بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 27

(إنّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ للّذي فَطَرَ السَّمواتِ والأرضَ حَنيفاً وَ ما أنَا مِنَ المُشْرِكينَ)(سوره انعام آيه 79).

2ـ هدفدارى وهماهنگى در آفرينش جهان

يكى ديگر از دلايل اثبات صانع، وجود هماهنگى و هدفدارى در جهان آفرينش است.

سلول انسان در رحم مادر پرورش پيدا مى كند، همراه با رشد «جنين» و رسيدن آن به مرحله تولد، غده هاى توليد كننده شير، تحت تأثير «هورمونهاى» مخصوص، آرام آرام خود را براى تغذيه نوزاد آماده مى كند، به گونه اى كه همزمان با تولد فرزند غذاى او نيز آماده مى شود.

اين هماهنگى، نشانه وجود تدبير ونقشه در آفرينش كودك ومادر است; زيرا ساليان قبل از تولد كودك، دستگاهى متناسب با دهان ودست وگلوى كودك، در پيكر مادر تعبيه شده وبه تدريج رشد يافته ودر روزى كه نوزاد به آن نياز شديد دارد، مورد بهره بردارى قرار گرفته است.

دراين جا مادّى نمى تواند اين هدفدارى را از طريق تصادف توجيه كند، همچنان كه نمى تواند در اين مورد، به خاصيت ماده پناه برد. ممكن است بگويد رشد يك نطفه ودر آمدن آن به صورت انسان، خاصيّت ماده است، يا بگويد رشديك نهال ودر آمدن آن به صورت يك درخت برومند، خاصيت سلول درختى و نهال آن است، ولى هرگز نمى تواند پيشى بينى نيازهاى آينده يك موجود را كه مدتها پيش از آن به وجود آمده است از طريق تصادف يا خاصيت ماده تفسير كند; چه اينكه اين پيش بينى از مقوله آينده نگرى وكار از روى نقشه وحساب است.

گاهى دو موجود، هركدام مكمل ديگرى است، مثلاً وجود درخت مكمل


صفحه 28

جانداران وهمچنين وجود جاندار، مكمل وجود درختان است واگر هستى منحصر به يكى از اين دو بود، اثرى از هيچكدام نبود، زيرا درخت، توليد كننده «اكسيژن ومصرف كننده «كربن» است، در حالى كه جاندار ، توليد كننده كربن و مصرف كننده اكسيژن است واگر يكى بود وديگرى نبود از وجود هيچ كدام خبرى نبود. اين نظام، گواه بر وجود نقشه و تدبير در خلقت هر دو است وهرگز نمى توان چنين نظامى را برخاسته از ماده بى عقل و شعور دانست.

يادآورى دو نكته:

1ـ در شناخت صانع جهان، پيوسته بايد از نظام موجود، بر وجو دخدا استدلال كرد. مثلاً، خود قرآن (چنانكه در بحث صفات مى آيد)، گردش منظم بادها را گواه بر وجود صانع جهان گرفته است; در حالى كه گاهى ديده مى شود، افراد از حادثه هاى استثنائى، بر وجود خدا استدلال مى كنند، مثلاً اگر روزى باد از طرف غير معمول بوزد آن را گواه بر وجود خدا مى گيرند; در صورتى كه بايد در هر دو شكل، بر وجود خدا استدلال كنيم، نه اينكه تنها در موارد استثنائى; زيرا، مفاد آن، اين است كه نظام علمى، منتهى به اثبات صانع نمى شود وآنچه را كه علم كشف كرده است نمى تواند خدا را ثابت كند وتنها پديده هايى كه علت آنها شناخته نشده است، گواه بر وجود خدا است. يك چنين طرز تفكر بهانه اى به دست دشمن مى دهد ودين را با علم، ناسازگار قلمداد مى كند.

2ـ گاهى ديده مى شود كه تنها وجود حيات وپيدايش آن در ماده، نخستين، پايه استدلال بر وجود خدا قرار مى گيرد; به اين بيان كه :زمين، جزء خورشيد بود، چگونه اين موجود داغ و سوزان كه همه مواد حياتى آن كشته شده، داراى حيات وزندگى گشت؟

درحالى كه وجود حيات كنونى نيز ، مى تواند ما را به سوى خدا رهبرى كند


صفحه 29

وقرآن وجود موجودات زنده را در زمين، نشانه وجود او گرفته است:

(وَبَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّة)(سوره بقره آيه 164).

در زمين از هر جاندارى پخش كرد.

ما در اين بخش به دلائل كمى اكتفاء كرديم زيرا وجود خدا، آنچنان روشن است كه جز گروه كمى، همه به آن معتقدند.

آنچه مهم است، مسئله تحليل صفات خدا است كه سرچشمه بسيارى از مذاهب و مكاتب كلامى است.


