بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 243

روشن مى شود آنچه در پاره اى از عبارات به اين مضمون وارد شده كه:

«بِيُمْنِهِ رُزِقَ اْلوَرى وَبِوُجُودِهِ ثَبَتَتِ اْلأرْضُ وَالسَّماء»

از بركت وجود او (يعنى حجت ونماينده الهى ) مردم روزى مى برند وبه خاطر هستى او آسمان وزمين برپاست.يك موضوع ( اغراق آميز) و (دور ازمنطق) ويا (شرك آلوده) نمى باشد.

همچنين عبارتى كه به عنوان يك حديث قدسى خطاب به پيامبر از طرف خداوند دركتب مشهور نقل شده:«لَولاكْ لَماخَلَفْتُ اْلأفْلاكْ» (اگر تو نبودى آسمان ها را نمى آفريديم) بيان يك واقعيت است نه مبالغه گويى، منتها او شاهكار هدف آفرينش است وصالحان ديگر هر كدام بخشى از اين هدف بزرگ را تشكيل مى دهند، از مجموع آنچه در اين فصل تحت چهار عنوان گفته شد چنين نتيجه مى گيريم.

آنها كه دور نشسته اند ووجود امام را درعصر غيبت، يك وجود شخصى وبدون بازده اجتماعى دانسته اند وبه عقيده شيعه دراين زمينه تاخت وتاز كرده اندكهوجود چنين امامى چه نفعى درمقام رهبرى وامامت خلق مى تواند داشتهباشد،آنچنان كه آنها گفته اند نيست، وآثار وجودى او دراين حال نيز فراوان است.

3ـ حجت هاى مخفى وپنهان خدا در قرآن ونهج البلاغه

امير مؤمنان(عليه السلام)درنهج البلاغه براى خدا دو نوع حجت معرفى مى كند:يكى حاضر وآشكار وديگرى غايب و ناپيدا، آنجا كه مى فرمايد:

«اللّهُمَّ، لاتَخْلُو اْلأرْضَ مِنْ قائِمِ للّهِبِحجة إما ظاهراً مشهوراً أو خائفًا مغموراً


صفحه 244

لِئَلا تبطُلَ حججُ اللّهِ وَبيناتُه»[1]«پرودگارا، روى زمين هيچگاه از حجتهاى تو خالى نمى ماند، حجتهايى كه گاهى مرئى وآشكار وگاهى از بيم مردم پنهان است، تا دلايل آيين الهى محو ونابود نشود،جمله «لِئَلا تبطُل حُجج اللّهِ وبيناتُه» بسيار قابل ملاحظه است ومى رساند كه رهبران الهى درحال ظهور وآشكار، واختفاء وپنهانى وظيفه سنگين رهبرى را انجام مى دهند ودر راهنمايى مردم در هر دو حالت مى كوشند.

مقصود امام از حجت خائف و مغمور كيست؟ آيا جز آن پيشواى معصوم را مى گويد كه براثر نبودن شرايط مساعد، در پس پرده غيبت بسر مى برد؟ تا روزى كه جهان براى نهضت او آماده گردد؟

پس از آگاهى ازاين دونوع حجت كه دركلام اميرمؤمنان به چشم مى خورد، نظر خوانندگان را به گروهى از اولياء الهى جلب مى كنيم:

الف ـ معلم موسى كه دراخبار بنام «خضر» معرفى شده است.

ب ـ حضرت موسى در مدت غيبت چهل روزه خود.

ج ـ حضرت يونس كه مدتها درمخفيگاهى به سر مى برد.

قرآن، ولى زمانى را معرفى مى كند كه از ديدگان مردم پنهان بود وآنها اورا نميشناختند، حتى رسول آن زمان نيز با او آشنايى نداشت ( واگر آشنايى پيدا كرد بر اثر معرفى خدا بود)اين ولى زمان، همان است كه خدا درباره او در قرآن چنين مى فرمايد:«موسى وهمراه او بنده اى از بندگان ما را يافتند كه مورد رحمت ما بوده واز پيش خود به او علومى داده بوديم»[2].

