ميان همين انسانها رفت وآمد دارد، و دلهاى بسيار آماده را برمى گزيند، ودر اختيار مى گيرد و بيش از پيش آماده مى كند و مى سازد. افراد مستعد به تفاوت ميزان استعداد وشايستگى خود، توفيق درك اين سعادت را پيدا مى كنند، بعضى چند لحظه وبعضى چند ساعت وچند روز وبعضى سالها با او درتماس نزديك هستند. به تعبير روشنتر:
آنها كسانى هستند كه آنچنان بر بال وپر دانش وتقوى قرار گرفته وبالا رفته اند كه همچون مسافران هواپيماهاى دور پرواز، بر فراز ابرها قرار مى گيرند.
آنجا كه هيچ گاه حجاب ومانعى بر سرراه تابش جهان بخش آفتاب نيست، درحالى كه ديگران در زير ابرها ودرتاريكى ونور كمرنگ به سر مى برند.
به درستى حساب صحيح نيز همين است من نبايد انتظار داشته باشم كه آفتاب را به پايين ابرها بكشم تا چهره اورا ببينم، چنين انتظارى اشتباه بزرگ وخيال خام است اين منم كه بايد بالاتر ازابرها پرواز كنم تا شعاع جاودانه آفتاب را جرعه جرعه بنوشم وسيرآب گردم.
به هر حال تربيت اين گروه يكى ديگر از فلسفه هاى وجود او دراين دوران است.
ج ـ نفوذ معنوى و نا آگاه
مى دانيم خورشيد يك سلسله اشعه مرئى دارد كه از تركيب آنها باهم هفت رنگ معروف پيدا مى شود ويك سلسله اشعه نامرئى كه بنام «اشعه فوق بنفش، واشعه مادون قرمز ناميده شده است.همچنين يك رهبر بزرگ آسمانى خواه پيامبر باشد يا امام علاوه بر تربيت تشريعى كه از طريق گفتار ورفتار وتعليم وتربيت عادى صورت ميگيرد، يك نوع تربيت روحانى واز راه نفوذ معنوى در دلها وفكرها دارد كه مى توان آن را تربيت تكوينى نام گذارد. در آنجا الفاظ و كلمات و گفتار وكردار كار
نمى كند بلكه تنها جاذبه و كشش درونى كار مى كند.
درحالات بسيارى از پيشوايان بزرگ الهى مى خوانيم كه گاه بعضى از افراد منحرف وآلوده با يك تماس مختصر با آنها بكلى تغيير مسير مى دادند، و سر نوشتشان يكباره دگرگون مى شد وبه قول معروف با 180 درجه انحراف، راه كاملا تازه اى را انتخاب مى كردند و يك مرتبه فردى پاك ومؤمن وفداكار از آب در مى آمدندكه از بذل همه وجود خود نيز مضايقه نداشتند.
اين دگرگونيهاى تند وسريع وهمه جانبه، اين انقلابهاى جهش آسا وفرا گير، آن هم با يك نگاه يا يك تماس مختصر، البته براى آنها كه در عين آلودگى يك نوع آمادگى نيز دارند، نتيجه جذبه ناخودآگاه است كه گاهى ازآن تعبير به نفوذ شخصيت نيز مى شود، بسيارى از افراد اين موضوع را در زندگى خود تجربه كرده اند كه به هنگام برخورد با افرادى كه روحهاى بزرگ وعالى دارند، چنان بى اختيار وناخودآگاه تحت تأثير آنان قرار مى گيرند كه حتى سخن گفتن دربرابر آنها بر ايشان مشكل مى شود و خود را درميان هاله اى مرموز وغير قابل توصيف از عظمت وبزرگى مى بينند.
البته ممكن است گاهى اين گونه امور را با تلقين وامثال آن توجيه كرد، ولى مسلماً اين تفسير براى همه موارد صحيح نيست، بلكه راهى جزاين ندارد كه بپذيريم كه اين آثار نتيجه شعاع اسرار آميزى است كه از درون ذات انسانهاى بزرگ بر مى خيزد.
سرگذشت هاى فراوانى در تاريخ پيشوايان بزرگ مى بينيم كه جز از اين راه نمى توان آنهارا تفسير كرد.