صفحه 30

5

صفات خدا

يكتايى خدا در ابعاد سه گانه

از ميان صفات خداوند، صفت توحيد از صفات برجسته اوست; تو گويى تمام پيامبران براى تبليغ اين اصل آمده اند واگر براى پيامبران، قانون اساسى تصور كنيم، توحيد نخستين اصل از اصول آن را تشكيل مى دهد واتفاقاً گروه مخالف پيامبران بيشتر با اين اصل در نبرد و پيكارند.

اقسام توحيد ومراتب آن

توحيد براى خود مراتبى دارد كه به گونه اى فشرده ياد آور مى شويم:

1ـ توحيد ذاتى: مقصود از توحيد ذاتى اين است كه ذات خدا يكى است ونظير ومانندى ندارد.

2ـ توحيد افعالى: به اين معنى است كه خالق جهان يكى است ومؤثر تام ومستقلى جز او نيست و تأثير ديگر اسباب در پرتو فاعليت و خالقيت اوست.

3ـ توحيد در عبادت: يعنى پرستش مخصوص اوست وجز او نبايد كسى را پرستش كرد.

توحيد ذاتى به اين معنى كه خدا نظير ومانندى ندارد وبا توجه به اين كه خدا


صفحه 31

يك موجود با كمال است ونقص به آن راه ندارد، روشن وواضح است; زيرا فرض دو خدا مستلزم اين است كه هركدام متناهى باشد تا يكى از ديگرى متمايز گردد، ولازمه متناهى بودن دو خدا اين است كه هر يك از ديگرى سلب شود و سلب يكى از ديگرى، سلب كمال از ديگرى و در نتيجه ناقص بودن اوست و موجود ناقص نمى تواند خدا باشد.

به ديگر سخن، فرض تعدد، فرض متناهى بودن است وفرض تناهى، ملازم با نقص است ونقص با خدايى سازگار نيست از اين جهت ، بايد وجود خدا را، نامتناهى فرض كنيم وشىء نامتناهى قابل تكرار نيست.زيرا وجود خداى نخست همه جا اعم از ذهن و خارج را احاطه كرده و براى خداى ديگر امكان وجود نيست. شايد آيه:(قُلْ هُوَ اللّهُ أحَدْ)ناظر به چنين توحيدى باشد.

توحيد ذاتى، معنى ديگرى دارد وآن اينكه: خداوند، داراى اجزاء نيست وبسيط است، زيرا فرض جزء براى خدا مستلزم اين است كه خدا در تحقق خود به اجزائى كه غير از خود هستند، محتاج ونيازمند باشد.

شكى نيست هر مركّبى غير جزء خود هست; يك دستگاه ماشين، يك محلول شيميائى، غير تك تك اجزاء آن است; فرض تركيب در خدا، اين است كه او به تك تك اجزاء كه غير خود وى هستند، محتاج گردد واحتياج با مقام خدايى سازگار نيست.

مقصود از «توحيد افعالى» اين است كه : خالق جهان يكى است وگواه روشن آن، وجود هماهنگى درعالم آفرينش است واينكه كوچكترين تصادمى در وضع كلى جهان نيست. اين امر، نشانه اين است كه اراده واحدى بر اين جهان حكومت مى كند واگر اين جهان زير نظر دو اراده، اداره مى شد، واختلاف اراده، مايه اختلاف تدبير وبه هم خوردن هماهنگى در اجزاء جهان مى گشت.

قرآن با تكيه بر براهين گذشته خدا را به يگانگى مطلق مى خواند:


صفحه 32

(وَإلهُكُمْ إلهٌ واحِدٌ لا إلهَ إلاّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ)(سوره بقره آيه 163).

خداى شما خداى يگانه است، جز او خدايى نيست و او بخشنده ومهربان است .

آنگاه قرآن در آيه بعد هماهنگى جهان را گواه بر اين مدعا مى گيرد ومى فرمايد:

(إنَّ في خَلْقِ السَّمواتِ والأرضِ واخْتِلافِ اللَّيلِ والنَّهار والفُلكِ الَّتي تَجْري فِي البَحْرِ بِما يَنْفَعُ النّاسَ وَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ السَّمآءِ مِنْ ماء فَأحْيا بِهِ الأرضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ بَثَّ فيها مِنْ كُلِّ دابَّة وَ تَصريفِ الرِّياحِ والسَّحابِ المُسَخَّرِ بَيْنَ السَّماءِ والأرضِ لآيات لِقَوم يَعْقِلُونَ)(سوره بقره آيه 164).

در آفرينش آسمانها وزمين وگردش شب و روز وحركت كشتى در دريا به سود مردم وفرود آمدن باران از آسمان كه به وسيله آن زمين پس از مردنش زنده مى شود وپخش موجودات زنده در زمين وگردش بادها وحركت ابر موجود ميان آسمان وزمين (در همه اينها)، گواه روشن براى افراد عاقل وخردمند است.

