بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 38

را تشخيص مى دهد وبا توجه به اين كه ظلم بر ديگران نازيبا است واز طرف ديگر نيازى به آن ندارد، كشف مى كنيم كه انگيزه هاى ظلم در خدا موجود نيست.

قرآن در باره هدف انبياء اقامه عدل را مطرح مى كند وياد آور مى شود كه تمام پيامبران بر اقامه عدل در جامعه دعوت شده اند چنانكه مى فرمايد:

(لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وأنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ المِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ...)(حديد آيه 25).

«ما پيامبران خود را با دلائل روشن برانگيختيم وهمراه آنان كتاب وميزان (عقل كه مايه سنجش حق وباطل است) فرو فرستاديم تا مردم عدل وداد را به پا دارند».

مقصود از صفت دوم(حكيم) اين است كه كارهاى او دور از لغو وعبث وبيهودگى است، زيرا موجود سرا پا علم و قدرت جهت ندارد كه كار عبث انجام دهد وكار عبث سرچشمه اى جز فقدان آگاهى صحيح ندارد. وبه ديگر سخن، آن كس كار لغو انجام مى دهد كه از زشتى آن ناآگاه ويا بر ترك آن قادر وتوانا نباشد وهر دو عامل در خدا منتفى است از اين جهت او موجود حكيم است.

مقصود از صفت سوم(غنىّ) اين است كه وجود خداوند مبدأ ومنبع همه نوع كمال است، طبعاً او غنى وبى نياز خواهد بود زيرا فرض اين است كه همه كمالات از او سرچشمه مى گيرد. غير از او موجود صاحب كمالى نيست كه رفع نياز از خدا كند.

قرآن مجيد خدا را چنين معرفى مى كند:

(يا أيُّهَا النّاسُ أنْتُم الفُقَراءُ إلَى اللّهِ واللّهُ هُوَ الغَنِيُّ )


صفحه 39

الحَميدُ) (فاطر/15)

اى مردم همگى به خدا نيازمنديد وخداوند بى نياز وستوده است.

ودر جاى ديگر مى فرمايد:

(وقالَ مُوسى إنْ تَكْفُرُوا أنْتُمْ وَ مَنْ في الأرضِ جَميعاً فإنَّ اللّهَ لَغَنِيٌّ حَميدٌ)(سوره ابراهيم آيه 8)

«موسى(عليه السلام)گفت اگر شما و همه مردم روى زمين كفر ورزند، پس خداوند بى نياز و ستوده است».

تا اين جا به گونه اى با صفات ثبوتى خدا آشنا شديم اكنون وقت آن رسيده است كه با صفات سلبى آشنا شويم.

صفات سلبى خدا

مقصود از صفات سلبى، سلب آن رشته از نقائص است كه ذات حق پيراسته تر از آن است كه با آنها متصف شود.

در ميان صفات سلبى به دو صفت ياد شده در زير توجه فرمائيد:

1ـ خدا جسم نيست .

2ـ خدا مركب نيست.

دليل هر دو سلب، روشن است، زيرا اگر جسم باشد طبعاً نياز به مكان خواهد داشت وشىء محتاج نمى تواند خدا باشد.

همچنين مركب نيست زيرا مركب به اجزاء خود نياز دارد. واجزاء،غير مركب مى باشند، وموجود محتاج نمى تواند خدا باشد. بلكه نياز به قدرتى دارد كه از او رفع نياز نمايد. وهم چنين است ديگر صفات سلبى خدا كه همگى به آن خاطر ازخدا سلب مى شوند كه وجود آنها مايه نقص ونياز است وخدا بالاتر از آن است كه نقص ونياز به ذات او راه يابد.

اصولاً مى توان تمام صفات ثبوتى را به يك صفت و همه صفات سلبى را نيز به يك صفت باز گرداند وآن اين كه، هر نوع كمالى كه به انديشه انسان برسد خدا آن كمال را داراست واگر عالم وقادر است ازاين جهت است كه علم وقدرت، كمال


صفحه 40

است. هم چنين هر نقصى كه به انديشه انسان برسد خدا از آن منزه وپيراسته است.

واگر خدا جسم ومركب نيست از آن جهت است كه جسم بودن وتركيب مستلزم نقص است ازا ين جهت مى توان گفت كه خداوند يك صفت ثبوتى وآن ثبوت تمام كمالات برخدا ويك صفت سلبى وآن سلب تمام نقائص از او، بيش ندارد.