برخورد «اسعد بن زراره» بت پرست به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)دركنار خانه كعبه وتغيير
جهش آساى طرز تفكر او ويا آنچه دشمنان سرسخت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)نام آن را سحر مى گذاردند ومردم را به خاطر آن ازنزديك شدن به او باز مى داشتند، همه حاكى ازنفوذ شخصيت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)درافراد مختلف ازاين طريق است[1]. همچنين آنچه درباره تأثير پيام امام حسين(عليه السلام)روى فكر «زهير» درمسير كربلا نقل شده تا آنجا كه با شنيدن پيام امام حتى نتوانست لقمه اى را كه در دست داشت به دهان بگذارد، و آن را به زمين نهاد وحركت كرد. ويا كشش عجيب و فوق العاده اى كه «حربن يزيد رياحى» درخود احساس مى كرد، وباتمام شجاعتش همچون بيد ميلرزيد وهمين كشش سرانجام اورا به صف مجاهدان كربلا كشيد وبه افتخار بزرگ شهادت نايل آمد.
ويا داستان جوانى كه درهمسايگى «أبو بصير» زندگى داشت، وبا ثروت سرشارخود كه از خوش خدمتى به دستگاه بنى اميه فراهم ساخته بود به عيش ونوش وبى بند وبارى پرداخته بود وسرانجام با يك پيام امام صادق(عليه السلام)بكلى دگرگون شد وهمه كارهاى خود را درهم پيچيد وتمام اموالى را كه از طريق نامشروع گرد آورده بود يا به صاحبانش داد ويا در راه خدا انفاق كرد. ويا سرگذشت كنيز خواننده وزيبا وعشوه گرى كه هارون به گمان خام خود براى منحرف ساختن ذهن امام كاظم(عليه السلام)به زندان اعزام داشته بود، ومنقلب شدن روحيه او دريك مدت كوتاه، تاآنجا كه قيافه وطرز سخن ومنطق او هارون را به حيرت ووحشت افكند... همه وهمه نشانه ونمونه هايى از همين تأثير ناخودآگاه است كه مى توان آن را شعبه اى از «ولايت تكوينى» پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)يا امام(عليه السلام)دانست، چرا كه عامل تربيت وتكامل دراينجا الفاظ وجمله ها وراههاى معمولى وعادى نيست، بلكه جذبه معنوى ونفوذ روحانى عامل اصلى محسوب مى شود. اين برنامه، همانگونه كه گفتيم، منحصر به پيامبران وامامان نيست بلكه رجال راستين وشخصيتهاى بزرگ نيز به تناسب ميزان شخصيت خود هاله اى ازاين نفوذ نا خود آگاه اطراف خود ترسيم مى كنند، منتها قلمرو گروه
[1]اعلام الورى ص 35 ـ 40 نگارش طبرسى.
اول با گروه دوم از نظر ابعاد وگسترش قابل مقايسه نيست.
وجود امام(عليه السلام)در پشت ابرهاى غيبت نيز اين اثر را دارد كه از طريق اشعه نيرومند وپردامنه نفوذ وشخصيت خود، دلهاى آماده را در نزديك و دور، تحت تأثير جذبه مخصوص قرار داده به تربيت وتكامل آنها مى پردازد واز آنها انسانهايى كاملتر مى سازد ما قطبهاى مغناطيسى زمين را با چشم خو د نمى بينيم، ولى اثر آنها روى عقربه هاى قطب نما، دردرياها راهنماى كشتيهاست ودر صحراها وآسمانها راهنماى هواپيماها و وسايل ديگر است، درسرتاسر كره زمين از بركت اين امواج ميليونها مسافر راه خود را بسوى مقصد پيدا كرده، با وسايل نقليه بزرگ وكوچك به فرمان همين عقربه ظاهراً كوچك از سرگردانى رهايى مى يابند.
آيا تعجب دارد اگر وجود امام(عليه السلام)درزمان غيبت با امواج جاذبه معنوى خود افكار وجانهاى زيادى را كه در دور يا نزديك قرار دارند هدايت كند، واز سرگردانى رهايى بخشد ؟ ولى نمى توان ونبايد فراموش كرد كه همان گونه كه امواج مغناطيسى زمين روى هر آهن پاره اى بى ارزش اثر نمى گذارد بلكه روى عقر به هاى ظريف وحساسى كه آب مغناطيس خورده اند، ويك نوع سنخيت وشباهت با قطب فرستنده امواج مغناطيسى پيدا كرده اند اثر مى گذارد، همينطور دلهايى كه راهى با امام دارند وشباهتى را درخود ذخيره نموده اند، تحت تأثير آن جذبه غير قابل توصيف روحانى قرار مى گيرند.
با درنظر گرفتن آنچه دربالا گفتيم يكى ديگر از آثار وفلسفه هاى وجودى امام(عليه السلام)درچنين دورانى آشكار مى گردد.