در اين آيه، سخن از نظام آفرينش است كه گواه بر وحدانيّت تدبير ويگانگى خالق جهان است.

توحيد در عبادت

مقصود از اين اصل، اين است كه فقط بايد خدا را پرستش كرد واز پرستش غير او دورى جست. در اينجا بايد دو مطلب روشن شود:

1ـ چرا بايد خدا را پرستش كرد؟

2ـ چرا بايد غير او را پرستش نكرد؟

پرستش خدا انگيزه هايى دارد، بزرگترين انگيزه آن، كمالى است كه انسان در


صفحه 33

خدا سراغ دارد و آگاهى از اين كمال، سبب مى شود كه انسان خود به خود در برابر آن كانون كمال، خضوع وخشوع كند. اين نوع انگيزه، مخصوص طبقه عارف وآشنايان به مقام ربوبى است; ولى طبقات ديگر، خدا را از آن جهت پرستش مى كنند كه او سرچشمه نعمتها وفيض ها است ويكى از فيضهاى مستمر او، وجود انسان است، پس به حكم عقل، بايد در برابر مُنعِمْ خضوع نمود وسپاس او را به جا آورد; گروه سوّمى نيز خدا را به پاداشهاى بزرگ و يا ترس از كيفرهاى او مى پرستند. در هر حال اين انگيزه ها سبب مى شود كه خدا را بپرستيم.

اما چرا بايد از پرستش غير او امتناع ورزيد؟ زيرا غير اوكمال ندارد يا منبع فيض ونعمت نيست كه ما را وادار به تواضع كند; همچنان كه كيفرها وپاداشهايى در اختيار ندارد كه انگيزه پرستش گردد. زيرا غير خدا، هرچه دارد از كانون كمال دارد وخود، كانون كمال نيست.

حال بايد ديد، حقيقت پرستش چيست؟

گروهى در معناى پرستش ، افراط مىورزند وهر نوع احترام به اولياء الهى را در حال حيات وممات آنان پرستش آنان تصور مى كنند; از اين رو، بوسيدن ضرايح مقدسه يا توسّل به ارواح پاك، در نظر آنان پرستش صاحب مرقد وروح شمرده مى شود. براى آگاهى از معناى پرستش،بايد توجه كنيم كه پرستش آن گونه از خضوع واظهار كوچكى در مقابل كسى است كه او را خدا بدانيم يا معتقد شويم كه كارهاى خدايى به او تفويض شده است وخدا در آن قسمت از كارها كنار رفته است; به ديگر سخن، او را خداى بزرگ ويا خداى كوچك بدانيم. همچنان كه عرب جاهلى، بتها را خدايان كوچك مى دانست ومعتقد بود كه قسمتى از كارهاى خدا به آنها واگذار شده است.

بنابر اين، هرگاه در برابر موجودى خضوع كنيم در حالى كه او را نه خداى بزرگ ونه خداى كوچك بينديشيم بلكه بنده پاك وبى آلايش خدا تصور كنيم كه در


صفحه 34

نزد او مقامى دارد، اين خضوع، هرچند هم به نهايت برسد، احترام خواهد بود نه پرستش. وما اگر نسبت به پيشوايان بزرگ ، در حال حيات وممات، احترام مى كنيم، يا توجه به اين كه همگى بندگان مخلص خدا هستند، قطعاً عمل ما رنگ عبادت و پرستش به خود نخواهد گرفت.

گواه اين مطلب اين كه خدا به فرشتگان فرمان مى دهد كه آدم را سجده كنند ونهايت خضوع را در برابر او انجام دهند، اگر اين خضوع، پرستش آدم بود، بايد فرشتگان، مشرك وشيطان ياغى، رئيس الموحدين باشد.

شناخت ديگر صفات خدا

براى خدا صفات ثبوتى وسلبى هست. مقصود از صفات ثبوتى صفات كمالى است كه بر خدا ثابت مى باشد ومقصود از صفات سلبى آن رشته از نقايص است كه از خدا سلب مى گردد. از صفات ثبوتى خدا پنج صفت را در اينجا متذكر مى شويم:

(1) ـ دانا (2) ـ توانا (3)ـ زنده (4) ـ بينا (5) ـ شنوا

در باره اثبات دو صفت نخست كافى است كه مصنوعات او را از اتم تا كهكشان مطالعه كنيم.

علوم بشرى با پى گيرى ده هزار ساله خود توانسته است قسمت ناچيزى از اسرار و رازهاى پيچيده جهان را به دست آورد; در حالى كه قسمت اعظم آنها در گوشه جهل انسان باقى است.

مطالعه اين جهان ما را به علم بى پايان وقدرت نامتناهى خدا رهنمون مى گردد ومى رساند كه خدا از مجموع قوانينى كه بشر در علوم طبيعى كشف كرده است آگاه بوده وجهان را با قدرت خود آفريده است. واين مطالعه ما را به دو صفت