بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 48

پاسخ اين سؤال روشن است وآن اين كه علم در صورتى مى تواند مصونيّت آفرين باشد كه از مغز به قلب واز حالت علمى به صورت ايمان در آيد. وتا علم رنگ ايمان به خود نگيرد مايه هدايت ورستگارى نمى گردد، از باب مثال مى گوييم، همه ما مى دانيم كه مرده نمى تواند به انسان ضررى برساند ولى در عين حال همگى از آن مى ترسيم وحاضر نيستيم يك شب با او در بستر بخوابيم. حال آنكه مرده شور نمى ترسد و واهمه ندارد. تفاوت علم ما با علم مرده شور، در اين است كه علم ما فقط آگاهى است وهنوز به علم خود ايمان نداريم. در حالى كه مرده شور بر اثر ممارست، مؤمن است واز مرده نمى ترسد. علم اين گروه كه الكل مى نوشند علمى است كه به حالت ايمان (كه بازدارندگى اثر آن است) در نيامده است.

گذشته از اين، اين گروه يك محاسبه ديگرى نيز مى كنند وآن اينكه زندگى توأم با كيفيت را بر زندگى با كميّت اما بدون كيفيّت مقدّم مى دارند . ودرحقيقت زندگى نخست را بر زندگى دوّم ترجيح مى دهند ومعتقدند شصت سال زندگى با عيش ونوش بهتر از هشتاد سال زندگى پيراسته از آن است.

چگونه از خطا مصون مى شوند؟

عامل باز دارنده پيامبران از گناه روشن شد، اكنون بايد ديد عامل باز دارنده آنان از خطا چيست؟

عامل باز دارنده آنان از خطا يك عامل غيبى است كه در روايات از آن به روح القدس تعبير آورده اند. خداوند آنان را با قدرت ونيروئى مجهز كرده كه نمى گذارد آنان به خطا واشتباه بيفتند، وپيوسته آنان در متن واقعيات قرار مى گيرند واين لطف الهى در حق آنان براى اين است كه اعتماد مردم را به خود جلب كنند، ودر نتيجه هدايت مردم كه براى آن هدف برانگيخته شده اند عملى گردد.


صفحه 49

2ـ دارنده معجزه

يكى از ديگر صفات آنان اين است كه بايد براى اثبات حقانيت خود دليل وگواهى همراه داشته باشند ويكى از طرق اثبات حقانيت، داشتن معجزه است هرچند، معجزه دليل منحصر نيست ونبوت پيامبران را از راههاى ديگر نيز مى توان ثابت كرد، معناى معجزه اين است كه پيامبر كارى را صورت مى دهد كه همه افراد بشر در برابر آن عاجز وناتوان گردند. يك چنين عمل خارق العاده نشانه آن است كه آورنده آن با قدرت الهى مجهز است. زيرا اگر تنها قدرت بشرى بود، جهت نداشت كه همه افراد بشر در طول زمان از مقابله با او عاجز گردند. ولذا هركار خارق العاده كه مايه عاجز شدن همه مردم نباشد يا محصول رياضت است كه مرتاض ديگر نيز مى تواند آن كار را انجام دهد ويا محصول صنعت است كه ديگر افراد نيز مى توانند با آن مقابله نمايند. از اين جهت كار مرتاضان هند به خاطر امكان مقابله وكار پرتاب فضانورد به فضا به خاطر وجود معارضه در بلوك ديگر معجزه نيست بلكه علل روشن وقابل تحصيلى دارد.

در اينجا بحث ديگرى پيش مى آيد وآن اين كه چگونه معجزه گواه بر صدق گفتار آورنده آن است؟ درست است كه معجزه حاكى از مجهز شدن به قوه الهى است ولى چگونه دليل بر راست گوئى آورنده آن است؟

پاسخ اين سؤال روشن است زيرا خداى علاقمند به هدايت بندگان، هرگز چنين قدرت را به آدم دروغگو نمى دهد. زيرا اين كار با هدفى كه خدا در آفرينش بشر دارد سازگار نيست.

وبه ديگر سخن داشتن معجزه مايه جذب مردم است وتمام انسانها بدون اختيار به چنين فردى جذب مى شوند. و اگرچنين قدرت در اختيار آدم دروغگو نهاده شود قطعاً مايه گمراهى مى گردد وخداى مهربان وعلاقمند به هدايت بندگان


صفحه 50

چنين قدرتى را در اختيار مدعى دروغگو نمى گذارد.

3ـ پيراستگى از عيوب و نقايص

پيامبران از هر عيب و نقص جسمى وروحى كه مايه دورى مردم از آنان مى گردد بايد پيراسته باشند. زيرا وجود چنين عيوب مايه دورى مردم از انبياء مى گردد. ودرنتيجه هدف از بعثت، كه هدايت مردم است به دست نمى آيد.