رفع يك اشتباه

گاهى گفته مى شود چگونه انسان، موجود محدودى است كه مى تواند موجود نامحدود را مانند خدا بشناسد، در حالى كه نامحدود در افق موجود محدود قرار نمى گيرد. وبه تعبير دانشمندان:

به كنه ذاتش خرد برد پى *** اگر رسد خس به قعر دريا

وبه قول ديگرى:

اى برتر از خيال وقياس و گمان ووهم *** وز هرچه گفته اند وشنيديم وخوانده ايم

ولى پاسخ اين سؤال روشن است زيرا فرق است ميان شناخت مطلق وشناخت نسبى. آنچه ممكن نيست، شناخت تمام جوانب وابعاد وجود اوست ونه شناخت نسبى، موجود محدود مى تواند از طريق صفات خدا به گونه اى با او آشنا شود.

شناخت صفات خدا از طريق قرآن

قرآن خدا را در سوره حشر با صفات چهارده گانه اى معرفى كرده است آنجا كه مى فرمايد:

(هُوَ اللّهُ الَّذي لاإلهَ إلاّ هُوَ عالِمُ الغَيْبِ والشَّهادَةِ هُوَ الرَّحمنُ الرّحيم)*هُوَ اللّهُ الَّذي لاإلهَ إلاّ هُوَ المَلِكُ القُدُّوسُ السَّلامُ المُؤمِنُ المُهَيْمِنُ العَزيزُ الجَبّارُ المُتَكَبِّرُ


صفحه 41

سبْحانَ اللّهِ عَمّا يُشرِكُونَ *هُوَ اللّهُ الخالِقُ البارِىءُ المُصَوِّرُ لَهُ الأسْماءُ الحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِي السَّمواتِ والأرضِ وَ هُوَ العَزيزُ الحَكيمُ)(سوره حشر آيه 22ــ 24).

1ـ اوست خدائى كه جز او خدائى نيست .2ـ او آگاه از پنهان و آشكار است. 3ـ او رحمان ورحيم است. 4ـ فرمانرواى مطلق. 5ـ پاك. 6ـ بى عيب . 7ـ ايمن بخش. 8ـ نگهبان. 9ـ گرانقدر. 10ـ پرقدرت. 11ـ بلند پايه .12ـ آفريننده. 13ـ تصويرگر است.

ودر سوره آل عمران او را چنين معرفى مى كند:

(إنَّ اللّهَ لايَخْفى عَلَيْهِ شيءٌ فِي الأرضِ وَلا فِي السّماءِ)(سوره آل عمران آيه5).

براى خداوند چيزى در زمين وآسمان پنهان نمى ماند.

معرفى هاى تورات از خدا

بايد در شناخت خدا به عقل و خرد يا به كتاب آسمانى تحريف نشده اعتماد كنيم وگرنه معرفى كتابهاى تحريف شده جز دورى از شناخت واقعى نتيجه ديگرى ندارد اينك دو نمونه از معرفى هاى تورات نسبت به خدا را ياد آور مى شويم.

1ـ تورات در سفر تكوين (كتاب آفرينش) خدا را آن چنان معرفى مى كند كه گويا در باغهاى بهشت راه مى رود وآواز مى خواند وجايگاه آدم را نمى داند[1]، يك چنين معرفى از خدا كجا ومعرفى كه قرآن از خداوند در باره آگاهى گسترده او مى كند كجا.

2ـ قرآن در مواردى كه سخن از آفرينش آسمانها وزمين در شش روز به ميان

[1]تورات سفر تكوين ، فصل سوم جمله هاى 9ـ11.


صفحه 42

مى آورد بلافاصله مى گويد:

(...وَما مَسَّنا مِنْ لُغُوب)(سوره ق آيه 38) به ما خستگى دست نداد.

اصرار براين مطلب در قرآن گويا ناظر بر مطلبى است كه تورات در اين مورد دارد كه خداوند پس از آفرينش آسمانها وزمين در اين مدت خسته شده وبه استراحت پرداخت[1]اين نوع معرفى ها مايه دورى طبقه روشنفكر از خدا بود.

[1]تورات سفر تكوين،فصل دوم جمله3.


صفحه 43

7

نياز بشر به راهنمايان آسمانى

« نبوّت عامّه »

بطور مسلم بشر براى هدفى آفريده شده است، هدفى كه به خود انسان باز مى گردد نه به خدا. وبه ديگر سخن، آفرينش انسان بى هدف نيست هرچند براى آفريدگار در اين مورد هدفى كه بر طرف كننده نياز او باشد وجود ندارد ودليل اين مطلب روشن است، زيرا خداى حكيم پيراسته از آن است كه كار لغو وعبث انجام دهد وانگيزه هاى عمل لغو در خدا موجود نيست، آن فرد كار لغو انجام مى دهد كه يا از زشتى آن آگاه نباشد ويا به آن نياز داشته باشد وهر دو عامل در خدا منتفى است.

از اين بيان نتيجه مى گيريم كه براى آفرينش انسان هدفى است كه بشر براى آن هدف خلق شده است واين هدف جز تكامل انسان از صورت يك ذره بى مقدار تا برسد به صورت يك انسان كامل كه در علم وتوانائى مثَل خدا و جانشين او در روى زمين گردد.