كسى كه داراى چنين علم وسيع وگسترده اى مى باشد وبه صريح قرآن، نبى

[1]نهج البلاغه كلمات قصار شماره 147.[2]سوره كهف آيه 65، 66، 67، 68 .


صفحه 245

زمان ووصى وى از علم او بهره مند مى شودقطعاً از اولياء خدابوده ونه تنها از نظر علم ودانش وسيعتر بوده است، بلكه آنچنان روح قوى ونيرومندى داشته است كه وقتى موسى باو مى گويد:

«اجازه مى دهى كه من از تو پيروى كنم تا از علومى كه بتو داده شده است به من بياموزى؟»

وى در پاسخ مى گويد:

«تو نمى توانى بامن صبر كنى، چگونه مى توانى كارهايى را كه از اسرار آنها خبر ندارى، تحمل نمايى؟»[1].

بى شك اين فرد، از اولياى خدا و از شخصيتهاى والاى الهى بوده است،بررسى حالات اين ولى زمان وپنهان از ديدگان، درهمان چند لحظه كوتاه اززندگى حساس او كه با حضرت موسى گذرانده است مارا به نكاتى رهبرى مى كند:

1ـ اين ولى زمان، پنهان از ديدگان بود، كسى اورا نمى شناخت واگر خدا اورا معرفى نمى كرد كسى با او آشنا نمى شد، بنا براين شرط ولى اين نيست كه حتماً مردم او را بشناسند.

2ـ اين ولى الهى با اينكه از ديدگان غايب وپنهان بود، هرگز ازحوادث زمان واوضاع اجتماع غفلت نداشت وروى ولايت واختياراتى كه از جانب خدا به او داده شده بود، در اموال ونفوس تصرف مى كرد واوضاع را طبق مصالحى رهبرى مى نمود، او دررهبرى حوادث به قدرى دقيق بود كه راضى نشد، كشتى بينوايان را كه مايه زندگى آنان بود، فرمانرواى ستمگرى به غصب ببرد وبا معيوب ساختن آن، او را از تصرف كشتى باز داشت،اختيارات او به اندازه اى بود كه روى مصالحى

[1]سوره كهف آيه 65، 66، 67، 68 .


صفحه 246

توانست انسانى را بكشد وديوارى براى صيانت مال افراد يتيم به پا دارد[1].

3ـ نكته جالب اينكه نه تنها خود او غايب بود، بلكه تمام تصرفات او نيز از ديدگان عادى پنهان بود، اگر مردم وصاحب كشتى ازتصرف او آگاه بودند، هرگز اجازه نمى دادند كه او كشتى را سوراخ كند، زيرا از هدف مقدس او آگاهى نداشتند،اگر مردم شاهد قتل نفس او بودند، هرگز رهايش نمى كردندو...ازاينكه او همه اين كارهاى شگفت آور را در دل اجتماع انجام داد واحدى متوجه كاراو نشد، مى توان فهميد كه نه تنها خود او پنهان بود، بلكه تصرف او دراوضاع وحوادث نيز بر مردم پنهان بود، آنها تنها اثر فعل اورا مى ديدند، نه كار اورا.

4ـ مهمتر از همه، هدايت ورهبرى او بود، او با داشتن مقام ولايت، وظايف خودرا انجام مى داد، گاهى باتصرف در اموال ونفوس اثر ولايت خودرا ابراز ميداشت، وگاهى ازطريق فردسازى وتعليم افراد،به وظيفه خطير ولايت عمل مى نمود.

از زندگى حساس وتكان دهنده اين ولى الهى به خوبى مى فهميم كه ولى زمان گاهى عيان وپيدا وزمانى مخفى وپنهان خواهدبود واين كار بستگى به مصالح وقتواوضاع زمان دارد. همچنانكه مى فهميم هدايت ورهبرى كه وظيفه امام و ولى استمى تواند به دو صورت انجام گيرد وهرگز لازم نيست كه امام شناخته شودوهدايت كند، بلكه درحال اختفا وپنهانى نيز به اين وظيفه خطير قيام مى نمايد.

روشنتر از همه اينكه هدايت ورهبرى كه از شئون اولياى الهى است، گاهى به صورت «فردسازى» وگاهى به صورت «هدايت جمعى» انجام مى گيرد، ودر صورت فردسازى هرگز لزوم ندارد همه افراد اورا بشناسند ويا پيوسته كار اورهبرى

[1]سوره كهف آيه 71ـ82.


