيا تكامل مادى او كه تكامل يك بعدى است مى تواند ضامن سعادت وخوشبختى انسان باشد؟به طور مسلم نه،زيرا تكامل واقعى آنگاه صورت مى گيرد كه دركنار علم وصنعت درجنب سفاين فضايى، وقمرهاى مصنوعى، وزير دريايى ها وآسمانخراشها وصنايع بزرگ مادر، عدالت و دادگرى، رأفت، عاطفه واخلاق وانسانيت نيز حكومت كند، ودر غير اين صورت، جامعه بسان مرغ يك پر خواهد بود كه با پرش مختصرى به زمين افتاده و نابود خواهد شد.
خلاصه اعتقاد به حركت كمالى انسان، مارا بر آن وادار مى كند كه درانتظار چنين روزى باشيم.
مرحوم علاّمه طباطبايى دراين مورد مى نويسد:«نوع انسان به موجب فطرتى كه خداوند درنهاد او قرار داده خواستار سعادت حقيقى خود مى باشد، وسعادت واقعى دراين است كه نيازهاى جسم و جان او هردو تأمين شود، دنيا وآخرتش هردو منظور گردد. اينكه مى بينيم گاهى انسان از راه سعادت واقعى منحرف شده و بيراهه مى رود، نه ازاين جهت است كه نداى فطرت رانشنيده گرفته وگوش به فرمان آن نداده است، بلكه اين انحرافها مولود اشتباه وخطا درتطبيق است. ( او به دنبال سعادت وكمال است ولى تصور مى كند كه آن مورد انحرافى تضمين كننده كمال است)وبايد دانست كه دستگاه آفرينش به هدف ومقصود نهايى كه درپيش دارد ديريازود خواهد رسيد.
قرآن وآينده جامعه ها
قرآن درباره سرنوشت جامعه ها به روشنى سخن گفته است و با ملاحظه آياتى كه دراين زمينه وارد شده است، مى توان نظريه قرآن را درجهات مختلف مسئله
دريافت، وما آيات فراوانى را كه دراين موضوع وارد شده است، درچند بخش مطرح مى كنيم وبراى اينكه اشتباه رخ ندهد، درشمارش بخشها از حروف «ابجد» استفاده مى كنيم.
الف ـ وارثان زمين صالحانند
آينده نگرى انسان اورا وادار مى كند كه از آينده جهان وسرنوشت بشر خبرى به دست آورد، زيرا از سپيده دم تاريخ نزاع ونبرد پيوسته ميان صفوف حق و باطل بر قرار بوده و پيروزى دست به دست مى گشته وبه تعبير قرآن(...وَتِلْكَ اْلاَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ)[1]ما ايام وروزهاى (شيرين پيروزى ) راميان مردم دست به دست مى گردانيم.
بااينكه روش تاريخ بشر تاكنون به صورت مبادله پيروزى بوده است ولى قرآن معتقد است كه سنت الهى بر اين تعلق گرفته كه در آينده فقط صالحان، وارثان زمين خواهند بود وحكومت جهان واداره امور آنان را به دست خواهند گرفت وحق وحقيقت درموضع خود استوار خواهد بود وباطل بر آن پيروز نخواهد شد وهمه جهانيان زير لواى حكومت صالحان قرا رخواهند گرفت وحكومت واحدى بر جهان مستولى خواهد شد، چنانكه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبوُرِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ اْلاَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِى الصَالِحُونَ)[2]
مادر كتاب زبور، پس از «ذكر» (شايد مقصود تورات باشد) چنين نوشتيم كه درآينده صالحان وپاكان وارثان زمين خواهند بود، وصفحه جهان براى ابد از لوث وجود افراد ناصالح پا ك خواهد شد.
[1]سوره آل عمران، آيه 140.[2]انبياء آيه 105.