بطور مسلّم بشر در رسيدن به اين مرحله از تكامل به راهنمايانى نياز دارد كه او را به اين مقصد رهبرى كنند وگرنه خود بشر با پاى خود نمى تواند به هدف برسد. اكنون براى روشن شدن اين مطلب دو مثال مى زنيم:

1ـ شكى نيست كه اقتصاد در زندگى انسان نقش مؤثرى دارد وهمه جهان آن را به عنوان يك اصل مؤثر پذيرفته اند، ولى هنوز بشر الفباى اقتصاد را به دست


صفحه 44

نياورده ودر شيوه آن دو مكتب متضاد در برابر هم قرار دارند يكى (سوسياليسم) از آن پس كمونيست وديگرى (كاپيتاليسم). مكتب نخست، بخش خصوصى را غير قانونى اعلام كرده و منتظر آن است كه مالكيت شخصى را نيز لغو كند ومى گويد هنوز بشر آماده پذيرش بهشت كمونيست نيست كه مالكيت به صورت كلى اعم از خصوصى وشخصى لغو گردد. مكتب ديگر، مالكيت را به صورت گسترده پذيرفته و براى آن محدوديتى نه از نظر سبب نه از نظر نتيجه قائل نشده است. اين مكتب هر نوع در آمد را هر چند از طريق ربا و فروختن سلاحهاى مخرب وويرانگر وفحشا به رسميت شناخته وانسان را مالك آن مى داند. اين نامحدوديت از ناحيه سبب، همچنين ازناحيه خود مالكيت نيز محدوديتى قائل نيست، در اين مكتب يك انسان مى تواند كوهى از معدن طلا را مالك گردد.

2ـ در مسئله شناخت صفات خدا بشر به توافق جزئى نرسيده است تا آنجا كه گروهى مانند مجوس به دوگانگى ومسيحيت به سه گانگى، مشركان به صدگانگى معتقد گشته وتوحيد را كه صفت بارز خداست، منكر شده اند. يك چنين بشرى كه از الفباى امور مادى ومعنوى بى خبر است چگونه مى تواند بدون آموزگاران آسمانى به سعادت ممكن برسد.

درهند فقر زده، صد وپنجاه ميليون گاو زندگى مى كنند ومزارع را پايمال مى سازند ولى مردم هند با بدبختى دست به گريبانند واز بدى تغذيه هر روز عدّه زيادى مى ميرند اما جرأت اين كه از گوشت اين گاوها استفاده كنند، ندارند. زيرا مبانى خرافى عقيدتى آنها اجازه چنين كارى را به آنان نمى دهد از اين جهت خدا براى راهنمائى بشر پيامبرانى را اعزام مى كند.

صفات پيامبران

اكنون كه بشر در يك چنين مسائل ضرورى به حقيقتى نرسيده، آيا لازم نيست


صفحه 45

كه براى تعليم بشر آموزگارانى، اعزام گردد. اكنون لازم است ما صفات ومشخصات آنان را به دست آوريم. اينك مشخصات آنان:

1ـ عصمت

مقصود از عصمت اين است كه پيامبران بايد در مقابل گناه مصون وبيمه باشند. اين شرط به دو چيز بازگشت مى كند:

الف ـ چرا پيامبران بايد معصوم ومصون باشند؟

ب ـ چه مى شود كه آنان داراى چنين قوه وقدرت مى شوند؟

اينك هر دو جهت را بيان مى كنيم: اما جهت نخست، دليل آن اين است كه انبياء براى هدايت مردم برگزيده شده اند وشرط هدايت اين است كه مردم به آنان اعتماد داشته باشند وواقعاً سخن آنها را سخن خدا تلقى كنند، اگر پيامبرى به گفته خود عمل نكند وبه اصطلاح گناهى از او سر بزند اين كار سبب مى شود مردم به او اعتماد نكرده ودر ادعاى او شك و ترديد كنند وبگويند اگر او واقعاً خود را بر انگيخته خدا مى داند، چرا به گفته خود عمل نمى كند؟

البته اين بيان بخشى از مدعاى نخست را ثابت مى كند وآن اين كه پيامبران بايد مصون از گناه باشند واما بخش ديگر از ادعا وآن اينكه پيامبران بايد پيراسته از اشتباه و خطا باشند، دليل آن اين است كه اگر پايه گذار دين در تبليغ احكام دچار اشتباه شود اعتماد مردم از بين مى رود وسلب اعتماد، مايه از بين رفتن هدايت مردم كه براى آن برانگيخته شده اند، مى گردد.

وهمچنين اگر در امور عادى دچار اشتباه شود، اين كار سبب مى شود كه مردم به ديگر گفته هاى او هرچند مربوط به شريعت باشد از ديده شك و ترديد بنگرند.