صفحه 247

عمومى باشد، بلكه درشرايط خاصى كه «جامعه سازى» مقدور نباشد، بايد به «فردسازى» بپردازد.

وظيفه امام در دوران غيبت، همان وظيفه ولى دوران موسى است. امام درحال اختفا درامورزندگى دنيوى ودينى مردم تصرفات دارد، با افراد شايسته ولايق درحال تماس بوده، و به فرد سازى وتربيت شخصيتها اشتغال دارد، آيا با داشتن چنين وظايفى باز جا دارد بگوئيم فائده وجودى اين ولى زمان چيست؟

آيه ايكه ضمن پرسش مطرح شده،(يَهْدُونَ بِأمْرِنا)نه تنها مى رساند كه هدايت آنان بفرمان خداست، بلكه مى رساند كه شيوه هدايتشان نيز به فرمان خدا مى باشد. گاهى اراده ومشيت خداتعلق مى گيرد كه آنان درحال اختفا به هدايت اشتغال ورزند، وگاهى مصالح ايجاب مى كند كه از پس پرده غيب برون آيند وموضوع هدايت جمعى را پيش گيرند، درهرحال همه هدايتها وهمه شيوه ها ى هدايت آنان به فرمان خداست.

درروزگارى كه پيامبر درزمينه فردسازى انجام وظيفه مى كردوسه سال تمام مخفيانه، به امر هدايت اشتغال مىورزيد،مضمون آيه(يَهْدُونَ بِأمْرِنا)را درمحدوده فرد اجرا مى نمود واين شيوه هدايت، كار اوبود تا اينكه فرمان خدا فرا رسيد واورا به هدايت جمع دعوت كرد. اين تنها پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)نيست كه گاهى درحال سر وپنهانى وبعداً به طور آشكار مردم را هدايت مى كرد، بلكه اين سنت كلى الهى است، گاهى فرمان خدابر اين تعلق مى گيرد كه آنان آشكارا رهبرى كنند، وگاهى مشيت او ايجاب مى كند كه به صورت خفا وپنهانى به فرد سازى اشتغال ورزند.

هردو نمونه درزندگى پيامبرى مانند نوح موجود است، وى نحوه تبليغ خودرا چنين بيان مى كند:«دعوت خود را آشكار ساخته ودر پنهان نيز آنان را


صفحه 248

فرامى خوانم.»[1]

نوح(عليه السلام)درفراز نخست، دعوت آشكار خودرا يادآور مى شود، همچنانكه در فراز دوم از دعوت پنهان خود سخن مى گويد وهر دو به فرمان خدا و براى هدايت افراد بوده است.

باتوجه به ا ين حقايق، درصورتى كه قرآن واحاديث ما فوق متواتر، به وجود وحيات چنين رهبرى گواهى مى دهد، وتنها سئوال اين است كه امام بايد هادى ورهبر باشد،پاسخ آن اين است كه چه لزومى دارد شيوه هدايت او عمومى وعلنى و آشكار باشد؟ مگر نه اين است كه هدايت او به فرمان خدا وامر اوست،(يَهْدُونَ بِأمْرِنا)اگر فرمان خدا اين باشد كه مدتى (تا وقتيكه زمينه نهضت وقيام آماده گردد) به فرد سازى گرايد، تا موقعيت جمع سازى فراهم گردد، باز مى توان گفت: اين امام چگونه هادى ورهبر است؟ اگر او درخفا گروهى رابا روشهاى مختلف وباتماسهاى گوناگون به حقيقت وحق دعوت كند وروى افرادى اثر بگذارد، آيا بهوظيفه رهبرى خود درحد امكان عمل نكرده است؟چطور درباره حضرت نوح وپيامبر اسلام اين شيوه كافى است ولى درمورد حضرت ولى عصر(عليه السلام)كفايت نمى كند؟

خلاصه معناى(يَهْدُونَ بِأمْرِنا)اين نيست كه پيوسته هدايت مى كنند، بلكه مفاد آن اين است كه هرطورخدا گفت وظيفه هدايت را انجام مى دهند، چه پنهان وچه آشكار، آرى، ولى زمان از انظار غايب وپنهان است وتبليغات وهدايتها وتصرفهاى اونيز از ديده وانظار پنهان مى باشد، وى تبليغات سرى دارد وفيض وافاده او نيز سرى و نهانى است.