د ـ ترسيم هدف آفرينش
هيچ عاقلى بى هدف گام برنميدارد. وهرحركتى كه درپرتوعقل وعلم انجام گيرد درمسير هدفى قرار خواهد داشت; بااين تفاوت كه هدف در كار انسانها معمولا
رفع نيازمندى خويش وبر طرف ساختن كمبودهاست، ولى دركار خدا هدف متوجه ديگران ورفع نيازهاى آنهاست، چرا كه ذات او ازهر نظر بى پايان است وعارى از هرگونه كمبود وبا اين حال انجام دادن كارى به نفع خود درباره او مفهوم ندارد. حالا به اين مثال توجه كنيد:
درزمينى مستعد وآماده، باغى پر گل وميوه احداث مى كنيم، در لابلاى درختان وبوته هاى گل، علف هرزه هايى مى رويند، هروقت به آبيار ى آن درختان برومند مى پردازيم علف هرزه ها نيز از پرتو آنها سيراب مى شوند.
دراينجا ما دو هدف پيدا مى كنيم. هدف اصلى كه آب دادن درختان ميوه وبوته هاى گل است وهدف تبعى كه آبيارى علف هرزه هاى بى مصرف مى باشد.
بدون شك هدف تبعى نمى تواند انگيزه عمل گردد وياحكيمانه بودن آن را توجيه كند، مهم همان هدف اصلى است كه جنبه منطقى دارد.
حال اگر فرض كنيم بيشتر درختان باغ خشك شوند وجز يك درخت باقى نماند، اما درختى كه به تنهايى گلها وميوه هايى را كه از هزاران درخت انتظار داريم به ما مى دهد، بدون ترديد براى آبيارى همان يك درخت هم كه باشد آبيارى وباغبانى را ادامه خواهيم داد، گواينكه علف هرزه هاى زيادى نيز از آن بهره گيرند، واگر يك روز آن درخت نيز بخشكد آنجاست كه دست از آبيارى باغ مى كشيم هرچند علف هرزه ها بميرند. آنها كه درمسير تكاملند درختان وشاخه هاى پر برند.
آنها كه به پستى گراييده ومنحرف وآلوده اند، علف هرزه هاى اين باغند.
مسلماً اين آفتاب درخشان، اين مولكولهاى حيات بخش هوا، اين همه بركات زمين و آسمان براى آن آفريده نشده است كه مشتى فاسد وهرزه به جان يكديگر بيفتند وبه خوردن يكديگر مشغول شوند وجز ظلم وستم وجهل وفساد محصولى براى اجتماع آنها نباشد، نه هرگز هدف آفرينش نمى تواند اينها باشد.
اين جهان وتمام مواهب آن از ديدگاه يك فرد خدا پرست كه بامفاهيمى چون علم وحكمت خدا آشناست براى صالحان وپاكان آفريده شده است،همانگونه كه سرانجام نيزبطور كلى از دست غاصبان درخواهد آمد ودراختيار آنان قرار خواهد گرفت.
(إنَّ اْلأرْضَ يَرِثُّهاعِباِدىَ الصالِحُونَ)[1]روى زمين از آن صالحان خواهد بود.
باغبان آفرينش (جهان پهناور هستى ) به خاطر همين گروه، فيض ومواهب خودرا همچنان ادامه مى دهد. هرچند علف هرزه ها نيز به عنوان يك هدف تبعى سيراب گردند وبهره مند شوند، ولى بى شك هدف اصلى آنها نيستند. واگر فرضاً روزى فرا رسيد كه آخرين نسل گروه صالحان از روى زمين برچيده شوند، آن روز دليلى بر ادامه جريان اين مواهب وجود نخواهد داشت.
آن روز آرامش زمين به هم مى خورد وآسمان بركات خود را قطع مى نمايد وزمين از دادن بهره به انسانها مضايقه خواهد كرد.
از طرفى پيامبر وامام سمبل گروه صالحان ونمونه بارز انسان كامل است. يعنى همان گروهى كه هدف اصلى آفرينش راتشكيل مى دهند وبه همين دليل وجود او به تنهايى يا در رأس گروه صالحان، توجيه كننده هدف آفرينش ومايه نزول هرخير وبركات اوست. ريزش باران فيض ورحمت خداست اعم از اينكه در ميان مردم آشكارا زندگى كند يا مخفى وناشناس بماند.