4ـ زندگى عادى ومعمولى

پيامبران به حكم اين كه براى هدايت مردم برانگيخته شده اند زندگى عادى ومعمولى خواهند داشت آنان بسان مردم راه مى روند، كار مى كنند، عقد زناشوئى مى بندند وهرگز كارهاى متناسب با مرتاضان وتاركان دنيا را انجام نمى دهند. ولذا بايد برنامه پيامبران يك برنامه مفيد وسازنده باشد وهرگز نبايد مردم را به رهبانيت وترك زندگى دعوت كنند. در صدر اسلام يكى از خرده هائى كه بر پيامبر مى گرفتند اين بود كه مى گفتند:

(...ما لِهذا الرَّسُولِ يَأكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشي فِي الأسواقِ...)(سوره فرقان آيه7)

چرا اين پيامبر غذا مى خورد ومانند ما در بازار راه مى رود

آنان كه اين ايراد را مى كردند از هدف بعثت آگاه نبودند كه پيامبر بايد با مردم بياميزد و از آنان فاصله نگيرد تا بهتر بتواند در آنان نفوذ كند.

5ـ اخلاص دردعوت

شيوه تمام پيامبران اين بود كه در دعوت خود خواهان اجر و پاداش نبودند


صفحه 51

ومنطق همگى اين بود كه :

(وَما أسْألُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْر إنْ أجْرِيَ إلاّ على رَبِّ العالَمين)(سوره شعراء آيه109)

براى كار خود اجر و پاداشى نمى طلبم، اجر من بر عهده خداى جهانيان است .

واگر پيامبر گرامى در موردى مى فرمايد:

(...قُلْ لا أسئَلُكُم عَلَيْهِ أجْراً إلاّ المَوَدَّةَ فِي القُربى)(شورى آيه 23)

بگو من مزد و پاداشى جز دوستى خاندانم نمى خواهم .

بدين جهت است كه يك چنين پاداش، پاداش صورى است نه حقيقى، زيرا نتيجه ارتباط با خاندان پيامبر به خود انسان باز مى گردد، نه به خود آنها، اين نوع ارتباط از قبيل ارتباط ناقص با كامل وشاگرد با استاد است كه قهراً به سود طرف ناقص تمام مى شود نه كامل.

اكنون وقت آن رسيده است كه ببينيم وسيله آگاهى پيامبران از تعاليم خود چيست؟ وتفاوت آنان با نوابغ چگونه است؟ اين مطالب موضوع بحت ما است در بخش دهم.


صفحه 52

9

پيامبران و نوابغ

آگاهى پيامبران ازجهان بالا به وسيله وحى الهى است. معنى وحى چيست؟

وحى اين است كه پيامبر بدون اينكه از عقل وخرد بهره بگيرد وانديشه اى بسازد، خود مطلب بر قلب پيامبر وارد مى شود ويا فرشته اى را مى بيند وسخن را از او مى گيرد.

پيامبران در حالى كه با نيروى عقل و خرد مجهز مى باشند، ولى علاوه براين دستگاه يك دستگاه ديگرى در وجود آنان تعبيه شده است كه به وسيله آن مى توانند فرمانهاى خدا را دريافت كنند وآن را در اختيار بشر بگذارند.

وبه ديگر سخن پيامبران دو نوع انديشه عرضه مى كنند انديشه اى كه محصول تجربه وآزمون راهنماى عقل وخرد آنهاست. چنين انديشه اى وحى نيست بلكه مطلبى است كه محصول دستگاه فكرى واستدلالى آنان، آن را ساخته است ودر مقابل آن پيامبران دريافت هايى دارند ازجهان برتر بدون اينكه عقل وخرد آنها ويا تجربه وآزمون، در پديد آمدن آنها مؤثر باشد واين گيرندگى خاصى است كه فقط پيامبران با آن مجهزند.

ازاين بيان روشن مى شود كه مقام نبوت غير از مقام نبوغ است ونبى غير از نابغه مى باشد. انديشه نوابغ محصول حسابگريها ومطالعات ديرينه آنهاست وچه بسا هم به واقعياتى برسند وحقايقى را دريابند. درحالى كه معارف پيامبران


صفحه 53

ودريافت هاى آنان، محصول ارتباط آنان با جهان ديگر است وبدون كوچكترين تفكر وانديشه از جهان بالا بر قلب آنان القا مى شود.

اصولاً در جهان دو نوع مصلح و خير انديش داريم; مصلحى كه همه چيز را به خود نسبت داده و مى گويد: «من چنين مى گويم» ، «ومن چنين فكر مى كنم» در مقابل مصلحى داريم كه همه چيز را به خدا نسبت مى دهد ومى گويد: «خدا چنين گفته» است بنابراين ما نبايد اين دو مصلح را يكى بگيريم وراه هر دو را يك راه بينديشيم، درست است هدف يكى است وهر دو مى خواهند دست بشر را بگيرند وبه قله سعادت برسانند ولى راه ووسيله دو تااست.