[1]سوره نوح آيه 8و9.


صفحه 249

2ـ حضرت موسى چهل روزاز ديدگان پنهان وغايب بود

اگر امام و پيشوا پيوسته بايد در دل اجتماع باشد و غيبت امام با مقام هدايت وسود بخشى اومنافات دارد،درباره حضرت موسى چه بايد گفت ؟اين پيامبر الهى طبق تصريح قرآن، چهل روز تمام از بنى اسراييل دورى گزيد[1]، آيا او دراين مدت رهبر بوديانه؟امام بود يانه؟اگر بگوييم مقام نبوت ورهبرى را برعهده داشت، اين سئوال پيش مى آيد كه: فايده وجود چنين رهبرى چيست؟

واگر بگوييم دراين زمان مقام رهبرى ازاو سلب شده بود،سخن بى اساسى گفته ايم، زيرا همگى مى دانيم كه وى با داشتن اين سمت برا ى اخذ تورات از ديده ها غايب شده بود.

اگر رهبر بايد نورپاش والهام بخش باشد مدت كم وزياد درنظر عقل يكسان است وفقط آن مقدار از غيبت مستثنى است كه ضرورت زندگى مانند خواب، آن را ايجاب مى كند.

ممكن است گفته شود غيبت حضرت موسى با حضرت قائم فرق دارد،اگر موسى غيبت برگزيد به خاطر اين بود كه وصى او درميان مردم فيض بخش ورهبر بود،ولى جريان درباره حضرت قائم چنين نيست.پاسخ اين گفتار روشن است، زيرا او نيز نايبان خاص وعام دارد، كه بار رهبرى عمومى را به دوش مى كشند.

3ـ يونس زندانى

قرآن مجيد به سرگذشت يونس در سوره هاى مختلف اشاره نموده است طبق تصريح قرآن، يونس مدتى در شكم ماهى محبوس واز ديدگاه امت خود پنهان بود.

[1]سوره اعراف آيه 142.


صفحه 250

اين ولى الهى با داشتن مقام ولايت، از امت خود دور بود. حال اگر پيشواى الهى بايد پيوسته مفيض ونور بخش باشد، غيبت او را چگونه مى توان توجيه كرد؟

قرآن صريحا مى گويد: يونس پس از خروج از شكم ماهى باز بسوى جمعيت صد هزار نفرى اعزام گرديد[1]. از اينكه با ر ديگر خداوند او را براى هدايت مردم اعزام داشت مى توان حدس زدكه وى درمدت حبس، داراى مقام ولايت الهى بوده است، چيزى كه هست دراين مدت روى مصالحى از تبليغ وهدايت بازمانده بود. اين حقيقت در صورتى به خوبى روشن مى شود كه بدانيم مقصود از جمعيت صد هزار نفرى ويا بيشتر، همان قوم پيشين يونس است كه براثر توبه، عذاب را از خود دور كرده بودند.

4ـ ميان نبوت ووقت تبليغ حضرت مسيح، فاصله زمانى وجود داشت

قرآن مجيد از پيامبرى سخن مى گويد كه در دوران كودكى وشير خوارگى به مقام نبوت مفتخر گرديده است، اما تبليغ وهدايت او پس از ساليان درازى آغاز شده است. مگر نه اين است كه قرآن درباره حضرت مسيح چنين مى گويد:

«من بنده خدا هستم كتاب به من داده ومرا از پيامبران قرار داده است»[2].

حضرت مسيح اين سخن را در نخستين ايام زندگى خود گفت، ولى نفع عمومى وهدايت همگانى او درسى سالگى آغاز گرديد. هر فرد بى غرضى لازم است شيوه هاى هدايت نوح، ولى زمان حضرت موسى، وحضرت مسيح را در زندگى امام زمان پياده كند.

[1]سوره صافات آيه 147.[2]سوره مريم آيه 31.