درست است كه افراد صالح ديگر نيز هركدام هدفى هستند براى آفرينش ويا به تعبير ديگر بخشى از آن هدف بزرگ، ولى نمونه كامل اين هدف همين انسانهاى نمونه ومردان آسمانى مى باشند، هرچند سهم ديگران نيز محفوظ است. و از اينجا
[1]سوره انبياء آيه 105.
روشن مى شود آنچه در پاره اى از عبارات به اين مضمون وارد شده كه:
«بِيُمْنِهِ رُزِقَ اْلوَرى وَبِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ اْلأرْضُ وَالسَّماء»
از بركت وجود او (يعنى حجت ونماينده الهى ) مردم روزى مى برند وبه خاطر هستى او آسمان وزمين برپاست.يك موضوع ( اغراق آميز) و (دور ازمنطق) ويا (شرك آلوده) نمى باشد.
همچنين عبارتى كه به عنوان يك حديث قدسى خطاب به پيامبر از طرف خداوند دركتب مشهور نقل شده:«لَولاكْ لَماخَلَفْتُ اْلأفْلاكْ» (اگر تو نبودى آسمان ها را نمى آفريديم) بيان يك واقعيت است نه مبالغه گويى، منتها او شاهكار هدف آفرينش است وصالحان ديگر هر كدام بخشى از اين هدف بزرگ را تشكيل مى دهند، از مجموع آنچه در اين فصل تحت چهار عنوان گفته شد چنين نتيجه مى گيريم.
آنها كه دور نشسته اند ووجود امام را درعصر غيبت، يك وجود شخصى وبدون بازده اجتماعى دانسته اند وبه عقيده شيعه دراين زمينه تاخت وتاز كرده اندكهوجود چنين امامى چه نفعى درمقام رهبرى وامامت خلق مى تواند داشتهباشد،آنچنان كه آنها گفته اند نيست، وآثار وجودى او دراين حال نيز فراوان است.
3ـ حجت هاى مخفى وپنهان خدا در قرآن ونهج البلاغه
امير مؤمنان(عليه السلام)درنهج البلاغه براى خدا دو نوع حجت معرفى مى كند:يكى حاضر وآشكار وديگرى غايب و ناپيدا، آنجا كه مى فرمايد:
«اللّهُمَّ، لاتَخْلُو اْلأرْضَ مِنْ قائِمِ للّهِبِحجة إما ظاهراً مشهوراً أو خائفًا مغموراً
لِئَلا تبطُلَ حججُ اللّهِ وَبيناتُه»[1]«پرودگارا، روى زمين هيچگاه از حجتهاى تو خالى نمى ماند، حجتهايى كه گاهى مرئى وآشكار وگاهى از بيم مردم پنهان است، تا دلايل آيين الهى محو ونابود نشود،جمله «لِئَلا تبطُل حُجج اللّهِ وبيناتُه» بسيار قابل ملاحظه است ومى رساند كه رهبران الهى درحال ظهور وآشكار، واختفاء وپنهانى وظيفه سنگين رهبرى را انجام مى دهند ودر راهنمايى مردم در هر دو حالت مى كوشند.
مقصود امام از حجت خائف و مغمور كيست؟ آيا جز آن پيشواى معصوم را مى گويد كه براثر نبودن شرايط مساعد، در پس پرده غيبت بسر مى برد؟ تا روزى كه جهان براى نهضت او آماده گردد؟
پس از آگاهى ازاين دونوع حجت كه دركلام اميرمؤمنان به چشم مى خورد، نظر خوانندگان را به گروهى از اولياء الهى جلب مى كنيم:
الف ـ معلم موسى كه دراخبار بنام «خضر» معرفى شده است.
ب ـ حضرت موسى در مدت غيبت چهل روزه خود.
ج ـ حضرت يونس كه مدتها درمخفيگاهى به سر مى برد.
قرآن، ولى زمانى را معرفى مى كند كه از ديدگان مردم پنهان بود وآنها اورا نميشناختند، حتى رسول آن زمان نيز با او آشنايى نداشت ( واگر آشنايى پيدا كرد بر اثر معرفى خدا بود)اين ولى زمان، همان است كه خدا درباره او در قرآن چنين مى فرمايد:«موسى وهمراه او بنده اى از بندگان ما را يافتند كه مورد رحمت ما بوده واز پيش خود به او علومى داده بوديم»[2].
كسى كه داراى چنين علم وسيع وگسترده اى مى باشد وبه صريح قرآن، نبى
[1]نهج البلاغه كلمات قصار شماره 147.[2]سوره كهف آيه 65، 66، 67، 68 .