ازآنجا كه انديشه هاى نابغه محصول فكر و دستگاه ادراكى او است، قهراً به حكم اين كه بشر محدود است، اشتباهاتى درآن رخ خواهد داد، ونمى تواند صد درصد واقع نما باشد.

«بطلميوس» دانشمند مصرى نابغه عصر خود بود، در تفسير جهان بالا طرحى ريخت كه پانزده قرن فكر بشر را به خود مشغول ساخت، اما پس از مدتى به وسيله چهار دانشمند فلكى اصول آن فرو ريخت. اين چهار دانشمند عبارتند از:«كوپرنيك، كپلر، گاليله ونيوتن» كه هر كدام با اثبات اصلى از اصول فلكى كليه نظام فكرى بطلميوس را فرو ريختند وآن را باطل اعلام كردند.

ولى گفته پيامبران محصول وحى الهى است وتمام گفته هاى آنان از مقام ربوبى (كه خالق جهان وانسان است وبر همه چيز احاطه دارد) سرچشمه مى گيرد.

قطعاً از هر نوع خطا واشتباه مصون خواهد بود.اگر در كتابهاى شرق شناسان در باره هوش وقدرت فكرى پيامبر سخن مى گويند، غالباً مى خواهند ريشه را بزنند ووحى را كه بر او نازل مى شد واساس آئين او را تشكيل مى داد، انكار كنند، و ما در عين پذيرفتن استعداد و هوش فوق العاده آنان، آئين آنان را زائيده فكر و نبوغ آنان نمى دانيم، بلكه همگى مستند به وحى الهى است.


صفحه 54

بعثت پيامبران و اختيار انسان

انسان از نظر جهان بينى پيامبران، يك موجود مختار وآزاد است كه مى تواند راه خود را برگزيند وآنچه را كه مى خواهد انتخاب كند آنان به خاطر آزاد بودن انسان ، براى تربيت او اعزام شده اند واگر انسان آزاد نبود، امر و نهى وتشريع احكام وبازخواست معنى نداشت .

ولى از طرف ديگر معتقديم كه همه چيز به تقدير خدا وقضا و حكم او انجام مى گيرد. اكنون سؤال مى شود اگر همه چيز به تقدير خدا وقضاى اوست، ديگر اختيار چه معنى دارد؟ پاسخ اين سؤال روشن است وآن اينكه بايد ديد تقدير و قضاى خدا در باره انسان چيست، در اين موقع مى توان نتيجه گرفت كه آيا تقدير وسرنوشت با انتخابگرى وآزادى انسان منافات دارد يا نه؟

اصولاً تقدير خدا در باره هر موجود متناسب مقام وجودى او است.

خدا مقدّر كرده است كه هر فاعل طبيعى مانند آتش به صورت طبيعى كار انجام دهد. همچنان كه مقدّر كرده هر موجود عاقل وخردمند كه داراى علم وقدرت است از روى حريّت وآزادى كارى را صورت دهد. يعنى خدا خواسته است كه آفتاب بدون اختيار نور افشانى كند وانسان با اختيار مبدأ كار شود; بنابر اين يك چنين قضا و قدر نه تنها مايه جبر نمى شود بلكه اختيار انسان را تثبيت وتأكيد مى كند. يعنى اگر خورشيد از روى اختيار نور افشانى كند اين بر خلاف تقدير خداست واگر انسان از روى جبر مبدأ كارى شود اين نيز بر خلاف قضاى الهى است.

پس در عين اعتقاد به حريت وآزادى انسان تمام كارهاى وى از روى تقدير وقضاى الهى است واگر «سرنوشت» گفته مى شود، مقصود سنت هاى الهى كه يكى از آنها اين است كه هر فاعل مختارى مانند انسان ، با كمال اختيار كار را


صفحه 55

صورت دهد، و به ديگر سخن، سرنوشت دو معنى دارد:

1ـ سنتها و قوانين خلقت

2ـ علم پيشين خدا بر اعمال انسان

كيفيت بهره بردارى از قوانين خلقت در اختيار انسان است و كليد آن در دست اوست.

قانون خلقت است كه انسان ميگسار دچار بيماريهاى كبدى و غيره گردد.

قانون آفرينش است كه ملت رفاه طلب، از قافله تمدن عقب بماند و گزينش هر يكى از دو راه در اختيار انسان است.

قضاء و قدر به اين معنى، با اختيار و آزادى انسان منافات ندارد.

علم پيشين خدا، بر آزادى انسان در عمل، تعلق گرفته است.

و چنين علمى، مؤكد اختيار مى باشد زيرا علم خدا بر اين تعلق گرفته است كه انسان از روى اختيار فلان كار را صورت خواهد داد و چنين علمى، علت تام براى انجام كار نيست، بلكه ميان علم و دانش او، و عمل انسان، اراده و اختيار او متوسط است[1].

[1]در اين مورد ما در كتاب سرنوشت از ديدگاه قرآن و سنت و عقل، گسترده سخن گفته ايم.